پیشگفتار
هجدهمین نشست سران بریکس در ۱۲ و ۱۳ سپتامبر ۲۰۲۶ در دهلی نو، با شرکت سران یازده کشور عضو برگزار شد. این نشست هنگامی برگزار شد که جنگ آمریکا علیه ایران گام به هفتمین ماه خود گذاشته بود و بحران انرژی و ناامنی تجاری، فضای جهانی را تنشآمیز کرده بود.
راستش این است که نظم بینالمللی که پس از فروپاشی اتحاد شوروی شکل گرفت، امروز در روند از هم گسیختگی ساختاری است. این نظم بر پایه هژمونی آمریکا و اتحادهای غربی ساخته شده بود و اکنون از چند سو همزمان زیر فشار است. غرب برای جلوگیری از فروپاشی سرکردگی خود، در جبهههای مهم دست به کار شده است. از یک سو، گسترش ناتو به رهبری آمریکا به سوی مرزهای روسیه، جنگی فرساینده و کشدار در اوکراین آفریده است. از سوی دیگر، همان اتحاد با رژیم صهیونیستی در خاورمیانه، به جنگی نابودگر علیه ایران و ملت فلسطین دامن زده است. دامنه این جنگ به دریای سرخ و شاخ آفریقا کشیده شده است.
در نیمکره غربی، همان برنامه با ابزارهایی گوناگون اما منطقی یکسان دنبال میشود. نخست، کلمبیا و ونزوئلا با شیوههای گوناگون به بند کشیده شدند. هماکنون آمریکا با همان برنامه به دنبال کوبا و نیکاراگوئه میرود.
آنچه در این میان ارزش دارد، تنها چندگونگی این بحرانها نیست. بلکه پیوند درونی و جداییناپذیر میان آنهاست. ناتو در اوکراین، اسرائیل در غزه و ایران، امارات در شاخ آفریقا و بابالمندب، و واشنگتن در کوبا و ونزوئلا—همه بخشهایی از یک برنامه همآهنگند: نگهداشت هژمونی غرب از راه نظامیسازی، تقسیم جهان به بلوکهای متضاد، و بازآرایی نقشه قدرت به بهای نابودی حاکمیت ملی و امنیت مردمان.
منطق مشترک این برنامه «امنیتسازی» (securitization) است. یعنی هر چالش سیاسی، اقتصادی، و اجتماعی به چالشی امنیتی دگرگون میشود که باید با زور حل شود. این منطق، دموکراسی را به امنیت فرو میکاهد؛ حاکمیت ملی کشورها را واژگون میکند؛ و ایستادگی در برابر زورگویی غرب را «تروریسم» مینامد.
چهار جبهه، یک منطق: از امنیتسازی تا غنیمتگیری
پیش از ورود به کالبدشکافی هر جبهه، باید روشن کرد که چرا این چهار میدان نه پدیدههایی جدا از هم، بلکه بخشهایی از یک برنامه یگانه هستند. همانگونه که گفتیم، آنچه این چهار جبهه را به هم پیوند میدهد، منطق مشترک «امنیتسازی» است.
در اوکراین، این منطق به شکل «ناتوانسازی روسیه»: اوکراین همچون «سپر» اروپا، و جنگ جانشینی برای فرسایش رقیب استراتژیک به کار برده میشود.
در ایران و فلسطین، به شکل «نابودی بازدارنده»: ایران به دلیل استقلال سیاسی و پشتیبانی از فلسطین و گروههای شیعوی ضداسرائیلی، باید زمینگیر شود تا «خاورمیانه جدید» به سود آمریکا و اسرائیل بازآرایی گردد.
در بابالمندب و شاخ آفریقا، به شکل «چیرگی بر گلوگاه استراتژیک»: سومالیلند همچون پایگاهی برای کنترل دریای سرخ و جایی برای کوچ به زور فلسطینیها به کار برده میشود.
