رفتن به محتوای اصلی
شنبه ۳ اکتبر ۲۰۲۶
شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵

نقدی بر نقد آقای رضا فانی یزدی به سخنرانی آقای زید آبادی

نقدی بر نقد آقای رضا فانی یزدی به سخنرانی آقای زید آبادی

موضوع این یادداشت نقد متن مقاله «مایه گذاشتن از آبرو، نام دیگری برای تسلیم» آقای رضا فانی نیست؛ زیرا نظرات من در بسیاری از موارد به آقای فانی نزدیک‌تر است. نقد من متوجه شیوه نقد آقای فانی بر سخنان آقای زیدآبادی است. به نظر من، آقای فانی در نقد سخنرانی زیدآبادی، حاشیه را چنان برجسته کرده که مسئله کانونی سخنان او به حاشیه رفته است. در نتیجه، نقد او به جای مواجهه با مسئله اصلی زیدآبادی، بیشتر درگیر مثال‌ها و تعابیری شده که برای توضیح آن مسئله به کار رفته‌اند.

در نقد یک مقاله یا سخنرانی، نخست باید مسئله کانونی آن را تشخیص داد. هر سخن مجموعه‌ای از مفاهیم، مثال‌ها و استدلال‌هاست، اما همه این عناصر از اهمیت یکسانی برخوردار نیستند. اگر عناصر فرعی را جایگزین مسئله اصلی کنیم، ممکن است نقد ما متوجه موضوعی شود که اساساً مسئله اصلی گوینده نبوده است. به نظر من، نقد آقای فانی نیز از همین نقطه دچار فاصله گرفتن از مسئله اصلی می‌شود.

موضوع کانونی سخنان آقای زیدآبادی، به نظر من، «مقاومت یا تسلیم» نیست؛ بلکه طرح یک موقعیت است؛ موقعیتی تراژیک که از نظر او امکان وقوع آن وجود دارد. بنابراین، نقطه آغاز نقد سخنان زیدآبادی باید این پرسش باشد که آیا چنین موقعیتی در واقعیت سیاسی و اجتماعی ایران امکان تحقق دارد یا نه.

از نظر زیدآبادی، مسئله فقط طرح یک احتمال دور و فرضی نیست. او بر این باور است که در نتیجه سیاست‌های افراطی و اصرار بر ادامه یک مسیر پرهزینه، امکان رسیدن کشور به چنین موقعیت تراژیکی جدی است. اهمیت سخنان او نیز دقیقاً از همین‌جا ناشی می‌شود: اگر این وضعیت امکان وقوعی جدی داشته باشد، پرسش اصلی دیگر این نیست که مقاومت یا تسلیم کدام‌یک از نظر مفهومی درست است؛ بلکه این است که در صورت رسیدن کشور به آن نقطه، چگونه می‌توان ایران و مردم آن را از پیامدهای یک وضعیت تراژیک نجات داد. از این منظر، نگرانی زیدآبادی پیش از آنکه دفاع از یک تصمیم سیاسی خاص باشد، هشداری درباره پیامدهای سیاست‌های افراطی و محدود شدن امکان انتخاب در شرایط بحرانی است.

این موقعیت دو وجه اساسی دارد. از یک سو، ادامه جنگ می‌تواند آسیب‌های گسترده‌ای به زیرساخت‌های حیاتی، زندگی روزمره مردم و ظرفیت‌های اقتصادی و اجتماعی کشور وارد کند. از سوی دیگر، مسئله فقط میزان خسارت نیست؛ بلکه ظرفیت تصمیم‌گیری در ساختار سیاسی نیز مطرح است؛ آن هم در شرایطی که هزینه‌های ادامه جنگ به نقطه‌ای تعیین‌کننده رسیده باشد. پرسش این است که آیا ساختار قدرت در چنین شرایطی قادر خواهد بود تصمیمی اتخاذ کند که از افزایش خسارت جلوگیری کند.

اما در اینجا باید به یک نکته مهم‌تر توجه کرد: موقعیت تراژیک الزاماً فقط از بیرون بر جامعه تحمیل نمی‌شود؛ این موقعیت می‌تواند در نسبت میان فشار خارجی و نحوه صورت‌بندی مسئله در درون ساختار قدرت نیز شکل بگیرد. هنگامی که بخشی از قدرت، تحت عنوان مقاومت، یک وضعیت استثنایی را به ضرورتی دائمی تبدیل می‌کند، جامعه ممکن است در شرایطی قرار گیرد که میان هزینه‌های واقعی ادامه وضعیت و معنایی که قدرت به نام مقاومت به آن می‌دهد، شکاف ایجاد شود. در چنین شرایطی، «مقاومت» دیگر فقط پاسخی به فشار خارجی نیست؛ بلکه می‌تواند به مفهومی تبدیل شود که خودِ وضعیت موجود را بازتولید می‌کند و جامعه را در موقعیتی تراژیک قرار می‌دهد: وضعیتی که در آن هر انتخاب، هزینه‌ای سنگین دارد، اما امکان اثرگذاری جامعه بر اصل انتخاب محدود است.

تعبیر «مایه گذاشتن از آبرو» نیز باید در همین زمینه فهمیده شود. مسئله زیدآبادی این نیست که نظام سیاسی در هر شرایطی باید از آبروی خود بگذرد. مسئله این است که اگر کشور به آن موقعیت تراژیک برسد، آیا ساختار سیاسی حاضر و قادر خواهد بود برای حفظ ایران از بخشی از سرمایه و اعتبار سیاسی خود هزینه کند و تصمیمی بگیرد که ممکن است در شرایط عادی پرهزینه یا حتی غیرقابل تصور باشد.

در اینجا مسئله از سطح یک انتخاب مفهومی میان «مقاومت» و «تسلیم» فراتر می‌رود و به رابطه میان مفهوم، قدرت و تصمیم سیاسی می‌رسد. مقاومت در سطح نظری می‌تواند معنایی روشن داشته باشد، اما هنگامی که به گفتمان سیاسی و سپس به سیاست‌گذاری تبدیل می‌شود، معنای آن دیگر صرفاً با تعریف نظری تعیین نمی‌شود. معنای عملی هر مفهوم سیاسی به این نیز وابسته است که چه نیروهایی آن را در ساختار قدرت نمایندگی می‌کنند و چگونه آن را به تصمیم و عمل سیاسی تبدیل می‌کنند.

به همین دلیل، مسئله زیدآبادی را نمی‌توان صرفاً با تعریف مقاومت توضیح داد. تعریف آقای فانی از مقاومت با آنچه من می‌فهمم تفاوت اساسی ندارد. مسئله اصلی این است که میان معنای یک مفهوم در سطح نظری و نحوه تحقق آن در عرصه قدرت می‌تواند فاصله‌ای جدی وجود داشته باشد. نگرانی زیدآبادی متوجه همین فاصله است.
 او نگران است که بخشی از ساختار قدرت، که از امکانات و ظرفیت بیشتری برای تأثیرگذاری بر تصمیم‌های کلان برخوردار است، مقاومت را در قالبی ایدئولوژیک و آخرالزمانی صورت‌بندی کند و این صورت‌بندی بر سیاست‌گذاری درباره ادامه یا پایان جنگ غلبه یابد. در این حالت، مقاومت دیگر صرفاً یک موضع سیاسی در برابر فشار خارجی نیست؛ بلکه می‌تواند به منطقی برای تداوم یک وضعیت تبدیل شود، حتی زمانی که هزینه‌های آن برای جامعه افزایش یافته است. اهمیت این نکته در آن است که موقعیت تراژیک دقیقاً در همین فاصله میان معنای مقاومت برای جامعه و معنایی که بخشی از قدرت از آن می‌سازد، می‌تواند شکل بگیرد. جامعه هزینه وضعیت را تحمل می‌کند، در حالی که تعریف ضرورت و معنای مقاومت در سطحی از قدرت تعیین می‌شود که الزاماً در معرض همان هزینه‌ها قرار ندارد.
اینجاست که مسئله عاملیت جامعه به متن اصلی بحث وارد می‌شود. اگر معنای عملی مقاومت در درون ساختار قدرت شکل بگیرد، اما جامعه امکان مؤثری برای مشارکت در تعیین این معنا و پیامدهای سیاسی آن نداشته باشد، میان جامعه و تصمیم سیاسی شکافی شکل می‌گیرد. مردم ممکن است مقاومت را دفاع از ایران بدانند و در عین حال ادامه جنگ را به زیان زندگی و آینده خود ببینند. اما اگر امکان اثرگذاری آنان بر فرایند تصمیم‌گیری محدود باشد، برداشت جامعه از مقاومت لزوماً به سیاست عمومی تبدیل نمی‌شود.

بنابراین، مسئله عاملیت جامعه موضوعی جدا از بحث مقاومت نیست؛ بلکه یکی از وجوه اساسی همان مسئله است. پرسش این است که در یک موقعیت بحرانی، چه کسی حق و امکان تعریف مسئله را در اختیار دارد، چه کسی تصمیم می‌گیرد و چه کسانی پیامدهای آن تصمیم را تحمل می‌کنند. هنگامی که میان صاحبان قدرت تصمیم‌گیری و کسانی که هزینه تصمیم را می‌پردازند فاصله ایجاد شود، مفهوم مقاومت نیز می‌تواند از تجربه زیسته جامعه جدا شود و به مفهومی تبدیل شود که معنای آن در سطح ساختار قدرت تعیین می‌شود.

از این منظر، به نظر من، آقای فانی با برجسته کردن مثال‌هایی که زیدآبادی برای توضیح سخنان خود آورده، بحث را بیش از اندازه به دوگانه «مقاومت یا تسلیم» محدود کرده است. در نتیجه، مسئله مهم‌تر سخنان زیدآبادی، یعنی امکان وقوع یک موقعیت تراژیک، نحوه شکل‌گیری این موقعیت در نسبت میان قدرت و جامعه، ظرفیت تصمیم‌گیری ساختار سیاسی در آن شرایط و نسبت جامعه با تصمیمی که در چنین موقعیتی گرفته می‌شود، به حاشیه رفته است.

بنابراین، نقد سخنان زیدآبادی باید از پرسشی آغاز شود که خود او در برابر یک وضعیت احتمالی قرار می‌دهد: اگر کشور به آن نقطه برسد، ساختار قدرت چگونه تصمیم خواهد گرفت و جامعه چه میزان امکان اثرگذاری بر آن تصمیم خواهد داشت؟ مسئله اصلی در اینجا نه تعریف انتزاعی مقاومت و نه قرار دادن آن در برابر تسلیم، بلکه رابطه میان مقاومت، ساختار قدرت، تصمیم سیاسی و عاملیت جامعه است.

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
CAPTCHA
CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید