رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه ۳۰ اوت ۲۰۲۶
یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵

کردستان؛ شکست یک جنبش یا شکست یک فرصت سیاسی؟

کردستان؛ شکست یک جنبش یا شکست یک فرصت سیاسی؟

جنبش کردستان در سال‌های نخست پس از انقلاب ۱۳۵۷ یکی از مهم‌ترین منازعات سیاسی ـ اجتماعی ایران در دوران شکل‌گیری جمهوری اسلامی بود. این منازعه را نمی‌توان صرفاً به یک «شورش مسلحانه» یا تقابل میان دولت مرکزی و گروه‌های مسلح تقلیل داد. در پشت درگیری‌های نظامی، مجموعه‌ای از مطالبات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و منطقه‌ای وجود داشت که بخش مهمی از جامعه کردستان آنها را دنبال می‌کرد .

مطالبه برای خودگردانی محلی، مشارکت سیاسی، به‌رسمیت‌شناختن حقوق فرهنگی و زبانی، پایان دادن به تبعیض و ایجاد نوعی رابطه عادلانه‌تر میان مرکز و مناطق کردنشین، در فضای پس از سقوط حکومت پهلوی امکان طرح گسترده‌تری پیدا کرد .

اما این فرصت سیاسی به‌تدریج جای خود را به تقابل نظامی داد .

از یک سو، جمهوری اسلامی تازه ‌تأسیس، هرگونه مطالبه سازمان‌یافته برای خودمختاری را با سوءظن شدید می‌نگریست و آن را تهدیدی علیه تمامیت ارضی و اقتدار دولت مرکزی تلقی می‌کرد. از سوی دیگر، بخش‌هایی از نیروهای سیاسی کرد نیز در ارزیابی توان حکومت جدید، ظرفیت مقاومت اجتماعی و سیاسی خود و امکان دستیابی به توافق سیاسی دچار خطا شدند .

در نهایت، ترکیب عدم اعتماد متقابل، شکست مذاکرات، پراکندگی نیروهای کرد، گسترش مبارزه مسلحانه، مداخله عوامل خارجی، آغاز جنگ ایران و عراق و برتری روزافزون نظامی و سازمانی حکومت مرکزی، شرایطی ایجاد کرد که در آن راه‌حل سیاسی به حاشیه رانده شد و منطق جنگ غلبه یافت .

کردستان پس از انقلاب؛ یک جامعه سیاسی‌شده

کردستان در آستانه انقلاب جامعه‌ای سیاسی و دارای سابقه طولانی فعالیت حزبی و فرهنگی بود. سیاست‌های دولت‌های مرکزی در دوره پهلوی، تمرکز قدرت، محدودیت فعالیت‌های سیاسی و فرهنگی و برخورد امنیتی با برخی مطالبات کردی، زمینه بی‌اعتمادی میان بخش‌هایی از جامعه کرد و دولت مرکزی را تقویت کرده بود

با سقوط حکومت پهلوی، فضای سیاسی ناگهان باز شد .

احزاب و سازمان‌هایی که سال‌ها فعالیت مخفی داشتند، امکان فعالیت علنی پیدا کردند و مطالبات سیاسی و اجتماعی خود را آشکارا مطرح کردند .

در چنین شرایطی، حزب دمکرات کردستان ایران، کومله و دیگر نیروهای سیاسی و اجتماعی کردستان به بازیگران مهم منطقه تبدیل شدند .

نکته مهم این است که جامعه کردستان را نمی‌توان با هیچ‌ یک از این احزاب یکی دانست. کردستان یک جامعه متکثر بود و در آن گرایش‌های ملی‌گرا، چپ، مذهبی، عشایری، محافظه‌کار و نیروهای نزدیک به حکومت نیز وجود داشتند .

بنابراین، تحلیل شکست جنبش کردستان باید میان جامعه کردستان و سازمان‌های سیاسی و نظامی فعال در آن تفاوت بگذارد .

تضاد بنیادی بر سر مفهوم-وحدت ملی -

یکی از نخستین اختلافات جدی میان حکومت مرکزی و نیروهای کرد، به تعریف متفاوت آنها از وحدت ملی بازمی‌گشت .

حکومت جمهوری اسلامی وحدت کشور را عمدتاً در چارچوب یک دولت مرکزی قدرتمند و ایدئولوژی اسلامی تعریف می‌کرد. در چنین چارچوبی، طرح خودمختاری یا خودگردانی منطقه‌ای به‌سادگی می‌توانست به عنوان مقدمه تجزیه ایران تفسیر شود .

