بیانیه تحلیلی هیئت سیاسی ـ اجرائی حزب چپ ایران درباره وضعیت ایران، جنگ، بحران و چشمانداز آینده، در مقایسه با برخی مواضع پیشین، صریحتر از پایان جمهوری اسلامی، جمهوری سکولار دموکرات و ضرورت سازمانیابی مستقل جامعه سخن میگوید. از این جهت، نقد این سند نمیتواند بر این ادعا استوار باشد که مسئله تغییر سیاسی یا سازمانیابی در آن وجود ندارد. مسئله اصلی جای دیگری است: فاصله میان اعلام این اهداف و توضیح استراتژی رسیدن به آنها.
این تمایز برای یک حزب چپ اهمیت اساسی دارد. مسئله فقط این نیست که چه مواضعی اعلام میشود؛ مسئله این است که این مواضع چگونه به یک تحلیل منسجم از جامعه و سپس به یک استراتژی سیاسی تبدیل میشوند.
در متن منتشرشده، واژه جنگ تقریبا ۵۰ مرتبه تکرار شده، در حالی که سازمانیابی تنها در دو موضع مشخص آمده است. البته اهمیت این مقایسه فقط در شمارش واژهها نیست. مسئله، وزن و جایگاه این مفاهیم در ساختار کلی تحلیل است. بخش عمده متن به جنگ، آمریکا، اسرائیل، روسیه، چین، تنگه هرمز، تحریمها، مذاکرات و مناسبات منطقهای اختصاص دارد؛ در حالی که سازمانیابی اجتماعی، پیوند جنبشهای مختلف و تبدیل نارضایتی اجتماعی به قدرت سیاسی، عمدتاً در حد یک اصل کلی باقی میماند.
این مسئله را نمیتوان با این استدلال که سازمانیابی در متن آمده است حل کرد. پرسش این نیست که آیا این واژه در بیانیه وجود دارد یا نه؛ پرسش این است که آیا سازمانیابی در این سند جایگاه یک مؤلفه مرکزی استراتژی تغییر سیاسی را پیدا کرده است یا خیر.
بیانیه از پایان جمهوری اسلامی، جمهوری سکولار دموکرات و حتی برانداختن حکومت مستبد کنونی سخن میگوید. بنابراین هدف سیاسی بهروشنی بیان شده است. اما میان اعلام هدف و توضیح مسیر تحقق آن فاصله زیادی وجود دارد.
اگر پایان جمهوری اسلامی هدف است، پرسش اساسی این است که چه نیروی اجتماعی میتواند این تغییر را ایجاد کند. پاسخ را نمیتوان صرفاً در همکاری و هماهنگی نیروهای سیاسی جستوجو کرد. همکاری نیروهای سیاسی میتواند بخشی از فرایند تغییر باشد، اما جایگزین سازمانیابی اجتماعی نیست.
مسئله اساسی برای یک جریان چپ این است که چگونه کارگران، زنان، جوانان، دانشجویان، معلمان، بازنشستگان و دیگر جنبشهای اجتماعی میتوانند از مجموعهای از اعتراضات و مقاومتهای پراکنده به شبکههایی پایدار، بههمپیوسته و دارای ظرفیت سیاسی تبدیل شوند. این حلقه در بیانیه هنوز روشن نشده است.
به بیان دیگر، سرنگونی بهعنوان هدف سیاسی مطرح شده، اما سازمانیابی بهعنوان مسیر رسیدن به آن هنوز به یک استراتژی تبدیل نشده است.
یک تحلیل چپ چه چیزی به تحلیل جنگ اضافه میکند؟
مخالفت با جنگ، دفاع از صلح، مخالفت با دخالت نظامی خارجی، مخالفت با جمهوری اسلامی، دفاع از زندانیان سیاسی و حمایت از جمهوری سکولار دموکرات، مواضعی مهم هستند؛ اما هیچیک بهتنهایی وجه مشخص یک تحلیل چپ نیستند.
بخش بزرگی از تحلیل جنگ، آمریکا، اسرائیل، روسیه، چین، تحریمها، مذاکرات و مناسبات منطقهای را میتوان از سوی طیفهای مختلف جمهوریخواه، دموکرات، ملیگرا یا لیبرال نیز مطرح کرد.
آنچه باید تحلیل چپ را متمایز کند، صرفاً افزودن چند واژه درباره کارگران، عدالت اجتماعی یا خصوصیسازی نیست. تحلیل چپ باید نشان دهد که بحران سیاسی و اقتصادی ایران با مناسبات طبقاتی، قدرت اقتصادی، مالکیت، استثمار نیروی کار، توزیع ثروت و ظرفیت سازمانیافته نیروهای اجتماعی برای تغییر چه رابطهای دارد.
در بیانیه این مسائل وجود دارند، اما هنوز به یک چارچوب تحلیلی واحد و منسجم تبدیل نشدهاند.
