خاوران،
در حاشیهی بیابانهای تهران،
نامیست که خاک
با دهانی بسته
هر شب تکرار میکند.
آنجا
نه سنگی برای بدرود بود،
نه نامی بر گوری،
نه دستی که بداند
کجای این زمین
عزیزِ خویش را خوابانده است.
صدها جانِ شیفته،
کنار هم،
در تاریکیِ گورهای بینشان،
چنان فشرده،
که انگار حتی مرگ
حقِ تنهاییشان را
از آنان ربوده بود.
پدر،
پسر،
خواهر،
برادر،
و مادری که سالها
با یک دستهگل پژمرده
دورِ خاکی خاموش چرخید
و از باد پرسید:
«کدامین گناه؟»
گناهشان چه بود؟
اینکه رؤیای نان و آزادی داشتند؟
اینکه نخواستند
زندگی را
به فرمانِ مرگ بسپارند؟
اینکه خواستند
انسان بمانند
در روزگاری
که انسان بودن
خود جرمی بزرگ شمرده میشد؟
خاوران،
سندِ رسواییِ ابدیِ آنان است
که نام خدا را
بر زبان آوردند
و مرگ را
بر سفرهی مردم نشاندند؛
آنان که خواستند
با خاک کردنِ پیکرها،
نامها را نیز
به خاک بسپارند.
اما نامها نمردند.
خاوران،
این خاوران نیست؛
زخمی باز است
بر پیکرِ روزگار،
زخمی که
نه داغش سرد میشود
و نه شبش به پایان میرسد،
تا روزی که عدالت
بر صندلیِ قضاوت بنشیند.
نه میتوان بخشید،
وقتی حقیقت هنوز
در بندِ خاموشیست؛
و نه میشود فراموش کرد،
وقتی خاوران
با هر وزشِ باد
نامها را صدا میزند.
زیرا خاک،
هرقدر هم که خاموشش کنند،
حافظه دارد.
از زیرِ هر مشتِ غبار،
روزی
نامی برمیخیزد؛
از دلِ هر گورِ بینشان،
روایتی؛
و از سکوتِ هر مادر،
فریادی
که دیوارهای فراموشی را
درهم خواهد شکست.
حقیقت
شاید دیر بیاید،
اما گم نمیشود.
آرام و پیگیر،
از میانِ تاریکی میگذرد،
راهِ خود را
تا روشنایی باز میکند
و روزی
در برابر تاریخ
خواهد ایستاد.
و آن روز،
وقتی باد دیگر
فقط غبار را جابهجا نکند،
بلکه نامها را
بر زبانِ آسمان بنشاند،
خاوران
دیگر گورستانِ بینشان نخواهد بود؛
مکانی خواهد شد
که تاریخ در برابرش
سر فرود میآورد؛
آینهای روبهروی ایران،
تا همه ببینند
چه بر این سرزمین رفت
و چه کسانی
خواستند حقیقت را
برای همیشه
دفن کنند.
اما خاوران
هنوز نفس میکشد.
در هر نامی
که مادران به یاد میآورند،
در هر شمعی
که برای جانباختگان روشن میشود،
در هر صدایی
که علیه فراموشی برمیخیزد،
خاوران زنده است.
و تا حقیقت زنده است،
جنایت
هرگز آخرین کلمهی تاریخ نخواهد بود …
مسعود شب افروز
گرایش چپ
آگوست ۲۰۲۶
افزودن دیدگاه جدید