اخیرا در تشریح وضعیت، آقای نیکفر مطلبی نگاشتهاست با عنوان «ملاحظاتی برموقعیت جدید و تلاشی برای تبیین آن»* که ظاهرا پاسخی است به پیشنگاشتههای خود از فروکش خیزش زن زندگی آزادی بدین سو* که پیاماصلی عمدتا پیرامون شکستآنها و غلبه «بی-چارگی» بودهاست. و اینک که در وضعیت کیفیتا جدیدی مبنی بر جنگ رودرروی حکومت ولائی و دو قدرت خارجی قرار گرفتهایم، راه چاره و وظیفه عاجل را در تلاش برای توقف جنگ بهر وسیله و کمک به تابآوری جامعه در شرایط جنگی میداند و برآنست که نیروی آزادیخواه، خود هیچ امکانی برای پایان دادن بهجنگ جز اعتراض به آدمکشی و دادن این آگاهی که ازدل جنگ جز فلاکت و درماندگی بیشتر بیرون نمیآید، ندارد.
بی تردید وظیفه عاجل نه فقط اکنون بلکه از حدود یکسال پیش تمرکز بر فاجعه جنگ بوده است که بر فضای کشور سنگینی میکرده و اینک با آغاز دورتازهای از جنگ با ابعادی به مراتب ویرانکننده تر مواجهیم که عملا به دنبال سرزمین سوخته هستند که همراه با مختصه مهم دیگر وضعیت، یعنی کانونی شدن فلاکت و فقر عمومی در ابعادی بی سابقه و نوین درهم آمیخته است. و طبعا در لحظههای کنونی بهمراتب بیشتر از گذشته نیازمندتمرکز برهدف توقف فاجعه جنگ و تحمیل آتش بس و صلح به جنگ افروزان هستیم، همانطور که در موردجنگ غزه هم تحمیل شد. تا اینجا تأکید مقاله درست است.
۱) اما کنش معطوف بهتوقف جنگ، کنشی یک بُعدی و بسیط نیست. البته چه آگاهی به پیآمدهای جنگ و چه تقویت تعاون و همبستگی و مراقبت از یکدیگر قطعا مهم و اساسی هستند و باید تا آنجا که ممکن است مورد تاکید قرار گرفته و فراگیرشود، اما بهتنهائی کافی نیستند. هیچ کنشی بدون تبدیل شدن به یک نیروی مادی و میدانی قادر بهتغییر وضعیت نبوده و فاقد بازدارندگی لازم است. بنابراین تلاشمعطوف بهجنگ، کنشی مرکب و چندبُعدی است و همزمان ترکیبی است از مجموعهای اقدامات و کنشهای ممکن و مرتبط با هدف توقف جنگ.
۲) قبل از هرچیز باید گفت که واژه بسیط «جنگ» کافی نیست. تمرکز بر این که جنگ دو طرف دارد و خروجی سیاستهای قدرتها و دولتها اعم از رژیم خودی و رژیمهای خارجی است و اساسا ناشی از تصادم منافع طرفین و تضعیف و حذف عاملیت جامعه و سرکوب و مصادره اعتراضات و جنبشهای مردم و تبدیلآنها به پیاده نظام خود است. از منظر صدای سوم و تقویت عاملیت جامعه، لازم است که تمرکز اصلی علیه هر دو قطب جنگ افروز و بربریتی باشد، چه رژیم ولائی با گرایشدرونماندگاربحرانآفرینی وسیاستهای جنگافروزانه و چه دو قدرت جهانی و منطقهای متجاوز و جنگ طلب برای بسط هژمونی و اقتدار خود در منطقه و در جهان بر کشوری دارای ثروتهای زیرزمینی سرشار و اهمیت ژئوپلتیکی. بهرحال جنگ تمدنسوز است و زندگی را به آتش می کشد و قبل از هرچیز باید آتش را خاموش کرد.
