کوتاه سخنی با رفقای شفیقم ، مبارزان راه سعادت و اعتلای جامعه بشری به دورانی به از این، در عصر و دنیای کنونی، که در ان و با توجه به قدرت نیروی راست جامعه و سرمایه متعلق بدانان، ارزشها و توانمندیهای انسانی بعضا به ضد ارزش و ناتوانی مبدل گشته، بر خود دیدیم که بخروشم، و در مقابل آن خروش بر آورم که، چپ همواره زنده است و چپ بعنوان سپر و سپهر جاودان و همیشگی ارزشهای انسانی، همواره پا برجاست و پا بر جا خواهد ماند؛ لذا روی سخنم با شما رفقای شفیقم است. با درود به تمامی شما عزیزان هر کجا در این دوران و زمان که هستید و همواره قلبتان و اندیشهتان برای محرومان و ستمدیدگان میتپد.
ما چپیم، در فکر، اندیشه، زیست، و نه یک حرف و کلمه اینطرف و یا آن طرف؛ چپ به چه معنا؟ چپ به معنای واقعگرایی، و به معنایی معتقد و همه جانبه به؛ ماتریالیسم دیالکتیک در مبنی، ناباور به موهومات،آته ایست، سکولار، صلح خواه، خواهان و متعهد به برقراری عدالت اجتماعی، مردم سالاری، حقوق بشر و استقلال فردی - اجتماعی - بینالمللی در جامعه، پایبند به کرامت و ارزشهای والای انسانی، و دیگر هیچ!
این بنیادها هستند که ما و تمامی جامعه را میتوانند متحد نمایند و به سعادت و خوشبختی واقعی رهنمود شوند ، و در نتیجه به سرانجام بیانجامند. ما چپها مبارزان این راه هستیم؛ هر آنکه همراه است، و با تمامی این مجموعه کامل است، چپ است و لاغیر. این حرف اول است و آخر. آنان که با مایند در این ره رفیقانند، و اگر نه، در حد توان خویش همراهانند تا خرد، خواست و توانشان و نه چپ.
این وظیفه ما است که چپ را معرفی نماییم بر اساس و بنیادهای همه جانبه چپ که در بالا عنوان شده است.
چپ حلوای خیراتی نیست که هر کس تکه ایی از آن را بکند و از آن خود کند. چپ یک مجموعه همه جانبه است که در سطور فوق ذکر شده. یا با آن هستی و چپی، و یا بی آنی و غیر چپی.
در این وانفسای جهانی که حکمفرماست، ما چپها می بایست خط و مرز مشخص، عریان و واضح خود را با دیگران در تمامی مواضع فوق بدونه هیچگونه ابهام و مقرون بصرفه دانستن لحظه، بیان نماییم .
مبناهای فوق میتوانند و می بایست پایه های اساسی معرفی مانیفست چپ نوین ( چپ واقعی و موجود ) در دوران کنونی بصورت کلی قرار گیرد و در جزییات به تحقیقات و پژوهشهای نوین بپردازد و ان را به روز نماید . لازم به ذکر است که در هر لحظه و گامی، تمامی این مجموعه تفکیک ناپذیر میباشد، و هر تغییر ، تکمیلی در جزء نمی بایست در تضاد با کل این مجموعه و رو در رو با آن قرار گیرد؛ برعکس در تکامل کلیت مجموعه بیانجامد.
با درودهای قلبی و رفیقانه
علی کارون
۱۹ مهر ۱۴.۵ ، برابر با ۱۱ اکتبر ۲۰۲۶
دیدگاهها
در پاسخی رفقانه و تئوریک به کامنت دوم رفیق ناشناس
ادعای شما مبنی بر نفی تئوری انقلابی و تقلیل مبارزه طبقاتی به آزمون و خطای خودانگیخته، نه بازگشت به پراکسیس، بلکه بازتولید همان انحرافات دیرینه ای است که نظریه پردازان برجسته مارکسیسم بارها آن را شالوده شکنی کرده اند. ارجاع شتاب زده به نام هایی چون لوکاچ، گرامشی، لنین و تروتسکی بدون درک دیالکتیک درونی آثارشان، تنها اغتشاش مفهومی متن شما را عمیق تر می سازد.