این پرسش باید جدی گرفته شود که اگر نام حزب و برخی بندهای سیاستی از متن حذف شود، آیا خواننده میتواند از خود تحلیل بفهمد که این متن از موضع یک جریان چپ نوشته شده است، یا عمدتاً با تحلیلی عمومی درباره جنگ و بحران ایران مواجه است که بسیاری از جریانهای سیاسی دیگر نیز میتوانند آن را ارائه کنند؟
این پرسش، پرسشی درباره هویت سیاسی حزب است، نه صرفاً درباره سبک نگارش یک بیانیه.
جنگ، تحریم و دخالت قدرتهای خارجی واقعیتهای مهم سیاست ایراناند. اما اگر مناسبات میان دولتها و قدرتهای منطقهای به محور اصلی توضیح وضعیت ایران تبدیل شود، خطر آن وجود دارد که جامعه ایران از فاعل سیاسی به موضوعی که قدرتهای بزرگ درباره آن تصمیم میگیرند تبدیل شود.
برای یک حزب چپ، این مسئله اهمیت بیشتری دارد. جامعه ایران فقط قربانی جنگ نیست. جامعهای است که پیش از جنگ نیز با بحرانهای عمیق اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مواجه بوده و در برابر آن اعتراض و مقاومت کرده است.
کارگرانی که اعتصاب میکنند، زنانی که علیه تبعیض مقاومت میکنند، معلمانی که برای حقوق خود مبارزه میکنند، دانشجویانی که اعتراض میکنند و دیگر جنبشهای اجتماعی، صرفاً گروههای آسیبدیده از بحران نیستند. آنها بالقوه نیروی اجتماعی تغییر هستند.
از این منظر، مسئله فقط این نیست که جنگ چه زمانی تمام میشود. مسئله این است که پس از جنگ، چه نیروی اجتماعیای آماده خواهد بود تا میدان سیاست را تعیین کند.
در اینجا باید میان دو مسئله تفاوت گذاشت. نمیتوان این بیانیه را بهسادگی حامی محور مقاومت دانست. حزب چپ ایران در مواضع خود با سیاستهای جمهوری اسلامی و محور مقاومت مرزبندی داشته است.
اما در بخشهایی از بیانیه، چارچوب تحلیل بهشدت تحت تأثیر منطق ژئوپلیتیکی قرار میگیرد؛ منطقی که در آن آمریکا، اسرائیل، جمهوری اسلامی، روسیه، چین و نیروهای منطقهای بازیگران اصلیاند و جامعه عمدتاً در جایگاه قربانی و متأثر از این مناسبات قرار میگیرد.
این شباهت در چارچوب تحلیل، به معنای یکی بودن مواضع سیاسی نیست. اما از منظر یک حزب چپ، باید نسبت به آن حساس بود. تحلیل چپ نباید اجازه دهد که ژئوپلیتیک، جامعه را از مرکز تحلیل بیرون براند. تفاوت اساسی باید در این باشد که جامعه فقط قربانی جنگ نیست؛ نیروی بالقوه تغییر سیاسی است.
بیانیه میگوید با کاهش فشار جنگ، مطالبات اقتصادی و سیاسی جامعه دوباره به مرکز تحولات بازخواهد گشت. اگر چنین است، پرسش مهم این است که در فاصله میان اکنون و آن لحظه چه باید کرد؟
توصیف اینکه جامعه دوباره اعتراض خواهد کرد، با تدارک سیاسی برای آن اعتراض تفاوت دارد. سازمانیابی دقیقاً در فاصله میان دو موج اعتراضی اهمیت پیدا میکند؛ زمانی که خیابان آرامتر است، زمانی که سرکوب ادامه دارد و زمانی که جنبشهای مختلف هنوز ارتباط پایدار و سراسری با یکدیگر ندارند.
اگر سازمانیابی مستقل جامعه واقعاً یکی از محورهای سیاست حزب است، باید روشن شود که این سازمانیابی چگونه میتواند از سطح حمایت سیاسی فراتر برود و به ارتباط، شبکهسازی، انتقال تجربه، همبستگی و هماهنگی میان جنبشهای مختلف کمک کند.
پشتیبانی از سازمانیابی مستقل جامعه یک اصل است؛ اما هنوز استراتژی نیست. توصیف جنبش با تدارک جنبش یکی نیست.
محافظهکاری در تحلیل سیاسی حزب مسئلهای تازه نیست. مسئله اصلی نیز این نیست که گویا حزب ناگهان محافظهکار شده است. مسئله این است که پس از تحولات بزرگی چون جنبش زن، زندگی، آزادی و خیزش دیماه ۱۴۰۴، آیا چارچوبهای تحلیلی پیشین اساساً مورد بازنگری قرار گرفتهاند یا همان رویکردها با موضوعات و واژگان جدید بازتولید میشوند.
جامعه ایران در سالهای اخیر تغییر کرده است. اشکال اعتراض، سطح رویارویی اجتماعی با حکومت، شکافهای نسلی و جنسیتی و ظرفیت جنبشهای اجتماعی، همه نیازمند بازاندیشی در سیاست و سازمانیابی هستند.
اگر پاسخ سیاسی به این وضعیت همچنان عمدتاً در سطح مذاکره، آتشبس، ائتلاف نیروهای سیاسی و ایجاد مراکز هماهنگی باقی بماند، خطر آن وجود دارد که سیاست از پویایی واقعی جامعه عقب بماند.
تمکین یا ایستادگی؟
در چنین شرایطی، پرسش تمکین یا ایستادگی؟ معنای سیاسی و سازمانی پیدا میکند.
این پرسش به معنای نفی تشکیلات، انضباط یا مسئولیت سازمانی نیست. یک حزب بدون انسجام و مسئولیتپذیری نمیتواند نیروی مؤثری باشد. اما سازمان سیاسی نیز زمانی زنده میماند که امکان نقد، بازاندیشی و اصلاح مسیر در آن وجود داشته باشد.
تمکین در برابر چارچوبهای تثبیتشده، حتی زمانی که شرایط اجتماعی تغییر کرده باشد، میتواند سازمان را از واقعیت جامعه دور کند. ایستادگی سیاسی نیز الزاماً به معنای گسست سازمانی نیست؛ میتواند به معنای پافشاری بر این باشد که اهداف اعلامشده باید با استراتژی متناسب با شرایط جدید همراه شوند.
پرسش اساسی این نیست که چه کسی با چه کسی اختلاف دارد. پرسش این است که آیا حزب چپ ایران میتواند از چارچوبهای تحلیلی تثبیتشده عبور کند و خود را با سطح جدیدی از بحران و مبارزه اجتماعی منطبق سازد یا نه.
نه به جنگ، نه به جمهوری اسلامی میتواند یک موضع روشن سیاسی باشد. اما اگر بخش نخست این موضع به محور اصلی سیاست تبدیل شود و بخش دوم فاقد مسیر عملی باشد، توازن سیاسی از تغییر ساختار قدرت به سمت مدیریت بحران حرکت خواهد کرد.
صلح مهم است، اما برای یک حزب چپ نمیتواند پایان تحلیل باشد. پرسش تعیینکننده این است که پس از آتشبس چه خواهد شد؟ پس از توافق چه خواهد شد؟ پس از کاهش فشار خارجی چه خواهد شد؟
جامعهای که سالها با فقر، تبعیض، سرکوب و بیحقوقی مواجه بوده است، با همان ساختار قدرت روبهرو خواهد شد. اگر سازمانیابی اجتماعی به فردای بحران موکول شود، ممکن است بار دیگر همان چرخه تکرار شود: نارضایتی گسترده، اعتراضهای پراکنده و فقدان نیروی سازمانیافتهای که بتواند این نارضایتی را به قدرت اجتماعی و سیاسی تبدیل کند.
بیانیه درباره بسیاری از مسائل مواضع روشنی دارد: جنگ، آتشبس، جمهوری اسلامی، اعدام، زندانیان سیاسی، مطالبات معیشتی، سازمانیابی مستقل، همکاری نیروهای دموکراتیک و جمهوری سکولار دموکرات. بنابراین نقد اصلی، انکار این مواضع نیست؛ نقد اصلی، فقدان پیوند استراتژیک میان آنهاست.
اگر پایان جمهوری اسلامی هدف است، نیروی اجتماعی تحقق آن کجاست؟ اگر سازمانیابی مستقل جامعه ضروری است، سازوکار آن چیست؟ اگر جنبشهای اجتماعی قرار است نیروی تغییر باشند، چگونه به یکدیگر متصل میشوند؟ اگر همکاری نیروهای سیاسی ضروری است، این همکاری چگونه به سازمانیابی واقعی در جامعه متصل خواهد شد؟ و اگر جنگ یکی از بحرانهای موجود است، چرا بخش اعظم تحلیل سیاسی حول مناسبات دولتها و قدرتهای منطقهای شکل گرفته، در حالی که مسئله قدرت اجتماعی مردم ایران هنوز از همان سطح از تحلیل برخوردار نیست؟
پاسخ به این پرسشهاست که میتواند یک تحلیل سیاسی را از یک موضع عمومی درباره جنگ و صلح متمایز کند.
مسئله ایران فقط این نیست که جنگ چگونه پایان مییابد. مسئله این است که جامعه ایران چگونه از وضعیت پراکندگی، فرسایش و انتظار خارج میشود و به نیرویی سازمانیافته برای تغییر تبدیل میگردد.
و برای حزب چپ ایران، این پرسش نمیتواند یک پرسش فرعی باشد.
مسئله اصلی، تبدیل تحلیل بحران به استراتژی تغییر است.
افزودن دیدگاه جدید