رفتن به محتوای اصلی
جمعه ۲۶ ژوئن ۲۰۲۶
جمعه ۵ تیر ۱۴۰۵

دوازده ساعت کار در روز، ۲۰ یورو دستمزد

دوازده ساعت کار در روز، ۲۰ یورو دستمزد
کارگران در کارگاه‌های کوچک خیاطی در گوانگژو، در جنوب چین

نوشته: ینس مولینگ

وانگ یون‌فی و میلیون‌ها همکارش موتور معجزه اقتصادی چین هستند. او به‌عنوان یک کارگر مهاجر خانواده‌اش را تأمین می‌کند، اما تنها سالی یک بار آن‌ها را می‌بیند.

وقتی نیمی از سال کاری‌اش را پشت سر گذاشته بود، وانگ یون‌فی دو جمله گفت که وضعیت او را به‌خوبی خلاصه می‌کند:

«کشور در حال توسعه است. و برای این توسعه، افراد زیادی باید دائماً در حرکت باشند.»

وانگ که اکنون ۲۸ سال دارد، مردی باریک‌اندام است؛ موهای کوتاه، صورتی آبله‌گون و قامتی نه‌چندان بلند. اغلب لبخند می‌زند و در آن هنگام تقریباً شبیه کودکی کم‌سن‌وسال به نظر می‌رسد. اما وقتی لبخند نمی‌زند، ناگهان بسیار مسن‌تر و خسته‌تر جلوه می‌کند؛ مثل کسی که مدت‌هاست به استراحت نیاز دارد.

وانگ متأهل است و دختری دارد. آخرین باری که دخترش را دید، او دو سال و نیمه بود. آن دیدار در جشن سال نو چینی اتفاق افتاد؛ زمانی که طبق تقویم قمری چین، سال اسب آغاز می‌شد. زمانی که وانگ دوباره دخترش را ببیند، در جشن سال نوی بعدی و در آستانه سال بز، او سه سال و نیمه خواهد بود.

وانگ یک کارگر مهاجر است؛ یکی از حدود ۳۰۰ میلیون نفری که دائماً در حرکت‌اند تا کشور بتواند توسعه یابد. او با انگشتانش می‌شمارد که از آغاز سال نو تاکنون چه کارهایی انجام داده است: مرتب‌سازی نامه‌ها در شانگهای؛ بتن‌ریزی در استان جیانگسو؛ نصب پنل‌های خورشیدی در هِنان؛ کار با روبات‌های صنعتی در تایژو...

تا جشن سال نوی بعدی، تعداد مشاغل و شهرهایی که وانگ در آن‌ها کار کرده، از تعداد انگشتان دستش بیشتر خواهد شد. هر کس مدتی همراه او باشد، چیزهای زیادی درباره کارگران مهاجر و همچنین درباره خود چین خواهد آموخت.

داستان از روزی آغاز شد که وانگ یون‌فی زیر نم‌نم باران در مقابل ایستگاه راه‌آهن شانگهای ایستاده بود؛ در میان جمعی از افرادی که هر بهار می‌توان آن‌ها را در ایستگاه‌های شهرهای بزرگ دید: با بار و بنه‌ای سبک و نگاه‌هایی جست‌وجوگر.

با فرا رسیدن جشن سال نو، معمولاً کار کارگران مهاجر در شغل قبلی‌شان پایان می‌یابد. آن‌ها به خانه بازمی‌گردند، فرزندانشان را در آغوش می‌گیرند و سپس دوباره راهی می‌شوند تا فرصت کاری تازه‌ای پیدا کنند. در چنین زمان‌هایی اغلب کمی مضطرب‌اند و چندان میلی به گفت‌وگو ندارند.

اما وانگ یون‌فی، با دو کوله‌پشتی ورزشی سیاه بر دوش، یکی در سمت چپ و دیگری در سمت راست، در آن روز بهاری شروع به صحبت کرد و پذیرفت که در دیدارهای بعدی نیز همراهی کند، هرچند هنوز نمی‌دانست سرنوشت او را به کجا خواهد برد.

«در ماه نخست، روستایم را پشت سر گذاشتم، 

به دوستم لی ژی‌چیانگ زنگ زدم...»

این آغاز یک ترانه روایی از دهه ۱۹۹۰ است: «دوازده ماه کار» اثر نیو چائویانگ؛ آهنگی که تقریباً هر کارگر مهاجر آن را می‌شناسد.

«دو روز و دو شب در قطار بودیم،
تا بخت خود را در گوانگژو بیازماییم...»

در چین به کارگران مهاجر نونگ‌مین‌گونگ (Nongmingong) می‌گویند. معنای تحت‌اللفظی آن «دهقان ـ کارگر» است؛ کسانی که میان مزرعه و کارخانه در رفت‌وآمدند. آن‌ها از مناطق روستایی می‌آیند اما در شهرها کار می‌کنند.

بیش از یک‌پنجم جمعیت چین را این گروه تشکیل می‌دهند و حدود یک‌سوم نیروی کار جمهوری خلق چین را شامل می‌شوند. آن‌ها نوعی طبقه اجتماعی در جامعه‌ای هستند که حزب کمونیست چین هنوز آن را «جامعه‌ای بدون طبقه» معرفی می‌کند.

آن‌ها در کارخانه‌ها و کارگاه‌های ساختمانی کار می‌کنند، غذا و کالا تحویل می‌دهند، از کودکان نگهداری می‌کنند، از سالمندان پرستاری می‌کنند و به نظافت می‌پردازند. بخش بزرگی از محصولاتی که در سال‌های اخیر جهان را تحت تأثیر قرار داده‌اند، به دست همین کارگران ساخته می‌شوند: خودروهای برقی، پهپادها، روبات‌ها و فناوری خورشیدی.

موج عظیم مهاجرت کاری با Deng Xiaoping آغاز شد؛ کسی که از اواخر دهه ۱۹۷۰ چین را به سوی اقتصاد بازار هدایت کرد.

دنگ در آن زمان گفته بود: «برخی باید نخست ثروتمند شوند.» و این امید را ایجاد کرده بود که در نهایت کل کشور ثروتمند خواهد شد. اندکی بعد، میلیون‌ها نفر از مناطق داخلی چین به سوی کلان‌شهرهای ساحلی روانه شدند؛ همان‌جا که رونق صنعت تولیدی آغاز شده بود.

تبلیغات رسمی دولت چین با افتخار می‌گوید: «ما ۸۰۰ میلیون نفر را از فقر نجات داده‌ایم.»

اما واقعیت بیشتر این است که این میلیون‌ها نفر با کار سخت زندگی خود را بهبود بخشیده‌اند و با تلاش طاقت‌فرسای خود، صعود چین به جایگاه یک قدرت جهانی را ممکن ساخته‌اند. با این حال، کارگران مهاجری مانند وانگ یون‌فی کمترین بهره را از این پیشرفت برده‌اند.

اقتصاددان آمریکایی Yasheng Huang محاسبه کرده است که اگرچه کارگران کارخانه‌ها امروز بیش از ۳۰ سال پیش درآمد دارند، اما سهم دستمزد آنان از کل ارزش تولید صنعتی در همین مدت تقریباً به نصف کاهش یافته است.

هوانگ می‌نویسد:

«اقتصاد چین بر پایه بهره‌کشی از نیروی کار بنا شده است.»

و معتقد است که حزب کمونیست، آموزه‌های Karl Marx  را فراموش کرده است.

ترانه ادامه می‌دهد:

«در ماه سوم، کنار خیابان صف کشیدیم،
همه امیدوار به زندگی بهتر بودیم.
مردم پچ‌پچ می‌کردند که فلانی ثروتمند شده،
او زمانی یکی از ما بود...»

دو ماه پس از سال نو، آوریل ۲۰۲۵ است. وانگ یون‌فی روی نیمکتی مقابل ایستگاه راه‌آهن سونگ‌جیانگ، یکی از حومه‌های صنعتی شانگهای، نشسته است. دو کوله‌پشتی‌اش کنار او قرار دارند.

سال جاری تاکنون چندان با او مهربان نبوده است. در شانگهای در یک مرکز تفکیک و توزیع نامه کار می‌کرد، اما دستمزد آن‌قدر ناچیز بود که پس از چند روز کار را رها کرد. سپس به نانجینگ رفت؛ شهری در فاصله دو ساعت با قطار. یکی از دوستانش درباره شغلی در یک کارخانه به او گفته بود، اما وقتی رسید، دیگر کاری برای او وجود نداشت.

اکنون وانگ در سونگ‌جیانگ به‌عنوان کارگر روزمزد کار می‌کند. هر صبح، پیش از طلوع آفتاب، به جمع منتظرانی می‌پیوندد که مقابل ایستگاه راه‌آهن گرد می‌آیند و از یک واسطه کار می‌گیرند.

گاهی روزش را در کارگاه‌های ساختمانی می‌گذراند، گاهی در کارخانه‌ها و گاهی نیز در هتل‌ها یا رستوران‌ها کمک می‌کند.

او می‌گوید برای کارگران مهاجر، شیفت‌های ۱۲ ساعته یک امر عادی است؛ شش روز در هفته. بعضی شرکت‌ها حتی روزانه ۱۴ ساعت کار طلب می‌کنند.

وانگ می‌پرسد:

«درست است که آلمانی‌ها فقط چهار روز در هفته کار می‌کنند؟»

این خبر را جایی در اینترنت خوانده است.

بعد از کسر کمیسیون واسطه‌ها، وانگ روزی حدود ۱۵۰ یوان درآمد دارد؛ تقریباً ۲۰ یورو. اگر صرفه‌جویی کند، می‌تواند دو سوم این پول را برای خانواده‌اش بفرستد. از همین پول، دختر و مادرش زندگی می‌کنند و بقیه را برای مواقع اضطراری کنار می‌گذارند.

وانگ چند روز دیگر هم می‌خواهد به‌عنوان کارگر روزمزد ادامه دهد. سپس امیدوار است مدتی در یک کارگاه ساختمانی کار ثابت پیدا کند، با حقوقی حدود ۵۰۰ یورو در ماه.

همسر وانگ نیز یک کارگر مهاجر است. او به‌عنوان دستیار میکاپ در یک آتلیه عکاسی، عروس‌ها و کودکان را برای عکس‌های پرتره آرایش می‌کند. او در نقطه‌ای میان شانگهای و زادگاه وانگ زندگی می‌کند. این دو، به‌ندرت بیش از دخترشان یکدیگر را می‌بینند: معمولاً فقط سالی یک‌بار. این وضعیت در میان کارگران مهاجر غیرعادی نیست. در سرشماری سال ۲۰۲۰ چین مشخص شد که بیش از ۶۵ میلیون کودک در کشور به‌دور از والدین خود بزرگ می‌شوند.

نگهداری از دختر بر عهده مادر وانگ است. او می‌گوید: «با میل خودش این کار را می‌کند، اما دختر را لوس کرده است.» وقتی وانگ در جشن سال نو دخترش را دوباره دید، به نظرش کودک لوس، سرسخت و گستاخ شده بود. همسرش از این موضوع ناراحت شد و گفت اگر کودک پیش ما بود، بیشتر حرف‌شنوی داشت.

اما وانگ می‌پرسد: چطور ممکن است چنین چیزی؟ وقتی دخترشان تازه به دنیا آمده بود، تلاش کردند با هم زندگی کنند؛ آن زمان در خانه والدین وانگ بودند. اما بعد پولشان کم شد. او می‌گوید: «در روستا فقط کار کشاورزی هست و دستمزدش برای یک خانواده کافی نیست.»

در نهایت، والدین کودک را در روستا گذاشتند و خودشان برای کار به جاهای دیگر رفتند. وانگ می‌گوید: کسی که دائماً در حرکت است، نمی‌تواند خانواده را با خود همراه کند. «دو ماه اینجا، سه روز آنجا؛ با بچه نمی‌شود.»

آفتاب بر میدان مقابل ایستگاه می‌تابد. این اولین روز تعطیل وانگ بعد از هفته‌هاست، اما حالش گرفته است؛ هنگام صحبت به آسفالت زیر پایش خیره می‌شود. او می‌گوید از بعد از سال نو احساس می‌کند ارتباطش با همسرش در حال از دست رفتن است.

آن‌ها با هم درگیری داشته‌اند و از آن زمان، وانگ فقط پاسخ‌های سرد و کوتاه از او دریافت می‌کند. می‌گوید: «سخت است به هم نزدیک باشی وقتی هیچ‌وقت همدیگر را نمی‌بینی.» همسرش به او خرده می‌گیرد که او را تنها گذاشته و درآمدش هم کافی نیست. اما وانگ می‌گوید هیچ‌کدام از این دو را نمی‌تواند تغییر دهد.

«در ماه هشتم، ماه کامل بر ما می‌تابید، سرکارگر برایمان یک جعبه آبجو آورد. گفت دلتنگ خانه نباشید، خانواده شما همین‌جاست...»

پیش از آغاز معجزه اقتصادی چین، جابه‌جایی جمعیت به‌شدت تحت کنترل بود. این حزب بود که تعیین می‌کرد چه کسی کجا کار کند و تغییر محل زندگی بدون دستور رسمی مجاز نبود. یکی از یادگارهای آن دوره، سیستم «هوکو» است؛ نوعی ثبت محل سکونت که هنوز زندگی کارگران مهاجر را شکل می‌دهد.

امروز چینی‌ها برای کار می‌توانند آزادانه در کشور جابه‌جا شوند، اما در محل کارشان با همان ثبت محل سکونت در زادگاهشان باقی می‌مانند. بنابراین نمی‌توانند در شهر محل کارشان به‌طور کامل ساکن شوند یا از خدمات دولتی بهره‌مند شوند. تغییر هوکو ممکن است، اما شهرهای ثروتمند با سیستم‌های امتیازدهی پیچیده، ورود مهاجران را محدود می‌کنند: فقط کسانی پذیرفته می‌شوند که خانه بخرند، مدرک تحصیلی و شغلی داشته باشند و بیمه اجتماعی بپردازند.

مدافعان سیستم هوکو می‌گویند این نظام از شهرهای چین در برابر مهاجرت بی‌رویه، فقر و شکل‌گیری زاغه‌ها محافظت می‌کند. اما در عمل، جامعه را به دو بخش تقسیم می‌کند: ساکنان رسمی و «سرگردان‌ها». حتی کسی که سال‌ها در یک شهر کار کرده، همچنان شهروند درجه دو محسوب می‌شود.

مهم‌ترین پیامد این نظام این است که بسیاری از کارگران مهاجر نمی‌توانند فرزندانشان را به مدرسه‌های شهر محل کار بفرستند، بلکه باید آن‌ها را در زادگاه ثبت‌شده‌شان ثبت‌نام کنند. کودکانی که پشت سر گذاشته می‌شوند، معمولاً فرصت‌های آموزشی ضعیف‌تری دارند و در نتیجه احتمال بیشتری دارد که خودشان هم در آینده کارگر مهاجر شوند و دوباره فرزندانشان را ترک کنند.

اگرچه حزب کمونیست گاهی این سیستم را اصلاح می‌کند، اما تا زمانی که اقتصاد به نیروی کار ارزان وابسته است، این اصلاحات نیم‌بند باقی می‌ماند.

«در ماه نهم، فاجعه رخ داد: یک آجر دستم را له کرد. سرکارگر چاق چند اسکناس به من داد و مرا بیرون انداخت...»

یک پنج‌شنبه در اوج تابستان، سه ماه پس از آخرین دیدار با وانگ یون‌فی. او اکنون در استان جیانگسو، حدود ۲۰۰ کیلومتری شمال‌غرب شانگهای کار می‌کند. وانگ شیفت‌های شبانه در یک کارخانه تولید قطعات آیفون را انجام می‌دهد.

از ساعت ۸:۳۰ شب تا ۸:۳۰ صبح، او جلوی دستگاهی می‌ایستد که سه دکمه دارد: شروع، توقف، و اضطراری. وقتی وانگ دکمه شروع را می‌زند، دستگاه قطعات خمیده‌ی فریم را پانچ می‌کند. اگر دستگاه گیر کند، او دکمه توقف را می‌زند و سعی می‌کند مشکل را برطرف کند. اگر موفق نشود، دکمه اضطراری را فشار می‌دهد و یک تکنسین می‌آید.

این روند دوازده ساعت ادامه دارد، با یک وقفه برای غذا در نیمه‌شب، شش روز در هفته. وانگ ماهانه ۵۰۰۰ یوان، حدود ۶۲۰ یورو، درآمد دارد. فقط پنج‌شنبه‌ها روز تعطیل اوست.

در یک رستوران نزدیک کارخانه از کارش تعریف می‌کند. ظهر است و وانگ تازه بیدار شده. او زیاد برنج می‌خورد و از بقیه غذاها کم، مثل کسی که بیش از طعم، به انرژی نیاز دارد.

شرکت برای وانگ یک تخت خواب فراهم کرده است. او اتاقی را با پنج نفر دیگر شریک است؛ افرادی که از نقاط مختلف کشور آمده‌اند. معمولاً آن‌ها از ظهر تا شروع شیفت شب می‌خوابند.

وقتی وانگ صبح از کارخانه برمی‌گردد، صبحانه می‌خورد و دوش می‌گیرد. تا ناهار ویدئوهای تیک‌تاک تماشا می‌کند. می‌گوید: «زمان خیلی سریع می‌گذرد.»

والدین وانگ هم کارگران مهاجر بودند. او در کودکی نزد پدربزرگ و مادربزرگش بزرگ شد. می‌گوید در کودکی اغلب احساس تنهایی می‌کرد؛ ارتباط عاطفی زیادی با پدربزرگ و مادربزرگش نداشت و کسی نبود که بتواند به او اعتماد کند.

وقتی در ۱۷ سالگی تصمیم گرفت مدرسه را ترک کند و به کارگر مهاجر تبدیل شود، کسی نبود که او را از این تصمیم منصرف کند. امروز می‌گوید از این انتخاب پشیمان است، چون حالا دیگر نمی‌تواند وضعیتش را خیلی تغییر دهد.

بازگشت به مدرسه و ادامه تحصیل؟ غیرممکن است، چون باید پول به خانه بفرستد. راه‌اندازی کسب‌وکار شخصی، مثلاً یک مغازه چای بابل در نزدیکی خانواده؟ گاهی به آن فکر می‌کند، اما سرمایه اولیه ندارد.

«در ماه یازدهم، دوباره لی ژی‌چیانگ را دیدم. حالا او پیشخدمت شده بود و بیشتر از من درآمد داشت. چند اسکناس به من داد و زیر لب گفت “کار دارم”، و بعد مرا ترک کرد...»

تلفنی که وانگ با آن ویدئوهای تیک‌تاک می‌بیند، ارزان و قدیمی است و صفحه‌اش ترک دارد. آیفون‌هایی که او مونتاژ می‌کند، برای خودش قابل خرید نیست.

مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست هشدار داده بودند که اگر کارگران استثمارشده آن‌قدر فقیر باشند که نتوانند مصرف کنند، خطر «اپیدمی تولید بیش‌ازحد» وجود دارد. آن‌ها چیزی را توصیف کردند که امروز در چین در حال رخ دادن است.

صنعت از دستمزدهای پایین سود می‌برد، اما در عین حال در داخل کشور مصرف‌کننده‌ی کافی برای محصولاتش ندارد و بنابراین آن‌ها را صادر می‌کند. مازاد تولید چین با قیمت‌های پایین بازارهای جهانی را پر می‌کند، رقبا را تحت فشار می‌گذارد و حتی در اروپا شغل‌های صنعتی را از بین می‌برد.

به این ترتیب، رهبری حزب کمونیست با ساختن یک جامعه دو‌طبقه، نه‌تنها کارگران خود را استثمار می‌کند، بلکه «پرولتاریای همه کشورها» را نیز در وضعیت دشوار کاری قرار می‌دهد.

«در ماه دوازدهم، به خانه برگشتم؛ والدینم گریه کردند. کل خانواده دامپلینگ خوردیم، مزه‌اش مثل بهشت بود...»

اگر از وانگ یون‌فی بپرسی رویایش چیست، بدون تردید جواب می‌دهد: «پول.»

او می‌گوید زندگی‌اش ساده‌تر می‌شد، همسرش راضی‌تر بود و ازدواجش بهتر می‌ماند اگر پول بیشتری داشت. می‌گوید: «پول ۹۰ درصد مشکلات را حل می‌کند.»

وقتی سال کاری به پایان می‌رسد، وانگ پیام تبریک سال نو می‌فرستد. او کنار خانواده‌اش است و سال اسب آغاز شده است. چند روز بعد پیام دیگری می‌آید: «دوباره شیفت شب.»

اگر معجزه‌ای رخ ندهد، زندگی وانگ همین‌طور ادامه خواهد یافت: در حرکت بودن، و در آغوش گرفتن دخترش در ریتم سال‌های زودیاک؛ بار بعد در سال‌های بز، میمون و خروس.

با همکاری: یانگ چن‌شی

به نقل از هفته‌نامه دی سایت شماره ۲۷ / ۲۰۲۶

منبع:
عصرنو

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید