شب
شب طولانی بود و خوب نخوابیدم، تنها چهار ساعت توانستم چشم روی هم بگذارم، از تخت پائین می آیم، دلشوره ی عمیقی در دل دارم، نمیدانم چه است، احساس می کنم یا در انتظار هستم تا اتفاقی بیافتد، اما چه اتفاقی...روزها زیادی یکنواخت شده اند... پشت پنجره می روم، ابرِ نیمه سیاهی خورشید را در آغوش گرفته و نمی گذارد صبح را روشنتر از صبح کند... با کدام سر ناسازگاری دارد، صبح یا خورشید، از نیت او خبر ندارم، نمی خواهم بدانم، دقایقی بیحرکت خیره به آنچه که در بیرون از پنجره می گذرد می ایستم، تماشگر جدال ابر و خورشید هستم.
پشت به آن دو می کنم و آنها را به حال خود می گذارم. میروم تا قهوه ای برای خود درست کنم تا شاید تلخی قهوه دلشوره گیم را تسکین بخشد، تلخی در مقابل دلشورگی...
به پشت پنجره برمی گردم، هنوز در جدال هستند، کدام یک از آنها پیروز بیرون خواهد آمد.
سیگاری چاشنی قهوه می کنم. پوکی به سیگار می زنم، دود سیگار را با جرعه ای از قهوه می پوشانم تا از ابر تقلید کرده باشم. سیگار و قهوه ترکیب خوبی برای شکم خالی نیست، تهوع را حس می کنم اما اهمیتی به آن نمی دهم...
روزها زیادی یکنواخت شده است...
تهوع هم همانند روزهای یکنواخت می ماند...
افق دیدم کوتاه تر و کوتاه تر می شود، قهوه سرد شده و سیگار به انتهای راه رسیده، دیگر نشانی نه از خورشید است و نه از ابری که او را در خود گرفته بود، تاریکی دوباره برگشته بود تا یک روز یکنواخت را کامل کند.
پایان تابستان ۲۰۲۶
محمود میرمالک ثانی
دیدگاهها
قربانت گردمحکم ترازاین .من که نویسنده نیستم کاش مثلا چراغی روشن میکردی.نمی دانم شایداستعاره ای قویترمثلا ارپنجره نگاه میکنی بیرون کسی آتشی افروخته ونویسنده رابه حرکتی وامیدارد.میوزد ارسرامیدنسیمی ،لیک تا زمزمه آغازکند.ابن یک طرف حال این نقش رابکشیم روی نقش کلی الان جامعه خیلی کوچک میشودتا برگوشه ای ازآن منطبق شود.ازحال وهوای این که بیرون بیاییم مردم حس میکنندکه اوضاع دست آنها نیست یعنی به صحنه بیایندیا سلطنت طلبان مال خودکنندچنانچه تاکنون کرده اندیا آمریکا ازبالا به توافقی برسدوبا کشتی های آذوقه جو را آرام کند.این وسط مردمندکه بازهم کسی دیگربرایشان تصمیم میگیرد.ابن نمای کلی ازنگاه من خواننده.
افزودن دیدگاه جدید