نخست، ادعای رد لنین توسط جورج لوکاچ یک تحریف آشکار و نارواست. لوکاچ در کتاب شاهکار خود تاریخ و آگاهی طبقاتی و به ویژه در اثر تحلیلی اش لنین: وحدت اندیشه او، دقیقا تز بنیادی لنین در چه باید کرد؟ را تحکیم و بسط می دهد. لوکاچ روشن می سازد که آگاهی طبقاتی، روان شناسی تجربی یا خشم خودانگیخته و روزمره کارگران نیست، بلکه آگاهی نسبت داده شده به کل موقعیت تاریخی پرولتاریا در مناسبات کلان تولید است. از نظر لوکاچ، خودانگیختگی فاقد تئوری، چیزی جز اسارت در توهمات ایدئولوژی غالب و شیءزدگی سرمایه داری نیست.
دوم، تقلیل پراکسیس در تزهای فوئرباخ کارل مارکس به آزمون و خطا و تجربیات موازی، مسخ کردن گسست معرفت شناختی مارکسیسم است. تز هشتم فوئرباخ که می گوید تمام زندگی اجتماعی در جوهر خود عملی یا همان پراکسیس است، هرگز به معنای ستایش مبارزه کور و بی برنامه نیست. پراکسیس نزد مارکس، وحدت ارگانیک و دیالکتیکی تئوری علمی نقد اقتصاد سیاسی با عمل انقلابی طبقه برای تغییر جهان است. بدون تئوری انقلابی، عمل صرفا به دست و پا زدن در باتلاق مناسبات موجود بدل می شود.
سوم، برداشت شما از آنتونیو گرامشی و مفهوم هژمونی نیز کاملا وارونه است. گرامشی در دفترهای زندان بر نقش روشنفکران اندام وار و حزب پیشتاز برای ایجاد بلوک تاریخی جدید تأکید می کند. گرامشی هرگز مبارزه را به خودانگیختگی واگذار نکرد، بلکه نشان داد که طبقه کارگر برای شکست دادن هژمونی بورژوازی، نیازمند کسب هژمونی تئوریک و فرهنگی از طریق آگاهی طبقاتی انسجام یافته است.
چهارم، نقد ریشه ای رفورمیسم و افشای خصلت سازش کارانه آن، محور افشاگری های لنین، تروتسکی و رزالمبورگ در تاریخ اندیشه انقلابی بوده است. ادعای این که همه چپ ها رفورمیسم را قبول دارند، اعتراف صریح شما به تسلیم در برابر افق سوسیال دمکراسی و انترناسیونال دوم است. همان گونه که رزا لمبورگ در اصلاح یا انقلاب اثبات کرد، رفورمیسم نه راهی مجزا برای رسیدن به سوسیالیسم، بلکه انصراف کامل از لغو مناسبات بهره کشانه است. لنین نیز در انقلاب پرولتاری و کائوتسکی مرتد نشان داد که تقلیل مبارزه طبقاتی به اصلاحات جزئی درون ساختار حقوقی سرمایه داری، خلع سلاح کردن طبقه کارگر در برابر ماشین قهر دولت بورژوایی است. در تکمیل این افشاگری تاریخی، تروتسکی در نقد برنامهای خود بر انترناسیونال سوم و تدوین سیستم مطالبات انتقالی اثبات کرد که رفورمیسم با جدا کردن اصلاحات روزمره از افق گسست انقلابی و الغای کار مزدی، جنبش کارگری را به سوپاپ اطمینان سیستم سرمایه داری و اهرمی برای مهار ناآرامی ها تبدیل می کند. تز مطالبات انتقالی دقیقاً پُلی دیالکتیکی میان خواست های معیشتی روزمره و ضرورت تاریخی انقلاب سوسیالیستی است؛ متدولوژی زنده ای که نشان می دهد هر اصلاح روزمره تنها زمانی خصلت رهایی بخش دارد که افق الغای مالکیت خصوصی و برپایی دمکراسی شورایی را نشانه رود، نه آنکه به ایستگاهی برای زانو زدن در برابر اصلاحات جزئی بورژوایی بدل شود.
