رفتن به محتوای اصلی
پنجشنبه ۲۳ ژوئیه ۲۰۲۶
پنج‌شنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵

«راست افراطی نیروی خود را از روایت‌پردازی فاشیستی می‌گیرد»

«راست افراطی نیروی خود را از روایت‌پردازی فاشیستی می‌گیرد»
گفت‌وگوی الکساندر کاوشانسکی با مارشال گنتس

مارشال گَنتس، معمار کارزار انتخاباتی افسانه‌ای باراک اوباما، می‌گوید: احزاب اغلب دیگر نمی‌دانند برای چه چیزی مبارزه می‌کنند، او توضیح می‌دهد که امروز چه چیزی هنوز می‌تواند دموکراسی را نجات دهد.

مارشال گَنتس، ۸۳ ساله، زندگی خود را وقف جنبش‌های اجتماعی کرده است؛ چه به‌عنوان کنشگر، چه استراتژیست و چه استاد دانشگاه هاروارد. جمع‌بندی او ناامیدکننده است: پوپولیست‌ها تنها از دروغ سود نمی‌برند، بلکه از حقیقت‌هایی نیز بهره‌برداری می‌کنند که نیروهای دموکراتیک برای مدتی طولانی آن‌ها را نادیده گرفته‌اند. چه چیزی از اساس دچار اشکال شده است؟

دی‌سایت: آقای گَنتس، در سراسر جهان نیروهای ضددموکراتیک در حال پیشروی‌اند. در مقابل، جنبش‌های دموکراتیک اغلب سردرگم و درمانده به نظر می‌رسند. چرا؟

مارشال گَنتس: پس از آن‌که دونالد ترامپ در سال ۲۰۲۴ به ریاست‌جمهوری انتخاب شد، در جلسه‌ای با تیم‌های انتخاباتی هر دو نامزد حضور داشتم. خیلی زود آشکار شد که دموکرات‌ها چه اشتباهی مرتکب شده بودند: اعضای تیم کامالا هریس به مردم می‌گفتند که باید چه احساسی داشته باشند، به‌جای آن‌که بکوشند دریابند واقعاً چه چیزی ذهن و دل مردم را مشغول کرده است. همین رویکرد فاصله‌ای ایجاد می‌کند که برای یک دموکراسی به‌شدت خطرناک است.

دی‌سایت: از نگاه شما، آیا بحران دموکراسی در اصل بحرانِ گوش سپردن است؟

گَنتس: ما اجازه داده‌ایم که کارزارهای انتخاباتی به کسب‌وکاری بازاریابی‌محور تبدیل شوند. دیگر انسان‌ها در مرکز توجه نیستند؛ بلکه نظرسنجی‌ها، گروه‌های هدف و آمارها جای آن‌ها را گرفته‌اند. اما واقعیت این است که نظرسنجی‌ها نشان نمی‌دهند که یک فرد هنگامی که تحت فشار قرار می‌گیرد، هنگامی که چیزی واقعاً در معرض خطر است یا تصمیم‌هایش پیامدهای جدی دارند، حقیقتاً به چه چیزی باور دارد. اگر با شهروندان چنین برخورد کنید، نباید تعجب کنید که دیگر نتوانید با آنان ارتباط برقرار کنید.

دی‌سایت: اما پوپولیست‌ها نیز مدعی‌اند که نخبگان به مردم خیانت کرده‌اند و اکنون شهروندان باید کشور خود را پس بگیرند. آیا پس می‌توان گفت که آن‌ها چندان هم بی‌راه نمی‌گویند.

گَنتس: می‌توان گفت تشخیص بیماری درست است، اما نسخهٔ درمانی نادرست. امروز بسیاری از مردم احساس واقعیِ بیگانگی و ازخودبیگانگی می‌کنند. هر کس این احساس را نادیده بگیرد، میدان را به کسانی واگذار می‌کند که از طریق دامن زدن به ترس عمل می‌کنند. ترامپ می‌گوید: «من رنج تو را می‌بینم. تقصیر تو نیست؛ تقصیر آن‌هاست. بیایید با هم علیه نخبگانی اقدام کنیم که تو را خوار می‌شمارند.» در این سخن، دانه‌ای از حقیقت وجود دارد.

دی‌سایت: آیا آنچه کمبودش احساس می‌شود، یک روایت بدیل است؟

گَنتس: در بسیاری از جنبش‌های دموکراتیک، دقیقاً در همین نقطه خلأ بزرگی وجود دارد: آن‌ها دیگر نمی‌دانند برای چه چیزی مبارزه می‌کنند. اغلب همه‌چیز به استراتژی محدود می‌شود؛ این‌که چگونه در این یا آن انتخابات پیروز شویم. اما پرسش مهم‌تر این است: اصلاً چرا می‌خواهیم پیروز شویم؟ چرا این پیروزی برای ما اهمیت دارد؟ اگر کسی فقط دربارهٔ «چگونه» سخن بگوید و «چرا» را فراموش کند، سیاست را به تمرینی صرفاً فنی و تکنیکی، بی‌دل و بی‌روح، فروکاسته است. 

دی‌سایت: با این حال، استثناهایی هم وجود دارند. زهران ممدانی، مسلمان، سوسیالیست و ۳۴ ساله، سال گذشته در انتخابات شهرداری نیویورک پیروز شد؛ انتخاباتی که بیشترین میزان مشارکت را در چند دههٔ اخیر داشت. او چگونه به این موفقیت دست یافت؟

مارشال گَنتس: در همان آغاز کارزار انتخاباتی، یکی از کارشناسان افکارسنجی به تیم ممدانی گفت: «می‌دانید مردم به چه چیزی فکر می‌کنند؟ جرم و جنایت. باید روی همین موضوع تمرکز کنید.» اما اعضای تیم ممدانی با آن‌قدر شهروندان گفت‌وگو کرده بودند که می‌دانستند واقعیت پیچیده‌تر از این است. بله، مردم از جرم و جنایت می‌ترسند؛ اما بیش از آن، خواهان مدارس خوب، مسکنِ قابل‌پرداخت و حمل‌ونقل عمومی کارآمد هستند.

دی‌سایت: یعنی توصیهٔ کارشناس افکارسنجی را نادیده گرفتند؟

گَنتس: تیم ممدانی کارزاری را شکل داد که ریشه در واقعیت زندگی روزمرهٔ مردم نیویورک داشت. هدف این بود که نیویورک دوباره به شهری تبدیل شود که زندگی در آن از نظر اقتصادی امکان‌پذیر باشد؛ شهری که مردم بتوانند در آن شکوفا شوند. به همین دلیل نیز در کارزار انتخاباتی ممدانی تقریباً چیزی دربارهٔ ترامپ نمی‌شنیدید. اعضای تیم او دقیقاً می‌دانستند برای چه چیزی مبارزه می‌کنند.

 «شما باید پیش از هر چیز داستان خودتان را بشناسید: چرا اینجایید؟ چرا این موضوع برایتان آن‌قدر اهمیت دارد که وقت آزاد خود را صرف آن می‌کنید؟» (مارشال گَنتس)

 دی‌سایت: شما را معمار کارزار انتخاباتی باراک اوباما در سال ۲۰۰۸ می‌دانند. در آن زمان، با تکیه بر داوطلبان و دانشجویان، یک جنبش مردمی از پایین ایجاد کردید. چگونه این کار را انجام دادید؟

گَنتس: شکل‌گیری اندیشهٔ سیاسی من به جنبش حقوق مدنی دههٔ ۱۹۶۰ در ایالت می‌سی‌سی‌پی بازمی‌گردد. آنجا آموختم که تغییر از دلِ برنامه‌های سیاسیِ پیچیده و استادانه به وجود نمی‌آید. آنچه تعیین‌کننده است، اعتماد متقابل میان انسان‌ها و یافتن شهامت برای مبارزهٔ مشترک بر سر یک هدف است. آن روزها مردم در برابر نظامی ایستاده بودند که آنان را از هر جهت از انسانیت تهی می‌کرد. اوباما دقیقاً تجسم همین سیاستِ امید بود. او نقطهٔ مقابل ترامپ بود: شعارش «بله، ما می‌توانیم» بود، نه «نه، ما نمی‌توانیم». از همین رو، ما کارزاری طراحی کردیم که از پایین و بر پایهٔ سازمان‌دهی مردمی شکل می‌گرفت.

دی‌سایت: در آن زمان، یک‌ونیم میلیون نفر برای اوباما فعالیت داوطلبانه می‌کردند.