در آمریکای لاتین، به شکل «غنیمتگیری»: ربودن رئیسجمهور ونزوئلا، مصادره ۶۵ میلیارد بشکه نفت، و تحریم کوبا و نیکاراگوئه همچون سنگرهای استقلال به کار برده میشود. هنگامی که ترامپ میگوید که «ما نفت فراوانی از ونزوئلا میگیریم»، در واقع، از سیاست خارجی آمریکا کوتاهشدهای آمریکا میگوید —چه در کاراکاس، چه در کییف، چه در غزه، و چه در هارگیسا.
در دنباله، هر یک از این چهار جبهه را جداگانه میکاویم. تنها با درک این پیوند ارگانیک است که میتوان فهمید چرا بحرانها همزماناند، و چرا جایگزینی مانند بریکس—که در بخش پسین به آن میپردازیم—برجستگی استراتژیک پیدا میکند.
اوکراین: ناتوانسازی روسیه، نه دفاع از دموکراسی
ناتو از آغاز بحران اوکراین در سال ۲۰۱۴ و بهویژه پس از فوریه ۲۰۲۲، خود را «مدافع دموکراسی» و «پشتیبان حق تعیین سرنوشت» خوانده است. اما این گفتمان رسمی، چهره راستین نقش ناتو را پنهان میکند. ناتو نه یک اتحاد دفاعی، بلکه ابزار هژمونی آمریکا در اروپا.
جنگ اوکراین آشکارا یک جنگ جانشینی است: اوکراین میجنگد، غرب جنگافزار و پول میدهد، و هدف پایانی ناتوانسازی روسیه است—نه آزادی اوکراین. سخنان تازه مارک روته، دبیرکل ناتو، پرده از این راستی برداشته است. او آشکارا میگوید: «نقش اوکراین، بازی کردن سپر اروپا است.» به گفته او، اوکراین باید زمان بخرد.
این جنگ نه تنها به ویرانی اوکراین و کشته شدن صدها هزار نفر انجامیده، بلکه اروپا را به یک اردوگاه نظامی بزرگ دگرگون کرده و شکافهای ژرفی در اقتصاد جهانی پدید آورده است. ناتو حتا برای نیرومند کردن جبهه ضدروسی، کشورهایی مانند فنلاند و سوئد را عضو خود کرد. پاتومکی، استاد سیاست جهانی دانشگاه هلسینکی، میگوید که شرایط هرگز توجیهکننده پیوستن فنلاند به ناتو، قطع پیوندهای اقتصادی با روسیه و نظامیکردن مرز نبود. روسیه تنها چند هزار سرباز در مرز ۱۳۴۰ کیلومتری داشت. خطر روسیه سراسر زاده پندار بود.
ایران و فلسطین: زدایش بازدارنده
نسلکشی فلسطینیان از سوی اسرائیل، با پشتیبانی بیچون و چرای آمریکا و غرب، در دو سال گذشته به اوج خود رسیده است. از زمان پایهگزاری رژیم صهیونیستی در سال ۱۹۴۸ تا کنون، میلیونها فلسطینی از سرزمین خود آواره شده و هزاران تن جان باختهاند. جنگ غزه که از اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد، به کشتار بیش از ۵۰ هزار فلسطینی—که بیشتر آنان زنان و کودکان بودند—انجامید و زیرساختهای این باریکه را نابود کرد. این کارها، بخشی از یک برنامه سازمانیافته برای زدایش فلسطینیان از سرزمین تاریخیشان و چیرگی اسرائیل بر همهی سرزمین فلسطین است.
در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، ایالات متحده و اسرائیل بازیر پا گذاشتن بند ۴ ماده ۲ منشور ملل متحد، به ایران یورش بردند. یورش نظامی ۲۸ فوریه نه در تهیگاه دیپلماتیک، بلکه در میانه روندی انجام گرفت که وزیر خارجه عمان از پیشرفت گفتوگوها درباره برنامه هستهای سخن میگفت. به گزارش دولت بریتانیا بر پایه دادههای HRANA، تا ۷ آوریل ۲۰۲۶ دستکم ۳۶۳۶ نفر در ایران در این جنگ کشته شدهاند که از میان آنان ۱۷۰۱ نفر غیرنظامی، و دستکم ۲۵۴ کودک، بودهاند.
