مقاله بهزاد کریمی گرامی دربارهی تحولات سیاسیِ پس از جنگ(۱) ، بر نکات با اهمیتی انگشت نهاده است. مقاله، با طرح پرسشهایی متعدد، به دنبال تحلیل وضعیت و ارائه راهبرد سیاسی است. لیست پرسشهای اصلی متن چنیناند:
۱- جمهوری اسلامیِ پساجنگ در چه رویکرد کلانی تعریف میپذیرد؟
۲- ربط و نسبتِ بازآراییها در هستهی قدرت با بازسازی نظم منطقهای چیست؟
۳- ساختار قدرت در جمهوری اسلامی بر اثر جنگ، با چه سرعتی به سوی ناگزیریها پیش میرود؟
۴- رونمایی از کشاکشهای جهانی و تحولات منطقهای در آیینهی همین جنگ چگونه است؟
تحلیل بر محور این پرسشها لازم است، اما یک «گمشدهی بزرگ» در این میان وجود دارد که خود جای تحلیل دارد: «نیروی ضد قدرت» در جامعهی ما در این پرسشها فراموش شده است. این کسری و خلاء، تقریباً در تمامی نوشتههای بهزاد کریمی و غالب نوشته های سیاسی سایت «بهپیش!» به چشم میخورد. این کسری، به پایانی ناگزیر یعنی به تحلیلهایی فاقد راهکار برای اقدام سازمانگرانه و بسیج حزبی منجر میشود.
مقاله نامبرده در نهایت، «رویکرد کلان» ساختار قدرت را اینگونه نتیجهگیری میکند:
«بر روش اقتدار و ارعاب منتقدین و معترضین است که اژهای ابقاء میشود تا گردونهی اعدام و مصادرهی اموال بر مدار سابق بچرخد. چفت شدن بیشتر با «شرق» در سر دارد، اما تعامل با غرب و برچیدن بساط «مرگ بر آمریکا» هم لازم است. دیر یا زود باید با هر آنی هم تعیین تکلیف کند که «مرگ بر تسلیمطلب» میگوید. این مشی، پول لازم دارد تا بنیهی نظامی و امنیتی خود را تقویت بیشتر کند و ادارهی کشور قلدرمابانه ادامه بیابد. این مشی، نه که راهانداز سیاستی رهگشا برای کشور باشد، بلکه صرفاً فاصلهگیری از بنبست پیشین است. مشی اینها دیروز را میشکند، اما فردایی نمیگشاید.»
اشکال اساسی این نتیجهگیری، ندادنِ وزن واقعی به دو نیروی مهم است: نخست، مخالفین واقعی و ساختگی ایدئولوژیک تفاهمنامه (ساختگی ها تحت نفوذ دولت نتانیاهو و موساد) و دوم، نقش نیروهای سیاسی میهندوست. تمرکز افراطی بر «حکومت» و نگرشِ صرف به روابط درون قدرت، - که متأسفانه به سنتی در میان فعالین سیاسی بدل شده - تحلیل را به بررسی روابط حاکمان و دولت ها خلاصه میکند. حوزهای که عملاً خارج از میدان اقدام و عمل اپوزیسیون برای بسیج نیروهای ضد قدرت است. در چنین فضایی، تحلیلها به گمانهزنیهای درست و نادرست تقلیل یافته و سیاستورزی به جای ارائهی راهکار عملی، به طرح ارزشهای کلی منتهی میشود.
نمونهی بارز این رویکرد، اشاره مقاله به مسئلهی تنگه هرمز در شرایط کنونی از بحران جنگی و دیپلماتیک است: «وقتی نگاه حاکم در جمهوری اسلامی به تنگهی هرمز - این آبراه بینالمللی - تلکه کردنِ تحریکآمیز و هنجار غالب بر آن، گروگان گرفتن امنیت خلیج فارس و تهدیدات موشکی و مینگذاری باشد، باید که منتظر تداوم تنشها بود».
این بظاهر روش سیاسی که بیشتر صبغهی «افشاگرانه» دارد، با برخی واقعیات میدانی سازگار نیست. هدف مشترک دولت ترامپ و رژیم اسلامی از تفاهمنامه، گشایش تنگه هرمز است و بر اساس آنچه روی کاغذ آمده، برنده این تفاهمنامه رژیم اسلامی است. هرچند باید دید در عمل چه ابعادی آشکار خواهد شد. واقعیت این است که تنگه هرمز نقشی تعیینکننده در بازدارندگی نظامی ایران داشته است. سلب این نقش بازدارندگی، باحتمال بسیار، از اهداف آتی قدرتهای بزرگ خواهد بود که نباید در تحلیلها نادیده گرفته شود.
امروز عمق شکاف درونی رژیم و فقدان یک مرکز قطعی برای تصمیمگیری در ساختار قدرت بر کسی پوشیده نیست. گرچه برآورد دقیق از توازن قوای جناحها دشوار است، اما دو طیف قدرتمند حکومتی موافق و مخالفِ تفاهمنامه، نشانگر دو سمتگیری استراتژیک و متضاد حکومتی هستند که در حال حاضر هموزن به نظر میرسند.
در این میان، نقش نیروهای رهاییخواه و آزادیطلب - که قاعدتاً باید طرفدار تفاهمنامه و تنشزدایی باشند - هنوز در صحنه دیده نمیشود. این نیرو تنها زمانی میتواند تأثیرگذار باشد که به شکلی متحدانه علیه جریانِ ضد تفاهمنامه در حکومت موضع بگیرد و با پیوند زدن مطالبات معیشتی، حقوق مدنی، تشکلهای صنفی و آزادی زندانیان سیاسی، همبستگی جمعی ایجاد کند. رویگردانی از این پتانسیل اجتماعی، همان نقطهی کوری است که تحلیلهای سیاسی «بهپیش!» را از ارائه راهبرد ملی ناتوان میسازد.
جمعه 21 تیر 1405 – 10 ژوئیه 2026
(۱) متن مقاله مورد نقد و بررسی
افزودن دیدگاه جدید