گَنتس: بسیاری از کسانی که به ما می‌پیوستند، می‌گفتند می‌خواهند دربارهٔ زندگی‌نامهٔ اوباما بیشتر بدانند. ما آن‌ها را متوقف می‌کردیم و می‌گفتیم: «شما باید پیش از هر چیز داستان خودتان را بشناسید: چرا اینجایید؟ چرا این موضوع برایتان آن‌قدر اهمیت دارد که حاضر هستید وقت آزاد خود را صرف آن کنید؟» کسی که بتواند به این پرسش‌ها برای خودش پاسخ دهد، قادر خواهد بود دیگران را نیز با شور و اشتیاق خود همراه کند. 

دی‌سایت: قرار بود کارزار انتخاباتی شما مانند یک جنبش سازمان‌دهی شود.

گَنتس: در بیشتر کارزارهای انتخاباتی، داوطلبان صرفاً نقش سیاهی‌لشکر را دارند. اعلامیه پخش می‌کنند، درِ خانه‌ها را می‌زنند و پس از پایان انتخابات ناپدید می‌شوند. اما ما انسان‌ها را برای ایفای نقش رهبر آموزش می‌دادیم. هر رهبر، تیم خود را تشکیل می‌داد و آن تیم نیز تیم‌های دیگری ایجاد می‌کرد. به این ترتیب، شبکه‌ای شکل گرفت که می‌توانست پیام‌های اوباما را در مقیاسی گسترده به جامعه منتقل کند. مدیر کارزار انتخاباتی ممدانی نیز در همان دوران با ما همکاری کرده بود و بسیاری از ایده‌های ما بعدها در کارزار او نیز بازتاب یافت.

دی‌سایت: بعدها گفتید که از اوباما ناامید شده‌اید. چه چیزی مطابق انتظار پیش نرفت؟

گَنتس: اوباما پس از بحران مالی این فرصت را داشت که واقعاً تغییری اساسی ایجاد کند، اما از آن استفاده نکرد. او بانک‌ها را نجات داد، اما نه مردمی را که ابتدا زیر بار بدهی رفتند و سپس خانه‌های خود را از دست دادند. بی‌اعتمادی‌ای که در نتیجهٔ آن نسبت به سیاست به وجود آمد، تا امروز نیز ادامه یافته است.

دی‌سایت: چرا چنین شد؟

مارشال گَنتس: شاید اوباما در ظاهر چنین به نظر نرسد، اما او انسانی درون‌گرا و بیش از اندازه ذهن‌گراست. برای او همیشه حضور در میان مردم و برقراری ارتباط مستقیم با آنان دشوار بود. او به جای آن‌که به رأی‌دهندگان خود گوش بسپارد، تصمیم‌گیری را به دیگران واگذار کرد. جنبشی که ما ساخته بودیم، پس از پیروزی او در انتخابات، عملاً از حرکت بازایستاد. آن جنبش در کمیتهٔ ملی حزب دموکرات ادغام شد؛ رهبری حزبی‌ای که اساساً هیچ اهمیتی برای مشارکت شهروندان قائل نبود.

«آیا احزاب دموکراتیک اصلاً هنوز می‌خواهند دموکراسی را نجات دهند؟»

دی‌سایت: شما می‌گویید روایت‌ها و داستان‌ها می‌توانند مردم را به سیاست جذب کنند. اما وقتی شهروندان می‌بینند اجاره‌بهای خانه‌هایشان افزایش یافته، مدارس رو به ویرانی‌اند و بیمارستان‌ها یکی پس از دیگری تعطیل می‌شوند، دیگر داستان نمی‌خواهند؛ آن‌ها می‌خواهند دولتشان کارآمد باشد و مشکلات را حل کند.

گَنتس: داستان‌ها به انسان‌ها کمک می‌کنند بحران‌های زمانهٔ خود را بفهمند و با آن‌ها کنار بیایند. ببینید راست افراطی نیروی خود را از کجا می‌گیرد؛ از روایت‌پردازی قدرتمند و فاشیستی: «دنیا علیه توست، اما ما در کنار تو هستیم.» روایت آن‌ها این است: «احساس بیگانگی تو واقعی است و نخبگان فاسد مقصرند. آنچه ما نیاز داریم، خون و خاک است.» این‌که چنین سخنانی تا این اندازه یادآور دههٔ ۱۹۳۰ است، باید زنگ خطر را برای همهٔ ما به صدا درآورد.

دی‌سایت: بنابراین، تشخیص شما این است که جنبش‌های دموکراتیک ارتباط خود را با رأی‌دهندگان از دست داده‌اند و دیگر نمی‌دانند برای چه چیزی مبارزه می‌کنند؛ و به همین دلیل، روایت و داستان خود را نیز از دست داده‌اند. 