یورش به ایران را نمیتوان جدا از راهبرد کلان آمریکا و اسرائیل برای چیرگی بر خاورمیانه درک کرد. بخشی از حاکمیت ایران که بر استقلال سیاسی خود پای میفشارد، بازدارندهای در برابر برنامه «خاورمیانه نوین» که هدف بازسازی منطقه به شکلی است که منافع آمریکا و اسرائیل را پابرجا کند، به شمار میرود.
بابالمندب و شاخ آفریقا: گلوگاه استراتژیک
تنگه بابالمندب، دروازه دریای سرخ، یکی از برجستهترین گلوگاههای دریایی جهان است. نزدیک به یکسوم دادوستد دریایی جهانی از این تنگه میگذرد، از میان آنها بارهای برجسته انرژی از خاورمیانه به اروپا و آسیا. هرگونه آشوب در این راه دریایی، مایه افزایش بهای حق بیمهها، گذر کشتیها از کانال سوئز، و زیانهای چند میلیارد دلاری به زنجیرههای تأمین جهانی میشود.
به همین دلیل، چیرگی بر این تنگه به یکی از هدفهای اصلی راهبرد امپریالیستی آمریکا و اسرائیل دگرگون شده است. اینجاست که سومالیلند، به دلیل جایگاه جغرافیایی خود در ساحل خلیج عدن و در کنار بابالمندب، ارزش استراتژیک بیهمانندی پیدا میکند.
در دسامبر ۲۰۲۵، اسرائیل سومالیلند را همچون یک کشور مستقل به رسمیت شناخت. بر پایه گزارشهای پرشمار، موساد زیر رهبری دیوید بارنیا، سالها کانالی مستقیم با سومالیلند میگرداند. این کانال دربرگیرنده هماهنگی اطلاعاتی، امنیتی، و زمینهسازی سیاسی برای به رسمیت شناختن رسمی بود.
نقش امارات متحده عربی در این برنامه را نمیتوان نادیده گرفت. بر پایه گزارش i24NEWS و سرچشمههای باورمند، امارات در گفتوگوهایی که به رسمیت شناختن سومالیلند از سوی اسرائیل انجامید، همکاری داشته است. تصویرهای ماهوارهای در میانه نوامبر ۲۰۲۵ نشان داد که امارات در روند پایهگزاری پایگاه و تأسیسات نظامی در جزیره ذوقار در ۱۰۰ مایلی شمال بابالمندب است.
یکی از پهنههای پنهان اما برجسته این پروژه، بهرهبرداری از سومالیلند همچون جایی برای کوچ به زور فلسطینیها از غزه است. این برنامه، اگر پیاده شود، نقض کنوانسیون چهارم ژنو است که کوچ به زور غیرنظامیان در درگیریهای مسلحانه را ممنوع میکند.
آمریکای لاتین: واپسین سنگرها
آمریکا نه تنها رئیسجمهور ونزوئلا آن کشور را در یک کنش نظامی ربود و به خاک خود برد، بلکه پس از گماشتن یک دولت دستنشانده به ریاست دلسی رودریگز—دستیار پیشین مادورو—در ژانویه ۲۰۲۶، بیش از ۱۳ میلیارد دلار از درآمدهای نفتی ونزوئلا را از آن خود کرد. در ۲۸ اوت ۲۰۲۶، دونالد ترامپ گفت که واشنگتن پیمانی با کاراکاس امضا کرده که بر پایه آن، آمریکا حق دستیابی به بیش از ۶۵ میلیارد بشکه از نفت خام ونزوئلا را به دست میآورد. آمریکا همچنین ۱۷ میدان نفتی استراتژیک ونزوئلا را به روی شرکتهای خصوصی، بهویژه آمریکایی، گشوده است.