در مقابل، بخش مهمی از نیروهای کرد، خودمختاری را به معنای جدایی از ایران نمی‌دانستند، بلکه آن را راهی برای مشارکت سیاسی، اداره امور محلی و تضمین حقوق فرهنگی و سیاسی مردم منطقه تلقی می‌کردند .

این تفاوت در تعریف مسئله، زمینه‌ای شد که حتی مطالبات قابل مذاکره نیز به‌تدریج در فضای امنیتی قرار گیرند .

مسئله مهم این بود که میان «خودمختاری» و «تجزیه‌طلبی» مرزی سیاسی وجود داشت، اما حکومت مرکزی در بسیاری موارد این مرز را نادیده گرفت .

از سوی دیگر، بخشی از نیروهای کرد نیز نتوانستند نگرانی بخش‌هایی از جامعه ایران نسبت به تمامیت ارضی کشور را به اندازه کافی درک و مدیریت کنند . این ناتوانی متقابل، شکاف را عمیق‌تر کرد .

شکست مذاکرات؛ از هیئت حسن نیت تا بن‌بست سیاسی

در ماه‌های نخست پس از انقلاب هنوز امکان حل سیاسی بحران وجود داشت .

مذاکرات میان حکومت مرکزی و نمایندگان سیاسی کردستان، از جمله مذاکراتی که با حضور هیئت‌های اعزامی حکومت انجام شد، نشان می‌داد که در آن مقطع هنوز راه گفت‌وگو کاملاً بسته نشده بود .

اما اعتماد سیاسی بسیار ضعیف بود .

حکومت مرکزی نگران گسترش اقتدار احزاب مسلح و احتمال تبدیل کردستان به منطقه‌ای خارج از کنترل دولت بود. نیروهای کرد نیز بیم داشتند که مذاکره صرفاً تاکتیکی برای خرید زمان و سپس سرکوب نظامی باشد .

در چنین فضایی، هر حادثه نظامی می‌توانست مذاکرات را به عقب براند .

به تدریج، منطق «اعتمادسازی» جای خود را به منطق «آماده‌شدن برای جنگ» داد .

یکی از بزرگ‌ترین درس‌های این دوره همین است :

وقتی دو طرف یکدیگر را نه شریک مذاکره، بلکه تهدیدی برای موجودیت خود ببینند، حتی فرصت‌های محدود سازش نیز به سرعت از بین می‌رود .

اشتباه محاسباتی درباره حکومت تازه‌تأسیس

یکی از عوامل مهم در شکست نیروهای کرد، ارزیابی نادرست از وضعیت حکومت مرکزی بود .

جمهوری اسلامی در ماه‌های نخست انقلاب با بحران‌های فراوان مواجه بود: ساختارهای دولتی دچار اختلال شده بودند، ارتش در وضعیت متزلزلی قرار داشت، اختلافات سیاسی در تهران شدید بود و بسیاری از نهادهای جدید هنوز شکل نگرفته بودند .

این وضعیت می‌توانست چنین تصوری ایجاد کند که حکومت مرکزی قادر به جنگ طولانی و تثبیت اقتدار خود در مناطق دور از مرکز نیست .

اما این برداشت، بخشی از واقعیت را می‌دید و بخش مهم دیگری را نادیده می‌گرفت .

حکومت جدید، علاوه بر ارتش، توانست به‌سرعت نیروهای انقلابی و امنیتی خود را سازمان دهد. سپاه پاسداران، کمیته‌ها و نیروهای بسیج‌شونده به تدریج به ابزارهای مؤثر کنترل داخلی تبدیل شدند .

در نتیجه، ضعف اولیه دولت به معنای ناتوانی بلندمدت آن نبود .

این یکی از خطاهای استراتژیک مهم نیروهای مخالف حکومت بود: آشفتگی یک حکومت انقلابی را با ناتوانی آن در بازسازی قدرت اشتباه گرفتن .

پراکندگی و نبود راهبرد مشترک

جنبش کردستان از یک رهبری واحد برخوردار نبود .

حزب دمکرات کردستان ایران و کومله مهم‌ترین نیروهای سیاسی ـ نظامی بودند، اما از نظر ایدئولوژیک و سیاسی تفاوت‌های جدی داشتند .

حزب دمکرات عمدتاً بر مسئله ملی کرد و دستیابی به خودمختاری در چارچوب ایران تأکید داشت، در حالی که کومله از سنت چپ رادیکال و مبارزه طبقاتی تأثیر پذیرفته بود . ین تفاوت صرفاً نظری نبود .

در تعریف دشمن اصلی، شکل حکومت مطلوب، رابطه مسئله ملی با مبارزه طبقاتی و روش مبارزه، اختلافات مهمی وجود داشت .

در چنین شرایطی، نبود یک استراتژی سیاسی مشترک، توان چانه‌زنی جنبش را کاهش می‌داد .

هرچه حکومت مرکزی منسجم‌تر می‌شد، این پراکندگی هزینه بیشتری ایجاد می‌کرد .

مسئله مسلحانه؛ هنگامی که سیاست زیر سایه جنگ رفت

ورود به مرحله مبارزه مسلحانه، نقطه عطفی در سرنوشت جنبش کردستان بود .

اسلحه می‌تواند در برخی شرایط ابزار دفاع یا مقاومت باشد، اما به محض آنکه مبارزه مسلحانه جایگزین سیاست شود، دامنه انتخاب‌های سیاسی کاهش می‌یابد .

در کردستان، گسترش درگیری مسلحانه به حکومت مرکزی امکان داد بحران را از یک مسئله سیاسی ـ حقوقی به یک مسئله امنیتی تبدیل کند .

از آن پس، حکومت می‌توانست بخش بزرگی از مطالبات سیاسی را در چارچوب «مبارزه با شورش مسلحانه» تعریف کند .

این تحول برای جنبش کردستان هزینه سنگینی داشت .

مطالباتی که می‌توانستند موضوع مذاکره باشند، در فضای جنگی به موضوع امنیتی تبدیل شدند .

به بیان دیگر :

مبارزه مسلحانه نه فقط میدان جنگ، بلکه میدان سیاست را نیز تغییر داد .

آغاز جنگ ایران و عراق؛ تغییر کامل معادله

با آغاز جنگ ایران و عراق در شهریور ۱۳۵۹، شرایط به شکل بنیادی تغییر کرد .

کردستان به دلیل موقعیت جغرافیایی و مرزی خود اهمیت امنیتی و نظامی بسیار بیشتری پیدا کرد .

حکومت مرکزی اکنون با دو مسئله هم‌زمان روبه‌رو بود: جنگ خارجی با عراق و فعالیت نیروهای مسلح مخالف در مناطق کردنشین .

در چنین شرایطی، هرگونه فعالیت مسلحانه در مناطق مرزی حساسیت حکومت و بخش‌هایی از افکار عمومی ایران را افزایش می‌داد .

همچنین ارتباط برخی نیروهای کرد با عراق، به‌ویژه در زمینه استقرار، عبور و دریافت امکانات، امکان تبلیغاتی مهمی در اختیار حکومت مرکزی قرار داد .

باید میان واقعیت تاریخی این ارتباطات و داوری سیاسی درباره آنها تفاوت گذاشت. همه نیروهای کرد را نمی‌توان «وابسته به عراق» دانست؛ اما نمی‌توان نیز تأثیر این ارتباطات بر مشروعیت سیاسی جنبش را نادیده گرفت .

در شرایط جنگ، نزدیکی هر نیروی مسلح داخلی به دشمن خارجی می‌توانست بخش‌هایی از جامعه را از آن نیرو دور کند .

برتری سازمانی و نظامی حکومت مرکزی

در نهایت، حکومت مرکزی از یک مزیت مهم برخوردار بود: توانایی تمرکز منابع .

دولت می‌توانست نیروی انسانی، تجهیزات، اطلاعات، لجستیک و امکانات نظامی را از سراسر کشور به کردستان منتقل کند .

در مقابل، نیروهای کرد عمدتاً بر جنگ نامنظم و جغرافیای کوهستانی متکی بودند .

جنگ چریکی می‌تواند برای مدتی طولانی یک نیروی نظامی بزرگ‌تر را فرسوده کند، اما برای موفقیت سیاسی نیازمند مجموعه‌ای از عوامل دیگر است: پایگاه اجتماعی گسترده، رهبری منسجم، منابع پایدار، عمق استراتژیک، سازماندهی و مهم‌تر از همه، یک افق سیاسی قابل تحقق .

