دلتنگِ بارانم
رحمان
در سرزمینی که دقایقی
باز نمی ماند از زایش ستاره ها
هنوز هوای شهر
دلتنگِ باران است؛
قارچهایِ سمی آسمان را گرفته،
اتاقم را غبارِ تنهایی...
و فکرِ تو
از سرم بیرون نمیآید
باز نمی ماند از زایش ستاره ها
هنوز هوای شهر
دلتنگِ باران است؛
قارچهایِ سمی آسمان را گرفته،
اتاقم را غبارِ تنهایی...
و فکرِ تو
از سرم بیرون نمیآید