برگ سوم از داستان پنجره
محمود میرمالک ثانی
با چهره ای که کمی در آن تعجب دیده می شود به پرستار جوان نگاه می کند بی آنکه عجله ای در پاسخ دادن به سئوال داشته باشد، جرعه ای از شراب خود را می نوشد و گیلاس شراب را به آرامی بر روی میز می گذارد. بی آنکه چشم از پرستار جوان بردارد به فکر فرود می رود... با صدایی که تردید در آن حس می شود می گوید: واقعاً نمی دانم از کجا باید شروع کنم...