۳) اما برای خاموش کردن آتش، مهمترین عامل بازدارنده - در هر حدی که بتوان به صحنهآورد- گردآمدن نیروها و جریانهای همسو حول همین خواست است و بسط کمی و کیفی دامنه آن در بحبوحه جنگی دارای وجوه اقتصادی و سیاسی در مقیاس داخلی و منطقهای و جهانی، که پیوسته در حال گسترش و شعلهورترشدن است. بدون جمع آمد نیروهای سیاسی-اجتماعی ضد جنگ اعم از گروهها و جنبشهای اجتماعی، در داخل و خارج، بی-چارگی همچنان پابرجا خواهد ماند. باندازهای که چنین نیروئی وجود داشته باشد به همان اندازه میتوان بر روندها و قدرتهای ویرانگر و جنگ افروز تاثیر گذار بود و تا حدی آنها را مهار یا مشروط کرد.
۴) در همین راستا براساس تجربههای موفق تاریخ بشر در چنین گردنهها بزنگاههای مشابه و خطرناک، تشکیل جبههها و ائتلافهای سراسری و اتحادعملها، در قالبهای متناسب هر موقعیت ویژه، مرکب از همه نیروها و گرایشهای مختلف و ضدجنگ و مشخصا علیه هر دو طرف جنگ، حول پلاتفرمهای حداقلی اجتناب ناپذیر است.
۵) این جنگ مثل هر جنگی، نه فقط با تهدیدهای بزرگ همراه است، بلکه همچنین میتواند چه بسا با فرصتهای بالقوه و یا بالفعل ناخواستهای همراه باشد که رصدکردنشان و فعال ساختنشان در راستای اهداف و تقویت خودبنیادی جامعه مهم است. شکافها داخلی حاکمیت و پیآمدهای منطقهای و جهانی جنگ، تصادم منافع قدرت های منطقهای و اروپا و آسیا .. با یکدیگر و با اهداف و منافع ترامپیسم و نیز چالشهای داخلی که در آمریکا و احیانا در اسرائیل بر میانگیزاند، حساس و فعال شدن افکار عمومی جهان و بهمیانآمدن جنبشهای ضدجنگ و غیره همه و همه فرصتهایی فراهم می کنند که چه بسا رشد اعتراضها و جنبشها، در جنگ و یا بساجنگ بتوانند بار دیگر از خلال آن ها سربلند کنند. به آن باید افزود آغازفروکش حبابهای سیاسی برافراشته شده ناشی از خلأ قدرت وو دوقطبیسازی قدرتها، چون سلطنت طلبانی که در پیوند با این جنگ و دخیل بستن به قدرتهای خارجی مطرح می شوند، و اینک با آشکار شدن چهره زندگی سوز جنگ و ماهیت رؤیافروشیآنها، با تعارضات و چالشها و شکافهای تازه ای مواجه میشوند که اکنون نشانههائی از آن پیدا شده است. قبل از همه این خود ترامپ با سودای مدل ونزوئلائی است که میگوید، مدعی سلطنت بدردداخل نمیخورد و صدای آمریکا را به آن اختصاصداده و موجی از سرخوردگی در صفوف آنها را دامن میزند. و البته همچنین ترک برداشتن ماهیتسیمای به اصطلاح مداخله بشردوستانه از تراز ترامپیستی و دولت اسرائیل است که به آن دخیل بستهاند. رویکرد اخیر شیرین عبادی که پیشتر همراه چند نفر دیگر از ترامپ خواهان مداخله به اصطلاح بشردوستانه و زدن خامنهای شده بود، اینک ادامه جنگ را غیر مشروع میخواند.
۶) در عینحال یکی دیگر از مؤلفههای «بی-چارگی« فقدان درکی از درونمایه تحولات مقطع کنونی و از افق و دورنمای کلی آن است. که بدون آن، حرکت نقطهای و تک ُبعدی میتواند در خودش زندانی و خفه شود:
ویژگی عمده لحظههای کنونی سوای سه عنصر اساسی جنگ و فلاکت (و خطر قحطی و گرسنگی ) و استبداد و سرکوب برهنه، که آقای نیکفر از آن به عنوان استبداد جنگی نام میبرد، مستلزم درکی از علت وقوع خود جنگ هم هست:
جنگ حاضر در یک چشم انداز کلی بهمصداقگزاره جنگ ادامه سیاست است به شکل دیگر (بربریتی عریان)، وقتی سیاست به بن بست میرسد و مشخصا در ادامه سیاستهای معینی از جانب هر دو طرف جنگ است. در چنین حالتی جنگ همچون قابلهای برای گشودن بن بست و تغییر اوضاع بهنفعخود، و غالبا از جانب طرف زورمندتر بری دیکته کردن بهمیدان میآید. از همینرو نقد و افشاء و مبارزه علیه سیاستهای مولد جنگ برای خشکاندن زمینه جنگ و برای قوام بخشیدن و مؤثرترکردن مبارزه علیه جنگ اهمیت خود را دارد. در مورد رژیم خودکامه و جبارولائیایران، سیاست بحرانآفرینی و حرکت بر لبه جنگ (به گفته خامنه ایاول، وضعیت نه جنگ نه صلح)، اقتدارهستهای و هژمونیگری منطقهای و سیاست درونماندگار دوگانه سازی نظام/دشمن از بدو پیدایش این نظام و تلاش بی وقفه برای دوقطبی سازی در داخل و منطقه حول آن است که اینک بهآخرین سر حد خود انکشاف پیدا کرده و با کشاندن کشور و جامعه ایران بهلبه پرتگاهی هولناک و وجودی، آن را در برابر یکی از خطیرترین و سرنوشت سازترین مقاطع تاریخی خود قرار داده است. اما از جانب مقابل و قدرتهایامپریالیستی نیز برافروختن این جنگ که اختیاری خوانده می شود، تلاشی است برای کنترل ایران و بازتعریف نظم منطقه و نظمجهان توسط سرمایه داری اقتدارگرا/ نئواستعماری/نئوفاشیستی که ظهورترامپیسم تبلورآن است. در شرایطی که رژیم اسلامی گندیده شده و بهضعیفترین مرحله وجودیش در طی چندین دهه بحرانآفرینی رسیدهاست و اکنون که در اوج انزوا و بیشترین شکاف بین نظام و جامعه خشمگین و ناتوانی در بازدارندگی قرار دارد، قدرتهای امپریالیستی بهویژه دولت آمریکا و متحدش در منطقه، تسلیم کامل وسوسه فروپاشی آن را بهعنوان حلقه ضعیف کمپرقیب فرصتی طلائی بشمار می آورند که به نوعی و بهدرجاتی و تسامحا با فروپاشی «دیوار برلین» در پایان جنگسرد و پیروزی سرمایهداریغرب، بهعنوان دیواربرلین دو مقایسه میشود. همانگونه که از دیوار برلین بهعنوان پایان تاریخ و پیروزی لیبرال دموکراسی (و تسلط نئولیبرالیسم ) روایتسازی شد، اینک نیز مصداق آن عروج سرمایه داری اقتدارگرا از دل سرمایه داری بحران زده نئولیبرالیستی است که قرار است از دل جنگی انتخابی و سرنوشت ساز، بیرون کشیده شود. سوای سوداهایمنطقهای دولت اسرائیل، دولت آمریکا و ترامپیسم نیز سودای کنترل منطقه و منابع سوخت جهانی و تحکیم هژمونی درحال زوالایالات متحده در کمرکش قرن بییستو یکم را بر سر دارد. (در این جا کاری به این ندارم که آیا ترامپ و طبقه سیاسیحاکم بر آمریکا خواهد توانست در این قمار بزرگ برنده شود یا برعکس ممکن است بازنده گشته و این لقمه بزرگ در گلویش گیر کند ). هرچه که باشد نقدا او چنان دستخوش سرخوشی ناشی از دستاندازیهای خود خو داست، بویژه پس از شبیخون بهونزوئلا و ابداع مدل«ونزوئلائی» شدن، عزم فتح خاکریز ایران و کنترل منطقه را نیز در مقابلخود قرارداده است، که البته هم اینک نیز دارد با چالشهای نفسگیرآن دست و پنجه نرم میکند. با اینوجود همزمان هدف بعدیخود را درهم شکستن کوبا اعلام داشته است تا در مسیر تحقق دکترین مونرو پازل تسلط بر آمریکای لاتین را تکمیل کند و نشاندهد که افتخار به اصطلاح هژمونیک کردن سرمایه داری اقتدارگرا در جهان و در راستای بسط نفوذ امپراتوری و شعار«آمریکا را عظمت بخشیم» با نام او گره خورده است.
اما در این میان تحلیل نقطهای بدون داشتن تصویری از افق پیشاروی مبتنی بر وضعیت واقعی و فرصتها و ظرفیتها و تهدیدهای نهفته در آن، و البته نه بقول مقاله تبیین وضعیت انشاء نویسی و فرورفتن به وادی تصورات انتزاعی و ایدئولوژیکی، برای همان درک نقطهای در وضعیت پیچیده و بغرنج موجود و اهمیت آن در فرایند تحولات لازم بوده و اهمیت دارد. اگر چنین درکی هم وجود نداشته باشد، باید آن را بدست آورد و تسلیم بن بست و شکست و بیافقی نشد.
در همین راستا قبلا نیز نقدی بهگفتگوی بین نیکفر و بهتوئی حول موضوعی حساس (جنگ و سرکوب...) در مقطعی حساس، در آستانه وقوع قتلعام و سرکوب برهنه دیماه و نیز سایه سنگین جنگ دوم در فضای دم کرده آنروزها داشتم و در مقالهای* آن گفتگو را یک کاتاستروف واقعی خواندم بویژه از جانب آقای بهتوئی و درک بشدت خوشبینانه و غیرواقعی ایشان نسبت به سمت و سوی رویدادها و اینکه از جانب مقابل هم پاسخی درخور دریافتنکرد. گرچه رویکرد آقای نیکفر برعکس ایشان به تحولات بدبینانه بود، اما تقریبا از مفهوم کلی و کنگ «بدبینی» فراتر نرفت و نقدی بهآنهمه خوشبینی سادهاندیشانه، آنهم در چنین بزنگاهی خطرناک صورت نگرفت. در حقیقت این گفتگو در مجموع، خود مصداق همان «بی-چارگی» بود: فقدان تحلیل از وضعیت مشخص و خودویژگیهایش و عدم ارائه یک راهبرد غیر انتزاعی برای برون رفت از آن، آنهم در شرایطی که نشانههای تهاجم و سرکوب مشهودبود*. در حقیقت آنچه که موقعیت جدید و تبیین آن خوانده می شود، نقطه و فرازی از وضعیتی است که از حدود یکسال پیش- قبل از جنگ ۱۲روزه، بهعنوان زیست در فاجعه و درشرایط اضطراری صورت بندی میشد که مشخصهاش ترکیبی از وضعیت جنگی و فلاکت و در همتنیدگیآنها بود و ما در میانه وضعیت جنگی و فاجعه بسر میبریم که هر فرازی از آن شدت و مشخصات خود را دارد. و برهمین اساس مبارزه علیه فاجعه جنگ و فلاکت و شکل دادن بهگستردهترین آرایش نیرو علیه آنها مهمترین وظیفه کنشگران سیاسی و اجتماعی را تشکیل می دهد.
تقی روزبه ۱۲ مارس ۲۰۲۶
*- موقعیت جدید- تلاشی برای تبیین آن- بقلم آقای محمدرضا نیکفر
https://www.radiozamaneh.com/881844/
*- نگاه و نقدی به یک گفتگو* در آستانه وقوع فاجعه!
https://taghi-roozbeh.blogspot.com/2026/01/blog-post_25.html#more
*- بهعنوان نمونه نگاه کنید به یادداشتی از میان ۸ یادداشتی، که در آن موقع به امکان وقوع فاجعه در فضای قبل از کشتار و جنگ نگاشته شدند:
انقلاب از دو سو در خطر! قمار خطرناک رضاپهلوی! تاکتیک گسیل مردم به کشتارگاه و تشویق ترامپ به مداخله! که در تاریخ ۱۱ ژانویه نگاشته شده است.
https://taghi-roozbeh.blogspot.com/2026/01/blog-post_11.html
*- جنبش «زن زندگی آزادی»: شکست یا فروکش نسبی و موقت؟- تقی روزبه
افزودن دیدگاه جدید