رفتن به محتوای اصلی
پنجشنبه ۱۶ ژوئیه ۲۰۲۶
پنج‌شنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵

1. تحولات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در قرن بیستم

1. تحولات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در قرن بیستم

بخش هفتم
آیا قدرت جهانی چین به رفاه مردم انجامیده است؟

 

رشد اقتصادی چین طی چهار دهه گذشته صدها میلیون نفر را از فقر خارج کرده و زیرساخت‌هایی عظیم در حوزه حمل‌ونقل، انرژی، آموزش و بهداشت ایجاد کرده است. امید به زندگی افزایش یافته، نرخ باسوادی به شکل چشمگیری رشد کرده و سطح زندگی بخش بزرگی از جمعیت نسبت به دهه ۱۹۸۰ بهبود یافته است.

با این حال، توزیع این دستاوردها یکسان نبوده است. شکاف درآمدی میان شهر و روستا، اختلاف سطح توسعه میان استان‌های ساحلی و مناطق داخلی، افزایش قیمت مسکن و فشار اقتصادی بر جوانان از مهم‌ترین چالش‌های اجتماعی چین امروز به شمار می‌روند.

چین و نظم جهانی جدید

فروپاشی شوروی نه تنها بر سیاست داخلی چین اثر گذاشت، بلکه جایگاه بین‌المللی این کشور را نیز تغییر داد. در شرایطی که آمریکا به تنها ابرقدرت جهان تبدیل شده بود، چین ترجیح داد تا سال‌ها از رویارویی مستقیم با واشنگتن پرهیز کند و بر توسعه اقتصادی تمرکز نماید.

پیوستن به سازمان تجارت جهانی در سال ۲۰۰۱، جذب سرمایه خارجی، تبدیل شدن به کارخانه جهان و توسعه فناوری‌های پیشرفته، چین را به دومین اقتصاد بزرگ جهان تبدیل کرد. امروز این کشور در حوزه‌هایی مانند انرژی‌های نو، خودروهای برقی، هوش مصنوعی، تجارت الکترونیک و زیرساخت‌های دیجیتال از بازیگران اصلی اقتصاد جهانی است.

تأثیر متقابل چین و جهان

اگر در دهه ۱۹۹۰ چین بیش از آنکه بر جهان اثر بگذارد، از تحولات جهانی تأثیر می‌پذیرفت، در دو دهه اخیر این رابطه تا حد زیادی معکوس شده است. ابتکار «کمربند و جاده»، سرمایه‌گذاری گسترده در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، افزایش نقش یوآن در مبادلات مالی، گسترش نفوذ شرکت‌های فناوری چینی و حضور فعال در نهادهای بین‌المللی نشان می‌دهد که چین امروز نه تنها بازیگری تأثیرپذیر، بلکه یکی از شکل‌دهندگان اصلی روندهای اقتصادی و ژئوپلیتیکی جهان است.

در مقابل، رقابت راهبردی با ایالات متحده، محدودیت‌های تجاری، تحریم‌های فناوری، تنش بر سر تایوان و تلاش کشورهای غربی برای کاهش وابستگی به زنجیره‌های تأمین چین، نشان می‌دهد که صعود این کشور با چالش‌های فزاینده‌ای نیز همراه شده است.

سمت و سوی این روند

سه دهه پس از فروپاشی اتحاد شوروی، چین الگویی متفاوت از توسعه را به نمایش گذاشته است؛ الگویی که در آن اصلاحات اقتصادی گسترده با حفظ انحصار سیاسی حزب کمونیست همراه بوده است. این راهبرد توانست از تکرار تجربه شوروی جلوگیری کند و چین را به یکی از مهم‌ترین قدرت‌های اقتصادی و فناوری جهان تبدیل سازد. اما این موفقیت، هزینه‌ها و تناقض‌های خود را نیز داشته است: از یک سو صدها میلیون نفر از فقر خارج شدند و طبقه متوسطی عظیم شکل گرفت، و از سوی دیگر نابرابری، تمرکز ثروت، محدودیت‌های سیاسی و فشارهای ناشی از رقابت جهانی به چالش‌های پایدار این مدل توسعه تبدیل شده‌اند. چین امروز دیگر صرفاً کشوری نیست که از تحولات بین‌المللی تأثیر بپذیرد؛ بلکه خود یکی از مهم‌ترین نیروهای شکل‌دهنده نظم اقتصادی و ژئوپلیتیکی قرن بیست‌ویکم به شمار می‌رود.