گَنتس: من از تولستوی نقل می‌کنم: «همهٔ خانواده‌های خوشبخت به یکدیگر شبیه‌اند، اما هر خانوادهٔ بدبخت، به شیوهٔ خاص خود بدبخت است.» بله، الگویی مشترک وجود دارد. اما آنچه ذهن مرا مشغول کرده، پرسشی دیگر است: آیا احزاب دموکراتیک واقعاً هنوز می‌خواهند دموکراسی را نجات دهند؟ یا مردم را فقط ابزاری برای پیروزی در انتخابات می‌بینند؟ در حال حاضر، بیش از احزاب، به گروه‌های دیگری امید دارم.

دی‌سایت: کدام گروه‌ها؟

گَنتس: اتحادیه‌های کارگری، سازمان‌های جامعهٔ مدنی و نیز جوامع دینی؛ هرچند این گروه‌ها تا حد زیادی از عرصهٔ عمومی کنار زده شده‌اند. حال آن‌که آن‌ها قرن‌هاست با پرسش‌های بنیادینی چون معنای زندگی و همبستگی اجتماعی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. البته منظورم این نیست که حالا همه باید عضو کلیسای کاتولیک شوند. اما گفتمانی که دین را کاملاً نادیده بگیرد، بسیاری از مردم را از خود بیگانه می‌کند. ممدانی این نکته را به‌خوبی درک کرده بود. ایمان مذهبی او محور اصلی کارزار انتخاباتی‌اش نبود، اما باعث می‌شد مردم بتوانند او را به‌عنوان یک انسان بهتر بشناسند و با او ارتباط برقرار کنند.

«گردهمایی‌های سیاسی، در بهترین حالت، مُسکنی موقت‌اند.» (مارشال گَنتس)

دی‌سایت: امروزه بسیاری از احزاب بر شبکه‌های اجتماعی تکیه می‌کنند. آیا این روش مؤثر است؟

گَنتس: مردم شیفتهٔ ابزارهای جدید ارتباطی می‌شوند و در نتیجه، اصل موضوع را از یاد می‌برند: در محل زندگی مردم چه می‌گذرد؟ چه کسی دیدارها و گفت‌وگوهای رودررو را در حوزه‌های انتخاباتی سازمان می‌دهد؟ دانشجویان من می‌گویند با صدها نفر در شبکه‌های اجتماعی در ارتباط‌اند، اما به‌ندرت کسی از آن‌ها را واقعاً ملاقات می‌کنند. از طریق شبکه‌های اجتماعی می‌توان اطلاعات را منتقل کرد، اما نمی‌توان رابطهٔ انسانی ساخت.

دی‌سایت: گردهمایی‌های جنبش «دوباره آمریکا را عظمت ببخشیم» (MAGA) متعلق به دونالد ترامپ سالن‌های عظیمی را پر می‌کنند. آیا این شکل امروزیِ یک اجتماع سیاسی است؟

گَنتس: این گردهمایی‌ها، در بهترین حالت، نوعی مُسکن موقت‌اند. نمونهٔ آن را در بهار عربی دیدیم. فعالان سیاسی از طریق اینترنت به شکلی چشمگیر مردم را بسیج کردند و در مصر حسنی مبارک را سرنگون ساختند، اما نتوانستند ساختاری پایدار ایجاد کنند. در مقابل، اخوان‌المسلمین سال‌ها به ایجاد سازمان و شبکه‌های اجتماعی پرداخته بود؛ از خلأیی که پس از سقوط مبارک به وجود آمد استفاده کرد و به قدرت رسید. همین نشان می‌دهد که میان بسیج کوتاه‌مدت مردم و ایجاد پیوندهای پایدار اجتماعی چه تفاوت بزرگی وجود دارد.

دی‌سایت: چگونه یک گردهمایی به یک جنبش اجتماعی تبدیل می‌شود؟

گَنتس: امروز بیش از هر زمان دیگری مردم بسیج می‌شوند؛ چه در گردهمایی‌ها و چه در شبکه‌های اجتماعی. اما از دل این بسیج، به‌ندرت بافتی اجتماعی و ماندگار شکل می‌گیرد. ممدانی باز هم استثنایی بزرگ بود. تیم او، با الهام از کارزار انتخاباتی اوباما، ۷۰۰ رهبر داوطلب را آموزش داد و این رهبران نیز بیش از ۱۰۰ هزار داوطلب را سازمان‌دهی و آموزش دادند. به این ترتیب، ساختارهایی پدید آمد که مستقیماً در محله‌ها ریشه داشت.

