رفتن به محتوای اصلی
پنجشنبه ۳ سپتامبر ۲۰۲۶
پنج‌شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

رقابت امپریالیستی و نظم نوین جهانی؛ از گسترش ناتو تا همکاری روسیه و چین

رقابت امپریالیستی و نظم نوین جهانی؛ از گسترش ناتو تا همکاری روسیه و چین

پیش‌گفتار 

جهان امروز دیگر آن کشتی آرامی نیست که موج‌ها را به بازی بگیرد. دنیا میدان ستیز بی‌امان قدرت‌هایی است که برای چنگ‌انداختن بر سهم بزرگ‌تری از سفره‌ی جهانی، چنگ و دندان نشان می‌دهند. رقابت امپریالیستی، تنه‌ی اصلی سیاست جهانی شده است؛ رقابتی که نه تنها بر سر مرزها، بل‌که بر سر سرچشمه‌های انرژی، منابع طبیعی، راه‌های ترانزیت، بازارهای مصرف و فناوری‌های نوین شعله می‌کشد. 

همان‌گونه که ساکوا (Richard Sakwa)، استاد بازنشسته‌ی سیاست روسیه و اروپا در دانشگاه کنت می‌گوید، روزگاری نه چندان دور، آمریکا خود را یگانه‌سوار میدان می‌دانست و گمان می‌برد نظم نوین جهانی، خط‌کشی‌شده‌ی فرمان اوست. اما امروز این تصویر دگرگون شده است. با نشست هژمونی آمریکا و سربرآوردن قدرت‌های نوپایی همچون چین، هند و برزیل، نظم تک‌قطبی پس از جنگ سرد به شماره‌های پایانی عمر خود نزدیک شده است. چین با راه ابریشم نوین، بندهای اقتصادی را بر جهان تنیده؛ روسیه با ناوگان جنگی و سرمایه‌های انرژی جای پای خود را در منطقه داغ جهان سفت کرده؛ و اروپا میان دو آتش، می‌کوشد استقلالی هرچند نارسا به دست آورد. 

جنوب جهانی که سده‌ها زیر تازیانه‌ی بهره‌کشی امپریالیستی افتاده بود، اکنون در روند بیدارشدن است تا جایگاه ازدست‌رفته‌ی خود را در سنجش نیروهای جهانی بازپس گیرد. این بیداری، امپریالیسم پیر را به واکنشی سخت و خونبار کشانده: مسابقه‌ی هسته‌ای، تنش‌های نظامی، تحریم‌های اقتصادی و فشارهای سیاسی. 

چندقطبی‌شدن جهان، نه به معنای آرامش، بل‌که به معنای افزایش رقابت است؛ رقابتی که هر روز مرزهای تازه‌ای را به آتش می‌کشد و هر شب خواب را از چشم دولتمردان جهان می‌رباید. در این میدان، کشورهای کوچک چون مهره‌های شطرنج جابه‌جا می‌شوند و حاکمیت ملی‌شان در برابر موج فشارهای امپریالیستی، چون کاهی در برابر طوفان است. 

جنگ امروز در بافت پولی و بانکی جهان نیز ریشه دوانده است. دلار که روزگاری پشتوانه‌ی استوار بازرگانی جهانی بود، به ابزاری چندلبه در دست آمریکا دگرگون شده است. بستن سوئیفت، تحریم‌های مالی و مصادره‌ی دارایی‌ها، تازیانه‌هایی‌اند که بر پیکر اقتصادهای مستقل و نیمه‌مستقل فرود می‌آیند. در سوی دیگر، چین و روسیه و دیگر کشورهای جنوب جهانی می‌کوشند از زیر این تازیانه بگریزند و راه‌های پرداخت و همکاری اقتصادی تازه‌ای پدید آورند. 

در چنین شرایطی، آنچه جهان را بیش از هر چیز در خطر می‌اندازد، پیوند خوردن رقابت اقتصادی با رقابت نظامی و هسته‌ای است. سالروز بمباران اتمی هیروشیما و ناگاساکی در هفتهٔ گذشته، که یادآورِ به کام مرگ فرستادنِ بیش از دویست هزار انسان بی‌گناه بود، جهان را بار دیگر در برابر این پرسش نشاند که: آیا انسان از ددمنشی بی‌پروای امریکا درس گرفته است؟

هسته‌ی این بحران را باید در رقابت قدرت‌های بزرگ و تلاش امپریالیسم آمریکا برای پاسبانی برتری خود جست‌وجو کرد؛ رقابتی که اکنون در اروپا، اوکراین، خاورمیانه و آسیا شکل‌های گوناگون به خود گرفته است. 

این نوشته سه پهنه‌ی اصلیِ این بحران را می‌کاود: نخست، چگونگیِ گسترش ناتو و نقش آن در شعله‌ور کردن رقابت امپریالیستی؛ دوم، جایگاه روسیه در این کشاکش و ریشه‌های تاریخی و طبقاتیِ واکنش آن در جنگ اوکراین؛ و سوم، همکاری رو‌به‌گسترش چین و روسیه، که همچون تکیه‌گاهی نوین در برابر برتری‌جویی غرب ایستاده است. این سه محور، همچون سه رشته‌ی درهم‌تنیده، تصویری روشن‌تر از جهانی می‌سازند که بر لبه‌ی تیغ ایستاده و در دو راهیِ تاریخیِ آینده‌ی خود سرگردان است. و چنین است که در دل این آشوب جهانی، نخستین پرده‌ی بحران در جایی گشوده می‌شود که ناتو گام‌به‌گام به مرزهای شرق نزدیک می‌شود و اروپا را میدان رویارویی قدرت‌های بزرگ می‌کند.

