آن شیب می ترساند مرا.
گندمزاری دیم و تنک.
داسی نه چندان تیز .
کمری خمیده .
مچ هایی خسته.
جسمی که تیر می کشد'
زیر آفتابی که یک ر یز'
سخت می تابد.
آن شیب می ترساند مرا.
گلهای گندم یک در میان آفت زده'
وخیس از '
عرق های پیشانی یک مرد .
پدر کهدر خنکای صبح خم شده بود'
کمر راست کرد نزدیک های ظهر.
کوزه ی آب را سر کشید.
دست گذاشت بر پیشا نی.
نگاهی انداخت به بالا دست'
ساقه های نحیف دسته شده'
ودست های زخمی من.
دستمال دور گردن را به چهره کشید'
وبا خود اما با صدایی بلند گفت:.
بیهوده است ماندن.
پدر رفت و من هرگز برنگشتم '
به آن شیب ترسناک۰
وپنداشتم که دیگر گذشته ام'
از شیب های بی ثمر'
ازخستگی' ازدرد برای هیچ.
اما واهی بود این امید۰
پیر تر ازپدر '
وبا کمری خمیده تر از او'
می نوردم شیب پس از شیب'
در جهانی که'
شیب هایش را پایانی نیست'
ومن همچنان می ترسم از شیب.
ایستاده ام اما هنوز
و هر بار می گویم باخود
بیگمان دشتی هست'
در پس این شیب.
س_خرم
۱۴۰۵/۶/۲
شیب
افزودن دیدگاه جدید