ایالات متحده از سال ۱۹۶۰—یعنی از همان فردای انقلاب کوبا —هدف «ناتوانسازی اقتصاد کوبا، با جلوگیری از رسیدن پول و نیازمندیها به کوبا، و در نتیجه کوچک کردن توان خرید مردم و دستمزدها، پدید آوردن گرسنگی، ناامیدی، و سرنگونی دولت» (یادداشت مالوری، آوریل ۱۹۶۰) را دنبال کرده است. از آن زمان تا کنون، بار تحریم آمریکا هزینهای بیش از ۲ تریلیون دلار—۲۰ برابر تولید ناخالص داخلی آن—بر دوش کوبا گذاشته است. برایند این «کارهای نوآورانه» چه است؟ ۹۰٪ کوباییها در زیر خط تنگدستی زندگی میکنند، ۷۰٪ به دلیل ناچاری از خوردن یکی از وعدههای غذایی روزانه پرهیز میکنند، و تنها کمی بیش از یکدهم جمعیت توانایی خوردن سه وعده در روز را دارند.
رفتار آمریکا با نیکاراگوئه همان است که در ونزوئلا و کوبا به کار بسته شده: تحریمهای اقتصادی، پشتیبانی از نیروهای مخالف، تهدید نظامی، و کوشش برای دگرگونی رژیم. نیکاراگوئه، همراه با کوبا و ونزوئلا، یکی از سه کشوری است که واشنگتن آنها را «تروییکای خودکامه» مینامد و هدف پایانی آن، جایگزینی دولتهای برگزیده این کشورها با رژیمهای دستنشانده است.
در برابر این برنامه، بریکس همچون جایگزین پدید آمده است—نه همچون یک پیمان سوسیالیستی یا اردوگاه ضدغربی بیکموکاست، بلکه همچون ابزاری که فضای «سرسپرده نشدن» جهان امپریالیستی را فراهم میکند.
بریکس و چندقطبیسازی
بریکس گاهی به نادرستی یک «پیمان ضدغربی» یا «ناتوی جنوب» پنداشته میشود. اما واقعیت پیچیدهتر است. بریکس یک گروه ناهمگن از کشورهاست که نظامهای سیاسی، منافع اقتصادی، و هدفهای سیاست خارجی گوناگونی دارند. برای نمونه، هند، همواره در برابر کوششها برای دگرگون کردن بریکس به یک پلتفرم ضدغربی ایستادگی کرده و بر «استقلال استراتژیک» و همکاری چندجانبه پافشاری دارد. برزیل نیز همچون پلی میان «جنوب جهانی» و غرب کار کرده و از نظم جهانی فراگیرتر پشتیبانی میکند، نه رودررویی مستقیم.
این گونهگونی، در نشست تازه بریکس نیز آشکار بود. هنگامی که چین و روسیه بر «ضد هژمونیسم» و «چندقطبیسازی» پافشاری داشتند، سیاست هند بر «زنجیرههای تأمین استوار، رشد فراگیر، کارهای آب و هوایی، و چندجانبهگرایی اصلاحشده» متمرکز شد. وزیر خارجه هند، اس. جایشانکار، بر «شیوههای اقتصادی عادلانه، شفاف، و بر پایه بر قانون» پافشاری کرد.
بریکس با چالشهای جدی روبروست. نخست، ناهمگونی عضوها—بهویژه رقابت چین و هند—بازدارندهای برای کارهای گروهی کارا است. دوم، پیشرفت «دلارزدایی» کند بوده است. بیشتر دادوستدهای فرامرزی میان عضوهای بریکس هنوز با دلار انجام میشود و کوششها برای ساخت سیستم پرداخت جایگزین در گام نخستین است. سوم، بریکس دارای نهادهای پیادهساز نیرومند و سازههای گریزناپذیر و پایبند برای عضوها نیست. برای همسنجی، ناتو دارای ساختار فرماندهی یکپارچه و پایبندی دفاعی مشترک است که همهی عضوها به ناگزیر باید از آن پیروی کنند. بریکس یک «جایگزین سوسیالیستی» برای نظم امپریالیستی نیست. این گروه برنامهای برای دگرگونی روابط تولید جهانی ندارد. همچنین ایدئولوژی مشترکی ندارد که فراتر از «چندجانبهگرایی» و «حاکمیت ملی» برود.
اما آنچه بریکس فراهم میکند، حق و فضای «سرسپرده نشدن» نهادهای مالی غربی است. این فضا شرایطی فراهم می کند که تا کشورها بتوانند روابط اقتصادی خود را گونهگون کنند، پیوستگی به دلار و نهادهای غربی را کاهش دهند، و در چارچوب قانونی که خود در شکلگیری آن نقش دارند، دادوستد کنند. این فضای «سرسپرده نشدن» به خودی خود یک دستاورد است. در جهانی که آمریکا ابزارهای اقتصادی—تحریم، تعرفه، و حذف از سیستمهای مالی—را همچون جنگافزار به کار میبرد، داشتن جایگزینهایی برای دادوستد و حسابرسی، به معنای کاهش آسیبپذیری در برابر فشارهای امپریالیستی است. بریکس، با همهی کاستیهایش، این فضا را فراهم میکند.
بدین گونه، چندقطبیسازی یک دگرگونی مادی است. چندقطبیسازی، آرامآرام انحصار کشورهای امپریالیستی کهن بر ابزارهای اقتصادی و سیاسی—که ابزارهای وابستگی کشورهای پیرامونی هستند—را از دست آنها میگیرد. هنگامی که پهنههای مالی، فناوری، سرمایهگذاری، بازارها و همکاری امنیتی دیگر از سوی یک بلوک چیره کنترل نمیشوند، همسنگی قدرت میان مرکز و پیرامون دگرگون میشود.
برای کشوری در «جنوب جهانی»، این بدان معناست که گسستن از واشنگتن، پاریس، بروکسل یا بانک جهانی و دیگر نهادهای مالی امپریالیستی، به معنای گسستن از خود اقتصاد جهانی نیست. جایگزینی که بریکس در پهنههای مالی، روابط تجاری، همکاریهای فناورانه و اتحادهای سیاسی فراهم کرده است، تنها و گوشهگیر کردن یک کشور را دشوارتر میکند. بدینگونه، بهای «نه» گفتن به نهادهای امپریالیستی کمتر میشود. و این بیش از پیش قدرت چانهزنی دولتهای پیرامونی را افزایش میدهد. اگر سرمایه خارجی امپریالیستی بداند که یک دولت پیرامونی گزینههای دیگری دارد، سود گران و شرایط سخت سیاسی آن برای سرمایهگذاری دشوارتر میشود. این به معنای ناپدید شدن تضادها یا روابط نابرابر نیست، ولی چندقطبیسازی همسنگی قدرت را در خود روابط اقتصادی جابهجا میکند.
بانک توسعه نوین بریکس، نه تنها به کشورهای پیرامون وام میدهد، بلکه چون ساختار نهادیاش—مانند وام بدون شرایط سیاسی، و سرمایهگذاری در زیرساخت، فناوری و ظرفیت تولیدی—با الگوی نهادهای امپریالیستی گوناگون است، میتواند به پایهگذاری اقتصاد تولیدی و ملی در اقتصادهای پیرامونی کمک کند. کشورهای پیرامونی نه «کمبود پول»، بلکه از کمبود سرمایهگذاری در بخشهایی که ساختار اقتصاد را دگرگون میکنند، رنج میبرند. سرمایهگذاری یک میلیارد دلاری برای برونآوری معدن سنگ خام با سرمایهگذاری همان پول برای انرژی، اقتصاد تولیدی یا فناوری از دید توسعه یکسان نیست. ماهیت سرمایه مهم است، اولی اقتصاد را وابسته نگه میدارد، دومی آن را تولیدی و مستقل میکند.
افزون بر این، برای کشورهایی مانند روسیه و ایران که از سیستم مالی زیر چیرگی آمریکا (SWIFT) به بیرون رانده شدهاند، بریکس توان دادوستد و تسویهحساب بیرون از این سیستم را فراهم میکند. برای هند و برزیل، بریکس ابزاری برای چانهزنی در نظام جهانی و کاهش وابستگی به غرب است. نشست تازه بریکس در دهلی نو (سپتامبر ۲۰۲۶) با شرکت ولادیمیر پوتین، شی جین پینگ، و نارندرا مودی نشاندهنده وزن فزاینده این گروه است. پوتین در این نشست گفت که «دلبستگی جهانی به بریکس همچنان در روند رشد است» و ارزشها و رویکرد مستقل این گروه، کشورهای سراسر جهان را به خود میکشاند. او گفت که دادوستد میان کشورهای عضو بریکس به ۱.۲ تریلیون دلار رسیده و این کشورها یکچهارم صادرات جهانی و ۴۹٪ رشد تولید ناخالص داخلی جهان را فراهم میکنند.
برای درک بهتر اینکه چگونه این فضا در عمل به کار میآید، به سه کشور آفریقایی مینگریم: نیجر، مالی، و بورکینافاسو.
نمونهها: نیجر، مالی، بورکینافاسو — از سخن تا عمل
با کمک کشورهای بریکس، افزون بر انرژی، پالایش و صنعت سرمایهبر دیگر، نیروهای تولیدی که پیشتر در مرکز متمرکز بودند، اکنون در پیرامون ساخته میشوند. این امپریالیسم را کمتوان میکند، زیرا گسترش فناوری و ظرفیت سرمایهبر، به شیوه عینی انحصاری را که تقسیم کار امپریالیستی بر آن پایهگذاری شده بود را کمتوان میکند.
همکاری میان نیجر و روسیه در زمینه انرژی اتمی نمونه روشنی است، زیرا فراتر از خود برونکشی اورانیوم میرود. این همکاری دربرگیرنده توسعه تولید انرژی، آموزش کارشناسان و کاربرد پزشکی هستهای است. بدینگونه نیجر به ساختن ظرفیت تولیدی و فناورانه میپردازد که کشور تاکنون صادر میکرده است. این جابهجایی برجسته است. انرژی پیششرط بنیادی صنعتیشدن بیشتر است. گسترش ظرفیت ملی انرژی شرایط توسعه بخشهای دیگر را فراهم میکند که به ماشین، فناوری و بهرهوری بالاتر نیاز دارند. بنابراین همکاری انرژی اتمی تنها درباره افزودن صنعتی دیگر به اقتصاد نیجر نیست.
هر چه بخش بزرگتری از حلقههای تولید سرمایهبر در خود نیجر پایهگذاری شود، وابستگی کشور کمتر میشود. نیجر پیشتر به واردات فناوری و ظرفیت تولیدی وابسته بود. اکنون این وابستگی کاهش مییابد. تقسیم بینالمللی میان مرکز سرمایه و فناوریبر و پیرامون مواد خام و کاربر نه تنها نتیجه وابستگی امپریالیستی است، بلکه یکی از پیششرطهای مادی آن است. هنگامی که این تقسیم به سود کشورهای پیرامونی جابهجا میشود، همزمان بنیاد ساختاری امپریالیستی کمتوان میشود.
دولت مالی پالایش طلای کشور را در خاک مالی آغاز کرده است. این کار با همکاری کنگلومرای روسی Yadran Group انجام میشود. پالایشگاه ارزش نمیآفریند چون سرمایهبر است، اما میتواند کار، دانش تولیدی و ظرفیت فناورانه فراهم کند و به مالی توان دهد بخش بزرگتری از سود را خود نگه دارد. همزمان مالی قانون معدن را دگرگون کرده تا دولت و بازیگران مالیایی بتوانند تا ۳۵ درصد مالکیت در پروژههای نو را به دست آورند.
این بدان معناست که بخش بزرگتری از مازاد بالقوه میتواند در کشور بماند و برای سرمایهگذاری بیشتر به کار گرفته شود. این کار گسست آنی از بازار جهانی نیست؛ سمیر امین آن را «جدایی نسبی» «delinking» مینامد. در این روند، روابط با جهان بیرون بیشتر برای نیرومند کردن تولید و انباشت داخلی به کار برده میشود. چندقطبیسازی نه تنها به سرکردگی ژئوپلیتیکی امپریالیسم ضربه میزند، بلکه اقتصاد آن را نیز کمتوان میکند. زیرا به کشورهای پیرامونی توان میدهد در زنجیره تولید بالا بروند و بخشهای سرمایهبری را که در تقسیم کار بینالمللی کهن در مرکز متمرکز کرده بود، توسعه دهند.
فضای عمل گستردهتر در شرایط چندقطبیسازی، خود به خود به پایهگزاری تولید ملی و صنعتی نمیانجامد. این فضا تنها زمانی به کار میآید که همسنگی نیروهای طبقاتی درون این کشورها به سود نیروهای ملی و پیشرو باشد. چندقطبیسازی شرایط عینی توسعه را دگرگون میکند، اما جهت همچنان بستگی دارد به اینکه دولت چگونه از این شرایط نوین بهرهبرداری میکند: چه کسی سرچشمههای زمینی و زیرزمینی را کنترل میکند، سرمایه خارجی با چه شرایطی در کشور سرمایهگذاری میکند، و مازاد اقتصادی کجا میرود.
برجستگی سرشت طبقاتی دولت در نیجر آشکار میشود. پس از درگیری با شرکتهای معدنی خارجی، دولت پروانهها را پس گرفته و معدنهایی را که پیشتر از سوی سرمایه خارجی کنترل میشد، ملی کرده است. بدینگونه دولت نه تنها میکوشد سرمایهگذاری نوین به سوی کشور بکشاند، بلکه شرایط دسترسی سرمایه خارجی به سرچشمههای کشور را دگرگون میکند. نیجر شرکتهای چینی را جانشین شرکتهای غربی نکرده است. بلکه هر شرکتی که شرایط سرمایهگذاری را زیر پا بگذارد از سوی دولت گوشمالی میشود. نیجر با شرکتهای چینی نیز برخورد کرده است. پس از درگیری بر سر دستمزد کارکنان بومی، دولت نیجر رهبران نفتی شرکت چینی را از کشور بیرون کرد.
اگر شرکتهای غیرغربی اجازه یابند سرچشمهها را کنترل کنند، مازاد را بیرون ببرند و سیاست اقتصادی را رهبری کنند، وابستگی میتواند در شکلهای نوینی بازتولید شود. اما اگر دولتها مانند نیجر، از فضای چندقطبی برای افسارزنی سرمایه برونی، نگهداشت بخش بزرگی از مازاد برای توسعه ملی بهرهجویی کنند، گام به سوی استقلال اقتصادی آسانتر میشود.
بورکینافاسو همان فرایند را در دامنه سیاسی و نظامی نشان میدهد. بیرون کردن نیروهای فرانسوی و پاره کردن پیمانهای دفاعی کهن تنها درباره حاکمیت نمادین نیست. اگر دولتی بخواهد راه اقتصادی مستقلانهای دنبال کند، باید بتواند که نهادهای تصمیم گیرنده سیاسی که پیاده کننده برنامه ها هستند، را زیر بازرسی خود داشته باشد. بنابراین پیشامدی نیست که گسست از نظم اقتصادی کهن با گسست از ساختارهای امنیتی که فرانسه پس از استعمار ساخته بود، همراه است. چنانکه خود ابراهیم ترائوره، رئیسجمهور بورکینافاسو، گفته، پیمانهای دفاعی استعماری به نگهداشت وابستگی ارتشهای آفریقایی به فرانسه کمک میکردند. آزادسازی اقتصادی و سیاسی از این نگاه دو روی یک فرایندند: کنترل بیشتر بر سرچشمهها و سرمایه همچنین نیازمند کنترل بیشتر بر دولت و دستگاه قدرت آن است. و این برایند نبرد طبقاتی در درون خود جامعه است.
پایان سخن
آنچه در این نوشته کاوش شد، دستهای از بحرانهای جدا از هم نبود، بلکه یک برنامه همآهنگ با چند میدان بود. ناتو در اوکراین، اسرائیل در غزه و ایران، امارات و اسرائیل در شاخ آفریقا و بابالمندب، و واشنگتن در ونزوئلا، کوبا و نیکاراگوئه—همه یک منطق را بازتولید میکنند: دگرگون کردن حاکمیت ملی کشورهایی که بازدارندهی پیادهسازی هدفهای امپریالیستی هستند، و دگرگون کردن سرچشمهها و جایگاههای استراتژیک کشورها به غنیمتی که «از آنِ پیروزمند است».
در این چارچوب، ابزارها گوناگوناند اما هدف یکی است. در اوکراین، ابزار جنگ جانشینی و فرستادن جنگافزار است تا روسیه ناتوان شود و اروپا به اردوگاه نظامی دگرگون گردد. در خاورمیانه، ابزار یورش نظامی مستقیم و نسلکشی است تا ایران زمینگیر شود و فلسطین از پهنه خاورمیانه زدوده گردد. در شاخ آفریقا، ابزار دیپلماسی پولی و وعده به رسمیت شناختن است تا سومالیلند به پایگاهی برای چیرگی بر بابالمندب و جایی برای کوچ به زور فلسطینیها دگرگون شود. و در آمریکای لاتین، ابزار تحریم اقتصادی، ربودن رییسجمهور، و دزدی سرچشمهها است تا واپسین سنگرهای استقلال—کوبا، ونزوئلا، و نیکاراگوئه—فرو ریزند. در همه این میدانها، هدف پایانی یکی است: پاسبانی از برتری غرب.
آنچه در قاره آمریکا، در اروپا، در خاورمیانه، و در شاخ آفریقا در روند انجام است، آزمونی برای یک پرسش بنیادین است: آیا در جهانی که هنوز زخمهای یک قطبی بر تن دارد و تنها یک قدرت بزرگ به خود اجازه میدهد که به هر کشوری دستیازی کند و سرچشمههای آن را بدزد، ساخت نظمی دادگرانهتر شدنی است؟
پاسخ به این پرسش را باید در توانایی نیروهای ضدامپریالیستی جنبش ها برای ساختن جایگزینهایی کارا جست. جهان در روند دگرگونی است. اما این دگرگونی، نه به سوی آرامش، بلکه به سوی آشوب پیش میرود—مگر آنکه نیروهایی که به دنبال نظم دادگرانه و چندقطبی هستند، بتوانند جایگزینهای مؤثرتری برای سرکردگی امپریالیستی بسازند.
بریکس نه یک جایگزین انقلابی، بلکه یک فضای «سرسپرده نشدن» نهادهای غربی آفریده است—فضایی که کشورها میتوانند در آن، بیرون از چارچوبهای زورگویی غرب، روابط خود را سازمان دهند. این فضا، به خودی خود کافی نیست. برخی «چپ»هایی که نبرد ضدامپریالیستی را مطلق میکنند، یک نکته را در نمییابند. بهرهبرداری از «فضای سرسپرده نشدن» و پیاده کردن سیاست ضدامپریالیستی، به نبرد طبقاتی در درون کشورهای پیرامونی بستگی دارد. کشورهای پیرامونی، مانند جمهوری اسلامی که در آنها بورژوازی انگلی فرمانروا است نمیتوانند و نه میخواهند که از عضویت خود در بریکس برای برپایی یک اقتصاد ملی و تولیدی بهرهجویی کنند.
افزودن دیدگاه جدید