پرخاشگری امپریالیسم و گسترش ناتو

یکی از بنیادی‌ترین جلوه‌های رقابت امپریالیستی، گسترش ناتو به سوی شرق و دگرسانی اروپا به میدان رویارویی قدرت‌های بزرگ است. ناتو که روزگاری پیمانی دفاعی خوانده می‌شد، امروز یک صنعت جنگی گسترده‌ای آفریده که سرمایه‌اش از خون‌بهای جنگ‌ها و فروش جنگ‌افزارها می‌جوشد. 

آمریکا و اروپا از یک سو بر سر بازارها، انرژی، فناوری، نظامی و رهبری جهان با یکدیگر رقابت می‌کنند و از سوی دیگر، هنگامی که پای درگیری با قدرت‌های غیرغربی به میان می‌آید، در ناتو کنار یکدیگر می‌ایستند. 

گسترش ناتو به سوی شرق، نمونه‌ی روشن این سیاست است. کشورهایی مانند سوئد و فنلاند که روزگاری نماد بی‌طرفی بودند، در پی جنگ اوکراین به ناتو پیوستند. این دگرگونی نه تنها هم‌سنگی نظامی اروپا را برهم زد، بل‌که مرزهای ناتو را به مرزهای روسیه نزدیک‌تر کرد. 

مجسمه‌ی برنزی «راهانپاتساس» در هلسینکی که نماد دوستی فنلاند و شوروی پیشین بود، اکنون جای خود را به رزمایش گسترده‌ی نظامی آمریکا داده است. میزبانی از قدرتی فرادریایی، جانشین دوستی با همسایه‌ی شرقی شده است. 

در باره‌ی سوئد نیز، روایت رسمی پیوستن به ناتو را پاسخی ناگزیر به جنگ اوکراین می‌نمایاند؛ اما ریشه‌های این دگرگونی را باید در سال‌ها همکاری نظامی با ناتو و پیوند روزافزون صنعت جنگ‌افزارسازی سوئد با ساختارهای نظامی غرب جست‌وجو کرد. شرکت‌های بزرگ جنگ‌افزارسازی سوئد مانند ساب و بوفورس، از دیرباز در ساخت جنگنده، جنگ‌افزارهای دریایی و سامانه‌های موشکی کار می‌کرده‌اند و پیوند آن‌ها با بازارهای ناتو، زمینه‌ی اقتصادی نیرومندی برای این دگرگونی فراهم کرده است. 

اقتصاد جنگ و سودهای میلیاردی صنعت جنگ‌افزارسازی، انگیزه‌ای نیرومند برای پایان‌دادن به بی‌طرفی تاریخی سوئد بود. هرچند دولت سوئد در سخن بی‌طرفی را نگه می‌داشت، اما در عمل همکاری‌های نظامی با ناتو از دهه‌ی ۱۹۹۰ گسترش یافت و صنعت جنگ‌افزارسازی سوئد اندک‌اندک با استانداردها و زنجیره‌های تأمین ناتو هماهنگ شدند. جنگ اوکراین تنها بهانه‌ای بود برای عملی‌کردن نقشه‌ای که سال‌ها در محافل نظامی، صنعتی و سیاسی سوئد شکل گرفته بود. 

در فنلاند نیز فرایند نزدیکی به امپریالیسم غرب و دشمنی با روسیه از سال‌های پیش برنامه‌ریزی شده بود. الکساندر استاب (Alexander Stubb) رئیس‌جمهور کنونی فنلاند، نمونه‌ای از نسلی از نخبگان فنلاندی است که با ساختارهای سیاسی و آموزشی غرب پیوند داشته‌اند. او در برنامه رهبری بازدیدکنندگان بین‌المللی (IVLP) شرکت کرد – آموزشگاهی آمریکایی که با هدف جذب نخبگان سیاسی اروپایی برنامه‌ریزی شده است.  فرایند جذب نخبگان، از دهه‌ی ۱۹۸۰، در بسیاری از کشورهای اروپایی آغاز شد و نسلی از سیاستمداران را به ارزش‌ها و منافع غرب نزدیک کرد. 

شگفت‌انگیزترین بخش این داستان، سیاست حزب سبز فنلاند است؛ حزبی که روزگاری خواستار برچیدن ناتو و نابودی جنگ‌افزار هسته‌ای بود، هم‌اکنون بزرگ‌ترین پیمان‌های جنگ‌افزاری تاریخ فنلاند، مانند خرید جنگنده‌های F-35، را با آرامش می‌پذیرد. این خریدها نه تنها سود سرشاری برای صنعت جنگ‌افزارسازی آمریکا دارد، بل‌که کشورهایی مانند فنلاند را به ژرفای زنجیره‌ی تولید و نگهداری جنگ‌افزارهای آمریکایی می‌کشاند. 

پیمان‌های نظامی دوجانبه نیز دامنه‌ی گسترش نیروهای جنگی آمریکا را در این کشورها افزایش داده است. آمادگی نیروهای آمریکایی و امتیازهایی که در چارچوب این پیمان‌ها به آن‌ها داده می‌شود، پرسش‌هایی جدی درباره‌ی استقلال سیاسی و حاکمیت ملی کشورهای میزبان پدید آورده است. 

همان‌گونه که می‌بینیم، آمریکا و اروپا، با وجود اختلاف‌های درونی، در یک هدف مشترک‌اند: ضربه‌زدن به روسیه و مرزبندی قدرت چین. دشمنی با روسیه و چین سرشت سیاست امپریالیستی امروز را آشکار می‌کند.

اما برای فهم ژرف‌تر این رویارویی، باید نگاه را از اروپا به سوی مسکو چرخاند؛ جایی که تاریخ، اقتصاد و سیاست درهم می‌تنند و روسیه در میانه‌ی این طوفان جهانی، راه دشوار خود را می‌جوید.

جنگ روسیه در اوکراین و زمینه‌ی تاریخی–ژئوپلیتیکی آن

ساکوا می‌گوید که جنگ اوکراین را نمی‌توان جدا از رقابت گسترده‌ی امپریالیستی فهمید. اتحادیه‌ی اروپا با ترس‌افکنی روزافزون از روسیه، افزایش جنگ‌افزارهای نظامی و هسته‌ای را درست‌انگاری و روایش می‌کند؛ اما پشت این روایت، رقابتی ژرف‌تر بر سر بازارهای جهانی، سرچشمه‌های انرژی و کالاهای راهبردی نهفته است. کم‌توان کردن روسیه می‌تواند هم‌سنگی بازار انرژی اوراسیا را دگرگون کند و همین هدف، جنگ اوکراین را از یک بحران محلی به بخشی از نبردی بزرگ‌تر بر سر نظم جهانی دگرگون کرده است. 

در این میان، حساسیت ژئوپلیتیکی روسیه نسبت به اوکراین نقشی بنیادین دارد. اوکراین یکی از راه‌های کهن یورش به روسیه بوده و کی‌یف با نزدیکی خود به مسکو، برای روسیه از اهمیت امنیتی بزرگی برخوردار است. همان‌گونه که آمریکا هرگز نمی‌پذیرفت موشک‌های شوروی در کوبا جای گیرند، روسیه نیز نمی‌پذیرد اوکراین پایگاهی نظامی برای ناتو در نزدیکی مرزهایش شود. این واقعیت به معنای درست‌انگاری همه‌ی کارهای روسیه نیست؛ بل‌که برای فهم ریشه‌های ژئوپلیتیکی جنگ، باید به سازوکارهای نهفته در آن نیز راه یافت. 

برخی می‌گویند روسیه با جنگ اوکراین به منافع خود آسیب زد؛ زیرا نتیجه‌ی آن پیوستن فنلاند و سوئد به ناتو بود. این سخن ساده‌انگاری و یک‌زاویه‌نگری است. همان‌گونه که میرشایمر (John Mearsheimer)، استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو می‌گوید، اگر گسترش ناتو را پدیده‌ای مستقل از سال‌ها سیاست محاصره، فشار و روسیه‌ستیزی بدانیم، آنگاه مسئولیت همه‌ی پیامدها بر دوش روسیه است. اما جنگ اوکراین برایند برخورد چند روند ژئوپلیتیکی، گسترش ناتو، رقابت آمریکا و روسیه و کشمکش بر سر جایگاه اوکراین در نظم امنیتی اروپا است. 

پروفسور جان راس (John Ross)، پژوهشگرِ ارشدِ بنیاد چونگیانگ در دانشگاه رِنمینِ چین، در نوشتارِ خود با نام «اهدافِ موشک‌بارانِ ناتو در درونِ روسیه، فراتر از روسیه است»، می‌نویسد که روسیه در جنگ اوکراین از خود با استواری دفاع می‌کند. او بر این باور است که روسیه، هم‌چون دولتی سرمایه‌داری با منافع ملی مشروع، این حق را دارد که در برابر گسترش ناتو به آستانه‌های خود بایستد. هم‌زمان، راس می‌گوید که روسیه از دید نظامی با محدودیت‌هایی روبه‌روست؛ زیرا اوکراین از پشتیبانی جنگ‌افزاری و اطلاعاتی کشورهای ناتو برخوردار است و دامنه‌ی جنگ آرام‌آرام به خاک روسیه نیز کشیده شده است. او هشدار می‌دهد که گسترش یورش به ژرفای خاک روسیه می‌تواند این کشور را به واکنش علیه زیرساخت‌های نظامی کشورهای ناتو بکشاند و خطر جنگی فراگیر در اروپا را افزایش دهد. 

در چنین شرایطی، آلمان و بریتانیا نیز برنامه‌های گسترده‌ای برای افزایش توانایی نظامی خود دنبال می‌کنند. اروپا از جنگ اوکراین برای بازسازی صنعت جنگی، شکوفایی اقتصادی و افزایش نقش خود در نظم جهانی بهره می‌گیرد. 

هم‌زمان با جنگ ناتو علیه روسیه، در دل مسکو، کشمکش دیگری بر سر راه آینده‌ی روسیه در روند انجام است. طبقه‌ها و لایه‌های اجتماعیِ متضاد، با منافعی ناهمگون، بر سر آینده کشور با هم درگیرند.

کشمکش درونی روسیه، یلتسین، پوتین و پیامدهای جهانی

برای فهم شرایط کنونی روسیه، باید به دوران یلتسین بازگشت. جان راس فروپاشی شوروی در ۱۹۹۱ را «بزرگ‌ترین فاجعه‌ی ژئوپلیتیکی سده‌ی بیستم» می‌نامد و بر این باور است که روسیه در روزگار یلتسین به فروپاشی سخت در زمینه‌های اقتصادی و ژئوپلیتیکی دچار شد. به گفته‌ی او، تولید ناخالص داخلی روسیه در از ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۸ بیش از ۴۰ درصد کاهش یافت، هم‌زمان بیش از یک تریلیون دلار از کشور بیرون رفت و به سرمایه‌گذاری در آن سوی مرزها انجامید. این دوره، نمونه‌ی آشکار چیرگی بورژوازی کمپرادور بود؛ طبقه‌ای که به جای منافع ملی روسیه، راهبردی بر پایه سرسپردگی به آمریکا و غرب را دنبال می‌کرد.

