بعد از شروع جنگ، اتفاقات مهم و نگرانکنندهای در جریان است؛ اتفاقاتی که میتواند پیامدهای سنگینی برای مردم و آینده کشور داشته باشد. با این حال، بخش بزرگی از جامعه در این تحولات نقشی ندارد و بیش از آنکه کنشگر باشد، به تماشاگر تبدیل شده است. تصمیمهای مهم درباره زندگی و آینده مردم گرفته میشود، اما مردم بیش از آنکه در شکل دادن به این تصمیمها دخالت کنند، منتظرند ببینند سرانجام چه اتفاقی خواهد افتاد.
در این میان، جنگ و تحریم برای بخشی از حکومتگران نه فقط یک تهدید، بلکه فرصتی سیاسی برای تشدید فضای امنیتی و محدودتر کردن عرصه عمومی است. در سوی دیگر، بخشی از اپوزیسیون راست، بهویژه جریان سلطنتطلب به نمایندگی رضا پهلوی، جنگ و فشار خارجی را از منظری دیگر و در راستای اهداف براندازانه خود میبیند. آنچه برای حکومت امکان تشدید کنترل جامعه را فراهم میکند، برای این بخش از اپوزیسیون میتواند نشانه نزدیک شدن به لحظه فروپاشی و «روز موعود» تلقی شود.
البته این دو موقعیت از نظر قدرت و مسئولیت سیاسی قابل مقایسه نیستند. حکومت ابزارهای سرکوب و کنترل جامعه را در اختیار دارد، در حالی که اپوزیسیون چنین قدرتی ندارد. با این همه، دو روند متفاوت میتوانند در یک نقطه به هم برسند: تضعیف عاملیت سیاسی جامعه. حکومت در فضای جنگی امکان بیشتری برای کنار زدن جامعه از عرصه عمومی پیدا میکند و بخشی از اپوزیسیون نیز با حواله دادن تغییر به جنگ، تحریم و فشار خارجی، جامعه را به انتظار نتیجه این تحولات مینشاند.
جامعه از دو سو از سیاستورزی فاصله میگیرد: حکومت امکان دخالت آن را محدود میکند و سیاست انتظار، دخالت آن را به آینده موکول میسازد. یکی جامعه را سرکوب میکند و دیگری جامعه را منتظر نگه میدارد. حاصل هر دو، تضعیف عاملیت سیاسی جامعه است.
اینجاست که مسئله سیاستورزی اهمیت پیدا میکند.
سیاستورزی، به تعبیر ابراهیم توفیق، از جامعه و از دخالت مردم در امور عمومی آغاز میشود؛ از جایی که مردم خود را صاحب حق دخالت در سرنوشت خویش میدانند. سیاستورزی در این معنا، پیش از آنکه تصاحب قدرت باشد، شکلگیری عاملیت سیاسی در جامعه است.
از همین رو، حکومت استبدادی بیش از هر چیز از جامعهای نگران است که بتواند خود را بهعنوان یک فاعل سیاسی بشناسد و در مناسبات قدرت دخالت کند. مسئله فقط اعتراض به یک تصمیم یا یک سیاست نیست؛ مسئله حضور جامعه در عرصه عمومی و تبدیل شدن آن به نیرویی است که قدرت ناچار باشد آن را به حساب آورد.
جامعه ایران، با وجود سرکوب، هیچگاه بهطور کامل از سیاست خارج نشده است. اعتراضهای اجتماعی در سالهای مختلف نشان دادهاند که این ظرفیت همچنان وجود دارد. جنبشهای اجتماعی نیز یکباره از هیچ پدید نمیآیند؛ بر تجربههای پیشین، انباشت مطالبات، شبکههای اجتماعی و یادگیری جمعی تکیه دارند. هر اعتراض، حتی اگر سرکوب شود، میتواند تجربهای برای کنش بعدی باقی بگذارد.
از این منظر، جنبش اصلاحات، جنبش سبز، اعتراضهای دی ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸ و سرانجام «زن، زندگی، آزادی» را میتوان در امتداد روندی دید که جامعه طی آن تجربههای تازهای از کنش سیاسی به دست آورده است.
«زن، زندگی، آزادی» نقطه مهمی در این روند بود؛ نه فقط به دلیل گستردگی آن، بلکه به این دلیل که جامعه در آن خود را بهعنوان فاعل تغییر تجربه کرد. مردم نشان دادند که میتوانند بدون اجازه حکومت وارد عرصه عمومی شوند و درباره سرنوشت خود سخن بگویند.
این همان عاملیتی است که حکومت از آن نگران است.
اما پس از «زن، زندگی، آزادی»، جریان راست برانداز، با محوریت رضا پهلوی، روایت دیگری از تغییر را برجسته کرد. در این روایت، نیروی اصلی تغییر بیش از آنکه خود جامعه و سازمانیابی آن باشد، ائتلاف نیروهای مخالف حکومت، حمایت قدرتهای خارجی و فرارسیدن لحظهای بود که بتوان حکومت را یکباره کنار زد.
مسئله فقط مواضع رضا پهلوی یا جریان سلطنتطلب نیست؛ مسئله نوعی سیاستورزی است که در آن جامعه، به جای آنکه فاعل اصلی تغییر باشد، به نیرویی برای همراهی با یک پروژه سیاسی تبدیل میشود. وعده کمک، امید به حمایت خارجی و تصور تغییر ناگهانی، بهتدریج این تصور را ایجاد میکند که کار اصلی در جای دیگری در حال انجام است و جامعه باید منتظر لحظه مناسب بماند.
در کنار جریان راست برانداز، بخشی از نیروهای سیاسی نیز به سیاست انتظار گرایش پیدا کردهاند؛ سیاستی که همه چیز را به آینده و «روز موعود» حواله میدهد. در چنین نگاهی، پرسش اصلی دیگر این نیست که جامعه امروز چگونه میتواند در سرنوشت خود دخالت کند؛ پرسش این است که روز تغییر چه زمانی فرا خواهد رسید.
اینجاست که جامعه از فاعل سیاسی به تماشاگر سیاسی تبدیل میشود.
این وضعیت فقط به معنای کاهش اعتراض نیست. خطر عمیقتر آن است که جامعه بهتدریج باور کند سیاست در جای دیگری جریان دارد و کاری که از او ساخته است، انتظار کشیدن است.
تجربه تاریخی نشان داده است که حتی در بستهترین و استبدادیترین نظامها نیز امکان حضور اجتماعی و سیاسی بهطور کامل از میان نمیرود. مسئله این است که این امکان چگونه تشخیص داده و به عمل سیاسی تبدیل شود. اگر رنج و درد مردم معیار سنجش واقعیت سیاسی قرار گیرد، بسیاری از امکانهایی که در نگاههای کلی و از پیش تعیینشده دیده نمیشوند، آشکار خواهند شد.
سیاستورزی یعنی واقعیت موجود را آنگونه که هست ببینیم، نه آنگونه که میخواهیم باشد. نمیتوان اسیر باورها و صورتبندیهای سیاسی گذشته ماند و انتظار داشت که با تغییر شرایط، همان نسخههای قدیمی همچنان کارآمد باشند. سیاستورزی هنر تشخیص موقعیت و یافتن امکان کنش در همان موقعیت است.
بعد از جنگ، شرایط بهکلی تغییر کرده است. این تغییر فقط در مناسبات حکومت و نیروهای خارجی خلاصه نمیشود؛ زندگی روزمره مردم، وضعیت اقتصادی و اجتماعی، مناسبات سیاسی و حتی تصور جامعه از آینده نیز دستخوش تغییر شده است. بنابراین نیروهای سیاسی نیز نمیتوانند با همان صورتبندیها و راهحلهایی که پیش از جنگ داشتند، به وضعیت تازه پاسخ دهند. آنها باید خود را با واقعیت جدید تطبیق دهند و در شیوه سیاستورزی خود تجدیدنظر کنند.
در چنین شرایطی، هر اقدامی که بتواند از رنج و درد مردم بکاهد، میتواند موضوع کنش اجتماعی و سیاسی باشد. دفاع از زندگی مردم، مقابله با سیاستهایی که بر رنج آنان میافزاید، دفاع از آزادیهای اجتماعی، مخالفت با سرکوب، مطالبه امنیت و رفاه و جلوگیری از ویرانی بیشتر کشور، همه میتوانند به عرصه سیاستورزی تبدیل شوند.
این همان نقطهای است که سیاست از انتظار جدا میشود. جامعه لازم نیست منتظر فروپاشی حکومت، پایان جنگ یا دخالت نیرویی بیرونی بماند تا دوباره وارد سیاست شود. سیاست از همین امروز و از همین مسائل آغاز میشود؛ از جایی که مردم میتوانند بر سر رنج و زندگی خود سخن بگویند و برای کاهش آن کنش کنند.
از این منظر، مسئله فقط این نیست که حکومت چه میکند یا براندازان چه وعدهای میدهند. مسئله این است که جامعه چگونه میتواند موضوعات زندگی خود را دوباره به موضوع سیاست تبدیل کند. اگر مردم فقط در انتظار یک حادثه بزرگ باشند، فرصتهای کنش در زمان حال از دست میرود. اما اگر مسائل زندگی به عرصه مطالبه و کنش جمعی تبدیل شود، سیاست دوباره به جامعه بازمیگردد.
آصف بیات از «هنر حضور و سیاستورزی در عسرت» سخن میگوید. اهمیت این تعبیر در همینجاست: حضور سیاسی را نباید به زمانی موکول کرد که همه شرایط برای کنش فراهم شده باشد. هنر سیاستورزی در زمانه عسرت، پیدا کردن امکان حضور در دل محدودیتهاست.
بنابراین، هنر سیاستورزی این نیست که منتظر شرایطی بمانیم که با تصورات گذشته ما سازگار باشد؛ هنر آن است که وضعیت موجود را بشناسیم و امکانهای تازه حضور را در آن پیدا کنیم.
مسئله امروز فقط این نیست که چه کسی حکومت را سرنگون میکند؛ مسئله این است که چه چیزی میتواند جامعه را دوباره به فاعل سیاسی سرنوشت خود تبدیل کند.
اگر جامعه نتواند در فرایند تغییر سیاسی عاملیت خود را حفظ کند، حتی سقوط یک حکومت نیز تضمینی برای آزادی نخواهد بود. اما اگر جامعه بتواند دوباره سیاستورزی کند، تغییر سیاسی دیگر صرفاً حادثهای نخواهد بود که از بیرون بر آن وارد شود؛ به فرایندی تبدیل میشود که خود جامعه در ساختن آن نقش دارد.
شاید مهمترین وظیفه نیروهای سیاسی در این زمانه همین باشد: به جای دعوت جامعه به انتظار، امکان حضور را به آن بازگردانند.
جامعه را نباید برای روز موعود آماده کرد؛ باید برای همین امروز توانمند کرد.
هنر حضور در زمانهی عسرت
افزودن دیدگاه جدید