ژُرژ پولیتزِر، روشنفکر برجسته، استاد فلسفه میتوانسته همه عمرش را دردنیای انتزاعی فکر و ایدهها سِیر کند. اما، این کَنشگر کمونیست ترجیح داد اصول مقدماتی فلسفه را در دانشگاه کارگری که به ابتکار حزب کمونیست فرانسه، برای مسلح کردن پرولتاریا در سال ۱۹۳۲ تأسیس شده بود، تدریس کند. ده سال بعد، پولیتزر به دست نازیها تیرباران شد و چشم از جهان فروبست.
حزب کمونیست فرانسه در آغاز سالهای دهه ۱۹۳۰ تصمیم گرفت مدرسهای چندرشته-ای، مجانی و آزاد برای همه ایجاد کند که تدریس مارکسیسم، رکن اصلی آن را تشکیل میداد. روشنفکران وظیفه مزبور را به عهده گرفتند: ازاینپس، حزب کمونیست فرانسه با کنارگذاشتن تدریجیِِ استراتژیِ «طبقه دربرابر طبقه» (۱۹۳۴ – ۱۹۲۴) ** قصد داشت از مهارتهای روشنفکران بهرهبرداری کند. اگرچه مشخصه این وضعیت، «جهانشمول» بودن آن بود ، - ادعا دارد که شامل جماعت غیرحزبی میشود - این طرح کاملاً تازه نبود. این برنامه در راستای آموزش ابتدائی ارائه شده به کنشگران پایه که اغلب تحصیلات کمی داشتند و نیز مدرسههای ویژه کادرهای حزبی که در سالهای دهه ۱۹۲۰ تأسیس شده بودند، قرار میگرفت . زیر چتر حمایتِ نویسندگانِ مشهور در آن زمان یعنی هانری باربوس و رومَن رولان، درهای دانشگاه کارگری پاریس UO، که پُل بوترونیه، ژرژ کونیو و ژرژ پولیتزر ایجاد کرده بودند، در سال ۱۹۳۲ به روی همگان باز شد .
دانشگاه کارگری در اعلامیه تاسیسش آموزش سُنتی را که بورژوازی برای خود سامان داده بود، مورد انتقاد قرار داده، خود را وسیلهای معرفی میکند که هدفش انتقالِ «دانش مارکسیستی» برای «مسلح کردن [پرولتاریا] با هدف آزادیاش است. (۱) پیوستنِ چهره-های دیگر حزب کمونیست نظیر پَل نیزان، فیلسوف و نویسنده برای تدریس در این دانشگاه با اقبال عمومی مواجه شد. در سال ۱۹۳۷، دوهزار نفر در این دانشگاه ثبتنام کرده (۲) ، که عمدتاً کارگر و کارمند بودند ولی در میان آنان معلم، دانشجو و غیره نیز وجود داشت. این دانشگاه آموزش مکاتبهای هم برقرار کرده بود. دانشگاههای کارگری دیگری در شهرهای دیژون، مارسی، سُدان و ... تأسیس شد.
یکی از رشتههای این دانشگاه، فلسفه بود که ژرژ پولیتزر از سال ۱۹۳۴ تا ۱۹۳۸، درباره مارکسیسم-لنینیسم و ماتریالیسم دیالکتیک تدریس میکرد و محبوبیت زیادی کسب کرد. این استاد جوان فلسفه، متولد سال ۱۹۰۳ در مجارستان و عضو حزب کمونیست آن کشور در ۱۶ سالگی پس از شرکت در کمون بوداپست (مارس تا اوت ۱۹۱۹)، در سال ۱۹۲۱ به فرانسه پناهنده شد، در سال ۱۹۳۰ وارد حزب کمونیست فرانسه شده، درمحفلهای روشنفکری فرانسه وجههای کسب کرد: در سالهای ۱۹۲۵ - ۱۹۲۴، او گروه فلسفه و نشریه آن را پایه گذاشت وهمراه با هانری لوفِور، ژرژ فریدمن در این زمینه به تدریس پرداختند. جوانان با جریان فلسفی غالب که از جمله هانری بِرگسون آن را نمایندگی میکرد مبارزه و به او انتقاد میکردند که چرا در چارچوبِ تأمل نظری متافیزیکی محبوس شده و از اندیشیدن به کنشگری و رهایی جمعی ناتوان است، آنهم «در زمانی که (...) مردم زیر انقیاد بردهداری در همهی شکلهای آن قرار گرفته اند» (مجله اروپا، ژانویه ۱۹۲۵). این نظریهپردازان جوان مصمم بودند که اندیشه را برای رهای از بردگیِ سرمایهداری بهکار برند. پولیتزر در سال ۱۹۲۶ مینویسد: «حل مسئلهی رهایی (...) از نابودی واقعی [ابزارهای سرسپردگی] جداناپذیر است». (۳)
این گروه پیش از جداشدن از هم در تابستان ۱۹۲۹، مجلهی مارکسیست را منتشر کرد که هدفش عامهفهمسازی مارکسیسم-لنینیسم برای کارگران «و نیز برای روشنفکران هوشمندی بود که خواهانِ قرارگرفتن در صف پرولتاریا و برداشت مارکسیستیاش» بودند. بهموازات آن ، پولیتزر خستگیناپذیر مجله روانشناسی عینی را تأسیس و مدیریت کرده، نقدِ اصول روانشناسی را منتشر میکند (۴): گرچه او روشها و ادعاهای علمی روانشناسی کلاسیک را رد میکند، برخی از مفهومهای روانکاویِ فرویدی را به نقد کشید از جمله مفهوم «ناخودآگاه» که به عقیدهی پولیتزر، زیگموند فروید با حرکت از «شمای روشنفکرگرایانه» آن راساخته است. او با اشتیاق جزوهای جنجالی نوشت با عنوان «پایان نمایش فلسفی: بِرگسوُنیسم» (۱۹۲۹، که ژان-ژاک پُووِر آنرا در سال ۱۹۶۷ بازنشر کرد). پولیتزر ریشههای ایدئولوژیکی اندیشه «ارباب»، «متحد متعصبِ دولت و طبقهای که او ابزارش است» را توضیح میدهد: «امروز فیلسوفی وجود دارد که نامش در همه جا بهگوش میرسد...». این دو نوشته بر روی ژرژ کانگیلهِم و نیز لویی آلتوسِر، ژان-پل سارتر یا ژاک لاکان بسیار تأثیر گذاشت.
ژرژ پولیتزر از همان لحظه عضویت در حزب کمونیست فرانسه وقت خود را به فعالیت-های حزبی اختصاص داد. وضعیت روز، بحران مالی و رشد فاشیسم، او را متقاعد کرد که فقط تعهد کامل میتواند در خدمت تدارک انقلابی درآید که هدفش استقرار سازماندهی اجتماعی جدید بوده و الگوی آن نظام شورائی است. لذا او بیدریغ نیروی خود را در خدمت نقش عامهفهمساز دانشگاه کارگری قرار داد.
بخش بزرگی از درسهای او گم شده اند. ولی، متن درسهای او در سال ۱۹۳۶-۱۹۳۵ در کتابی با عنوان «اصول مقدماتی فلسفه» (۵) که یادداشتهای یک دانشجو از درس او بود، در سال ۱۹۴۶ منتشر شد. این دانشجو، موریس لو گائُو، مؤسس دانشگاه نوین بود که پس از جنگ [دوم جهانی] جایگزین دانشگاه کارگری شد.از نگاه پولیتزر، آموزش فلسفه فقط مختص نخبگان نیست. «اغلب تصور میشود که آموزش فلسفه برای کارگران، کاری بسیار دشوار است که نیاز به دانش ویژه دارد. باید بهصراحت گفت که کتابهای درسی بورژوائی بهطوری نوشتهشده اند که دانشآموزان را به درستی این ایدهها متتقاعد کند اما فقط آنان را مأیوس میکند». او تلاش میکند تا اصول ماتریالیسم دیالکتیک را که قربانیِ «کارزار سکوت» یا «تحریف و جعل» شده، برای شمار هرچه بیشتر مردم قابلدسترسی کند.

پولیتزر با بازبینی تاریخ فلسفهی غرب، آن را از زاویهی اختلاف میان ایدهآلیسیم و ماتریالیسم بررسی میکند. ایدهآلیسم که «زائیدهی نادانی» است، این ایده را که اندیشه و ذهن بشر منبع واقعیت است، امری مسلم تلقی میکند و برای توضیح جهان، «به یک یا چند سرشتِ والا، نیروهای ماوراءطبیعی استناد میکند». این کار با «برداشتی غیرعلمی از جهان»، به یک «نقطهنظرِ متافیزیکی» به ابدی بودن اشیاء باور دارد و در نتیجه ، تأکید میکند که به طور منطقی، «همیشه ثروتمند و فقیر وجود داشته است». برعکسِ آن، ماتریالیسم حاصل «مبارزه علوم با نادانی یا تاریکاندیشی» بوده، و به این دلیل با آن به نبرد پرداختهاند که وجود ماده [واقعیت مستقل از ذهن بشر.م] را به عنوان واقعیت نخستین طرح میکند.
ماتریالیسم دیالکتیک ثمرهی پیشرفت در زمینهی علوم است، و نیز همچنین نتیجهی نبرد با ایدهآلیسم: ماتریالیسم نشان میدهد که «جامعه سرمایهداری قطعی نیست» و «مبنای ملموسی ندارد»؛ این جامعه چیزی جز «یک واقعیت موقتی» نیست و «هیچچیز از تغییر ودگرگونی تاریخ در امان نیست». باید به سرمایهداری بهمثابه «پایان یک فرایند» که انسانها در آن نقشی ایفا میکنند، نگریست. او نتیجه میگیرد که وظیفه کارگران مبتنی بر «پیوند دادن عمل به تئوری است» تا بتواند «در خیابان همچون محلِ کار، و نیز در زمینه ایدئولوژیکی، مبارزه را به سرانجام رساند». درسنامه بدون زبان خاص فلسفی، مفهوم-های اساسی را با حرکت از نمونههای برآمده از زندگی روزانه (کارخانه، مسئله مالیات، و غیره) یا وقایع روزتوضیح میدهد - بدینترتیب، متن به جنبش تودهای اشاره میکند که در واکنش به شورشهای فاشیستها در ۶ فوریه ۱۹۳۴ در پاریس رُخ داد، و به ایجاد جبهه مردمی (۱۹۳۸-۱۹۳۶) منتهی گشت. این کتاب درسی مرجعی خواهد شد برای نسلهای پیدرپی مبارزان، روشنفکران ... و مبتدیان. علاوهبراین، این درسها به ورود آموزشهای مارکسیسم در دورههای دانشگاهیِ پس از پایان سالهای دهه ۱۹۵۰ یاری خواهد کرد.
پولیتزر آخرین درسش را در مه-ژوئیه ۱۹۳۸ با عنوان «اندیشهی فرانسوی و مارکسیسم» در دانشگاه کارگری ارائه داد (۶). او در این کلاسها «آماتوریسم (سطحیگرائیِ)» «فلسفه رسمی» که خود را «به شکل یک بازیِ» بریده از واقعیت معرفی میکند، نکوهش کرده، معتقد است این رویه « در را به روی تاریک اندیشی عرفانی » متکی بر کنارگذاردنِ مارکسیسم باز میکند. سال بعد، پولیتزر و کانیو، نشریهی پانسه (اندیشه) – مجلهای همچنان روشنگر و لازم – را تأسیس میکنند. در روزهای پایانیِ سپتامبر ۱۹۳۹، کمتر از یکماه پس از ورود فرانسه در جنگ، دانشگاه کارگری مانندِ همه سازمانهای وابسته به حزب کمونیست فرانسه که حکومت ادوار دالادیه ممنوع کرده بود، منحل میشود.
پولیتزر همراه با همسرش مای در اوت ۱۹۴۰ زندگی مخفی را برمیگزیند و یک شبکهی مقاومتِ دانشگاهی را همراه با گابریِل پِری (۱۹۴۱-۱۹۰۲) و ... ایجاد میکنند. در نخستین شماره «اندیشه آزاد» (۱۹۴۲ -۱۹۴۱)، پولیتزر جزوهای (۷) در پاسخ به سخنرانی آلفرد روزِنبِرگ نظریهپرداز نازی با عنوان «خون و طلا» در مجلس نمایندگان در ۲۸ نوامبر ۱۹۴۰ ، منتشر کرد. پولیتزر با انتقاد شدید به طرح جایگزینیِ «مبارزه طبقاتی با مبارزهی بین نژادها»، تأکید میکند که «"ناسیونالسوسیالیسم" و "ایدئولوژی"اش (...) پیوند تنگاتنگی با سرمایهداری [در حال احتضار] دارد». او در برابر «ارادهی سرسختانهی سرمایه بزرگ برای ایجادِ روند قهقرائیِ»، خلق فرانسه را به قیام دعوت میکند: «با سرنگونکردن سرمایهداری در کشورمان است که میتوانیم دوباره آزادی و استقلال را بهدست آوریم»، زیرا «رهائیِ اجتماعی است که راه را به سوی آزادی ملی باز خواهد کرد».

روز ۱۵ فوریه ۱۹۴۲، ژرژ و مای پولیتزر دستگیر شدند. نازی ها ژرژ را در ۲۳ مه ۱۹۴۲ تیرباران کردند، و سال بعد، همسرش را به آشوویتز اعزام کردند که در همانجا هم درگذشت. دوستش، گیولا ایلییِس، شاعر مجار به درستی نوشت : گرچه، به نیروی فلسفیاش بود که پولیتزر به یک قهرمان ارزشمندِ افسانهای تبدیل شد» (۸)، شجاعت نظری و اخلاق مسئولیتپذیری پولیتزر، همچنین از روحیهی والای مقاومت او سرچشمه میگیرد، که همانگونه که کونیو یادآوری میکند، همواره با خنده همراه بود: «خندهی مبارزهطلبانه ، نه یاغی، اما انقلابی و نه آنارشیستی، بلکه مارکسیستی که مقاومت جهان کهن را بهسُخره میگیرد تا از محکومیت تاریخ بگریزد».
* - تعلیم و تربیت، آموزش و پرورش
**«طبقه در برابر طبقه» نام سیاستی است که توسط انترناسیونال کمونیست بین سالهای ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۵ دنبال شد، که به عنوان «دوره سوم» نیز شناخته میشود.
زیرنویسها:
1 – به نقل از ایزابل گوآرنه Isabelle Gouarné در M’introduction du marxisme en France. Philosoviétisme et science humaine, 1920-1939, PUR, Rennes, 2013.
2 – Michel Politzer, Les trois morts de Georges Politzer, Flammarion, Paris, 2013.
3 – Georges Politzer, « l’introduction », L’Esprit, n° 1, Paris, mai 1926,, repris dans Contre Bergson et quelques autres, Ecrits Philosophiques, 1924-1939, Flammarion, 2013.
4 – Georges Politzer, Critique des fondements de la psychologie, PUF, Pariis, 2003.
5 – Georges Politzer, Principes élémentaires de philosophie, Edition sociale, Paris, 1946. Sauf mention contraire, les citations qui suivent sont extraites de l’ouvrage. به جز اشارهی مغایر، نقلقولهای بعدی از کتاب استخراج شده است.
6 – Georges Politzer, Les Grands Problèmes de la philosophie contemporaine. La pensée française et le marxisme, Bureau d’éditions du PCF, Paris, 1938. نقالقولهای جمله بعدی در متن، از این بروشور استخراج شده است.
۷ – نسخهی تعمیقیافته و تکمیلی این نوشته بهصوورت جزوهای با عنوان "انقلاب و ضدانقلاب در قرن بیستم"، مخفیانه پخش خواهد شد. این جزوه، در سال ۲۰۱۸ از سوی انتشاراتی Critiques (Paris) بازنشر یافت. نقلقولهای این بخش از مقاله، از این جزوه است.
8 – Gyula Illyés, « Le chemin d’un philosophe », Les lettres françaises, Paris, 13 mai 1947.
Olivier Pironet
نویسنده و روزنامه نگار
«لوموند دیپلماتیک»
دیدگاهها
افسون پداگوژی رسمی و مسخ مارکسیسم انقلابی
مقاله «پداگوژی انقلاب» نوشته اولیور پیرونه و ترجمه بهروز عارفی، با تمرکز بر سنت آموزشی دانشگاه کارگری پاریس و نقش ژرژ پولیتزر، دست روی مقطعی حساس از تاریخ چپ فرانسه میگذارد. با این حال، به باور من این روایت با تقلیل تاریخ به یک بیوگرافی ستایش آمیز، چشمان خود را بر روی یک تراژدی بزرگ تر میبندد: تبدیل مارکسیسم از «سلاح نقد توده ها» به «دکترین توجیه گر بوروکراسی».
من در این نقد، فراتر از یک ارزیابی کتاب شناختی، به کالبدشکافی معرفت شناختی و سیاسی جریانی میپردازم که پولیتزر سخنگوی فلسفی آن بود. در این یادداشت تبیین میکنم که چگونه خط کشی های مکانیکی فلسفی (دیامات)، انحصار تفسیر تئوریک توسط کمیته مرکزی و چرخش های زیگزاگی حزب کمونیست فرانسه از فرقه گرایی دوره سوم تا سازش طبقاتی جبهه مردمی و انحراف ناسیونالیستی دوران مقاومت، پتانسیل انقلابی پرولتاریای فرانسه را عقیم کرد. این متن، دعوت من است به بازخوانی انتقادی این تجربه برای بازیابی استقلال هویت طبقه کارگر.
۱. بستر تاریخی: انحطاط تئوریک، بلشواریزه کردن دستوری و سقوط به ماتریالیسم رسمی (۱۹۲۰ تا ۱۹۴۰)
برای درک مشی فکری و سیاسی ژرژ پولیتزر در دهه ۱۹۳۰، نمیتوان به بررسی مقطعی همان دوران بسنده کرد. ریشه های این جزمیت تئوریک و تبعیت تشکیلاتی را باید در روند طولانی تر «بلشواریزه کردن» (Bolshevization) و سپس «استالینیزه شدن» حزب کمونیست فرانسه در سراسر دهه ۱۹۲۰ جستجو کرد.
الف) از کنگره تورز تا سلب استقلال نظری (۱۹۲۰ - ۱۹۲۶)
حزب کمونیست فرانسه در دسامبر ۱۹۲۰ در کنگره تورز (Tours Congress) با انشعاب از اکثریت جناح سوسیالیست (SFIO) تاسیس شد. در سال های نخستین، حزب هنوز حامل سنت های متنوع چپ فرانسوی (از جمله سندیکالیسم انقلابی، سوسیالیسم ژورسی و گرایش های رادیکال پاریس) بود و بحث های نظری داغی در آن جریان داشت. اما با مرگ لنین در سال ۱۹۲۴ و آغاز مبارزات درون حزبی در شوروی، انترناسیونال کمونیست (کمینترن) تحت هدایت زینویف، پروژه «بلشواریزه کردن» احزاب اروپایی را کلید زد.
این پروژه در ظاهر به معنای انطباق با الگوی حزب طبقه کارگر بود، اما در عمل به معنای تصفیه روشنفکران مستقل، ممنوعیت فراکسیون ها و قطع ریشه های بومی چپ فرانسه بود. کادرهایی که دارای استقلال تئوریک بودند (مانند بوریس سووارین) به سرعت اخراج شدند و جای خود را به رهبرانی مطیع دادند. در نتیجه این روند طولانی، در ابتدای دهه ۱۹۳۰، زمینه برای پذیرش کورکورانه خطوط سیاسی و فلسفی دیکته شده از مسکو کاملا فراهم شده بود.
ب) تورزیسم و بوروکراسی موریز تورز (۱۹۳۰ - ۱۹۳۶)
با به قدرت رسیدن موریز تورز در سال ۱۹۳۰، PCF به منسجم ترین و در عین حال مطیع ترین بازوی کمینترن در غرب تبدیل شد. تورز نوعی پاپیسم حزبی را پایه گذاری کرد که در آن «کمیته مرکزی» معصوم و منبع تمام حقایق نظری و سیاسی بود. در همین دوران بود که مسکو تصمیم گرفت ماتریالیسم دیالکتیک را از یک روش زنده به یک دکترین دولتی و جزمی (تحت عنوان دیامات) تبدیل کند که اوج آن در کتابچه سال ۱۹۳۸ استالین عیان شد.
ج) دانشگاه کارگری، کارخانه کادرسازی و سلاح ایدئولوژیک حزب
در چنین بستری است که ابتکار سال ۱۹۳۲ برای تاسیس دانشگاه کارگری پاریس (UO) معنای واقعی خود را پیدا میکند. این دانشگاه، برخلاف ادعای مقاله که آن را فضایی جهان شمول برای مسلح کردن پرولتاریا مینامد، در واقع یک «مدرسه کادرسازی بوروکراتیک» بود. وظیفه روشنفکرانی چون پولیتزر, بوترونیه و کونیو، نه آموزش تفکر انتقادی به کارگران، بلکه قالب بندی ذهن پرولتاریا در چهارچوب فرمول های خشک حزبی بود.
حزب نیازمند آن بود که چرخش های ناگهانی استراتژیک خود (مانند گذار از فرقه گرایی دوره سوم به اتحاد با بورژوازی در جبهه مردمی) را به عنوان ضرورت های علمی و تاریخی جلوه دهد. پولیتزر با تدریس فلسفه عامه فهم شده، عملا علم تضاد طبقاتی را به ابزاری برای توجیه تصمیمات روزمره کمیته مرکزی و سیاست خارجی شوروی تبدیل کرد. او با قلم و بیان شیوا، به این بوروکراسی خشن، وجاهتی فلسفی و آکادمیک بخشید.
۲. نقد معرفت شناختی: پوزیتیویسم زمخت، مسخ دیالکتیک و حذف تاریخ مبارزاتی سوژه
کتاب اصول مقدماتی فلسفه پولیتزر که از روی یادداشت های دانشجویانش در دانشگاه کارگری پاریس تدریس و منتشر شد، نمونه ای کلاسیک از مسخ معرفت شناختی مارکسیسم است. این اثر تئوریک، به جای آنکه سلاح نقد طبقه کارگر در جریان مبارزات جاری باشد، تفکر انقلابی را به یک دکترین خشک پوزیتیویستی و شبه علمی تقلیل داد. من نقد ساختاری و عمیق بر این رویکرد فلسفی را میتوانم در چند محور اساسی تبیین کنم:
الف) ثنویت مکانیکی و احیای ماتریالیسم پیشامارکسیستی
پولیتزر در سراسر درس گفتارهای خود، تاریخ فلسفه غرب را به یک دوگانه مطلق و آشتی ناپذیر میان «ایده آلیسم» (به عنوان منشا نادانی، دگماتیسم و ارتجاع بورژوایی) و «ماتریالیسم» (به عنوان حاصل علم و ترقی) تقسیم میکند. این صورتبندی خطی، بازگشتی آشکار به ماتریالیسم قرن هجدهمی فرانسه (مانند اندیشه های هلوسیوس و هولباخ) است که مارکس در تزهایی درباره فوئرباخ به شدت آن را نقد کرده بود.
مارکس در تز اول فوئرباخ تاکید میکند که نقص اصلی تمام ماتریالیسم های گذشته این بوده که واقعیت و حس را فقط به شکل «عین یا شهود» در نظر میگرفتند و نه به عنوان «فعالیت حسی انسان و به عنوان پراکسیس (Praxis) انقلابی». پولیتزر با نادیده گرفتن این جهش معرفت شناختی مارکس، ماتریالیسم دیالکتیک را به یک پوزیتیویسم زمخت تبدیل میکند که در آن، ذهن انسان صرفا آینه ای منفعل برای انعکاس جهان ماده است. در این دیدگاه، نقش خلاق، آگاهانه و مبارزاتی سوژه انقلابی در دگرگون کردن جهان عملا حذف میشود.
ب) تقلیل تاریخ مبارزه طبقاتی به قوانین طبیعی (دیامات)
در مشی فکری پولیتزر، ماتریالیسم دیالکتیک از یک روش شناسی برای نقد اقتصاد سیاسی و افشای تضادهای درونی سرمایه داری، به مجموعه ای از «قوانین تغییرناپذیر طبیعت» تبدیل میشود که بر تاریخ انسان نیز حاکم است. این رویکرد که بعدها در فلسفه رسمی استالینی به عنوان «دیامات» تثبیت شد، مدعی بود همان گونه که آب در صد درجه به جوش میاید و تغییر کیفی رخ میدهد، جامعه سرمایه داری نیز بر اساس قوانین مکانیکی طبیعت به سوسیالیسم تبدیل خواهد شد.
من معتقدم این تقلیل گرایی، بزرگ ترین ضربه را به تاریخ مبارزاتی چپ وارد کرد:
• حذف اراده انقلابی: وقتی دگرگونی اجتماعی به قوانین کور و اتوماتیک طبیعت تشبیه شود، ضرورت سازماندهی آگاهانه، اعتصاب، نبرد سنگر به سنگر و انترناسیونالیسم پرولتاریایی کم رنگ میشود. کارگران به جای آنکه خود را آفرینندگان تاریخ بدانند، به ناظران منفصلی تبدیل میشوند که منتظرند قوانین تاریخ کار خود را بکنند.
• سلب سلاح نقد از توده ها: پولیتزر برای عامه فهم کردن فلسفه، نمونه هایی از زندگی روزمره مانند مالیات و کارخانه را میاورد، اما این نمونه ها هرگز به تحلیل ساختاری کالا، ارزش اضافه و بیگانگی کار منجر نمیشوند. او توده ها را با فرمول های از پیش تعیین شده تغذیه میکند، نه با متدولوژی نقد رادیکال که به آنها اجازه دهد ساختار قدرت را به چالش بکشند.
ج) توجیه جزمیت حزبی از طریق علم گرایی افراطی و انحصار تفسیر تئوریک
هنگامی که مارکسیسم توسط پولیتزر از یک نقد رادیکال و راهنمای عمل پویا، به یک «علم مطلق, تجربی و اثبات گرا» هم ردیف با علوم طبیعی تقلیل یافت، پیامد سیاسی و تشکیلاتی آن در تاریخ مبارزاتی حزب کمونیست فرانسه بلافاصله عیان شد. در این نظام معرفت شناختی، اگر ماتریالیسم دیالکتیک حاوی قوانین عینی و فراتاریخی باشد، پس کشف و اجرای این قوانین نیازمند یک مفسر معصوم و بوروکراتیک است، این مفسر در تشکیلات، همان «کمیته مرکزی حزب» بود.
بنابراین، حزب کمونیست فرانسه خود را به عنوان تنها نهاد دارنده و نگهبان این علم مطلق معرفی میکرد. این انحصارگرایی نظری عملا هرگونه بحث، نقد علمی یا مخالفت با چرخش های ناگهانی استراتژیک حزب را ناممکن ساخت. در این چهارچوب جزمی، نقدهای کارگران رادیکال یا چپ های مستقل و اپوزیسیون کارگری به سیاست های سازش کارانه حزب، دیگر به عنوان یک دیدگاه متفاوت در درون جنبش طبقاتی تلقی نمیشد، بلکه از نظر بوروکراسی حزبی، به عنوان «انحراف از علم عینی»، «سقوط به منجلاب ایده آلیسم بورژوایی» یا «خیانت آشکار طبقاتی» قلمداد و سرکوب میشد.
پولیتزر با ترویج این علم گرایی افراطی در دانشگاه کارگری، عملا بستر تئوریک لازم برای منجمد کردن خلاقیت توده ها، سرکوب دموکراسی درون حزبی و خفه کردن صدای لایه های پیشرو کارگری را فراهم کرد. مبارزه طبقاتی که باید در خیابان و کارخانه به شکلی پویا علیه بورژوازی پیش میرفت، در کتاب درسی پولیتزر به یک دادگاه تفتیش عقاید فلسفی تبدیل شد که وظیفه ای جز مشروعیت بخشی به اراده بوروکراسی و اثبات معصومیت علمی تصمیمات حزبی نداشت.
۳. زیگزاگ های سیاسی: از جزمیت فرقه گرایانه دوره سوم تا تسلیم در جبهه مردمی
به باور من، مشی سیاسی ژرژ پولیتزر و رهبری حزب کمونیست فرانسه در دهه ۱۹۳۰ را نمیتوان بر اساس پویایی درونی مبارزه طبقاتی در فرانسه یا تحلیل ملموس از شرایط ملموس تبیین کرد. این مشی، بازتابی مکانیکی از چرخش های ۱۸۰ درجه ای در خطوط سیاسی کمینترن بود که مستقیما از منافع بوروکراسی حاکم بر شوروی و نوسانات سیاست خارجی آن ناشی میشد. این نوسانات، حزب را از یک فرقه گرایی فلج کننده به یک اپورتونیسم طبقاتی گسترده کشاند.
الف) فاز اول: فرقه گرایی افراطی و تز «سوسیال-فاشیسم» (۱۹۲۸ - ۱۹۳۴)
بر اساس دکترین «دوره سوم» که در کنگره ششم کمینترن (۱۹۲۸) تصویب شد، جهان سرمایه داری وارد فاز پایانی فروپاشی خود شده بود و این امر، وقوع فوری انقلاب های پرولتاریایی را ممکن میساخت. پیامد تئوریک و فاجعه بار این تز این بود که بزرگ ترین مانع در برابر آگاهی انقلابی طبقه کارگر، دیگر بورژوازی سنتی نبود، بلکه سوسیال دموکراسی بود.
• تز سوسیال-فاشیسم: در این دوران، حزب کمونیست فرانسه تحت هدایت موریز تورز و با مشارکت روشنفکران حزبی از جمله پولیتزر، سوسیالیست های فرانسوی (SFIO) را به عنوان «سوسیال-فاشیسم» و دوقلوی ایدئولوژیک فاشیسم معرفی کرد. شعار «طبقه در برابر طبقه» عملا به معنای بایکوت کامل سندیکاها و احزاب غیرکمونیستی چپ بود.
• پیامد تاریخی در فرانسه: من تحلیل میکنم که این فرقه گرایی کور، طبقه کارگر فرانسه را در زمانی که بحران اقتصادی بزرگ (گرانیگاه ۱۹۲۹) به این کشور رسیده بود، به شدت متفرق کرد. در ۶ فوریه ۱۹۳۴، زمانی که ائتلاف نیروهای راست افراطی و فاشیست ها در پاریس دست به شورش زدند و پارلمان را تهدید کردند، PCF به دلیل همین فلج تئوریک، ابتدا از درک ماهیت خطر فاشیسم عاجز بود و حتی در مقاطعی، سوسیالیست ها را خطر بزرگ تری میدانست. پولیتزر در این دوره، قلم خود را صرف طرد و منزوی کردن هرگونه گرایش چپ مستقل (از جمله تروتسکیست ها که خواهان جبهه واحد کارگری علیه فاشیسم بودند) کرد.
ب) فاز دوم: چرخش ناگهانی به جبهه مردمی و ائتلاف با بورژوازی (۱۹۳۴ - ۱۹۳۸)
پیروزی هیتلر در آلمان و نابودی حزب کمونیست آلمان (KPD) به مسکو ثابت کرد که تز سوسیال-فاشیسم یک فاجعه تمام عیار بوده است. با احساس خطر شوروی از ناحیه آلمان نازی، کمینترن در کنگره هفتم خود (۱۹۳۵ concert) تحت هدایت گئورگی دیمیتروف، یک چرخش ۱۸۰ درجه ای را دستور داد. سیاست «طبقه در برابر طبقه» مچاله شد و جای خود را به استراتژی «جبهه مردمی» داد.
• انحلال افق طبقاتی در افق بورژوایی: این بار حزب نه تنها با سوسیالیست ها، بلکه با حزب رادیکال (که نماینده اصلی بورژوازی لیبرال، مالکان و بوروکراسی دولتی فرانسه بود) ائتلاف کرد. این چرخش بر بستر نادیده گرفتن قانون «توسعه ناموزون و مرکب»، یک اتحاد تاکتیکی میان تشکل های کارگری نبود، بلکه یک «تسلیم تئوریک و سیاسی» در برابر برنامه های اصلاح طلبی بورژوایی بود. حزب کمونیست فرانسه متعهد شد که برای حفظ ائتلاف با بخش ترقی خواه بورژوازی، از طرح مطالبات انقلابی خودداری کند و جبهه مردمی عملاً «حق وتو» را به حزب رادیکال و بورژوازی لیبرال واگذار کرد تا تضمین کند هیچ گام ضدسرمایهداری برداشته نمیشود.
ج) خیانت به پتانسیل انقلابی اعتصابات ژوئن ۱۹۳۶
اوج تراژیک این مشی سیاسی در مه و ژوئن ۱۹۳۶ نمایان شد. به دنبال پیروزی انتخاباتی جبهه مردمی و تشکیل دولت لئون بلوم، توده های کارگر دست به یک پیش روی مستقل زدند. بزرگ ترین موج اعتصابات تاریخ فرانسه شکل گرفت٫ بیش از دو میلیون کارگر کارخانه ها، کارگاه ها و معادن را اشغال کردند. این اعتصابات خصلتی کاملا خودانگیخته و پتانسیلی عمیقا شورایی داشتند که حاکمیت سرمایه داری فرانسه را به لرزه درآورد.
• نقش ترمزکننده PCF: در این موقعیت پیشاانقلابی، حزب کمونیست فرانسه به جای هدایت این انرژی توده ای به سمت سرنگونی مناسبات تولید سرمایه داری، در نقش «ناجی دولت بورژوایی» ظاهر شد. موریز تورز، دبیرکل حزب، در ۱۱ ژوئن ۱۹۳۶ جمله تاریخی خود را خطاب به کارگران اعلام کرد: «باید دانست چگونه یک اعتصاب را پایان داد، وقتی که مطالبات اصلی به دست آمده است.»
• تقلیل تضاد طبقاتی به دستاوردهای رفاهی: حزب با همکاری سندیکای سی جی تی (CGT)، کارگران را وادار به تخلیه کارخانه ها کرد. مطالبات ساختاری پرولتاریا به توافق نامه ماتینیون (افزایش دستمزد، چهل ساعت کار در هفته و دو هفته مرخصی باحقوق) محدود شد. این اصلاحات رفاهی، با وجود اهمیت اولیه، به سرعت توسط تورم و چرخش های بعدی دولت های بورژوایی خنثی و بازپس گرفته شد.
ژرژ پولیتزر و ارگان های آموزشی دانشگاه کارگری، این عقب نشینی بزرگ و عقیم سازی پتانسیل انقلابی را تحت عنوان «انعطاف پذیری دیالکتیکی» و «ضرورت حفظ اتحاد ضد فاشیسم» تئوریزه کردند. مارکسیسم که روزی سلاح براندازی بود، در دست پولیتزر و هم فکرانش به ابزاری برای مشروعیت بخشی به صلح طبقاتی و مهار رادیکالیسم پرولتاریا تبدیل شد تا منافع دیپلماتیک مسکو در ائتلاف با دولت فرانسه صدمه نبیند.
۴. مقاومت، پیمان مولوتوف-ریبنتروپ و انحراف ناسیونالیستی (۱۹۳۹ - ۱۹۴۴)
بحرانی ترین فصل از مشی فکری-سیاسی PCF و پولیتزر با آغاز جنگ جهانی دوم رقم خورد که اوج سردرگمی تئوریک ماتریالیسم حزبی را نشان داد.
• شوک پیمان عدم تعرض (۱۹۳۹): پس از امضای پیمان مولوتوف-ریبنتروپ میان شوروی و آلمان نازی در اوت ۱۹۳۹، PCF دچار یک فلج سیاسی شد. حزب که تا دیروز شعار ضد فاشیسم سر میداد، مجبور شد جنگ را یک جنگ امپریالیستی بین انگلیس٫فرانسه و آلمان اعلام کند و از نقد فعالانه آلمان نازی دست بکشد. در این فاز اول اشغال فرانسه، مشی حزب عملا انفعال در برابر نازیسم بود، تا جایی که رهبری حزب حتی تلاش کرد برای انتشار مجدد روزنامه حزبی اومانیته از مقامات اشغالگر آلمانی مجوز دریافت کند.
• چرخش پس از ژوئن ۱۹۴۱ (حمله به شوروی): به محض حمله هیتلر به شوروی، پوزیشن PCF دوباره ۱۸۰ درجه چرخید. جنگ ناگهان از یک جنگ امپریالیستی به جنگ مقدس میهنی برای آزادی تبدیل شد. پولیتزر و هم فکرانش به صفوف مقدم مقاومت پیوستند و شجاعت های بی نظیری از خود نشان دادند که در نهایت به قیمت جان پولیتزر تمام شد.
نقد استراتژی مقاومت: حل شدن در شوینیسم فرانسوی
پولیتزر در جزوه معروف خود در پاسخ به آلفرد روزنبرگ نازی، از تعابیری چون روح فرانسوی، فرهنگ ملی و آزادی ملی دفاع میکند. من این رویکرد را انحرافی آشکار از انترناسیونالیسم مارکسیستی و زاییده دکترین بوروکراتیک «سوسیالیسم در یک کشور» میدانم:
۱. شعار هر کس یک آلمانی بکشد: ادبیات PCF در دوران مقاومت به شدت ناسیونالیستی و حتی دچار شوینیسم کور (بیگانه ستیزی) شد. آنها به جای مخاطب قرار دادن سربازان کارگر آلمانی و ترغیب آنها به شورش علیه هیتلر (بر اساس پرنسپ انترناسیونالیستی تبدیل جنگ به انقلاب کارگری و گسست خطوط امپریالیستی)، تضاد طبقاتی را به تضاد نژادی تقلیل دادند.
۲. پیوستن به دوگل و بازسازی دولت بورژوایی: این ناسیونالیسم تئوریک راه را برای ائتلاف پس از جنگ با ژنرال دوگل هموار کرد. PCF پس از آزادی فرانسه، به دستور مسکو اسلحه را زمین گذاشت، میلیشیاهای کارگری را منحل کرد، وارد دولت ائتلافی سرمایه داری شد و به بازسازی اقتصاد فروپاشیده بورژوازی فرانسه کمک کرد.
نگرش پایانی:
من بر این باورم که مقاله لوموند دیپلماتیک با وجود ارزش بیوگرافیک، عملا چشم خود را بر روی انحطاط تئوریک و خیانت های استراتژیک حزب کمونیست فرانسه و پولیتزر میبندد. فداکاری اخلاقی و شجاعت بی نظیر پولیتزر در برابر مرگ، نباید به ابزاری برای تبرئه مشی فکری دگماتیک و پوزیشن های سیاسی اپورتونیستی او تبدیل شود. نقد حاضر نشان میدهد که مارکسیسم انقلابی تنها از طریق خط بطلان کشیدن بر این سنت بوروکراتیک و بازگشت به خوداتکایی طبقاتی و استقلال هویت پرولتاریا میتواند زنده بماند.
حمید قادر
۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
باحترام،
حمید قادر
افزودن دیدگاه جدید