دی‌سایت: در موفقیت او، خودِ ممدانی نیز باید نقش مهمی داشته باشد.

گَنتس: او اجازه نداد در قالب‌های از پیش ساخته‌شده محصور شود. هنگامی که مخالفانش کوشیدند او را به‌عنوان «یک مسلمان خطرناک» یا «یک سوسیالیست افراطی» بدنام کنند، از خود دفاع تدافعی نکرد. او گفت: «بله، من مسلمانم. بله، من سوسیالیستم. این‌ها بخشی از هویت من هستند، اما من، به‌عنوان یک انسان، چیزی بیش از این برچسب‌ها هستم.» کسی که چنین پاسخی به حملات می‌دهد، اعتماد کسانی را جلب می‌کند که خود نیز تجربهٔ طردشدگی و احساس «متعلق نبودن» را داشته‌اند.

«تغییر، به‌ندرت از دستگاه انتخاباتی احزاب برمی‌خیزد؛ بلکه از دل جنبش‌های اجتماعی زاده می‌شود.»(مارشال گَنتس)

دی‌سایت: میزان محبوبیت دونالد ترامپ اکنون به پایین‌ترین سطح دوران ریاست‌جمهوری‌اش رسیده است. پرونده‌های مربوط به جفری اپستین، تورم، تعرفه‌های گمرکی و جنگ‌ها بر او فشار وارد کرده‌اند. آیا این شرایط مناسبی برای دموکرات‌هاست تا در انتخابات میان‌دوره‌ای پاییز پیروز شوند؟

گَنتس: خرس، زمانی که زخمی باشد، خطرناک‌ترین حالت خود را دارد. ترامپ به‌طور هدفمند کوشیده است دستگاه دولت را زیر سلطهٔ خود درآورد. احتمالاً انتخابات میان‌دوره‌ای برای دموکرات‌ها نتیجهٔ خوبی خواهد داشت. اما پرسش مهم‌تر این است که آیا پس از آن دوباره به وضع موجود بازخواهند گشت یا آمادگی دارند دربارهٔ تغییرات واقعی بیندیشند. تحول، به‌ندرت از ماشین انتخاباتی یک حزب سرچشمه می‌گیرد؛ بلکه معمولاً از دل جنبش‌های اجتماعی برمی‌خیزد. من نشانه‌هایی از چنین امکانی را امروز در نیویورکِ ممدانی می‌بینم.

دی‌سایت: امروزه بسیاری از مردم با نگاهی بدبینانه و سرشار از سرخوردگی به سیاست می‌نگرند. آنان مبارزه کرده‌اند، رأی داده‌اند و امید بسته‌اند، بی‌آن‌که تغییری ببینند.

مارشال گَنتس: اگر بدبینیِ تلخ و بی‌اعتمادی بر جامعه غلبه کند، شر نیز پیروز شده است. امید به این معنا نیست که انسان خود را متقاعد کند که در پایان همه‌چیز به‌خوبی پیش خواهد رفت. امید چیز دیگری است: باور به این‌که حتی آنچه نامحتمل به نظر می‌رسد، همچنان می‌تواند امکان‌پذیر باشد. روزگاری انتخاب یک آمریکایی آفریقایی‌تبار به ریاست‌جمهوری ایالات متحده تقریباً غیرقابل تصور بود؛ اما با این همه، چنین اتفاقی رخ داد. امید دقیقاً در همین فاصله و فضای میان ناممکنِ ظاهری و امکانِ واقعی زندگی می‌کند.

دی‌سایت: انسان‌ها امروز کجا می‌توانند این قلمروِ «امرِ ممکنِ سیاسی» را بیابند؟

گَنتس: ما اغلب امید را در جای نادرستی جست‌وجو می‌کنیم؛ در قهرمانی که قرار است ما را نجات دهد یا در یک استراتژی بی‌نقص و حساب‌شده. در حالی که هر انسانی درد را می‌شناسد، رنجِ فقدان را تجربه کرده و لحظه‌ای را از سر گذرانده است که با وجود همهٔ سختی‌ها، تسلیم نشده و به راه خود ادامه داده است. دقیقاً همین تجربهٔ انسانی، مادهٔ خامی است که کنش سیاسی می‌تواند از دل آن زاده شود.

به نقل از دی سایت ۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۲۶

منبع:
عصرنو

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید