2. نظریههای علل ریشهای فقر
2.1 نهادها و توسعه
اقتصاددانان، فیلسوفان و دیگر دانشمندان علوم اجتماعی حداقل از دوران روشنگری در اروپا و اسکاتلند با مسئلهٔ نقش نهادها در تحقق رفاه درگیر بوده اند. نقش نهادها در کاهش فقر و ترویج توسعه، به خوبی و با نثری شیوا توسط آدام اسمیت تبیین شده است. اسمیت در سال 1776 میلادی در کتاب بنیادین خود ثروت ملل مینویسد: "برای رساندن یک دولت از پایینترین حد بربریت به بالاترین درجهٔ رفاه، چیز زیادی لازم نیست؛ جز صلح، مالیاتهای سبک و تأمین قابل تحمل عدالت. باقی امور به طور طبیعی و در روند عادی امور حاصل میشوند".
با وجود آن که بسیاری از پژوهشگران پس از آدام اسمیت به نقش نهادها پرداخته اند، اما شاید به واسطهٔ آثار داگلاس نورث، برندهٔ جایزهٔ نوبل، در دههٔ 80 قرن گذشته بود که نظریهٔ نهادها و توسعه بار دیگر به مرکز توجه اقتصاد جریان اصلی بازگشت. نورث در سال 1994 نهادها را بهعنوان "محدودیتهایی که به دست انسان طراحی شده اند و ساختار کنش متقابل انسانی را برمیسازند" توصیف میکند. او همچنین این محدودیتها را به دو دستهٔ رسمی و غیررسمی تقسیم میکند و نشان میدهد که این محدودیتها به ویژگیهای اجرای قواعد وابسته اند. مجموعهٔ این محدودیتها و ویژگیهای اجرایی آنها، ساختار انگیزشی یک جامعه را شکل میدهد و برای نوآوری، سرمایه گذاری، کاهش فقر و رفاه نقشی اساسی دارد.
موضوع نهادها و توسعه همچنین توسط ایوانز (Evans) در سال 1995 و آمسدن (Amsden) در سال 2001 بسط داده شده است. ایوانز میان دولتهای توسعه گرا و دولتهای غارتگر در کشورهای در حال توسعه تمایز قائل میشود و تأثیر آنها بر توسعهٔ اقتصادی را تحلیل میکند. در مقابل، آمسدن بر اهمیت نهادهای انعطاف پذیر تأکید میکند؛ نهادهایی که امکان سیاست صنعتی خلاقانه تر و مستقلتر را در کشورهای در حال توسعه فراهم میآورند.
در پی آثار داگلاس نورث و دیگران در بارهٔ نهادهای اقتصادی، بسیاری از مطالعات تجربیِ جدید، معناداری آماری متغیرهای نهادی را در تبیین تفاوت سطح زندگی میان کشورها آزمودهاند. ناک (Knack) و کیفر (Keefer) در سال 1995 و هال (Hall) و جونز (Jones) در سال 1999، از جمله پژوهشگران اولیه ای هستند که نهادها و حکمرانی را بهعنوان متغیرهای تبیینیِ تفاوت فقر و رفاه میان کشورها بررسی کردهاند. آنها با استفاده از شاخصهای نهادی بهعنوان متغیرهای توضیحی، که در آن تولید ناخالص داخلی سرانه متغیر وابسته است، نشان میدهند که این متغیرها از نظر آماری معنادار اند.
با وجود آن که بسیاری از مطالعات تجربی اولیه از معناداری آماری گزارش میدهند، پرسشهایی در بارهٔ جهت علیت در رابطهٔ میان نهادها و عملکرد اقتصادی مطرح شده است. میتوان استدلال کرد که علیت از کیفیت نهادها به سوی عملکرد اقتصادی جریان دارد. با این حال، میتوان استدلالی معکوس نیز مطرح کرد: این که کشورهای ثروتمندتر توانایی بیشتری برای تأمین و حفظ نهادهای باکیفیت دارند و بنابراین علیت از تولید ناخالص داخلی سرانه به سوی کیفیت نهادی جریان مییابد.
مقالهٔ عجم اوغلو (Acemoglu) و همکاران در سال 2001 احتمالاً نخستین اثری است که در این چارچوب، یک تبیین علّی را با شواهد تجربی معتبر ارائه میکند. آنان استدلال میکنند که اروپاییان بسته به امکانات برای استقرار، از شیوه های متفاوتی از استعمار استفاده کردند. در محیطهای گرمسیری، مهاجران اروپایی ناچار بودند با بیماریهایی چون مالاریا و تب زرد مقابله کنند و با نرخ بالای مرگ و میر مواجه بودند. این شرایط مانع از استقرار پایدار آنان در این مناطق شد و استخراج منابع به مهمترین - و در بسیاری موارد به تنها - فعالیت اقتصادی این مستعمرات تبدیل گردید. برای پشتیبانی از این فعالیتها، استعمارگران نهادهایی با ماهیت استخراجی ایجاد کردند.
در مقابل، در شرایط اقلیمی معتدل، مهاجران اروپایی احساس سازگاری بیشتری داشتند و تصمیم به سکونت گرفتند. آنها در این مناطق نهادهایی بنا نهادند که با حمایت قوی از حقوق مالکیت و اجرای کارآمد قراردادها مشخص میشدند. این نهادها در گذر زمان تداوم یافتند و بر ساختار انگیزشی این جو
افزودن دیدگاه جدید