بی آنکه چیزی بگوید کفش هایش را به پا می کند و از خانه بیرون میزند. همسرش بدنبال او می دود و با عصبانیت فریاد می زند، باز چی شده... دوباره عقلت را از دست داده ای؟... اگر به خودت فکر نمی کنی، به این بچه هایی که از خودت به جا گذاشته ای رحم کن... اینها چه گناهی کرده اند که هر بار بایستی شاهد دیوانگی تو باشند و همیشه در وحشت و اضطراب بسر ببرند؟
به نیمه های کوچه رسیده بود و صدای همسرش در پهنای کوچه و در لابلای شکاف دیوارهای مخروبه خانه های دو سوی کوچه محو می گشتند. صدای فغان همسرش دیگر تاثیر گذشته را نداشت تا اینکه بتواند او را دوباره همانند گذشته به خانه بازگرداند. به سرعت می رفت و رد پایی از خود بجا نمی گذاشت. گردبادی بود و هر آنچه را که بر سر راهش بود می بلعید تا اثری از آنها باقی نماند. فریاد های زن همچون زوزه باد بود که در فضا می پیچید و نشانی بر روح او نمی گذاشت بلکه تنها گوش او را آزرده می ساخت و او را بیشتر مصمم می ساخت برای انجام تصمیمی که بارها آن را گرفته بود، ولی از انجامش هر بار سر باز زده بود. او در برابر همسر و فرزندانش مسخ شده بود و با خویشتن خود بیگانه بود. اما اینبار دیگر نه فغان و ناله زن و نه گریه های کودکان می توانست او را همچون گذشته رام و مطیع سازد. او تصمیم خود را برای یافتن آنچه که سالها در ذهن خود انباشته بود گرفته بود. تا اوهام و پندارهای خام زندگی که او را در خود محبوس ساخته بود از خود دور سازد و بتواند زندگی را آنگونه که حقیقت در آن است بیابد و دیگر اجازه ندهد که دیگران تصویر دیگری از زندگی برای او بسازند و او را مطیع و عجین چیزی کنند که هیچگاه در زندگی واقعی برای او نقشی بازی نکرده است. او می خواهد خود به حقیقت زندگی دست یابد و چگونه زندگی کردن را با نهفته های درون خود و برای خود همسان سازد.
هیچ نمی دانم که چگونه ساخته و پرداخته شده ام... پدری گمنام... کسی نمی داند که از کجا آمده بود... چگونه زیست و زندگی چگونه برایش رقم خورد... حتی کسی نمی داند که زندگی او در کجا پایان یافت. عنصری بود نامطلوب؟. جایی برای ماندن نداشت و یا اینکه نمی خواست جایی را برای ماندن بیابد. مادرم به یاد نمی آورد که کی بدنیا آمدم و اینکه چگونه جرات کرده ام پا به دنیایی بگذارم که او خود از آن فراری بود. او من را از خود جدا کرد و در دنیایی رها ساخت که مورد پذیرش من نبود. پیش از این از رذالت و پَستی های شنیده بودم که توسط آدمیانی صورت گرفته بود که پیش تر از من پا به هستی گذاشته بودند. تصور اینکه چه سرنوشتی انتظارم را می کشد من را بیشتر دچار تشویش و اضطراب می کرد. مواجه شدن با دنیایی که به آن پا گذاشته بودم برایم ناروشن و تاریک بود. هویتی نداشتم و وانمود می کردم از او که نام مادر را بر من تحمیل کرده بود نیستم و به او تعلق ندارم، کسی من را در رحم او جای داده بود... همانند میخواره ای که کلاه خود را نیمه شب پس از یک میگساری در میخانه به جا می گذارد و دیگر هم برایش مهم نیست که چه کسی آن را صاحب میشود و به سرش می گذارد . او شکارچی بود که در صحرا به جستجوی شکار پروانه ها به هر سویی چشم می دوخت تا بتواند پروانه ی مورد علاقه اش را در تور گرفتار سازد. آن زن پروانه ای بود که در دام او گرفتار شد. سنجاقی سینه و قلب او را شکافت و به تابلویی که به دیوار آویخته شده بود چسبانده شد تا قطرات عرق های که بخاطر فرار از به دام افتادن در تور شکارچی بر بدنش نشسته بود خشک شود که مبادا نمک درون قطرات عرق بدنش بالهای زیبا و رنگارنگ او را از شادابی بیندازند.
همانند دیگر کودکان برای بقای خود تلاش می کردم، نمی دانم چه وقت از شیرخوارگی به کودکی رسیدم و از کودکی به نوجوانی و از نوجوانی به جوانی... روزها و ماه ها و سالها گردبادی بودند که من را با خود پیش می بردند و من بال شکسته ای بودم که در گردباد زندگی اسیر، بی آنکه بتوانم خود فرمان آن را در دست داشته باشم.
به انتهای کوچه نزدیک می شوم، دیگر صدایی مرا دنبال نمی کند و یا اینکه دیگر قادر نیست به دنبال من بیاید و مرا از انجام قصدی که در درونم شعله می کشد باز دارد. احساس می کنم که شانه هایم دیگر باری را به دوش نمی کشد و حال می توانم از آنها همانند دو بال پرنده برای پرواز در جستجوی آنچه که هستم استفاده کنم و دیگر کسی قادر نیست که بتواند من را در زنجیر خود نگاه دارد. در جای خود می ایستم، پلک هایم را بر روی هم می گذارم و نفس عمیقی می کشم، تا آنجا که می توانستم هوای تازه را در سینه ی خود فرو بردم، احساس آرامش می کنم.
چشمهایم را می گشایم و به اطراف خود نگاه می کنم. آنچه را که می بینم نمی تواند در مخیله ام جای گیرد، چشمهایم را می بندم و دوباره آنها را باز می کنم، هیچ چیز تغییر نمی کند و آنچه را که در ابتدا دیده ام باز هم در برابر چشمانم به نمایش در می آید. آنچه را که می بینم هیچ شباهتی با روزهای عادی زندگی من نداشتند و ندارند، در دنیای دیگری هستم که با دنیای من هزاران هزار فرسنگ فاصله دارد. لبخندی را بر چهره خود احساس می کنم و به آن خوشامد می گویم. رضایت از گامی که برداشته ام من را بیشتر در تصمیم خود مصمم تر می سازد... می دانم در راهی هستم که همیشه به دنبالش بودم و این هنوز آغاز راه است، نمی توانم به خودم دروغ بگویم.
آنچه را که در برابر خود می بینم برایم قابل پذیرش نیست اما باور دارم که باید به آنچه که می بینم باور کنم، فقط برای آن چیزی که به دنبالش آمده ام. ظاهری کاملا متفاوت با آدم های روزمره که همچون آدمک های دست ساز روز را تا پاسی از شب می گذراندند و آخر شب به لانه های خود باز می گشتند تا در انتظار روز شب را بسر رسانند. در جایی خود می ایستم بی آنکه حسی درون خود احساس کنم، به یکایک آنها خیره می شوم، موش هایی را می بینم، اندامی با شباهت کامل به انسان در دو سوی خیابان به قدم زدن مشغول هستند. آدم های موش نمایی همانند دیگر موش ها که شاید تنها یک فکر در سرشان جای دارد، سیر کردن شکم و افزودن به تعداد خود، تولید مثل کردن که تنها بتوانند نسل خود را از انقراض مصون بدارند، غریزه ای که تنها طبیعت برای آن پاسخ دارد. کسی نیست که جرات آن را به خود دهد که بخواهد منطق طبیعت را زیر سئوال ببرد، مگر ما آدم ها کار دیگری غیر از آنها انجام می دهیم که این حق را به خود بدهیم که موش ها را برای بقای خودشان محکوم و تحقیر کنیم. در طول خیابان به مانند شبحی که از کالبد خود خارج گشته به قدم زدن می پردازم و آنها را از نظر می گذرانم، از تماشای انسان های موش نما لذت می برم بی آنکه دلیلی برای این حس غیر طبیعی خود بیابم. لذتی احمقانه، لذتی از سر پوچی، اما برای لذت بردن هیچ نیازی به داشتن دلیل نیست و نباید از آن احساس ناخوشایندی و شرم کرد. تنها چیزی که می تواند به موجود زنده آرامش ببخشد لذتی ست که از لحظه بدست می آورد، لذت از شکار حیوانی یا نجات آن و یا غذا دادن به حیوان دیگری، چرا باید برای لذت بردن دلیلی وجود داشته باشد یا باید برای آن به دنبال بهانه ای گشت. من از دیدن این آدمهای موش نما لذت می برم و شاید هم آنها از دیدن من که سرگردان و مبهوت به آنها خیره شده ام لذت می برند و من را آدمی می بینند با چهره ای مضحک که تنها نیمی از من مشابه آنان است، یا اینکه من در درون خودم آنان را حقیر تر از خود می پندارم. از اینکه کسانی را می بینم که همسان با خودم نیستند.
کودک خردسالِ را در بغل دارد و با اندوه و در سرمای تنهایی در کنج اتاق نشسته است. حرفی برای گفتن نیست. هر دو خوب می دانند که باید تحمل کنند، جز تحمل کردن و شاهد آنچه که در حال رخ دادن است راه دیگری در پیش پایشان قرار ندارد. درمانده و از اینکه نمی داند چگونه می تواند به او کمک کند او را دچار وحشت می سازد، کودک از وحشت مادر به وحشت افتاده است. او تنها نان آور خانه است، قانونی که برای مردها گذاشته شده است، از دست رفتن او به معنای از هم پاشیده شدن و نابودی عصاره خانواده خواهد بود؟ آیا می توان از نابودی آنهایی جلوگیری کرد که مردان خود را از دست داده اند؟ در سکوت حاکم بر فضای اتاق تبسمی بر لبانش نقش می بندد و با خود می گوید: بگذار به دنبال صدای عشق، کوه ها و بیشه زارها را پشت پا گذارد تا شاید با درون خود سامان یابد، آنگاه است که او به خود خواهد آمد و حقیقت واقعی را لمس خواهد کرد. زن چشم هایش را که از اشک پر شده است با گوشه ای از پیراهن خود پاک می کند و کودکش را از آغوش خود جدا می کند و او را به بستر خواب می سپارد... از جای خود بر می خیزد و از پشت پنجره اتاق به بیرون خیره می شود با این خیال که شاید او دست از پرواز کشیده و دوباره به لانه برگشته است... اثری از او نیست.
به آرامی و با کنجکاوی به دنبال آدم های موش نما به هر سویی می روم و به دقت آنان را زیر نظر می گیرم که به هر سوراخی سر می کشند تا شاید چیزی بیابند، اما آنها به دنبال چیزی نیستند بلکه انتظار کسی را می کشند. به پایان خیابان می رسم، ادامه ای نیست، به نقطه ای که باید دوباره از نوع شروع کنم تا سر از دوگانگی و مسخ شدن آدم های موش نمایی بیابم که شاید تا چندی پیش همانند خود او بودند. در خیابان هیچ چیز دیگری به چشم نمی خورد، ساکت و تهی از نمادهای تمدن می باشد. در دو سوی خیابان اتاق های در کنار هم ردیف شده اند که برای ورود به آنها باید سر خود را خم کرد، اتاقک هایی که شبیه به مغازه می باشند با قفسه هایی که چیزی در آنها برای خرید یافت نمی شود، در پیاده روهای دو سوی خیابان انسان های موش نما در کنار هم ساکت ایستاده اند، رو به خیابان دارند و مرد غریبه را با نگاه هایشان دنبال می کنند. انسان های موش نما در یک سمت خیابان با لباس های مردانه شامل کت و شلوار سیاه با پیراهن قرمز و کراوات سفید و با کلاه های بوقی که به سر دارند شکل مضحکی به آنها داده است. کلاه های بوقی بر سر کله های موش نما. در سمت دیگر خیابان انسان های موش نما با دامن های کوتاه و کفش های قرمز پاشنه بلند، پیراهنی که تنها سینه های برجسته آنان را پوشانده اما شکم و ناف آنها همچنان در معرض دید است، مردی در میان آنان نمی باشد که بخواهد به ناف و شکم آنان چشم بیندازد، کلاه های حصیریِ مزین شده با پر طاووس به سر دارند که آنان را در مقابل تابش خورشید محافظت کند یا اینکه زیبایی آنها را افزون تر سازد. تنها می توان جنسیت آنها را با لباس هایی که به تن دارند و سینه های برجسته که از زیر پیراهن بیرون زده است تشخیص داد. در نقطه ای که ایستاده ام باقی می مانم و به دو سوی خیابان چشم می دوزم تا شاید اتفاق تازه ای رخ دهد که من را متقاعد سازد که آنچه را که می بینم واقعیت ندارد و فقط دارم خواب می ببینم. اما خواب نبود بلکه آنچه را که شاهدش بودم واقعیتی بود از نمای یک زندگی متفاوت با موجوداتی متفاوت. به تماشای مسخ شدگان ادامه می دهم تا سر از راز آنها در آورم. زمانی نمی گذرد که چند تن انسان های موش نما را می بینم که الاغی را مشایعت می کنند، الاغ آرایش شده بود، لبانش را با ماتیک سرخی گلگون کرده بودند، ابروانش را بند انداخته بودند و مژه های مصنوعی جلوه دیگری به چشم های الاغ بخشیده بود، گونه هایش به رنگ صورتی و تاج گلی با رنگهای شاد به سر داشت. شنل سفید ابریشمیِِ گلدوزی شده با مُنجُوق های طلایی او را یک سر و گردن زیباتر از الاغی کرده بود که مسیح مقدس را از کوچه ای به کوچه ی دیگر می برد. اما سوار بر الاغ، مسیح نبود بلکه زنی نشسته بود با لباس فاخری به تن که مظهر و تجلی پاکی تمام زنان روی زمین بود. سمبل باکره گی. در هر دو سوی الاغ سه نفر با لباس های بلند سفید و تاج گلی از گلهای نرگس بهاری که بر سر داشتند بانوی باکره سوار بر الاغ را همراهی می کردند. محافظت از او به دختران نوبالغ باکره سپرده شده بود. هیچ مردی در کنار آنها دیده نمی شد. آیا قانونی بود برای محافظت از باکره ماندن دختران. سکوت سراسر خیابان را فرا گرفته بود و صدایی از کسی بر نمی آمد. همه به احترام او در دو سوی خیابان به صف شده بودند و با چشمانشان او را در مسیر خیابان دنبال می کردند، مردان موش نما کلاه های بوقی خود را به احترام بانوی باکره از سر بر می داشتند. از خودم می پرسم که علت این نمایش چه می تواند باشد، آیا مسیح دیگری اینبار در چهره یک زن نزول کرده است تا مسیر تازه ای را برای رام شدن این موجود دو پا نشان دهد، آیا خدا اینبار برای رام کردن و به کرنش درآوردن این موجود دو پا به جنس مخالف متوسل شده تا حوّا از درخت دانش سیبی نچیند و با شیطان علیه او نقشه ای نریزند. مشوش از افکاری بودم که به ذهنم خطور می کرد، من برای پیدا کردن حقیقت زندگی بودم که خانه و خانواده را رها کرده بودم اما خود را در جایی یافته ام که فکرم را بیشتر مضطرب می ساخت. بدنبال بانوی سوار بر الاغ راه می افتم، پا به پای آنها می روم بدون اینکه کسی من را از این کار باز بدارد، دیده نمی شوم و یا شاید هم انسان های موش نما تمایلی به دیدنم ندارند. الاغ با سوار خود به انتهای خیابان می رسد و من منتظر می شوم که ببینم تا چه اتفاقی خواهد افتاد. همراهان دختر کمک می کنند تا آن بانوی زیبا از الاغ پایین بیاید، وقتی پا به زمین می گذارد رو به جمعیتی که در دو سوی خیابان به صف شده اند برمی گردد و کلاه مزین به پر کاووس را از سر خود بر می دارد. او هیچ شباهتی به موش ندارد، او یک انسان کامل است، با لبخندی که بر لب دارد به دو سوی خیابان چشم می اندازد و از رضایتی که در چهره اش شعله می زند با دست آنها را به سوی خود فرا می خواند. همه پا به خیابان می گذارند و به سوی او می آیند، با فاصله ای نه چندان دور از او می ایستند. هیچ کس اعتنایی به من نمی کند که میان او و تمام آدمهای موش نما قرار گرفته ام، من دیده نمی شوم و برای آنها وجود خارجی ندارم، شاید هم نمی خواهند وجود من را که آنها را زیر نظر گرفته ام تایید کنند. من برای کشف حقیقت به آنچه که به آن زندگی گفته می شود از همه چی دست کشیده ام، از آنچه که نام زندگی را با خود حمل می کرد، اما آنچه را که می بینم نمی تواند حقیقت داشته باشد، آنچه که دیده می شود زندگی نیست بلکه تنها نمایشی از زندگیست که فقط در افسانه ها می توان آن را یافت.
آهای با شما ها هستم، آیا من را می بینید، آیا شما ها قابل لمس شدن می باشید، چرا کسی به من پاسخی نمی دهد، من بدنبال یافتن و معنای زندگی حقیقی آمده ام و تا زمانی که پاسخ خود را نیابم به آنچه که نام زندگی بر آن گذاشته شده است باز نخواهم گشت، آیا کسی از شما ها می تواند پاسخی برای من داشته باشد. آدم های موش نما به سوی من بر می گردند و به من چشم می دوزند. کبر و تکبر را در چشمهایشان می بینم تا جایی که حقیر شدن را در خود حس می کنم و خودم را از اینکه از آنها خواهان پاسخ شده ام سرزنش می کنم اما دیگر دیر شده بود و صدای من آنها را به سوی من جلب کرده بود و دیگر راهی برای بیرون رفتن از فضای حقارتی که خودم بر خود تحمیل کرده بودم، نبود. آن بانوی زیبا با چشمهای سیاه خود نگاهی به من می اندازد، با آرامی و با قدم های موزون به سمت من می آید، در مقابل من می ایستد و به چشمان من خیره می گردد. به دنبال چه هستی، زندگی را چه می بینی، چرا بدنبال آن هستی، حقیقتی در آن نیست و آنچه که هست خود هستی و آنچه که در پیرامون تو در جنبش است. سکوت می کند بی آنکه چشم از من بردارد... دوباره ادامه می دهد و من را مورد خطاب خود قرار می دهد، مگر آنچه را که داری تو را راضی نمی کند، چه چیزی تو را سرگردان کرده است و یا آنچه را که داشتی حقیقی نبود، چه چیزی در زندگی برای تو غیر واقعی بود که واقعی نمی پنداشتی، چرا به این مکان آمده ای، کسی تو را به این اینجا کشانده است یا خودت آن را یافته ای. هرچه را که می بینی واقعی است و ما همه واقعیتی هستیم کتمان ناپذیر حتی اگر برای تو غیر واقعی جلوه کنیم، شاید بدنبال حقیقت هستی تا پی بردن به واقعیت زندگی، دست یابی به کدام یک بیشتر به تو کمک می کند تا تو را آماده برگشتن به زندگی گذشته ات کند، زندگی که ان را پشت سر گذاشتی. بپذیر که برای هر چیزی پاسخی وجود دارد و تنها بایستی پرسش کرد اما این را هم بدان که هیچ تضمینی وجود ندارد از پاسخی که می شنوی راضی شوی یا پاسخی که خود بدان دست می یابی تو را متقاعد کند، پس وقت خود را بیهوده تلف نکن وقتی که حتی خودت هم نمی دانی پاسخی که خواهی یافت همان پاسخی است که بدنبالش بودی. به ابهامات خودت بیش از این دامن مزن و خود را اسیر گردابی نکن که بیرون آمدن از آن سهل نخواهد بود. این الاغ را می بینی، این حیوانی است که مسیح را به هر جایی که می خواست می برد بی آنکه دلیلی برای آن بخواهد، واقعیت زندگی را برای خود ترسیم کرده بود که باید الاغی باشد که به مسیح سواری بدهد و کسی هم او را سرزنش نمی کرد بلکه پیروان مسیح حتی او را نمادی از صلح می دانند و اسمش هم یعفور است و بسیار هم یعفور است و بسیار هم مورد احترام می باشد. من هم مریم باکره هستم و این را پیروان مسیح بدون اما و اگر پذیرفته اند و هیچگاه من را مورد سئوال قرار نداده اند و نمی دهند، هر جا هم که پا می گذارم مورد احترام و تکریم قرار می گیرم، البته بسیار بدیعی است که که به باکره بودن من صحه می گذارند، در غیر اینصورت موجودیت مسیحی که پرستش می شود زیر سئوال خواهد رفت. و مهمتر اینکه از من میخواهند که آنها را رستگار کنم همچون فرزندم مسیح. این الاغ را هم به ارث برده ام، همراه با این انسان های مسخ شده که حواریون مسیح بودند و در حال حاضر خود را از پیروان من می دانند. اما اضافه کنم که همین الاغ که مورد احترام و نماد صلح می باشد در اساطیر مردم نادان جزو حیواناتی است که فقط برای بار کشیدن خلق شده و همچنان فاقد عزت و احترام می باشد. انسان ها که اشرف مخلوقات هستند برای تحقیر کردن دیگر اشرف مخلوقات آنها را خر خطاب می کنند، آیا باور می کنی به آنچه که می گویم. آنچه را که برایت نقل کردم جزئی از واقعیت زندگی ما انسان های خاکی است. الاغی که دارای دو هویت متفاوت در میان همین مردمی است که خالقی به نام خدا آنها را بر روی زمین ریشه دوانده. به کدام باید باور داشت. آیا حزن انگیز نیست. من مسیح را بدنیا آوردم تا همنوعان خود را رستگار کند و راه زندگی واقعی را به آنها نشان دهد که همانا پیروی از روح القدوس بود. اما با او چه کردند. او را مصلوب کردند تا زجر کشیدن او را بر دار صلیب، خرج رستگاری خود سازند. او هم به سرنوشت خود صحه گذاشت تا شاید مرگِ او راهی باشد که بتواند انسان ها را برای دست یابی به واقعیت زندگی رهنمون سازد اما افسوس که مسرت بخش نبود. آدمیان در سرشت خود موجودات پیچیده ای هستند که شناخت از آنها سهل نمی باشد. شاید هم اعتماد بیش از حد به این موجود دو پا با رذالتی که در سرشت دوگانه او پنهان است و از آن برای بقای خود سود می جوید موجب فریب مسیح گردید. از او کار دیگری برنمی آمد جز پیروی از دستوراتی که برای او فرستاده می شد، او به آنچه که انجام می داد باور داشت و همین باور او را مصلوب تمنیات پیروانش گرداند.
باورش برایم چندان آسان نیست. چه چیزی باورش برایت آسان نیست؟ من مریم مقدس هستم که عیسی را بدنیا آورده که در سن سی سالگی به پیامبری مبعوث شد و امروز کسی است که بیشترین پیروان را در دنیا دارد و به او و پیامش کُرنش می کنند. آیا چیزی بیشتر از این میخواهی. خودت شاهد هستی و می بینی آنچه را که برایت شرح دادم. تو از دنیایی می آیی که مذاهب گوناگون هر یک برای دست یابی به قدرت و هواداران بیشتر، حاضر هستند تا یک دیگر را از صحنه هستی پاک سازند و برای آن هر بهایی را می پردازند. آیا حقیقت بالا تر از این است که تو به دنبالش می گردی. بگذار حقیقت دیگری را برایت بگویم. همانطور که گفتم، من مریم مقدس هستم که باوجود بدنیا آوردن عیسی مسیح هنوز باکره خوانده می شوم و این چیزی ست که همنوعان تو مایل هستند بشنوند و باور کنند. این حقیقتی ست که آنها بدنبالش هستند و هیچ چیز تاکنون نتوانسته است آن را از باور آدم ها پاک سازد. دو هزار سال از آن زمان می گذرد و دو هزار سال دیگر هم خواهد گذشت بدون آنکه تغییری رخ دهد. پس به تو توصیه می کنم که از این خیابان بروی به خیابان بعدی و شاید در آنجا پاسخی که به دنبالش هستی را بدست بیاری. حقیقت چیزی است که آدم ها برای ارضای هوس های درونی خود آن را شکل می دهند. آنها او را مصلوب کردند، بعد به آسمانش بردند و دو هزار سال است که منتظر برگشتنش هستند تا اینکه آنها را رستاخیز کند. حقیقت آن چیزی ست که می بینی نه آنچه که خود در ذهن می پرورانی. آیا باور می کنی که من هنوز باکره هستم. حال تو چه بخواهی یا نخواهی، این آدم های موش نما به باکره بودن من باور دارند. اینها حواریونی هستند که از مسیح به ارث برده ام و تعداد آنها به میلیاردها نفر می رسد. این برای من حقیقت است و آن را دوست می دارم و کمتر کسی هم تاکنون جرات کرده است تا آن را از من به رباید. پس تو از من میخواهی به چیزی باور کنم و بدنبال چیزی بروم که از تَوَهُم و بی خردی مردم نشئت می گیرد. تو مریم مقدس، آیا پرسشگری من را با حقیقت جلوه دادن سرنوشت خودت به زیر سئوال می بری و آن را در خیال پردازی من می بینی. تصور نمی کنی که دامن زدن به باورهای خام آدم ها چیزی نیست جز شیادی. دقیقا همینطور است که می گویی، اسم آن را باید شیادی اخلاقی گذاشت. تو می توانی انتخاب کنی و کسی مانع از انتخاب تو نخواهد شد. بسیاری دیگر قبل از تو هم سعی داشتند تا باورهای مردم را زیر سئوال ببرند و با این شیادی ها مقابله کنند اما موفقیت آنها برای دور کردن این آدمهای خاکی از آرزوهای درونی شان تاکنون ره به جایی نبرده است. باید آنها را به خیال خودشان گذاشت تا در رویا طی کنند و به خود تسلا بخشند، این سرشت درونی این آدم خاکی است که برای دست یابی به باورهای خود تلاش می کند تا دنیای دیگری جز آنچه که در درون آن به سر می برد برای خود بسازد. این بخش از زندگی مردم، غیر قابل دست یابی است و تنها باید ان را از زهر خالی کرد تا بتوانند با دیگران هم آوا گردند در غیر اینصورت جز تلخی نتیجه ای به بار نخواهد داشت.
درمانده و شوریده شده بودم اما خوب می دانستم آنچه را که مریم مقدس بازگو می کند همان تصاویری هستند که هر روزه در زندگی روزمره ام با آنها روبرو هستم. تصاویری که چشم بر آنها میبندم و بی اعتنا از کنار آنها می گذرم. به مریم باکره چشم می اندازم و به او خیره می شوم تا تلاطمی که در درونم بوجود آمده است با شنیدن سخنی از او آرام گردد و راهی پیش پایم گذارد تا من را از احساس واماندگی رهایی بخشد. اما او سکوت کرده بود و من را با سخنان خود در پوسته خودم به زنجیر کشیده بود و راهی برای گشودن از این واماندگی پیش خود نمی دیدم. مریم باکره با صدایی که در آن آوای حزن و اندوه به گوش می رسید و پیش از هر چیز به مانند کسی بودم که در بستر بیماری چشم به طبیب دوخته است تا او را از اسارت درون خودش رها سازد، گفت: فراموش نکن که واقعیت زندگی حتی مسیح را از مصلوب شدن نجات نداد. از این خیابان برو، خیابان بعدی. چرا خیابان های متعدد و چرا پاسخ های گوناگون، چرا زندگی های گوناگون، آیا قوانین زندگیِ یکسان نداریم، من بدنبال زندگی واقعی هستم که خود قوانین آن را وضع کرده باشم و هر طور که میخواهم زندگی کنم، نمی خواهم کس دیگری چگونه زندگی کردن را به من بیاموزد یا آن را در مقابل من قرار دهد، خودم باید آن را بیابم و بسازم. پشت به مریم باکره می کنم و از او دور می شوم. از میان آدم های موش نما عبور می کنم و به سمت خیابانی می روم که مریم مقدس مرا به آن ارجاع داده بود، شاید در آنجا پاسخ خود را بیابم. خیابانی نمی یابم، تنها پهنه ای از بیابان را در مقابل خود می بینم، نه از خیابان اثری ست و نه از جنبنده ای، برمیگردم تا از مریم باکره علت را جویا شود، با صحنه مشابه روبرو می شوم، هیچ نشانه ای نه از مریم مقدس و نه از حواریون وی دیده می شود، به هر سو که می نگرم جز بیابان چیز دیگری به چشم نمی آید، میخواهم به کوچه باز گردم اما راهی برای برگشت نیست، وحشت سر و پایم را در چنبره خود می گیرد، خون در رگهایم منجمد شده است، نفس در سینه ام از تپش باز مانده، زانو بر زمین می زنم، هوا رو به تاریکی می رود و بیابان در سیاهی شب گم می شود.
در جای خود بی حرکت مانده ام، صورت خود را در دو کفه دستم می گذارم تا تاریکی را از چهره خود دور سازم، در همین حالت باقی می مانم، نمی دانم چه مدت خود را از تاریکی پنهان کرده بودم، نوری از لابلای انگشتانم بر چهره ام نفوذ می کند و من را هوشیار می سازد، دو کفه دستانم را به آرامی از صورتم برمی دارم، باور نمی کنم آنچه را که می بینم، دیگر از بیابان خبری نیست، خود را در میان مردمانی می یابم که به جشن و پایکوبی مشغول می باشند، کسی به من توجه ای ندارد و حتی وجود من را هم حس نمی کنند، مردان و زنان بسیاری مشغول رقص و خوردن غذا و نوشیدن جام های پر شده از شراب هستند، آبی است که رنگ قرمز دارد، کودکان و جوانان در سنین مختلف در میان پدر و مادرانشان به هر سویی می دوند و به بازی مشغول هستند. از جای خود بر می خیزم و آهسته به میان آنان می روم، با زبانی صحبت می کنند که هیچ از آن نمی دانم، برخلاف انسان های موش نما، آنها همانند او هستند و فقط با زبان دیگری سخن می گویند که هیچ از آن نمی دانم. مدتی در میان آنان پرسه می زنم تا شاید کسی را بیابم تا بتوانم زبان او را بفهمم، کسی توجه ای به من ندارد و من را از خودشان نمی دانند. در گوشه ای می نشینم به امید اینکه بتوانم به آنچه که به دنبالش هستم دست یابم. مدتی در تماشای رقص و عیش و نوش آنها می نشینم، زنانی را می بینم که از آغوش مردانی به آغوش مردان دیگری در پرواز هستند، علت رقص و پایکوبی آنها برایم معما شده بود، اینها چه کسانی هستند و از کجا می آیند و به کجا می روند. همچنان مشغول نوشیدن و خوردن و پایکوبی و رقص به دور یک گوساله طلایی بودند.
تابستان ۲۰۲۶ سوئد
محمود میرمالک ثانی
افزودن دیدگاه جدید