حکومت مرکزی به تدریج این مزیت‌ها را به دست آورد .

تشکیل و گسترش نیروهایی مانند سپاه و «پیشمرگان مسلمان کرد» نیز باعث شد حکومت بتواند از نیروهای محلی علیه نیروهای مسلح کرد استفاده کند.

این مسئله از نظر سیاسی بسیار مهم بود؛ زیرا نشان می‌داد جامعه کردستان یکپارچه پشت احزاب مسلح قرار ندارد .

شکاف اجتماعی؛ جامعه کردستان یکپارچه نبود

یکی از خطاهای تحلیل‌های ساده‌انگارانه این است که «مردم کردستان» را یک واحد سیاسی یکپارچه تصور می‌کنند .

واقعیت پیچیده‌تر بود

در کردستان، گرایش‌های سیاسی متفاوت، اختلافات طبقاتی، تفاوت‌های مذهبی، روابط عشیره‌ای و محلی و نگرش‌های مختلف نسبت به حکومت مرکزی وجود داشت .

برخی مردم از احزاب کرد حمایت می‌کردند، برخی از آنها فاصله داشتند و برخی نیز از حکومت مرکزی پشتیبانی می‌کردند .

به همین دلیل، هرچه جنگ طولانی‌تر شد، امکان حفظ یک پایگاه اجتماعی یکپارچه برای نیروهای مسلح کاهش یافت .

حکومت مرکزی نیز از همین شکاف‌ها استفاده کرد .

تشکیل نیروهای محلی و جذب بخشی از کردها در ساختارهای نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی، نشان‌دهنده آن بود که مسئله کردستان صرفاً جنگ «مرکز علیه کردستان» نبود؛ بلکه به تدریج به جنگی درون جامعه نیز تبدیل شد .

جنگ درون‌کردی؛ زمانی که دشمن اصلی به فراموشی سپرده شد

یکی از تلخ‌ترین تحولات بعدی، درگیری مسلحانه میان حزب دمکرات کردستان ایران و کومله بود .

این مرحله عمدتاً پس از دوره مورد بررسی اولیه، یعنی در سال‌های ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۷، شدت گرفت و بنابراین نباید علت مستقیم شکست اولیه جنبش در سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۲ تلقی شود .

با این حال، این درگیری برای فهم پیامدهای بلندمدت شکست جنبش اهمیت زیادی دارد .

اختلافات ایدئولوژیک، رقابت سیاسی و سازمانی، اختلاف بر سر حوزه نفوذ و تفاوت در تحلیل مسئله ملی و طبقاتی، سرانجام به رویارویی مسلحانه میان دو نیروی اصلی کردستان انجامید .

این جنگ که بعدها به «جنگ برادرکشی» مشهور شد، هزینه‌ای سنگین برای جامعه و نیروهای سیاسی کرد به همراه داشت .

در شرایطی که جمهوری اسلامی دشمن مشترک بسیاری از این نیروها بود، بخشی از انرژی، منابع و توان سیاسی آنان صرف جنگ با یکدیگر شد .

نتیجه، فرسایش بیشتر اعتماد و تضعیف ظرفیت سیاسی جنبش بود .

. کومله؛ از مسئله ملی تا مبارزه طبقاتی

برای فهم تحولات کردستان، تحول فکری کومله نیز اهمیت دارد .

کومله در اواخر دهه ۱۳۴۰ در میان دانشجویان و روشنفکران چپ کرد شکل گرفت و در آغاز، تحت تأثیر جریان‌های چپ و به‌ویژه ایده‌های مائوئیستی و مبارزه دهقانی قرار داشت .

پس از انقلاب، تجربه عملی این سازمان در کردستان با تحولات ایدئولوژیک گسترده‌تری همراه شد و در سال ۱۳۶۲ با تشکیل حزب کمونیست ایران، کومله به بخش کردی این حزب تبدیل شد .

این تحول از یک سو تلاش برای ایجاد یک چارچوب نظری منسجم‌تر بود، اما از سوی دیگر، این پرسش را نیز مطرح می‌کرد که نسبت میان مسئله ملی کرد، منافع طبقاتی و مبارزه سراسری در ایران چگونه باید تعریف شود .

اگر یک جریان سیاسی نتواند میان هویت و مطالبات مشخص جامعه‌ای که در آن فعالیت می‌کند و اهداف ایدئولوژیک گسترده‌تر خود تعادل ایجاد کند، ممکن است بخشی از پایگاه اجتماعی خود را از دست

 بدهد .  این مسئله در مورد تجربه کومله موضوعی مهم برای بررسی تاریخی است .

نقش خارجی؛ میان واقعیت ژئوپلیتیک و هزینه سیاسی

جنبش‌های مسلحانه در مناطق مرزی معمولاً نمی‌توانند از محیط منطقه‌ای خود جدا باشند .

کردستان ایران در کنار کردستان عراق قرار دارد و تحولات سیاسی عراق، ترکیه و سوریه همواره بر مسئله کرد تأثیر گذاشته است . اما ارتباط با قدرت خارجی برای یک جنبش داخلی دو لبه دارد . .

از یک سو می‌تواند منابع، امکان تحرک و پشتیبانی فراهم کند؛ از سوی دیگر می‌تواند مشروعیت ملی آن را تضعیف کند .

در مورد کردستان ایران، رابطه برخی نیروها با عراق بعثی در دوره جنگ، به‌ویژه در فضای شدیداً ملی‌گرایانه آن زمان، هزینه سیاسی داشت .

این نکته برای امروز نیز یک درس مهم دارد :

یک جنبش ملی زمانی می‌تواند مشروعیت پایدار کسب کند که استقلال سیاسی خود را از قدرت‌های خارجی حفظ کند و نشان دهد که تصمیم درباره آینده کشور را مردم همان کشور می‌گیرند .

آیا شکست اجتناب‌ناپذیر بود؟

با نگاه تاریخی، نمی‌توان گفت شکست جنبش کردستان از همان ابتدا قطعی بود . در ماه‌های نخست پس از انقلاب، هنوز امکان‌های دیگری وجود داشت .

اگر مذاکرات سیاسی به توافقی درباره نوعی خودگردانی، حقوق فرهنگی و مشارکت سیاسی منجر می‌شد، احتمالاً مسیر تحولات متفاوت می‌شد .

اما برای تحقق چنین توافقی، چند شرط لازم بود :

از سوی حکومت مرکزی، پذیرش تنوع سیاسی و فرهنگی ایران و پرهیز از امنیتی‌کردن همه مطالبات منطقه‌ای ضروری بود .

از سوی نیروهای کرد نیز وحدت بیشتر، تعریف روشن از اهداف، تضمین حفظ تمامیت ارضی ایران و فاصله‌گیری روشن از قدرت‌های خارجی می‌توانست فضای سیاسی مساعدتری ایجاد کند .

هیچ‌یک از این شرایط به اندازه کافی فراهم نشد .

 مهم‌ترین عوامل شکست

اگر بخواهیم عوامل شکست جنبش کردستان را در چند محور خلاصه کنیم، می‌توان از این موارد

 نام برد :

نخست: شکست فرصت سیاسی

در ماه‌های نخست انقلاب، امکان گفت‌وگو وجود داشت، اما بی‌اعتمادی متقابل و حوادث نظامی این فرصت را از بین برد .

دوم: اشتباه در برآورد توان حکومت

بخشی از نیروهای کرد تصور کردند ضعف اولیه حکومت جدید به معنای ناتوانی بلندمدت آن است .

سوم: نبود وحدت استراتژیک

تعدد احزاب و اختلافات ایدئولوژیک مانع از شکل‌گیری یک استراتژی سیاسی مشترک شد

چهارم: غلبه مبارزه مسلحانه بر سیاست

ورود به جنگ، مسئله‌ای سیاسی را به مسئله‌ای امنیتی تبدیل کرد و فضای مذاکره را محدود ساخت .

پنجم: آغاز جنگ ایران و عراق

جنگ خارجی موقعیت حکومت مرکزی را تقویت کرد و حساسیت نسبت به فعالیت مسلحانه در مناطق مرزی را افزایش داد .

ششم: استفاده حکومت از شکاف‌های محلی

حکومت توانست بخشی از نیروهای محلی کرد را جذب ساختارهای نظامی و امنیتی خود کند .

هفتم: برتری منابع و سازمان نظامی حکومت

حکومت مرکزی امکان بسیج گسترده منابع انسانی و نظامی را داشت؛ نیروهای کرد از چنین ظرفیتی برخوردار نبودند .

هشتم: هزینه سیاسی ارتباط با عراق

ارتباط با عراق بعثی، مشروعیت بخشی از نیروهای مسلح کرد را در سطح ملی تضعیف کرد .

نهم: تشدید اختلافات درون جنبش

درگیری‌های بعدی میان حزب دمکرات و کومله، ظرفیت سیاسی و اجتماعی جنبش را بیش از پیش فرسوده کرد .

مهم‌ترین درس تاریخی

تجربه کردستان در سال‌های نخست پس از انقلاب، یک درس ساده و یک‌بعدی ندارد .

نمی‌توان شکست آن را فقط به «قدرت نظامی جمهوری اسلامی» نسبت داد و از اشتباهات نیروهای کرد چشم پوشید .

همچنین نمی‌توان با استناد به شکست نظامی این جنبش، مطالبات سیاسی و حقوقی مردم کردستان را بی‌اعتبار دانست .

این دو مسئله از یکدیگر جدا هستند .

مطالبات سیاسی یک جامعه ممکن است مشروع باشد، اما روش مبارزه برای تحقق آن مطالبات می‌تواند نادرست یا کم‌اثر باشد.

از سوی دیگر، سرکوب نظامی یک مطالبه سیاسی نیز به معنای نادرست بودن آن مطالبه نیست .

این تمایز برای فهم تاریخ کردستان بسیار مهم است .

نتیجه‌گیری: از تجربه کردستان چه می‌آموزیم؟

شکست جنبش کردستان در سال‌های نخست پس از انقلاب ۱۳۵۷ نتیجه یک عامل منفرد نبود .

این شکست حاصل برخورد چند روند بود :

بی‌اعتمادی میان مرکز و کردستان، خطاهای محاسباتی، نبود وحدت استراتژیک، غلبه منطق مسلحانه، آغاز جنگ ایران و عراق، استفاده حکومت از شکاف‌های اجتماعی، برتری سازمانی و نظامی دولت مرکزی و در ادامه اختلافات درونی نیروهای کرد .

اما مهم‌تر از همه، تجربه کردستان نشان داد که مبارزه مسلحانه بدون پشتوانه سیاسی گسترده، سازمان منسجم، منابع پایدار، استراتژی روشن و شرایط مناسب، به‌تنهایی نمی‌تواند راه‌حل یک بحران سیاسی باشد .

در عین حال، این تجربه نشان می‌دهد که حکومت مرکزی نیز نمی‌تواند برای همیشه مطالبات سیاسی و اجتماعی یک منطقه را صرفاً با ابزار امنیتی حل کند .

اگر مطالبات واقعی جامعه نادیده گرفته شوند، ممکن است در مقاطع مختلف با شکل‌های تازه‌ای بازگردند.

درس تاریخی کردستان بنابراین نه دفاع مطلق از مبارزه مسلحانه است و نه نفی مطالبات سیاسی مردم کردستان .

درس اصلی آن است که حل پایدار مسئله ملی و منطقه‌ای ایران نیازمند دموکراسی، تمرکززدایی، برابری شهروندی، به‌رسمیت‌شناختن تنوع فرهنگی و زبانی، مشارکت واقعی مناطق در اداره کشور و حفظ تمامیت ارضی ایران بر پایه رضایت و حقوق برابر شهروندان است .

ایران دموکراتیک آینده اگر بخواهد از چرخه تاریخی مرکزگرایی، سرکوب، شورش و سرکوب متقابل عبور کند، باید به جای امنیتی‌کردن تنوع، آن را در ساختار سیاسی خود به رسمیت بشناسد

تجربه کردستان به ما یادآوری می‌کند که اسلحه ممکن است یک بحران را به جنگ تبدیل کند؛ اما هیچ اسلحه‌ای به‌تنهایی نمی‌تواند یک مسئله سیاسی را حل کند . .

مسعود شب افروز

   آگوست  ۲۰۲۶   گرایش چپ

عکس: کوچ مردم مریوان

دیدگاه‌ها

سامان
باتشکرازمسعودعزیزامیدکه این…

با تشکر از مسعودعزیز؛ امیدکه این مقاله سرآغاز درسیابی بیشترباشد. اما دو نکته هم من بگویم یکی تمامیت خواهی حکومت ازهمان ابتدا همانند رضاپهلوی که نیامده با مردم کردسرجنگ دارد و دیگر، تکیه نکردن احزاب به جامعه و حل مسئله از بالا. سپاس

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
CAPTCHA
CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید