«قاتلان ماه گل» مارتین اسکورسیزی را نمیتوان صرفاً یک فیلم جنایی درباره چند قتل زنجیرهای در اوکلاهما دانست. فیلم، در لایه عمیقتر، روایتی تکاندهنده از پیوند سرمایه، نژادپرستی، مالکیت، قدرت و خشونت است؛ روایتی درباره جامعهای که در آن انسان، هنگامی که مالک ثروت میشود، به هدف تبدیل میشود و زمین، هنگامی که ارزش اقتصادی پیدا میکند، از سرزمین زندگی به کالایی برای تصاحب بدل میشود.
اسکورسیزی با اقتباس از پژوهش دیوید گرن، به سراغ تاریخ اوسیجها میرود؛ مردمی که پس از کشف نفت در سرزمینهایشان در دهه ۱۹۲۰ به یکی از ثروتمندترین جوامع سرانه جهان تبدیل شدند. اما ثروت نه امنیت، بلکه مرگ را برای بسیاری از آنان به ارمغان آورد.
این تناقض، ستون اصلی فیلم است:
وقتی سرمایه به معیار اصلی ارزش تبدیل شود، ثروت میتواند به جای آزادی، به حکم مرگ تبدیل شود.
نفت، مالکیت و آغاز شکار
داستان اوسیجها تنها داستان طمع چند فرد جنایتکار نیست. آنچه فیلم را سیاسی میکند، نشان دادن رابطه میان مالکیت و قدرت است.
«حقالسهم» نفتی، انسانها را به حاملان ثروت تبدیل کرده بود. همین امر آنان را در مرکز شبکهای از طمع قرار داد. ازدواج، ارث، خانواده و حتی مرگ، در این مناسبات میتوانستند معنای اقتصادی پیدا کنند.
انسانی که تا دیروز همسایه بود، اکنون مالک ثروتی است که دیگری میخواهد تصاحب کند.
پس نخستین گام برای جنایت، الزاماً کشیدن ماشه نیست؛ نخست باید انسان از «انسان» بودن ساقط و به دارایی تبدیل شود.
این همان منطق خطرناکی است که سرمایهداری افسارگسیخته میتواند در شکلهای مختلف بازتولید کند: ارزش انسان نه به زندگی و کرامت او، بلکه به آنچه مالک است سنجیده میشود.
در چنین مناسباتی، زمین دیگر سرزمین نیست؛ دارایی است.
نفت دیگر یک منبع طبیعی نیست؛ سرمایه است.
و انسان دیگر انسان نیست؛ مالک یک دارایی قابل انتقال است.
ویلیام هیل؛ شر با کتوشلوار
رابرت دنیرو در نقش ویلیام هیل، یکی از ترسناکترین چهرههای فیلم را خلق میکند؛ نه به این دلیل که چهرهای خشن یا رفتاری دیوانهوار دارد، بلکه دقیقاً به دلیل عکس آن.
هیل محترم است.
خوشبرخورد است.
روابط اجتماعی گسترده دارد.
خود را خیرخواه نشان میدهد.
و درست به همین دلیل خطرناک است.
او به ما یادآوری میکند که شر الزاماً از حاشیه جامعه نمیآید. گاهی در مرکز مناسبات اجتماعی ایستاده است؛ در کنار صاحبان قدرت، ثروت و اعتبار.
هیل نماینده فردی است که جنایت را نه بهعنوان جنایت، بلکه بهعنوان مدیریت یک مسئله اقتصادی میبیند.
این همان جایی است که مفهوم «ابتذال شر» اهمیت پیدا میکند. شر زمانی خطرناکتر میشود که عادی، روزمره و محترم شود؛ زمانی که قتل بتواند پشت میز مذاکره، در یک قرارداد، در یک ازدواج یا در یک رابطه خانوادگی پنهان شود.
ارنست؛ انسانِ تسلیمشده به منفعت
لئوناردو دیکاپریو در نقش ارنست برکهارت، تصویری حتی تکاندهندهتر ارائه میدهد.
ارنست هیولایی نیست.
او همسرش را دوست دارد.
اما در همان حال، در نقشه نابودی خانواده او مشارکت میکند.
این تناقض، یکی از سیاسیترین وجوه فیلم است. اسکورسیزی نشان میدهد که برای ارتکاب جنایت همیشه به انسانهای شرور نیاز نیست؛ کافی است انسانهایی وجود داشته باشند که منافع شخصی را بالاتر از اخلاق قرار دهند و در برابر قدرت تسلیم شوند.
ارنست نه طراح اصلی جنایت، بلکه حلقهای از زنجیره است؛ انسانی ضعیف که میداند چه اتفاقی در حال رخ دادن است، اما به دلیل طمع، وابستگی و ترس، از آن خارج نمیشود.
این شاید از خود جنایت نیز هولناکتر باشد.
جامعهها فقط به وسیله جنایتکاران حرفهای نابود نمیشوند؛ گاهی به وسیله آدمهای معمولیای نابود میشوند که تصمیم میگیرند سکوت کنند، همکاری کنند یا سهم خود را بردارند.
مالی؛ قربانیِ دوگانه
لیلی گلدستون در نقش مالی برکهارت، مرکز اخلاقی فیلم است.
او تنها قربانی یک توطئه خانوادگی نیست؛ قربانی تاریخی طولانیتر است که در آن بومیان آمریکا بارها با سلب مالکیت، تبعیض و خشونت مواجه شدهاند.
سکوت مالی، سکوت ضعف نیست. سکوت انسانی است که در جهانی گرفتار شده که زبان قدرت را دیگران تعیین میکنند.
او در برابر مردانی قرار دارد که درباره سرزمین، ثروت، ازدواج، ارث و زندگی او تصمیم میگیرند؛ گویی مالکیت بر دارایی، به آنان حق مالکیت بر انسان را نیز داده است.
بازی گلدستون، بدون هیاهو و اغراق، همین تراژدی را آشکار میکند.
نژادپرستی و سرمایه؛ دو روی یک سکه
یکی از مهمترین نکاتی که نباید از «قاتلان ماه گل» حذف کرد، مسئله نژادپرستی است.
جنایت علیه اوسیجها در خلأ اتفاق نمیافتد. قربانیان مردمی بومیاند که تاریخ آمریکا پیش از آن بارها با سلب سرزمین و محدود کردن حقوق آنان روبهرو شده بود.
در اینجا نژادپرستی و طمع اقتصادی یکدیگر را تقویت میکنند.
اگر قربانیان از نظر اجتماعی و سیاسی برابر تلقی میشدند، تصاحب ثروت آنان به این آسانی ممکن نبود.
بنابراین مسئله فقط این نیست که «افراد بدی» تصمیم گرفتند مردم اوسیج را بکشند. مسئله این است که یک ساختار نابرابر، امکان چنین جنایتی را فراهم کرد.
وقتی یک گروه انسانی از قدرت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کمتری برخوردار باشد، ثروتش نیز لزوماً به معنای قدرت واقعی نیست.
ثروت بدون قدرت سیاسی و بدون تضمین حقوق، میتواند به طعمه تبدیل شود.
قانون همیشه بیطرف نیست
فیلم پرسش ناخوشایند دیگری نیز مطرح میکند:
آیا قانون همیشه در کنار عدالت ایستاده است؟
در روایت اسکورسیزی، فاصله میان «قانونی بودن» و «عادلانه بودن» آشکار میشود.
قانون میتواند مالکیت را ثبت کند، قرارداد را معتبر بشناسد و ارث را منتقل کند؛ اما اگر ساختار قدرت نابرابر باشد، همین ابزارهای قانونی میتوانند در خدمت مناسبات استثمارگرانه قرار گیرند.
به همین دلیل، نگاه چپ به فیلم نباید صرفاً به محکوم کردن چند فرد طماع محدود شود.
پرسش اساسی این است:
چه ساختاری به انسان اجازه میدهد دیگری را به وسیلهای برای انباشت ثروت تبدیل کند؟
از اوسیج تا امروز
قدرت فیلم در این است که مخاطب را در دهه ۱۹۲۰ رها نمیکند.
آیا آن مناسبات واقعاً از بین رفتهاند؟
نه بهطور کامل.
میراث استعمار، سلب مالکیت و تبعیض تاریخی هنوز در زندگی بسیاری از جوامع بومی آمریکا قابل مشاهده است. بسیاری از آنان همچنان با فقر، دسترسی نابرابر به خدمات درمانی و آموزشی، مشکلات زیرساختی و فرصتهای اقتصادی محدودتر مواجهاند.
البته نباید همه قبایل را یکسان دید. برخی جوامع بومی توانستهاند از ظرفیتهای اقتصادی و حقوقی خود، از جمله در صنعت بازی و کازینو، برای ایجاد درآمد و تقویت استقلال اقتصادی استفاده کنند. اما همین تفاوتها نیز نشان میدهد که مسئله بومیان را نمیتوان به «فقر فرهنگی» یا «عدم تلاش فردی» تقلیل داد.
پشت بسیاری از این نابرابریها، تاریخی طولانی از سلب مالکیت و محرومیت ساختاری قرار دارد.
این همان جایی است که فیلم از یک داستان تاریخی به یک پرسش معاصر تبدیل میشود:
چه کسانی مالک زمیناند؟ چه کسانی مالک منابعاند؟ چه کسانی تصمیم میگیرند؟ و چه کسانی هزینه انباشت ثروت دیگران را میپردازند؟
زمین در برابر سرمایه
شاید یکی از عمیقترین تضادهای فیلم، تضاد میان دو نگاه به زمین باشد.
در بسیاری از سنتهای بومی، زمین بخشی از هویت و زندگی جمعی است؛ چیزی فراتر از یک کالای قابل خریدوفروش.
اما منطق سرمایه، زمین را میتواند به «دارایی» تبدیل کند؛ چیزی که باید ارزشگذاری، خرید، فروش و استخراج شود.
در این نگاه، نفت زمانی ارزشمند است که بتوان آن را به پول تبدیل کرد.
زمین زمانی ارزشمند است که بتوان از آن سود گرفت.
و انسان زمانی اهمیت پیدا میکند که بتوان از مالکیت او بهره اقتصادی برد.
این همان منطقی است که فیلم در نهایت به چالش میکشد:
منطق تبدیل همهچیز به کالا.
اسکورسیزی و نقد خودِ سینما
پایانبندی فیلم، این نقد را یک گام جلوتر میبرد.
اسکورسیزی با شکستن روایت کلاسیک و ورود خودش به پایان فیلم، توجه ما را به یک مسئله اخلاقی جلب میکند: ما نیز در حال تماشای رنج انسانهای واقعی هستیم.
سینما میتواند جنایت را افشا کند؛ اما میتواند همزمان آن را به کالا تبدیل کند.
تماشاگر پول میدهد، مینشیند، رنج قربانی را تماشا میکند و سپس سالن را ترک میکند.
اسکورسیزی ظاهراً میگوید:
حتی منِ فیلمساز نیز از این چرخه بیرون نیستم.
این خودآگاهی، فیلم را از یک اثر صرفاً تاریخی فراتر میبرد.
آیا شر فقط در قاتل است؟
پرسش نهایی فیلم شاید این نباشد که «قاتلان چه کسانی بودند؟»
پرسش عمیقتر این است:
چه جامعهای امکان میدهد قاتلان چنین آزادانه عمل کنند؟
اگر تنها ویلیام هیل را محکوم کنیم، مسئله را ساده کردهایم.
هیل محصول یک مناسبات قدرت بود.
ارنست محصول ضعف اخلاقی در برابر منفعت بود.
و قربانیان، قربانی ساختاری بودند که آنان را از نظر نژادی، سیاسی و اقتصادی در موقعیتی آسیبپذیر قرار داده بود.
بنابراین شر فقط در فرد نیست؛ در مناسباتی نیز هست که شر را ممکن، سودآور و حتی محترم میکند.
سخن آخر؛ طمع، وقتی عادی میشود
«قاتلان ماه گل» در نهایت فیلمی درباره چند قتل نیست.
فیلم درباره لحظهای است که طمع از یک ضعف فردی به یک منطق اجتماعی تبدیل میشود.
وقتی سود از انسان مهمتر شود، قتل ممکن است به یک «راهحل» تبدیل شود.
وقتی مالکیت از زندگی مهمتر شود، زمین میتواند بر انسان مقدم شود.
وقتی نژادپرستی با منافع اقتصادی پیوند بخورد، استثمار میتواند لباس قانون بپوشد.
و وقتی جامعه به این مناسبات عادت کند، شر دیگر چهرهای هیولایی ندارد.
شر، عادی میشود.
شاید مهمترین پیام سیاسی «قاتلان ماه گل» همین باشد:
برای شناخت جنایت، فقط به قاتل نگاه نکنیم؛ به ساختاری نگاه کنیم که از جنایت سود میبرد.
و برای فهم فاجعه اوسیجها، فقط به گلولههایی که شلیک شد نگاه نکنیم؛ به مالکیت، سرمایه، نژاد، قدرت و مناسبات اجتماعیای نگاه کنیم که ارزش یک انسان را به ارزش دارایی او گره زدند.
این همان جایی است که تاریخ اوسیجها به مسئله امروز ما پیوند میخورد:
هر جا انسان به کالا تبدیل شود، هر جا ثروت بر کرامت انسانی غلبه کند و هر جا قدرت بتواند قانون را در خدمت منافع خود قرار دهد، زمینه برای بازتولید «ابتذال شر» فراهم است.
«قاتلان ماه گل» از این منظر، تنها فیلمی درباره گذشته آمریکا نیست؛ هشداری درباره منطق قدرت و سرمایه در هر جامعهای است که در آن سود، بر انسان تقدم پیدا کند .
مسعود شب افروز
گرایش چپ
افزودن دیدگاه جدید