در نهایت، خلط کردن شناخت عمومی تجربی با ماتریالیسم دیالکتیک و حواله دادن ایدئولوژی انقلابی به موزه، همان ترجیع بند کهنه اپورتونیسم است. فرستادن تئوری علمی به موزه، یعنی مسلح زدایی تئوریک طبقه کارگر در برابر ماشین عظیم ایدئولوژیک و قهرآمیز سرمایه داری. چپ انقلابی نه در موزه جزم گرایی می ماند و نه در منجلاب رفورمیسم و خودانگیختگی غرق می شود، بلکه نبرد طبقاتی را با سلاح متقن متدولوژی ماتریالیستی دیالکتیکی تا محو کامل استثمار هدایت می کند.
حمید قادر
۲۵ مهر ۱۴۰۵ ، برابر با ۱۷ اکتبر ۲۰۲۶
باسلام .نمی دانم کجای بک مبارزه برای زندگی بهتراخلاقی میشود.این همان اشتباه لنبن بودکه لوکاچ بااینکه به اگاهی تخصیص یافته تعبیرش کردچهل سال بعدآنراردکرد.تزریق آکاهی یعنی متافیزیک،یعنی ندانستن معنای پراکسیس ( تزهای فوئرباخ راعرض میکنم)یعنی طبقه کارگرفقط سوادش تا سندیکالیستی میرسدکه بایدباان مبارزه کردوهم حزب طبقه کارگرآگاهی رابه طبقه کارگرواردکند( تمامابرتری ایده برعمل وهمین یعنی منافیزیک).اما راجع به ماتریالیرم دیالکتیک،پس بااین حساب شما تاقبل ازمارکس هیچ شناختی نبایدبوجودآمده باشدیعنی ازمارکس به بعدتازه شناخت حاصل میشود.ازمیان انواع شناخت یکی هم آزمایش وخطا میباشدکه اتفاقا بسیارهم موثراست،همینکه نظرات مارکس راقبول مبکنی خودش یک نوع شناخت است،ازکتابها چیزی یادمیگیری خودش یکنوع شناخت است.اما دیالکتیک شناخت ارگانیک برای پدیده های ارگانیک است.اما اگربه همین هم اعتقادداشتی بایدولیل شکست سدساله رامتوجه میشدی.تئوری که فقط به خاطرخودش نیست برای عمل است.دیالکتسین هم که درطول تاریخ سدساله کم نداشتیم یکیش همین استالین خودمان،تروتسکی ،گرامشی،یا لوکاچ .اوها که رفرمیسم راهمه چپها قبول دارند،بعنی رد نمی کنند که هیچ استقبال هم میکنندامارفرم پایه نیست ودرثانی منظورم ازتغییرجزبه جز رفرم نبود،تغییردرآگاهی طبقه زحمتکش بود.وتازه استارت آگاهی همین خودانگیختگی است.والبته که رفتن به موزه ایده ئلوژی که ربطی به عینیت جامعه نداردیک امرکاملا طبیعی است.
تأکید بر پیوند با توده ها و پرهیز از فرقه گرایی نکته ای کلیدی است، اما نباید مرزبندی تئوریک را با جدایی از مردم خلط کرد. تقلیل چپ به یک «اندیشه اخلاقی برای زیست بهتر» بدون نقد طبقاتی اقتصاد سیاسی، گام برداشتن در زمین ایدئولوژی بورژوایی است. توده های زحمت کش در جنبش های اعتراضی با خشم خودانگیخته به خیابان می آیند، اما وظیفه حیاتی چپ، ستایش خودانگیختگی یا انحلال در آن نیست، بلکه ارتقای این خشم به آگاهی طبقاتی و متشکل است.
همچنین ماتریالیسم دیالکتیک نه یک روش اختیاری یا ارگانیک در میان سایر روش ها، بلکه تنها شالوده علمی و متدولوژیک اندیشه انقلابی است. کشف و تدوین این روش در تاریخ جنبش چپ، حاصل گسست بنیادین کارل مارکس و فریدریش انگلس از ایدئالیسم سر ته ایستاده هگلی و ماتریالیسم مکانیکی و ایستای قرن هجدهم بود. آنان با ماتریالیستی کردن دیالکتیک، حرکت، تناقض و تحول تاریخی را نه حاصل اراده مطلق یا ایدههای انتزاعی، بلکه نتیجه نبرد طبقاتی و تناقضات درونی مناسبات مادی تولید درک کردند. این روش علمی به جنبش کارگری توان داد تا ساختار سرمایه داری را افشا کند و قوانین حرکت آن را بشناسد. باور به اینکه انباشت تغییرات جزئی به خودی خود کل سیستم را عوض می کند، همان افق رفورمیسم است که در تاریخ جنبش چپ، با تجدیدنظرطلبی امثال ادوارد برنشتاین و عقب نشینی انترناسیونال دوم شکل گرفت؛ رفورمیسمی که با اولویت دادن به اصلاحات جزئی و انکار هدف نهایی انقلاب، جنبش کارگری را به اهرمی برای مهار ناآرامی ها و تحکیم مناسبات سرمایه داری بدل ساخت. اصلاحات روزمره تنها زمانی رهایی بخش اند که در پیوند با مطالبات انتقالی، افق گسست انقلابی، الغای کار مزدی و برپایی دمکراسی شورایی قرار گیرند. چپ انقلابی نه جامد می شود و نه در موج خودانگیختگی حل می گردد، بلکه راهنمای عمل طبقه برای تغییر جهان است.
حمید قادر
۱۹ مهر ۱۴۰۵ ، برابر با ۱۱ اکتبر ۲۰۲۶
تأکید بر پیوند با توده ها و پرهیز از فرقه گرایی نکته ای کلیدی است، اما نباید مرزبندی تئوریک را با جدایی از مردم خلط کرد. تقلیل چپ به یک «اندیشه اخلاقی برای زیست بهتر» بدون نقد طبقاتی اقتصاد سیاسی، گام برداشتن در زمین ایدئولوژی بورژوایی است. توده های زحمت کش در جنبش های اعتراضی با خشم خودانگیخته به خیابان می آیند، اما وظیفه حیاتی چپ، ستایش خودانگیختگی یا انحلال در آن نیست، بلکه ارتقای این خشم به آگاهی طبقاتی و متشکل است.
همچنین ماتریالیسم دیالکتیک نه یک روش اختیاری یا ارگانیک در میان سایر روش ها، بلکه تنها شالوده علمی و متدولوژیک اندیشه انقلابی است. کشف و تدوین این روش در تاریخ جنبش چپ، حاصل گسست بنیادین کارل مارکس و فریدریش انگلس از ایدئالیسم سر ته ایستاده هگلی و ماتریالیسم مکانیکی و ایستای قرن هجدهم بود. آنان با ماتریالیستی کردن دیالکتیک، حرکت، تناقض و تحول تاریخی را نه حاصل اراده مطلق یا ایدههای انتزاعی، بلکه نتیجه نبرد طبقاتی و تناقضات درونی مناسبات مادی تولید درک کردند. این روش علمی به جنبش کارگری توان داد تا ساختار سرمایه داری را افشا کند و قوانین حرکت آن را بشناسد. باور به اینکه انباشت تغییرات جزئی به خودی خود کل سیستم را عوض می کند، همان افق رفورمیسم است که در تاریخ جنبش چپ، با تجدیدنظرطلبی امثال ادوارد برنشتاین و عقب نشینی انترناسیونال دوم شکل گرفت؛ رفورمیسمی که با اولویت دادن به اصلاحات جزئی و انکار هدف نهایی انقلاب، جنبش کارگری را به اهرمی برای مهار ناآرامی ها و تحکیم مناسبات سرمایه داری بدل ساخت. اصلاحات روزمره تنها زمانی رهایی بخش اند که در پیوند با مطالبات انتقالی، افق گسست انقلابی، الغای کار مزدی و برپایی دمکراسی شورایی قرار گیرند. چپ انقلابی نه جامد می شود و نه در موج خودانگیختگی حل می گردد، بلکه راهنمای عمل طبقه برای تغییر جهان است.
حمید قادر
۱۹ مهر ۱۴۰۵ ، برابر با ۱۱ اکتبر ۲۰۲۶
باسلام خدمت کارون عزیز.خطوط پررنگ راکامل قبول دارم.چرا،چون چپ همیشه ودرهرزمان بهترین وانسانی ترین راه حل راپیش پای جامعه ومخصوصا زحمتکشان میگذارد.ما چپیم دراندیشه بهتروزیست بهتربرای انسانها.ماچپیم به معنای آنکه واقعیت رابه نفع آنچه که درانسانیت است برگردانیم یا همان ،دست به ریشه بزنیم.تغییرمیدهیم به آنچه که بایددرکنون زندگی بایدباشدنه آنچه ازخودبیگانگی می آورد.اما خودواژه ماتریالیزم دیالکتیک جای بحث داردگواینکه تنها راه شناخت دیالکنیک نیست چندین راه است اما دبالکتیک ارگانیک ترینشان است.ماهیچگاه دورخودخط نمی کشیم این ما وآن بقیه.ما ازآسمان نیفتاده ایم ازمیان همین مردمیم وبه معنای اصالت ذاتی ودائمی برای مانیست ،ماهم مردمانیم،حتا ممکن است ازهمین راه برگردیم ( که نمونه فراوان است).مافرقه نیستیم که نام چپ رافقط درانحصارفردی خودبدانیم هرکس باهرموقعیتی نظرات مارا قبول وبه کارببرد چپ است وشایدبهترازما هم عمل کندواصلا به این مفاهیم آشنا نباشد،نمونه اش عمل هزاران مردمی که به خیابان برای اعتراض به وضع موجودمی آیند.وتنها کاری که نمی کنیم خط ومرز کشیدن برای مردم است مردم هنجاری به خیابان می آیند نه ملاکی .اما برای خودمان ملاک هرچه روشن ترباشدعمل بهتراست.اتفاقا قراراست همین تغییرات جزیی کل راعوض کند.قرارنیست جامدشویم برای موزه.درنهایت روحیه زیبا وپاکت قابل ستایش است.
ضرورت فرارفتن از جزم گرایی صوری به سوی ماتریالیسم دیالکتیکی انقلابی
تلاش برای رسم مرزبندی های شفاف با جریان های اپورتونیستی و حفظ اصالت اندیشه چپ در عصر تهاجم ایدئولوژیک سرمایه داری و تلاش آن برای مسخ و بی خاصیت سازی ارزش های انسانی، انگیزه ای مبنایی و رفقانه است و مقاله معرفی چپ در کوتاه سخن به قلم رفیق علی کارون ناظر بر همین دغدغه اصیل نگاشته شده است اما هرگاه دفاع از هویت چپ به چارچوبی ذات گرایانه، مکانیکی و منفک از دیالکتیک مبارزه طبقاتی تقلیل یابد، خطری بزرگ جنبش را تهدید می کند که همانا بدل شدن چپ به فرقه ای منزوی و جدا افتاده از توده هاست که از تحلیل شرایط عینی و رهبری طبقه زحمت کش بازمی ماند. بر این باورم که برای تبدیل هر بیانیه ای به یک راهنمای عمل واقعی، جنبش چپ محتاج فرارفتن از صفات صوری و ورود به حوزه تحلیل تئوریک، تاریخی و دیالکتیکی است.
چالش بنیادین و نخستین متن بیانیه، گردآوری متناقض و ناهمگن مفاهیمی چون حقوق بشر، استقلال فردی و مردم سالاری در کنار ماتریالیسم دیالکتیک است، بدون آنکه سنجش تئوریک، نقد ایدئولوژی و ماهیت طبقاتی این مفاهیم تبیین شده باشد. نقد اقتصاد سیاسی و تاریخ مبارزات طبقاتی به روشنی نشان می دهد که حقوق و دمکراسی ساختارهایی مجرد، فراتاریخی و شناور در خلاء طبقاتی نیستند. آن گونه که در شالوده شکنی تئوریک کتاب درباره مسئله یهود اثبات شده و کارل مارکس بر آن دست می گذارد، حقوق بشر بورژوایی نه بر پایه پیوند واقعی انسان ها در جامعه، بلکه بر گسست آدمی از آدمی و اتمیزه شدن فرد در زیرسایه مالکیت خصوصی بنا گردیده است؛ حقوقی که در جوهر خود، حق انباشت، حق بهره کشی و حفظ مرزهای مالکیت بر وسایل تولید را زیر پوشش رهایی صوری و حقوقی پنهان می سازد و سوژه انسانی را به یک شهروند انتزاعی در آسمان دولت و یک فرد خودخواه و واقعی در زمین جامعه مدنی تقسیم می کند.
علاوه بر این، بر پایه تحلیل انقلابی ارائه شده توسط لنین در کتاب دولت و انقلاب باید تأکید ورزید که مفهوم مردم سالاری یا دمکراسی صوری در مناسبات تولید سرمایه داری، چیزی جز شکل سیاسی و نقاب حقوقی برای اعمال سلطه و دیکتاتوری طبقاتی سرمایه بر نیروی کار نیست. ماشین دولت بورژوایی ابزاری خنثی نیست که بتوان آن را ساده و مستقیما به دست گرفت و برای اهداف رهایی بخش و برابری طلبانه به کار بست، بلکه ساختاری ایدئولوژیک و قهرآمیز برای بازتولید روابط بهره کشانه است که باید خرد شده و از میان برود. رهایی واقعی نه در تحقق صوری حقوق بشر بورژوایی، بلکه در الغای کار مزدی، انحلال ماشین دولت، و برپایی دمکراسی شورایی و مستقیم تولیدکنندگان بر تمامیت فرایند زیست اجتماعی و اقتصادی نهفته است. بنابراین، ردیف کردن این عناوین انتزاعی بدون نقد طبقاتی و بدون گسست تئوریک از افق حقوقی سرمایه داری، فروپیوستن ناخواسته به ایدئولوژی لیبرالی و تقلیل دادن آرمان رهایی نهایی به اصلاحات حقوقی در چارچوب نظم موجود است.
دومین مسئله به برخورد «همه یا هیچ» در قبال هویت چپ بازمی گردد که با نادیده گرفتن دیالکتیک اتحاد و مرزبندی، هویت چپ را به یک چک لیست ایدئولوژیک پیشینی محدود می کند، در حالی که تاریخ مبارزات انقلابی به روشنی گواهی می دهد آگاهی طبقاتی امری پیش داده و ذهنی نیست بلکه در فرایند مبارزه عینی شکل می گیرد. در برهه های سرنوشت ساز انقلابی قرن بیستم، بلشویک ها اگر با رویکردی فرقه گرایانه و جزم گرایانه برخورد می کردند و خواسته دهقانان و زحمت کشان غیرمارکسیست را کنار می زدند، هرگز امکان پیروزی و پیوند با توده ها فراهم نمی آمد و خط مشی سکتاریستی در دهه ۱۹۳۰ که سایر جریان های طبقه کارگر را نادیده گرفت، فاجعه ای تاریخی به بار آورد. لذا بر پایه تحلیلی که در آخرین مقاله ها و تحلیل های بنیادین جنبش انقلابی پیش از ترور نویسنده شان تدوین شد، یادآور می شوم که سیستم مطالبات انتقالی و پیوند دادن مبارزات روزمره به هدف نهایی، جایگزین جزم گرایی گردید تا نشان داده شود که چپ نمی تواند خود را به شکل یک باشگاه ایدئولوژیک منزوی تعریف کند و مرزبندی با جریان های راست نباید به جدایی از توده های در حال مبارزه منجر شود، بلکه باید با فرمول تئوریک اتحاد در عمل و نبرد در ایده، جنبش های اعتراضی مختلف مانند مبارزات زنان، محیط زیست و ملیت های تحت ستم را در پیوند با پیکار ضدسرمایه داری قرار داد.
سومین نکته، تقلیل چپ به مجموعه ای از صفت ها و پایبندی های اخلاقی و فلسفی نظیر آتئیسم، سکولاریسم و صلح خواهی است، در حالی که مارکسیسم قبل از آنکه یک نظام اخلاقی یا باور ذهنی باشد، تحلیل مشخص از شرایط مشخص و نقدی ماتریالیستی بر مناسبات تولیدی است. تاریخ جنبش نشان می دهد هرگاه چپ از تحلیل اقتصادی و طبقاتی فاصله گرفته و به شعارهای اخلاقی پناه برده، دچار آرمان شهری و اراده گرایی شده است، در حالی که ماتریالیسم دیالکتیک راهنمای عمل است برای افشای خصلت تاریخی و تناقضات درونی سرمایه داری و نقد کار مزدی. چپ امروزی برای اعمال این متدولوژی دیالکتیکی، باید پاسخ های مشخصی برای تغییرات عینی جهان ارائه دهد، از جمله تحلیل ساختار طبقه کارگر جدید و پرولتاریای دیجیتال، شناخت ابعاد نوظهور امپریالیسم و رقابت بلوک های قدرت در سراسر جهان، و تبیین این حقیقت که تخریب محیط زیست حاصل منطق ذاتی انباشت سرمایه است.
در نهایت، مرزبندی واقعی با جریان های بورژوایی و حفظ اصالت چپ هرگز با صادر کردن احکام انضباطی، ایجاد محاکم ایدئولوژیک، یا دسته بندی انقباضی افراد بر اساس تمایلات ذهنی محقق نمی شود. تاریخ نظریه انقلابی به ما می آموزد که مرزبندی، یک فرایند عینی، پوینده و دیالکتیکی است که سنجش عیار واقعی آن نه در خلوت محافل و انزوای فرقه ای، بلکه در آوردگاه ملموس مبارزه طبقاتی روشن می گردد. چپ رهایی بخش نباید خود را به مقام یک مذهب جزم اندیش یا یک باشگاه بسته عقیدتی تنزل دهد که شغل روزمره اش سوزاندن جسد اپورتونیسم در ذهن و طرد مبارزان از دایره هویت چپ باشد؛ بلکه وظیفه حیاتی چپ، مسلح ساختن جنبش خودانگیخته زحمت کشان به آگاهی طبقاتی صادره از نقد علمی اقتصاد سیاسی است. اگر چپ نتواند گسست واقعی میان مناسبات تولیدی سرمایه داری و رنج های روزمره پرولتاریا را افشا کند، حادترین شعارهای ضد بورژوایی آن نیز در حد تعارفات اخلاقی باقی خواهد ماند. بازگرداندن اصالت به چپ انقلابی دقیقا از همین نقطه آغاز می شود: توانایی در گره زدن عمیق ترین تحلیل های تئوریک با حیاتی ترین خواست های انتقالی معیشتی و اجتماعی، گسست کامل از ایدئولوژی حقوقی بورژوازی، پیشتازی بی امان در مبارزات طبقه کارگر، و ترسیم علمی، اثبات پذیر و ملموس از امکان پذیری و ضرورت تاریخی جامعه سوسیالیستی آینده. تنها با اتکا به چنین متدولوژی دیالکتیکی و ماتریالیستی زنده ای است که می توان ارزش های والای انسانی را از دستبرد و انحطاط ساختاری مناسبات سرمایه داری نجات داد، ایدئولوژی غالب را شکست داد و انقلابی واقعی برای محو استثمار و رهایی نهایی بشریت را سازمان دهی نمود.
حمید قادر
۱۹ مهر ۱۴۰۵ ، برابر با ۱۱ اکتبر ۲۰۲۶
افزودن دیدگاه جدید