نقدی بر مواضع رقیه دانشگری و ملیحه محمدی در برنامه «اتاق جنگ»
در فضای پرتنش ناشی از جنگ و تهدید خارجی، بازتعریف نسبت نیروهای سیاسی با حاکمیت، به یکی از چالشهای اساسی بدل میشود. گفتوگوی اخیر رقیه دانشگری و ملیحه محمدی در برنامه «اتاق جنگ» (۱۴ آوریل ۲۰۲۶)، نمونهای روشن از این بازتعریف است؛ جایی که دو فعال باسابقه چپ، با تکیه بر مفهوم «دفاع ملی»، به نوعی همگرایی با جمهوری اسلامی در شرایط جنگی فرا میخوانند. این موضع، اگرچه در ظاهر با ادبیات ضدامپریالیستی و دفاع از تمامیت ارضی صورتبندی میشود، اما در لایههای عمیقتر خود، پرسشهای جدی اخلاقی، تاریخی و سیاسی را برمیانگیزد.
۱. تقدم «دفاع ملی» یا تعلیق نقد؟
هسته مرکزی استدلال این دو فعال، اولویت دفاع از تمامیت ارضی ایران بر هرگونه اختلاف داخلی است. بر این اساس، هرگونه تضعیف «نیروی مدافع کشور»—که عملاً به جمهوری اسلامی و بهویژه نهادهای نظامی آن تعبیر میشود—در حکم همسویی با دشمن خارجی تلقی میگردد.
این گزاره، در نگاه نخست، بدیهی و حتی میهندوستانه به نظر میرسد. اما مسئله از جایی آغاز میشود که «دفاع از کشور» با «دفاع از حاکمیت موجود» خلط میشود. در این روایت، مرز میان ایران بهعنوان یک سرزمین و مردم، با ساختار قدرت سیاسی از میان برداشته میشود. نتیجه آن است که نقد حاکمیت حتی در حوزههای بدیهی مانند نقض حقوق بشر—به حاشیه رانده یا تعلیق میشود.
این تعلیق، اگرچه ممکن است «تاکتیکی» خوانده شود، اما در عمل به نوعی مشروعیتبخشی به همان ساختاری میانجامد که بخش بزرگی از جامعه، سالهاست نسبت به آن معترض است.
۲. تضاد با سنت انتقادی چپ
رقیه دانشگری و ملیحه محمدی، هر دو از دل سنتی برآمدهاند که نقد قدرت، دفاع از حقوق فرودستان و ایستادگی در برابر سرکوب، از ارکان آن بوده است. با این حال، موضع کنونی آنها حاکی از نوعی جابهجایی در اولویتهاست: از نقد همهجانبه قدرت، به تمرکز یکجانبه بر «امپریالیسم خارجی».
در این چارچوب، «امپریالیسم» صرفاً به بازیگران خارجی—ایالات متحده و اسرائیل—تقلیل مییابد، در حالی که اشکال «سلطه داخلی» نادیده گرفته میشود. این نگاه انتخابی، چپ را از یک نیروی رهاییبخش به ابزاری برای توجیه وضعیت موجود بدل میکند.
چپ، اگر قرار است به سنت خود وفادار بماند، نمیتواند در برابر سرکوب داخلی سکوت کند، حتی اگر کشور در معرض تهدید خارجی باشد. در غیر این صورت، «ضدامپریالیسم» به پوششی برای نادیده گرفتن واقعیتهای داخلی تبدیل میشود.
۳. مسئله سپاه و مرزهای اخلاقی
در سخنان این دو فعال، تأکید بر «نیروی مدافع کشور» بهگونهای است که عملاً شامل نهادهایی چون سپاه پاسداران و فرماندهان آن میشود. این در حالی است که همین نهادها، در حافظه جمعی بخش بزرگی از جامعه، با سرکوب داخلی، محدودیتهای سیاسی و نقش گسترده در اقتصاد و سیاست گره خوردهاند.
مسئله اصلی اینجاست: آیا میتوان بدون مرزبندی روشن، از «مقاومت نظامی» سخن گفت، بیآنکه به کارنامه این نیروها در داخل کشور اشارهای کرد؟
چنین رویکردی، حتی اگر با نیت دفاع از کشور صورت گیرد، به محو مرزهای اخلاقی میانجامد. نمیتوان همزمان از شکنجه و سرکوب در یک دوره تاریخی انتقاد کرد، اما در برابر اشکال مشابه یا حتی گستردهتر آن در زمان حال، سکوت پیشه نمود یا آن را به حاشیه راند.
۴. بازخوانی یکسویه تاریخ: از ساواک تا امروز
یکی دیگر از محورهای اصلی این گفتوگو، نقد شدید سلطنتطلبان و بازگویی تجربههای سرکوب در دوران پهلوی است. این بخش از سخنان، در خود واجد حقیقتهایی تاریخی است. اما مسئله، نه در اصل این نقد، بلکه در کارکرد آن در این چارچوب است.
تمرکز یکجانبه بر گذشته، آن هم بهعنوان ابزار حمله به رقبای سیاسی امروز، به نوعی «انحراف از مسئله» بدل میشود. گویی تاریخ، تنها برای بیاعتبار کردن منتقدان فعلی به کار گرفته میشود، نه برای فهم و نقد وضعیت کنونی.
در چنین روایتی، چهار دهه تجربه جمهوری اسلامی—با تمام پیچیدگیها، بحرانها و اعتراضات—به حاشیه رانده میشود یا کماهمیت جلوه داده میشود.
۵. انکار شکافهای واقعی جامعه
ادعای «همبستگی ملی» و شکست دوقطبیسازی رسانهای غرب، یکی دیگر از محورهای کلیدی این مواضع است. اما این ادعا، با واقعیتهای اجتماعی سالهای اخیر در تضاد قرار دارد.
اعتراضات گسترده، بهویژه پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی»، نشاندهنده شکاف عمیق میان بخشهایی از جامعه و ساختار حاکمیت است. نادیده گرفتن این شکافها، به معنای سادهسازی واقعیت و جایگزینی تحلیل با آرزوست.
همبستگی ملی، اگر قرار است واقعی باشد، نمیتواند بر پایه انکار صداهای معترض شکل بگیرد.
۶. تکرار یک الگوی تاریخی
تجربه تاریخی چپ در ایران، بهویژه در سالهای پس از انقلاب، نشان داده است که همسویی تاکتیکی با قدرت سیاسی، لزوماً به تقویت موقعیت این نیروها نمیانجامد. بلکه در بسیاری موارد، به حذف و سرکوب آنها منتهی شده است.
بازگشت به همان الگو—اینبار در قالب «اتحاد در زمان جنگ»—نشاندهنده نوعی گسست از درسهای تاریخی است. گویی شرایط بحرانی، بار دیگر بهانهای برای تعلیق نقد و بازتولید همان چرخه میشود.
۷. آیندهای که وعده داده میشود
در این گفتوگو، از آیندهای سخن گفته میشود که در آن، پس از پایان جنگ، نظامی «چندصداتر» و اقتصادی «عادلانهتر» شکل خواهد گرفت. این تصویر، بیش از آنکه بر شواهد تاریخی استوار باشد، به نوعی خوشبینی آرزومندانه شباهت دارد.
تجربه جنگهای پیشین، از جمله جنگ ایران و عراق، نشان داده است که شرایط جنگی اغلب به تمرکز بیشتر قدرت، تقویت نهادهای نظامی و محدود شدن فضاهای سیاسی منجر میشود، نه گشایش آنها.
۸. رویکرد اول: دفاع بدون چون و چرا از بمباران و نادیده گرفتن تلفات انسانی و تبلیغ سقوط قریبالوقوع حکومت اسلامی
۹. رویکرد دوم: تقدیر از نظامیانی که سالها به سرکوب و کشتار مردم مشغول بودند و تطهیر چهره سفاک حکومت
جمعبندی: میان میهندوستی و مسئولیت اخلاقی
مواضع رقیه دانشگری و ملیحه محمدی را میتوان در چارچوب نوعی «میهنپرستی مشروط» یا «ضدامپریالیسم انتخابی» فهم کرد؛ رویکردی که در آن، دفاع از کشور به اولویتی بدل میشود که سایر ملاحظات—از جمله حقوق بشر و نقد قدرت—را به حاشیه میراند.
اما مسئله اساسی اینجاست:
آیا میتوان از ایران دفاع کرد، بیآنکه از مردم آن دفاع کرد؟
و آیا میتوان از مردم دفاع کرد، در حالی که نسبت به ساختارهای سرکوبگر سکوت اختیار شده است؟
دفاع واقعی از ایران، نه در نفی تهدید خارجی، بلکه در همزمان دیدن هر دو سوی معادله است: هم خطرات بیرونی، و هم مسئولیتهای درونی. هر رویکردی که یکی را به سود دیگری حذف کند—چه دفاع مطلق از بمباران و نادیده گرفتن تلفات انسانی و تبلیغ سقوط قریبالوقوع رژیم، و چه تقدیر از نظامیانی که سالها سرکوب و کشتار مردم را بر عهده داشتهاند و تطهیر چهره سفاک حکومت—در نهایت به تحریف واقعیت و تضعیف امکان یک آینده بهتر میانجامد.
در نهایت، آنچه در این گفتوگو برجسته میشود، نه صرفاً یک اختلاف نظر سیاسی، بلکه پرسشی بنیادین درباره نسبت اخلاق، سیاست و میهندوستی است—پرسشی که پاسخ به آن، سرنوشت هر جامعهای را در بزنگاههای تاریخی رقم میزند.
مسعود شبافروز
آوریل ۲۰۲۶
افزودن دیدگاه جدید