ساکوا نیز از نقش نخبگان روسی سخن می‌گوید که با ساختارهای سیاسی و اقتصادی غرب پیوند یافته‌اند و راهبرد سرسپردگی را دنبال می‌کنند. ساکوا بر این باور است که پوتین در واکنش به این فاجعه‌ی ملی، خواری روسیه و سست‌شدن جایگاه ژئوپلیتیکی آن به قدرت رسید. 

جان راس، پوتین را نه رهبر سوسیالیست، بل‌که نماینده‌ی بورژوازی ملی می‌داند؛ نیرویی که در چارچوب سرمایه‌داری، استقلال و منافع ملی روسیه را در برابر فشار امپریالیستی نگه می‌دارد. این تحلیل به معنای پذیرش همه‌ی سیاست‌های پوتین نیست؛ بل‌که به معنای درک جایگاه طبقاتی و تاریخی او در کشمکش درونی روسیه است. راس بر این باور است که روسیه دارای منافع ملی مشروعی است که ریشه در جغرافیا و تاریخ پرفروکش این سرزمین دارد؛ سرزمینی که بارها تازیانهٔ یورش را حس کرده است؛ از بَتُوخانِ مغول، کارل دوازدهمِ سوئدی، ناپلئونِ فرانسوی و هیتلرِ آلمانی. این تجربه‌ها روسیه را کشوری کرده که امنیت ملی را در بالاترین جایگاه می‌نشاند. 

در دل این بحران، کشمکش طبقاتی و سیاسی درونی روسیه نقشی برجسته دارد. بورژوازی کمپرادور، که شبکه‌های رسانه‌ای و اقتصادی گسترده‌ای در دست خود دارد، می‌کوشد نقش آمریکا در فشارها و یورش نظامی به روسیه را پنهان کند. این نیروها خواهان پایان جنگ، برداشته‌شدن بند از پای سرمایه، بازگشت به دنباله‌روی از سیاست خارجی آمریکا و سست‌کردن روابط با چین‌اند؛ حتا اگر چنین سیاستی با منافع ملی روسیه در تضاد باشد. 

در برابر آن‌ها، بورژوازی ملی و نیروهای اجتماعی خواهان استقلال، پافشاری بر جایگاه ژئوپلیتیکی روسیه دارند. این کشمکش درونی، سیاست خارجی روسیه را به میدان نبردی طبقاتی دگرگون کرده است؛ نبردی که پیامدهای آن از مرزهای روسیه فراتر می‌رود و بر آینده‌ی نظم جهانی تأثیر می‌گذارد. 

اما روسیه در این میدان به تنهایی نمی‌جنگد. در سوی دیگر اوراسیا، قدرتی دیگر با نظامی دیگر، اما با دشمنی مشترک، به سوی همکاری گام برداشته است. این همکاری، که اکنون یکی از محورهای نظم نوین جهانی شده، پاسخ به این پرسش است که روسیه برای گریز از فشار غرب به چه تکیه‌گاهی رو آورده است.

همکاری روسیه و چین

همکاری روسیه و چین از آن روی اهمیت دارد که دو کشور دارای دو نظام اجتماعی و اقتصادی گوناگون‌اند، اما در برابر فشار امپریالیستی، منافع مشترکی یافته‌اند. 

چین کشوری سوسیالیستی با ویژگی‌های چینی است و روسیه کشوری سرمایه‌داری؛ اما گوناگونی نظام‌ها بازدارنده‌ی همکاری در برابر خطرهای مشترک نیست. تاریخ بارها نشان داده است که کشورهایی با نظام‌های گوناگون می‌توانند در برابر یورش و پرخاشگری دشمنان مشترک، هم‌پیمان شوند. 

میرشایمر در تحلیل‌های خود از نقش بازدارندگی اقتصادیِ غرب در برابر چین سخن می‌گوید. اقتصاد بزرگ چین، که بسیار بزرگ‌تر از اقتصاد روسیه است، به روسیه این توانایی را می‌دهد که از فشار تحریم‌های آمریکا بکاهد. از سوی دیگر، توان نظامی و هسته‌ای روسیه، بازدارندگی چین را توانمندتر می‌کند. 

این همکاری تنها اقتصادی نیست؛ انرژی، فناوری، هوافضا، خودرو، زیرساخت، تجارت، کارهای مالی و همکاری‌های نظامی، زمینه‌هایی هستند که روابط دو کشور را به یکدیگر نزدیک‌تر کرده‌اند. هم‌پیمانی پکن و مسکو به کشورهای جنوب جهانی این پیام را می‌دهد که راه‌هایی فرای هم‌سویی با غرب نیز هست. 

همکاری چین و روسیه می‌تواند به پدیداری نظمی چندقطبی یاری رساند؛ نظمی که در آن یک قدرت یگانه نتواند بر سرنوشت همه‌ی جهان فرمانروایی کند. آمریکا نیک می‌داند که این همکاری یکی از بزرگ‌ترین بازدارنده‌های سرکردگی جهانی آن است؛ از همین رو می‌کوشد روسیه را از چین جدا کند و فشار بر چین را افزایش دهد. اگر آمریکا بتواند روسیه را از چین دور کند، چین از یکی از مهم‌ترین پشتوانه‌های راهبردی خود به دور می‌ماند و روسیه نیز در برابر فشار غرب تنها می‌ماند. 

به همین دلیل است که بورژوازی کمپرادور در روسیه اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. چنانکه پیشتر گفته شد، بورژوازی کمپرادور در روسیه با همین خواسته‌ها، سد راه همکاری با چین است؛ حتا اگر چنین سیاستی با منافع ملی روسیه در تضاد باشد. راس هشدار می‌دهد که این نیروها هنوز نیرومندند و آرزوی بازگشت به روزگار دهه‌ی ۱۹۹۰ را در سر می‌پرورانند.

همکاری روسیه و چین می‌تواند تحریم‌های غرب را کم‌اثر کند، راه‌های تازه‌ای برای تجارت و انرژی بگشاید و به کشورهای آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین توانایی دهد تا در برابر فشارهای امپریالیستی، راه‌های مستقل خود را بیازمایند. 

این بیداری که در پیش‌گفتار از آن سخن رفت، امروز زمینه‌ساز همکاری تازه‌ای در جنوب جهانی شده است. همکاری چین و روسیه به این کشورها نشان می‌دهد که نظم جهانی می‌تواند از چارچوب فرمانروایی یک قدرت یگانه بیرون بیاید. 

و هنگامی که این روندها در کنار هم گذاشته می‌شوند، تصویر جهانی پدیدار می‌شود که در آستانه‌ی انتخابی تاریخی ایستاده است؛ جهانی که آینده‌ی آن در گرو جهت‌گیری این نیروهای درهم‌تنیده است.

پایان سخن

جهان امروز در دو راهی تاریخی ایستاده است. از یک سو، رقابت امپریالیستی با افزایش جنگ، گسترش ناتو، افزایش هزینه‌های نظامی، مسابقه‌ی هسته‌ای و تحریم‌های اقتصادی، می‌تواند زمین را به میدان ویرانی تازه‌ای دگرگون کند. از سوی دیگر، پیدایش قدرت‌های نوین و افزایش همکاری میان کشورهای مستقل، نظم چندقطبی نوین را پدید آورده است. 

آنچه در اروپا رخ می‌دهد، بخشی از همین کشمکش بزرگ است. آمریکا و اروپا با همه‌ی اختلاف‌های خود، در برابر روسیه و چین همکاری می‌کنند؛ اما در درون این همکاری، رقابتی سخت بر سر بازارها، انرژی، منابع و سهم خود از قدرت جهانی نیز دارند. گسترش ناتو به سوی شرق، پیوستن سوئد و فنلاند و افزایش نیروهای نظامی آمریکا در شمال اروپا، تنها پاسخ به یک بحران امنیتی نیست؛ بل‌که بخشی از بازآرایی بزرگ نیروهای جهانی است. 

جنگ اوکراین نیز در همین چارچوب باید فهمیده شود. نمی‌توان آن را تنها به «پرخاشگری روسیه» فروکاست. پشت این جنگ، تاریخ گسترش ناتو، رقابت آمریکا و روسیه، جایگاه ژئوپلیتیکی اوکراین و کشمکش بر سر نظم آینده‌ی اروپا و جهان قرار دارد. 

در باره روسیه نیز باید از ساده‌سازی پرهیز کرد. روسیه یک کشور سوسیالیستی نیست. اما این واقعیت نیز نباید ما را به این نتیجه برساند که روسیه را می‌توان با امپریالیسم غرب یکسان دانست. روسیه دارای تضادهای طبقاتی درونی است و در درون آن، بورژوازی ملی و بورژوازی کمپرادور بر سر راه آینده‌ی کشور با یکدیگر کشمکش دارند. در این چارچوب، پوتین را می‌توان نماینده‌ی بورژوازی ملی روسیه دانست که در برابر سرسپردگی به غرب ایستاده است، هرچند ساختار اقتصادی کشور همچنان سرمایه‌داری است. 

روسیه و چین با دو نظام گوناگون، در برابر فشار مشترک امپریالیستی، زمینه‌ای برای همکاری یافته‌اند. چین نیروی اقتصادی و روسیه توان نظامی و منابع گسترده دارد و پیوند این دو، فضای تازه‌ای برای کشورهای جنوب جهانی پدید می‌آورد. این همکاری، البته به معنای از میان رفتن همه‌ی اختلاف‌ها میان چین و روسیه یا پایگیری جهان چندقطبی نیست. اما نشان می‌دهد که نظم تک‌قطبی گذشته دیگر توان گذشته را ندارد و قدرت‌های غیرغربی می‌توانند در سرنوشت آینده‌ی جهان نقش بزرگ‌تری بازی کنند. 

رقابت امپریالیستی نه برای مردم، که بر ضد آن‌هاست. قیمت نان، هزینه‌ی درمان، بهای مسکن و ارزش پول ملی، همه در این بازی بزرگ قربانی می‌شوند. زمانی که آمریکا و اروپا بر سر بازار انرژی با یکدیگر ستیز می‌کنند، مردم تنگ‌دست جنوب جهانی‌اند که با تورم و کمبود سوخت روبه‌رو می‌شوند. سرمایه‌داران بزرگ، در هر دو سوی این رقابت، کوه‌های پول بر هم می‌نهند و دره‌های تنگدستی از تن نیازمندان انباشته می‌شود. 

زمانی که چین و آمریکا بر سر فناوری و تراشه‌های رایانه‌ای می‌جنگند، این کارگران، رنجبران و مصرف‌کنندگان‌اند که هزینه‌ی این رقابت را با از دست دادن کار و افزایش بهای کالاها می‌پردازند. 

یکی از پنهان‌ترین ابزارهای این رقابت نیز جذب نخبگان کشورهای دیگر است. برنامه‌های آموزشی و فرهنگی قدرت‌های بزرگ، نسل‌هایی از سیاستمداران و تصمیم‌گیران کشورهای مستقل را پرورش داده‌اند. هنگامی که نخبگان یک کشور از درون، دل در گروی منافع بیگانگان ببندند، دیگر نیازی به لشکرکشی نیست؛ کشور به نرمی و آرامی در دام وابستگی همه‌جانبه گرفتار می‌شود و حاکمیت ملی در لفافه‌ی همکاری دوستانه به تاراج می‌رود. 

جهان امروز در برابر انتخابی تاریخی ایستاده است: یا رقابت امپریالیستی با آتش بیشتر و نابودی نسل‌های آینده، یا یافتن راهی دیگر؛ راهی که در آن همکاری عادلانه و برابری‌خواهانه جایگزین ستیز خانمان‌سوز قدرت‌های بزرگ شود. 

آنچه روشن است، این است که هزینه‌ی این رقابت با خون انسان‌ها و نابودی زمین پرداخت می‌شود. و آنچه از همه روشن‌تر است، این است که این روند هرگز به خودی خود نمی‌ایستد؛ مگر آنگاه که انسان‌ها در سراسر جهان با یکدیگر همدل شوند، سازماندهی و بسیج شوند و فریاد برآورند که: «بس است!» 

در برابر این جهان پرآشوب، همکاری مستقل کشورهای غیرغربی، گسترش روابط روسیه و چین و پیدایش نظم چندقطبی می‌تواند روزنه‌ای در برابر سرکردگی تک‌قطبی بگشاید. اما سرنوشت جهان را نه دولت‌ها به تنهایی، بل‌که مردم جهان و پیکار آنان برای صلح، استقلال، عدالت و رهایی از بهره‌کشی خواهند ساخت. آنچه امپریالیسم از آن می‌ترسد، تنها روسیه یا چین به تنهایی نیست؛ بل‌که پدیداری نظمی بین‌المللی است که در آن قدرت‌های غیرغربی بتوانند به گونه‌ای مستقل، از امنیت، اقتصاد و منافع ملی خود دفاع کنند. 

ای کاش این آگاهی، پیش از آنکه دیر شود، به دل خسته‌ی مردمان جهان راه یابد. ای کاش پیش از آنکه کوه‌های پول بر استخوان‌های ما بنا شوند، خرد و عدالت بر این رقابت مرگبار پیروز شود.

فهرست نوشته های کمکی

·        John Ross. The Aims of NATO/U.S.-Organized Missile Attacks Inside Russia Go Far Beyond Russia AloneMonthly Review

·        John Ross. Why the West Misunderstands Russia.

·        John Ross. China–Russia Cooperation and the Future of Multipolarity.

·        تحلیل‌های رسمی حزب کمونیست فدراسیون روسیه درباره‌ی ساختار طبقاتی روسیه و نقد سیاست‌های یلتسین.

·        Evgeny Primakov. Russian Foreign Policy: A Turning Point.

·        John Mearsheimer. Why Ukraine Is the West’s Fault.

·        Richard Sakwa. Frontline Ukraine: Crisis in the Borderlands.

·        Bobo Lo. Axis of Convenience: Moscow, Beijing, and the New Geopolitics.

·        Xi Jinping. The Governance of China. (بخش‌های سیاست خارجی و همکاری‌های راهبردی)

  •  

دیدگاه‌ها

حمید قادر
تراژدی نئوکمپیسم و انحراف نظرگاه طبقاتی

تراژدی نئوکمپیسم و انحراف نظرگاه طبقاتی؛ از تحریف امپریالیسم تا آستان‌بوسی اولیگارشی
در بزنگاه‌های تاریخی و بحران‌های ساختاری نظام سرمایه‌داری جهانی، سنجش عیار واقعی جریان‌های مدعی رهایی خلق در نوع مواجهه آنان با ستیز قدرت‌های بزرگ آشکار می‌شود. تاریخ جنبش کارگری بارها شاهد بوده است که چگونه در دوران فلج شدن استراتژیک قدرتمندان یا بازتوزیع حوزه‌های نفوذ، بخشی از جریان‌های مدعی چپ جایگاه مستقل طبقاتی خویش را رها کرده و به دامن یکی از جناح‌های سرمایه‌داری یا اولیگارشی‌های نوظهور غلتیده‌اند. مقاله سیامک کیانی تحت عنوان «رقابت امپریالیستی و نظم نوین جهانی» نمونه‌ای روشن از همین سقوط نظری و انحراف فکری است که من آن را سندی بر استحاله ماتریالیسم تاریخی می‌دانم. نویسنده با ردیف کردن مفاهیم به ظاهر رادیکال و پوشش دادن آن با نقل‌قول‌هایی از تحلیل‌گران بورژوا و استالینیست، کوشیده است نبرد میان بلوک‌های سرمایه‌داری را تحت عنوان «نظم چندقطبی» یا «کمربند نجاتی برای جنوب جهانی» بزک کند. اما کالبدشکافی تاریخی و طبقاتی این متن به من نشان می‌دهد که چگونه تقلیل دادن مفهوم امپریالیسم به تنها شرارت آمریکا، در نهایت به توجیه تجاوزگری اولیگارشی مسکو و استثمار ساختاری سرمایه‌داری دولتی پکن می‌انجامد.
برای من درک عمق انحراف تئوریک این دیدگاه مستلزم رجوع به گواه‌های محکم تاریخی و تجربه نبردهای طبقاتی در سده گذشته است. در جریان جنگ اول جهانی در سال ۱۹۱۴، اکثریت رهبران انترناسیونال دوم با پشت‌پا زدن به مصوبات پیشین خود و قطعنامه‌های ضدجنگ، پشت بورژوازی کشور خویش ایستادند و جنگ ویرانگر امپریالیستی را تحت عناوین فریبنده‌ای چون دفاع از میهن یا نبرد با بربریسم تزاری توجیه کردند. آنان منافع طبقه کارگر را قربانی اشتها و سهم‌خواهی کارتل‌ها و انحصارات مالی کردند. همچنین در جریان انقلاب ۱۹۱۷، منشویک‌ها بر این باور بودند که به دلیل عدم رشد کافی نیروهای مولده و ضرورت حفظ دستاوردهای ملی، باید به بورژوازی به اصطلاح پیشرو یا قدرت‌های خارجی متکی شد. آنان مبارزه طبقاتی را به محاق بردند تا رضایت طبقه سرمایه‌دار را جلب کنند. نقد تئوریک انقلابی که من در برابر این سازش‌کاری اقامه می‌کنم، بر افشای ماهیت کلیت نظام امپریالیستی به عنوان یک سامانه یکپارچه جهانی متکی است که در آن هیچ جناحی از سرمایه‌داری دارای نقش پیشرو یا رهایی‌بخش نیست. امروز نویسندگانی که ولادیمیر پوتین را نماینده بورژوازی ملی می‌نامند، دقیقا در حال بازتولید همان تزهای انحرافی انترناسیونال دوم و منشویک‌ها هستند. آنان مدعی می‌شوند که پوتین در برابر بورژوازی کمپرادور و فشار امپریالیسم غرب ایستاده است. من این سخن را خیانتی آشکار به تحلیل طبقاتی می‌دانم.
برای کالبدشکافی دقیق رژیم کنونی روسیه، باید به سابقه پوتین و فرآیند عروج اولیگارشی پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بنگریم. فروپاشی شوروی، فرآیند پیاده‌سازی اصلاحات ساختاری وحشیانه یا همان «شوک‌درمانی» اقتصادی تحت نظارت نهادهای مالی غربی و با کارکرد بوروکرات‌های سابق شوروی بود. در دوران بوریس یلتسین، ثروت‌های عظیم ملی، صنایع مادر و زیرساخت‌های نفتی و گازی در جریان خصوصی‌سازی‌های فاسد، به مشتی از اولیگارش‌های نوکیسه واگذار شد. این انباشت اولیه سرمایه که بر بستر ویرانی معیشت و نابودی دستاوردهای زیستی طبقه کارگر شکل گرفت، جامعه روسیه را به ورطه بحران عمیق ساختاری کشاند. با عروج ولادیمیر پوتین—که خود برآمد از دستگاه امنیتی ک‌گ‌ب بود—دولت روسیه نه دست به ملی‌سازی سوسیالیستی زد و نه اولیگارشی را نابود کرد؛ بلکه پوتین متضمن بازسازمانی و اهلی‌کردن اولیگارش‌ها تحت چتر یک «دولت بوروکراتیک و امنیتی» شد. پوتین اولیگارش‌هایی که خواهان هم‌پیمانی مستقیم با انحصارات غربی بودند را سرکوب یا تبعید کرد و در مقابل، اولیگارش‌های وفادار به کارتل‌های سوخت، تسلیحات و بانک‌داری را در راستای تحکیم ساختار سرمایه‌داری دولتی به کار گرفت. رژیم پوتین حاصل عینی این دگرگونی است؛ دولتی که سرکوب شدید اعتصابات کارگری، حذف اتحادیه‌های مستقل و اعمال سیاست‌های ریاضتی بر پرولتاریای روسیه را در داخل دنبال می‌کند و در خارج، برای بازتولید سرمایه‌داری خود نیازمند بلعیدن حیاط خلوت‌های ژئوپلیتیک، ترانزیت انرژی و سهم‌خواهی امپریالیستی است.
از سوی دیگر، من نگاه حزب کمونیست چین و ساختار اقتصادی پکن را نیز نمی‌توانم تحت عناوین گمراه‌کننده‌ای چون «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی» بپذیرم. از زمان اصلاحات ساختاری دنگ شیائوپینگ و ادغام کامل چین در بازار آزاد جهانی، این کشور به یکی از عظیم‌ترین مراکز انباشت، تمرکز سرمایه و استثمار نیروی کار ارزانی بدل شد که کارتل‌های فراملیتی غرب سال‌ها از آن سود بردند. اما حزب کمونیست چین در حقیقت نه حزب طبقه کارگر، بلکه بوروکراسی حاکمی است که نقش هیئت مدیره و مدیریت سرمایه‌داری دولتی را ایفا می‌کند. پکن برای فرار از بحران انباشت بیش از حد سرمایه در داخل، به صدور سرسام‌آور سرمایه و انباشت فرامرزی روی آورده است. پروژه «یک کمربند، یک راه» دقیقا بازتاب منطق کلاسیک امپریالیسم برای تسخیر بازارهای جدید، اسیر کردن کشورهای پیرامونی در تله‌های بدهی مالی و تصاحب بنادر و زیرساخت‌های حیاتی آنها است. قدرت سرکوب حزب کمونیست چین با لغو حق اعتصاب از قانون اساسی، حذف اتحادیه‌های کارگری مستقل، استفاده از ابزارهای پیشرفته کنترلی و سرکوب خشن هرگونه اعتراض طبقاتی، اثبات می‌کند که این حزب ارگان سیاسی یک بورژوازی دولتی بی‌رحم است که سود سرمایه را بر حیات زحمت‌کشان ترجیح می‌دهد.
تضادهای درونی نظام سرمایه‌داری در سطح بین‌المللی، اکنون جهان را میان قدرت‌های کهنه و نوظهور تقسیم کرده است. از منظر تاریخی، این دو کشور هرگز ناشناخته در گردونه رقابت‌های جهانی نیستند؛ روسیه تزاری خود یکی از اضلاع اصلی پیمان‌های امپریالیستی قبل از جنگ جهانی اول بود که در تقسیم جهان و سرکوب جنبش‌های آزادی‌بخش نقشی برجسته داشت و چین نیز اگرچه خود قربانی استعمار غربی بود، اما امروزه با رشد غول‌آسای سرمایه‌داری دولتی‌اش، دقیقا همان ابزارهای تسلط اقتصادی و ژئوپلیتیکی را بازتولید می‌کند. در این میان، هیچ تردیدی نیست که امپریالیسم آمریکا و ماشین نظامی ناتو، به عنوان پیشران تاریخی و موتور اصلی تجاوز، تحریم‌های خانمان‌سوز و بحران‌سازی در سراسر جهان، مجرم اصلی در تحمیل جنگ‌ها و غارت ملل کم‌توسعه‌یافته بوده‌اند. اما تقسیم جهان میان قدرت‌های نوظهور و قدرت‌های کهنه، نشان‌دهنده بن‌بست کلیت این نظام جهانی است. پاسخ به تجاوزگری و هژمونی‌طلبی ناتو، پناه‌بردن به زیر چتر اولیگارشی مسکو یا کلوپ بوروکرات‌های پکن نیست؛ چراکه این بلوک نوظهور خود محصول و بازتولیدکننده همان روابط استثماری است. از یک سو، امپریالیسم آمریکا و ناتو با چنگ زدن به ابزارهای نظامی و تحریم مالی می‌کوشند هژمونی در حال افول خود را حفظ کنند؛ و از سوی دیگر، محور مسکو-پکن با مانورهای دیپلماتیک، حذف دلار و بهره‌برداری از قدرت‌های منطقه‌ای، درصدد تسخیر مجدد حوزه نفوذ و بازتوزیع مجدد سفره غارت جهان هستند. این تقسیم قدرت میان قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای، بازتاب تضادهای لاعلاج سرمایه‌داری و نبرد بر سر بازارها و منابع اولیه است.
تحلیل دیالکتیکی به من می‌آموزد که طبقه کارگر جهانی زیر فشار این رقابت‌های خانمان‌سوز دچار یک بحران شدید است. توده‌های کارگر هزینه‌های این رقابت‌ها را با تورم، بی‌کارسازی، افت ارزش دستمزدها و تبدیل شدن به گوشت دم توپ در جنگ‌های مرتجعانه می‌پردازند، در حالی که ماشین‌های تبلیغاتی طرفین می‌کوشند آگاهی طبقاتی آنان را با ایدئولوژی‌های ناسیونالیستی، هویت‌گرایی و کمپ‌گرایی مسموم سازند. درک دیالکتیکی من اثبات می‌کند که تضاد اصلی جهان، نه تضاد میان بلوک‌های غربی و شرقی، بلکه تضاد بنیادین میان پرولتاریای جهانی و کلیت نظام سرمایه‌داری است. راهبرد عملی و اصول مرزبندی من بر افشای ماهیت کلیت نظام سرمایه‌داری، رد کامل تز بورژوازی ملی و کمپ‌گرایی، و پافشاری بر استقلال هویت طبقاتی استوار است. جنگ در اوکراین و منازعات منطقه‌ای، نبردهایی مرتجعانه میان جناح‌های مختلف سرمایه‌داری برای تقسیم مجدد جهان است و طبقه کارگر در هیچ‌یک از این کمپ‌ها ذینفع نیست. هرگونه تسلیم‌طلبی نظری در برابر پوتینیسم یا سرمایه‌داری دولتی چین و جا زدن آنان به عنوان جبهه ضدامپریالیستی، خیانت مستقیم به مبارزات طبقه کارگر است. رهایی طبقه کارگر تنها به دست خود کارگران امکان‌پذیر است و راه رهایی نه از راهروهای ناتو می‌گذرد و نه از اتاق‌های فکر مسکو و پکن. مقاله سیامک کیانی سندی است از استحاله نظری و انحراف بخشی از چپ‌نماها که با رها کردن ماتریالیسم تاریخی به ثناگویی اولیگارشی مسکو و بورژوازی دولتی پکن افتاده‌اند. برکنار از تصورات این دست نویسندگان، آینده جهان نه در مقر ناتو در بروکسل تعیین می‌شود و نه در نشست‌های استراتژیک مسکو و پکن؛ بلکه حقیقت جاری و اصیل تاریخی در سنگرهای مبارزات طبقه کارگر علیه کلیت نظام استثمار نهفته است و من تنها با پافشاری بر استقلال هویت طبقاتی و افشای بی‌تخفیف تمامی جناح‌های امپریالیسم، راه را برای رهایی نهایی بشریت هموار می‌بینم.
با احترام،
حمید قادر

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
CAPTCHA
CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید