اینجا میناب.
گسترده بر کرانه ونخل'
تنیده در باغات انبه ولیمو'
در نهمین روز از'
اسفندی شکوفه بار'
.می آغازد صبحی دیگر'
درجنب وجوش کوی وبرزن'
زیر گامهای تند رهگذران.
کودکان نیز کوله ها را گشوده اند'
وپر است کلاسها'
از:
چهره های شیرین آفتاب نشان.
نام های زیبا.
نگاه های کنجکاو.
غوغای جست وخیز .
آرزو ها رنگ و وارنگ.
خیالها به لطافت بهار'
به سادگی نقاشی ها بر دیوار.
ودلهایی گرم از'
شراره های امید وآشتی.
اما زیاد نمی پاید'
این دنیای زلال.
می گذرد ناگهان'
شبحی رعد آسابر فراز آسمان'
وفرود می آید'
بر بیگناه ترین ساختمان شهر'
تا سرنهند کودک' کتاب 'کلاس
در آغوشی خونبار.
وبه پرواز آیند'
خاطره هایی معصوم.
گذر کنند از نخل ودریا.
بروند بال زنان تا قتلگاه غزه.
تا جزیره های وحشت.*
بروند به دخمه های معابد'
در آن سوی دنیا'
زیر نگاه قدیسان شرمسار.
و هر جایی'
که درد می کشد دل خاک'
از پاره تن های قربانیان کوچک.
آنان در جای جای این جهان'
آرمیده اند هر یک در گوشه ای.
باور کنیم زنده اند'
وهمه میهمان بچه های میناب'
بالباس خود'زبان خود'رویای خود'
وترس و زجر آخرین لحظه ها'
در مشت.
نشسته اند در کلاس.
دست همه بالا.
خانم اجازه؟
آقا اجازه؟
چرا؟
س_خرم
۱۴۰۵/۱/۲۵
.............................................
*اشاره به جزیره اپستین
افزودن دیدگاه جدید