 

چین پس از فروپاشی شوروی؛ روایتی از کشوری که از شکست همسایه درس گرفت و نظم جهانی را دگرگون کرد

پکن، زمستان ۱۹۹۱. در حالی که در مسکو پرچم سرخ اتحاد جماهیر شوروی برای همیشه از فراز کرملین پایین کشیده می‌شد، در ساختمان‌های رهبری حزب کمونیست چین نه جشنی برپا بود و نه احساس پیروزی. آنچه در پکن جریان داشت، نگرانی و تأمل بود. فروپاشی نخستین دولت سوسیالیستی جهان، برای رهبران چین نه شکست رقیبی قدیمی، بلکه هشداری درباره آینده خودشان بود. پرسش اصلی این نبود که «چرا شوروی سقوط کرد؟» بلکه این بود که «چگونه می‌توان مانع تکرار این سرنوشت در چین شد؟»

این پرسش، بیش از هر ایدئولوژی و شعار سیاسی، مسیر سه دهه بعدی چین را رقم زد.

 

از «برادر بزرگ» تا «سوسیال‌امپریالیست»

چین و اتحاد شوروی هر دو از دل انقلاب‌های کمونیستی زاده شدند، اما همسویی آنها عمر چندانی نداشت. از اوایل دهه ۱۹۶۰، اختلاف بر سر رهبری جنبش کمونیستی جهان، شیوه توسعه اقتصادی و تفسیر مارکسیسم به شکافی عمیق انجامید. مائو تسه‌تونگ، رهبری شوروی را به «تجدیدنظرطلبی» متهم کرد و اصطلاح «سوسیال‌امپریالیسم» را برای توصیف کشوری به کار برد که از نظر او در ظاهر سوسیالیست، اما در عمل قدرتی امپریالیستی بود. اختلافات به حدی رسید که دو کشور در سال ۱۹۶۹ در مرزهای مشترک خود وارد درگیری نظامی شدند.

با این پیشینه، فروپاشی شوروی می‌توانست برای پکن فرصتی برای اثبات حقانیت تاریخی خود باشد؛ اما چنین نشد. رهبران چین به‌خوبی می‌دانستند که تفاوت‌های ایدئولوژیک، مانع از آن نیست که ضعف‌های ساختاری مشابه، روزی گریبان آنان را نیز بگیرد.

کالبدشکافی یک فروپاشی

در سال‌های پس از ۱۹۹۱، دانشگاه‌ها، مراکز مطالعاتی و نهادهای حزبی چین ده‌ها پژوهش درباره دلایل فروپاشی شوروی منتشر کردند. جمع‌بندی آنها تقریباً روشن بود: شوروی نه صرفاً به دلیل ضعف اقتصادی، بلکه بر اثر هم‌زمانی چند بحران فروپاشید؛ رکود مزمن اقتصادی، اصلاحات سیاسی کنترل‌نشده، کاهش اقتدار حزب کمونیست، فساد اداری، نارضایتی اجتماعی، رشد ملی‌گرایی در جمهوری‌های مختلف و رقابت فرسایشی با غرب.

نتیجه‌ای که رهبران چین از این مطالعات گرفتند، ساده اما تعیین‌کننده بود: اقتصاد باید اصلاح شود، اما کنترل سیاسی نباید از دست حزب خارج شود.

این جمله، شاید مهم‌ترین تفاوت مسیر پکن و مسکو در سه دهه اخیر باشد.

 

نسخه چینی؛ بازار بدون دموکراسی لیبرال

دنگ شیائوپینگ سال‌ها پیش از فروپاشی شوروی اصلاحات اقتصادی را آغاز کرده بود، اما پس از ۱۹۹۱ این اصلاحات با سرعت بیشتری ادامه یافت. چین به روی سرمایه خارجی گشوده شد، مناطق ویژه اقتصادی توسعه یافتند، صادرات به موتور رشد اقتصادی تبدیل شد و میلیون‌ها کارگر راهی کارخانه‌هایی شدند که کالاهای مورد نیاز جهان را تولید می‌کردند.

اما برخلاف روسیه پس از شوروی، چین خصوصی‌سازی افسارگسیخته را نپذیرفت. بانک‌ها، انرژی، راه‌آهن، مخابرات، صنایع نظامی و بسیاری از بخش‌های کلیدی همچنان زیر کنترل دولت باقی ماندند. حزب کمونیست اجازه داد بازار ثروت تولید کند، اما اجازه نداد بازار قدرت سیاسی را در اختیار بگیرد.

این ترکیب نامتعارف، یعنی اقتصاد مبتنی بر بازار در کنار حاکمیت تک‌حزبی، به یکی از مهم‌ترین تجربه‌های سیاسی و اقتصادی جهان تبدیل شد.

 

برندگان و بازندگان اصلاحات

رشد اقتصادی چین، که در بسیاری از سال‌ها به بیش از ۱۰ درصد رسید، یکی از بزرگ‌ترین جهش‌های توسعه در تاریخ معاصر را رقم زد. صدها میلیون نفر از فقر مطلق خارج شدند، شهرهای جدید ساخته شد، شبکه عظیم راه‌آهن سریع‌السیر ایجاد شد و چین به کارخانه جهان بدل گردید.

اما این تصویر، تنها نیمی از واقعیت است.

برای میلیون‌ها کارگر شاغل در بنگاه‌های دولتی، اصلاحات به معنای پایان امنیت شغلی بود. کارخانه‌هایی که دهه‌ها تضمین‌کننده اشتغال مادام‌العمر، مسکن، درمان و آموزش بودند، یا تعطیل شدند یا ساختارشان تغییر کرد. میلیون‌ها نفر ناچار شدند در بازاری رقابتی و بدون حمایت‌های گذشته، شغل جدید پیدا کنند.

در سوی دیگر، میلیون‌ها مهاجر روستایی وارد شهرها شدند و نیروی کار ارزان‌قیمتی را شکل دادند که رشد شتابان صنایع صادراتی را ممکن ساخت. این کارگران سهم بزرگی در معجزه اقتصادی چین داشتند، اما اغلب از بسیاری خدمات عمومی شهری، به دلیل نظام ثبت اقامت (هوکو)، محروم ماندند.

 

ظهور طبقه متوسط؛ ستون جدید اقتصاد چین

اگر دهه‌های نخست انقلاب چین با شعار برابری شناخته می‌شد، دهه‌های اخیر با ظهور طبقه متوسط تعریف می‌شود. خانواده‌هایی که زمانی درآمدشان تنها کفاف زندگی روزمره را می‌داد، اکنون صاحب خانه، خودرو، تحصیلات دانشگاهی و پس‌انداز شده‌اند. رشد مصرف داخلی، توسعه گردشگری، رونق فناوری و گسترش خدمات، همگی محصول گسترش همین طبقه بوده‌اند.

با این حال، این طبقه نیز امروز با نگرانی‌های تازه‌ای روبه‌رو است؛ افزایش قیمت مسکن، رقابت شدید در بازار کار، کاهش نرخ رشد اقتصادی، بیکاری فارغ‌التحصیلان و هزینه بالای آموزش و فرزندآوری، بخشی از دغدغه‌های نسل جدید چین را تشکیل می‌دهد.

 

ثروت؛ اما نه مستقل از قدرت

یکی از مهم‌ترین پیامدهای اصلاحات، ظهور گروهی از میلیاردرها و کارآفرینان بود؛ پدیده‌ای که در دهه‌های نخست جمهوری خلق چین تقریباً وجود نداشت. شرکت‌های فناوری، تجارت الکترونیک، تولید صنعتی و بازارهای مالی، ثروت‌های عظیمی خلق کردند.

اما برخلاف بسیاری از اقتصادهای سرمایه‌داری، دولت چین هرگز اجازه نداد سرمایه خصوصی به نیرویی مستقل از حاکمیت تبدیل شود. برخورد با برخی غول‌های فناوری و اعمال محدودیت بر نفوذ اقتصادی آنان در سال‌های اخیر، نشان داد که در چین، حزب کمونیست همچنان مرجع نهایی قدرت باقی مانده است.

 

از بازیگری منفعل تا معمار نظم نوین

در دهه ۱۹۹۰، چین کشوری بود که می‌کوشید خود را با نظم جهانیِ شکل‌گرفته پس از جنگ سرد تطبیق دهد. اما در دهه سوم قرن بیست‌ویکم، این معادله تغییر کرده است.

امروز چین بزرگ‌ترین شریک تجاری ده‌ها کشور است، زنجیره‌های تأمین جهانی به تولیدات آن وابسته‌اند، سرمایه‌گذاری‌های زیرساختی آن از آسیا تا آفریقا و آمریکای لاتین گسترش یافته و شرکت‌های چینی در حوزه‌هایی مانند خودروهای برقی، انرژی‌های تجدیدپذیر، هوش مصنوعی، ارتباطات و فناوری دیجیتال به رقبای جدی شرکت‌های غربی تبدیل شده‌اند.

در همین حال، رقابت راهبردی میان پکن و واشنگتن، از تجارت و فناوری فراتر رفته و به حوزه‌های امنیتی، ژئوپلیتیکی و حتی نظم مالی بین‌المللی کشیده شده است. اگر در آغاز دهه ۱۹۹۰ جهان بر چین اثر می‌گذاشت، امروز چین نیز یکی از مهم‌ترین نیروهای اثرگذار بر جهان است.

 

چین؛ موفقیت یا الگوی ناتمام؟

پاسخ به این پرسش که آیا چین «موفق» بوده است، به زاویه نگاه بستگی دارد. اگر معیار، رشد اقتصادی، کاهش فقر، توسعه صنعتی و افزایش نفوذ جهانی باشد، چین یکی از موفق‌ترین تجربه‌های توسعه در تاریخ معاصر به شمار می‌رود. اما اگر معیار، آزادی‌های سیاسی، استقلال نهادهای مدنی، برابری فرصت‌ها یا کاهش شکاف‌های اجتماعی باشد، تصویر پیچیده‌تر می‌شود.

آنچه مسلم است این است که چین با درس گرفتن از فروپاشی شوروی، راهی متفاوت برگزید؛ راهی که در آن اصلاحات اقتصادی به جای اصلاحات سیاسی در اولویت قرار گرفت و حزب کمونیست، برخلاف همتای شوروی خود، بقای خویش را در سازگاری اقتصادی و تمرکز سیاسی جست‌وجو کرد.

اکنون، بیش از سه دهه پس از آن زمستان تاریخی، این کشور نه تنها از سرنوشت شوروی گریخته، بلکه خود به یکی از مهم‌ترین عوامل شکل‌دهنده اقتصاد و سیاست جهانی بدل شده است. با این همه، آینده چین نیز همچنان با پرسش‌هایی اساسی گره خورده است: آیا می‌توان رشد اقتصادی را در جامعه‌ای سالخورده و با نرخ زاد و ولد پایین حفظ کرد؟ آیا شکاف‌های اجتماعی و تمرکز ثروت مهار خواهد شد؟ و آیا الگوی «بازار تحت فرمان حزب» در دهه‌های آینده نیز همان اندازه کارآمد خواهد ماند که در سه دهه گذشته بود؟

بهروز فدائی  ـ  هشتم جولای  2026

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید