جامعهٔ ایران در یکی از بحرانیترین و در عین حال تعیینکنندهترین دورههای تاریخی خود قرار گرفته است؛ دورهای که در آن شکاف میان حکومت جمهوری اسلامی و مردم از سطح نارضایتیهای مقطعی فراتر رفته و به بحران عمیق مشروعیت سیاسی رسیده است. دیگر مسئله صرفاً ناکارآمدی اقتصادی یا محدودیتهای سیاسی نیست، بلکه فرسایش بنیادهای اعتماد عمومی و ناتوانی ساختار قدرت در بازتولید رضایت اجتماعی است. نظام سیاسی طی دهههای گذشته تلاش کرد با اتکا به ایدئولوژی، امنیتیسازی جامعه، تمرکز قدرت و کنترل شدید نهادهای مدنی ثبات خود را حفظ کند، اما انباشت بحرانها به نقطهای رسیده که ابزارهای سنتی کنترل دیگر همان کارکرد سابق را ندارند. جامعهای که زمانی در چارچوب امید به اصلاحات تدریجی حرکت میکرد، اکنون با نوعی آگاهی تلخ نسبت به بنبست ساختاری روبهرو شده است ، آگاهیای که نه محصول تبلیغات سیاسی، بلکه نتیجهٔ تجربهٔ زیستهٔ میلیونها شهروند است.
در این وضعیت، آنچه بیش از هر چیز اهمیت یافته، تغییر ماهیت رابطهٔ مردم با سیاست است. جامعه دیگر سیاست را صرفاً در قالب جناحهای حکومتی یا رقابتهای انتخاباتی تعریف نمیکند. سیاست به خیابان، محیط کار، دانشگاه، زندگی روزمره و حتی به بدن انسان منتقل شده است. زنان، جوانان، کارگران، معلمان، بازنشستگان و اقلیتهای قومی هر یک از زاویهای متفاوت اما در امتداد یک بحران مشترک وارد عرصهٔ اعتراض شدهاند. این تنوع اجتماعی نشان میدهد که نارضایتی موجود نه یک شورش و عصیان مقطعی، بلکه نشانهٔ بحرانی ساختاری در الگوی حکمرانی است. زمانی که دولت توانایی نمایندگی بخش بزرگی از جامعه را از دست میدهد، هر بحران اقتصادی، فرهنگی یا امنیتی میتواند به جرقهای برای انفجار اجتماعی تبدیل شود.
مسئلهٔ اساسی آن است که حکومت طی سالهای طولانی، به جای پذیرش تکثر اجتماعی و سیاسی، مسیر تمرکز هرچه بیشتر قدرت را انتخاب کرد. جو جنگی و وفشار خارجی و انتقام گیری حکومتی با اعدام جوانان و زندانیان سیاسی باعث حذف تدریجی نهادهای مستقل، تضعیف احزاب، محدود کردن رسانهها و امنیتیسازی جامعه مدنی، در کوتاهمدت شاید به تثبیت ظاهری قدرت انجامید، اما در بلندمدت باعث شد شکافهای اجتماعی بدون امکان بیان قانونی انباشته شوند.
نتیجهٔ چنین روندی، جامعهای است که در آن اعتراض نه از مسیر نهادهای رسمی، بلکه به شکل انفجاری و خیابانی بروز پیدا میکند. در واقع، سرکوب سیاست قانونی، خود به رادیکالیزه شدن بیشتر سیاست در کف جامعه منجر شده است.
در چنین شرایطی، تشدید اعدامها و گسترش سیاست ارعاب، به یکی از ابزارهای اصلی حکومت برای مهار جامعه تبدیل شده است. پس از خیزش ۱۴۰۱، موجی از احکام سنگین، سرکوب خشن و اعدام جوانان معترض، نشان داد که ساختار قدرت به جای شنیدن صدای جامعه، مسیر امنیتیسازی کامل بحران را برگزیده است. ادامهٔ اعدامها گسترده در دیماه ۱۴۰۴ و بعد از آن نیز نه نشانهٔ اقتدار، بلکه بیانگر هراس حکومت از انباشت نارضایتی اجتماعی است. حکومت میکوشد با تولید ترس، جامعه را از اعتراض بازدارد، اما تجربه نشان داده که خشونت دولتی در بلندمدت بیش از آنکه ثبات ایجاد کند، شکاف میان مردم و قدرت را عمیقتر میکند. اعدام جوانانی که بخش بزرگی از آنان نمایندگان نسلی معترض و محروم از آیندهاند، صرفاً حذف فیزیکی چند انسان نیست ،بلکه تلاشی برای سرکوب امید به تغییر و خاموش کردن تخیل سیاسی جامعه است.
در این میان، نسل جدید نقشی تعیینکننده پیدا کرده است. نسلی که نه خاطرهای از انقلاب دارد و نه تجربهای از مشروعیت اولیهٔ نظام سیاسی. این نسل در جهانی شبکهای رشد کرده، با الگوهای فرهنگی متنوع آشنا شده و فاصلهٔ عظیمی میان خواستههای خود و ساختار رسمی قدرت میبیند. برای بخش بزرگی از این نسل، مسئله فقط آزادیهای فردی نیست ، بلکه حق انتخاب سبک زندگی، حق مشارکت در سرنوشت سیاسی و حق برخورداری از کرامت انسانی است. به همین دلیل، اعتراضات سالهای اخیر صرفاً واکنش به یک بحران اقتصادی یا یک حادثهٔ سیاسی نبود، بلکه بیان نوعی تضاد عمیق میان جامعهٔ در حال تحول و ساختار قدرت ایستا بود.
اما مسئلهٔ مهمتر آن است که بحران ایران صرفاً سیاسی نیست. جامعه با نوعی فروپاشی تدریجی اقتصادی و اجتماعی نیز مواجه شده است. گسترش فقر، نابودی طبقهٔ متوسط، فساد ساختاری، بیکاری گسترده، مهاجرت نخبگان و بیثباتی اقتصادی، بنیانهای همبستگی اجتماعی را تضعیف کردهاند. در چنین شرایطی، دموکراسی دیگر فقط یک مطالبهٔ روشنفکرانه نیست، بلکه به ضرورتی برای بقا تبدیل شده است. جامعهای که امکان نظارت بر قدرت، گردش نخبگان و توزیع عادلانهٔ منابع را نداشته باشد، ناگزیر در چرخهٔ فساد و فروپاشی گرفتار میشود.
با این حال، هرگونه تحول سیاسی بدون سازمانیابی اجتماعی پایدار خواهد بود. تجربهٔ تاریخی نشان میدهد که اعتراضات خیابانی اگر نتوانند به شبکههای پایدار مدنی، صنفی و سیاسی متصل شوند، یا سرکوب میشوند یا در نهایت به بازتولید شکل دیگری از اقتدارگرایی منتهی خواهند شد. مسئله فقط تغییر دولت نیست، بلکه تغییر مناسبات قدرت در جامعه است. تا زمانی که جامعه فاقد نهادهای مستقل و قدرتمند باشد، هر تحول سیاسی میتواند به ظهور اقتدارگرایی جدیدی بینجامد که این بار با چهرهای متفاوت اما با همان منطق تمرکز قدرت عمل کند.
از همین رو، نقش جنبشهای صنفی و مدنی اهمیتی اساسی پیدا میکند. اعتصاب کارگران، اعتراض معلمان، فعالیت تشکلهای زنان و شبکههای دانشجویی تنها مطالبات پراکنده نیستند ، بلکه زیرساختهای اجتماعی هر گذار دموکراتیک محسوب میشوند. دموکراسی صرفاً از صندوق رأی آغاز نمیشود، بلکه از توانایی جامعه برای سازمانیابی و دفاع از منافع خود شکل میگیرد. جامعهای که نتواند در برابر قدرت سازمان پیدا کند، حتی پس از تغییرات سیاسی نیز در معرض بازتولید استبداد باقی میماند.
در همین حال، بخشی از اپوزیسیون نیز همچنان گرفتار نوعی سیاستورزی سنتی و شخصیتمحور است. گویی هنوز تصور میشود که بحران پیچیدهٔ ایران را میتوان با ظهور یک رهبر کاریزماتیک یا یک نیروی منجی حل کرد. اما تجربهٔ تاریخی ایران و خاورمیانه نشان داده که اتکا به منجیگرایی سیاسی، اغلب راه را برای تمرکز مجدد قدرت هموار میکند. مسئلهٔ اساسی، ساختن نهادهای دموکراتیک و ایجاد فرهنگ مشارکت سیاسی است، نه جایگزینی یک فرد با فردی دیگر.
در این چارچوب، جمهوریخواهی دموکراتیک معنایی فراتر از مخالفت با یک شکل خاص حکومت پیدا میکند. موضوع اصلی، دفاع از اصل حاکمیت مردم، تفکیک قوا، انتخابات آزاد و محدود شدن قدرت سیاسی است. جامعهای که تجربهٔ استبداد سلطنتی و اقتدارگرایی دینی را پشت سر گذاشته، بیش از هر زمان دیگری نیازمند نظامی است که در آن هیچ قدرتی مقدس، دائمی و غیرپاسخگو نباشد. آیندهٔ ایران نمیتواند بر محور تمرکز قدرت در یک فرد یا نهاد شکل بگیرد ، بلکه نیازمند شبکهای از نهادهای مستقل، رسانههای آزاد، احزاب متکثر و جامعهٔ مدنی قدرتمند است.
همزمان، مسئلهٔ عدالت اجتماعی نیز به یکی از محورهای تعیینکنندهٔ آیندهٔ ایران تبدیل شده است. بحران موجود فقط بحران آزادیهای سیاسی نیست ، بحران توزیع نابرابر ثروت و فرصت نیز هست. خصوصیسازی رانتی، اقتصاد امنیتی و فساد ساختاری شکاف طبقاتی را به سطحی بیسابقه رساندهاند. اگر پروژهٔ دموکراسی نتواند به مسئلهٔ عدالت اقتصادی پاسخ دهد، بخش بزرگی از جامعه احساس خواهد کرد که صرفاً شکل مدیریت فقر تغییر کرده است، نه خود ساختار نابرابری. به همین دلیل، هر تحول سیاسی پایدار نیازمند پیوند آزادی و عدالت است. جامعهای که اکثریت آن درگیر بقا هستند، به سختی میتواند دموکراسی را حفظ کند.
از سوی دیگر، مسئلهٔ تنوع قومی و فرهنگی نیز یکی از چالشهای مهم آیندهٔ ایران است.
همزمان، تداوم جنگ تحمیلی و گسترش فضای نظامیگری، فشار مضاعفی بر جامعهای وارد کرده که پیشاپیش زیر بار بحران اقتصادی، سرکوب سیاسی و ناامنی معیشتی فرسوده شده است. مردم ایران هزینهٔ سیاستهایی را میپردازند که در شکلگیری و تداوم آن نقشی نداشتهاند. مخالفت با جنگ، صرفاً یک موضع اخلاقی یا انسانی نیست، بلکه دفاع از حق زندگی، امنیت و آیندهٔ مردمی است که قربانی همزمان استبداد داخلی و سیاستهای جنگ طلبانه خارجی از یک طرف و تنشهای ویرانگر امیریالیسم امریکا و فاشیسم صهیونیستی اسراییل در منطقهای شدهاند. پایان جنگ و تلاش برای جلوگیری از گسترش خشونت، بخشی جداییناپذیر از مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی است، زیرا جامعهای که در فضای دائمی تهدید، تحریم، امنیتیسازی و جنگ زندگی میکند، امکان تنفس دموکراتیک و بازسازی انسانی خود را از دست میدهد.
تمرکز شدید قدرت در مرکز، علاوه بر ناکارآمدی سیاسی، احساس تبعیض را در بسیاری از مناطق تشدید کرده است. دفاع از حقوق فرهنگی، زبانی و اقتصادی گروههای مختلف نه تهدیدی برای وحدت ملی، بلکه شرطی برای بازسازی آن است. وحدت پایدار زمانی شکل میگیرد که شهروندان احساس کنند در ساختار قدرت و ثروت سهم دارند و هویت آنان به رسمیت شناخته میشود. انکار تنوع اجتماعی معمولاً نه به انسجام، بلکه به انباشت نارضایتی و بیاعتمادی منجر میشود.
در چنین فضایی، خطر مداخلهٔ خارجی نیز به یکی از نگرانیهای جدی تبدیل شده است. بحرانهای عمیق داخلی همواره قدرتهای خارجی را به مداخله وسوسه میکند، اما تجربهٔ منطقه نشان داده که تغییرات تحمیلشده از بیرون اغلب به فروپاشی ساختارهای اجتماعی و گسترش خشونت منتهی میشوند. گذار دموکراتیک اگر قرار است پایدار باشد، باید تا حد ممکن بر نیروهای اجتماعی درون جامعه متکی باشد. استقلال سیاسی در این معنا نه شعار ایدئولوژیک، بلکه ضرورتی برای جلوگیری از تبدیل شدن کشور به میدان رقابت قدرتهای جهانی است.
ایران امروز در نقطهای ایستاده که ادامهٔ وضع موجود دشوارتر از گذشته شده است، اما مسیر آینده نیز همچنان مبهم است. امکان گذار دموکراتیک وجود دارد، همانگونه که خطر فروپاشی اجتماعی، خشونت گسترده یا بازتولید اقتدارگرایی نیز واقعی است. تعیینکنندهترین عامل در این میان، توانایی نیروهای اجتماعی و سیاسی برای عبور از پراکندگی، ایجاد گفتوگو و ساختن چشماندازی مشترک برای آینده است. جامعهای که فقط بر نفی وضع موجود متمرکز شود اما تصویری روشن از نظم آینده نداشته باشد، ممکن است پس از فروپاشی قدرت موجود وارد چرخهای تازه از بحران شود.
آنچه امروز اهمیت دارد، بازتعریف سیاست بر پایهٔ مشارکت شهروندان، حقوق بشر، عدالت اجتماعی و دموکراسی نهادمند است. مسئله فقط پایان یک نظام سیاسی نیست، بلکه آغاز شکل تازهای از رابطهٔ دولت و جامعه است ،رابطهای که در آن انسان نه رعیت قدرت، بلکه صاحب حق و شهروند باشد!
علی جنوبی
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ مطابق ۱۳ می ۲۰۲۶ میلادی
دیدگاهها
نقد مقاله «رویای دموکراسی، واقعیت بحران»: کالبدشکافی توهم تکنوکراتیک در گذار سیاسی
مقاله علی جنوبی تحت عنوان «رویای دموکراسی، واقعیت بحران»، نمونه ای اعلا از تلاش برای «سیاست زدایی از بحران» در پوشش کلمات عامه پسند است. نویسنده با ردیف کردن مفاهیمی چون مشروعیت، جامعه مدنی و دموکراسی، می کوشد تا بن بست فعلی ایران را صرفا محصول ناکارآمدی ساختار قدرت در بازتولید رضایت نشان دهد. اما آنچه در این تحلیل غایب است، همان چیزی است که جنوبی همواره از آن می هراسد: ماهیت طبقاتی بحران و تضاد آشتی ناپذیر میان انباشت سرمایه و زندگی زحمتکشان.
یکم: دموکراسی به مثابه ابزار تثبیت سرمایه
جنوبی دموکراسی را «ضرورتی برای بقا» می نامد، اما نمی گوید بقای چه کسی؟ برای او دموکراسی نه حاکمیت مستقیم تولیدکنندگان بر سرنوشت خویش، بلکه مکانیسمی برای «توزیع عادلانه منابع» و «گردش نخبگان» است. این دقیقاً همان نگاهی است که دولت را نه ابزار سرکوب طبقاتی، بلکه داوری بی طرف می پندارد که اگر «هوشمند» شود، بحران حل خواهد شد. جنوبی می خواهد با دموکراسی پارلمانی، موتور از کار افتاده سرمایه داری در ایران را تعمیر کند، بدون آنکه به این حقیقت اشاره کند که در یک نظام وابسته، هرگونه دموکراسی صوری تنها پوششی برای اجرای فرامین نهادهای مالی بین المللی و صیانت از امنیت سرمایه گذاری خواهد بود. من بر این باورم که ما از هر گامی برای عقب راندن استبداد، لغو اعدام و تامین حقوق بشر دفاع می کنیم، اما هشدار می دهم که بدون تغییر در مناسبات تولید، این پیروزی ها تاکتیکی و لرزان خواهند بود و دموکراسی بدون محتوای طبقاتی، تنها به معنای حق انتخاب میانجی گران جدید استثمار است.
دوم: دولت به مثابه bادیگارد سرمایه و بحران استقلال نهادی
من معتقدم علی جنوبی با سخن گفتن از «حکمرانی» و «تکثر»، آگاهانه ماهیت طبقاتی دولت را تطهیر می کند. تاریخ مبارزات ضدامپریالیستی در آمریکای لاتین، به ویژه تجربه شیلی در دوران آلنده و سپس کودتای پینوشه، به ما آموخت که دولت در جوامع تحت سلطه، نه یک نهاد بی طرف، بلکه سنگر صیانت از منافع سرمایه جهانی است. جنوبی از «پاسخگو کردن قدرت» می گوید، اما تاریخ معاصر ایران، از مشروطه تا به امروز، نشان داده است که هرگاه ساختار بوروکراتیک دولت بدون دستکاری در مناسبات مالکیت دست نخورده باقی مانده، تنها فرم استبداد تغییر کرده است. من بر این باورم که آنچه او «سیاست گذاری هوشمند» می نامد، در واقع باز گذاشتن دست نهادهای مالی بین المللی برای غارت منابع ملی است. نگاهی به سرنوشت «نئولیبرالیسم دموکراتیک» در آفریقای جنوبی پس از آپارتاید نشان می دهد که چگونه دموکراسی صوری، بدون گسست از ساختار اقتصادی، می تواند نابرابری را حتی عمیق تر از دوران استبداد حفظ کند. دولت در تحلیل جنوبی, چیزی جز یک بادیگارد مسلح برای سرمایه فراملی نیست که وظیفه اش نه رهایی توده ها، بلکه ادغام بی سر و صدای آن ها در نظم جهانی است.
سوم: تله جامعه مدنی و انحلال اراده انقلابی در بوروکراسی
من بر این باورم که جنوبی با تقدیس «جامعه مدنی»، در پی خلع سلاح کردن اراده انقلابی زحمتکشان است. او از سازمان یابی صنفی سخن می گوید، اما آن را تنها به مثابه ضربه گیری برای مهار خشم خیابان می خواهد. تاریخ مبارزات کارگری در لهستان (جنبش همبستگی) به ما نشان داد که چگونه تشکل های صنفی، وقتی از افق طبقاتی تهی شوند و به ابزار چانه زنی نخبگان بدل گردند، در نهایت به جاده صاف کن نئولیبرالیسم تبدیل می شوند. من اصرار جنوبی بر «نهادهای مستقل» را نوعی دعوت به انفعال طبقاتی می بینم. در تاریخ خودمان، تجربه شوراهای کارگری در انقلاب ۵۷ نشان داد که قدرت واقعی نه در نهادهای مدنی مورد تایید لیبرال ها، بلکه در سازمان یابی مستقیم توده ها در محل تولید و از طریق شوراهای تولیدی نهفته است. جنوبی هراس دارد که اعتراضات به «رادیکالیسم» بینجامد، این همان هراس منشویکی از قدرت گرفتن طبقه ای است که منافعش با هیچ شکلی از بوروکراسی سازگار نیست. او می خواهد با کلمه «شهروند»، هویت ستیزنده «کارگر» را منحل کند تا گذار سیاسی در اتاق های بسته و با امضای نخبگان رقم بخورد.
چهارم: استقلال ملی و بن بست امپریالیسم در قرن بیست و یکم
من معتقدم تحلیل جنوبی از استقلال، فرسنگ ها با واقعیت نظام نابرابر جهانی فاصله دارد. او استقلال را صرفا در «عدم مداخله نظامی» می بیند، اما تاریخ مبارزات مردم ویتنام، الجزایر و حتی تجربه ملی شدن صنعت نفت در ایران ثابت کرد که استقلال سیاسی بدون «استقلال اقتصادی» و گسست از بازار جهانی، پوسته ای خالی بیش نیست. جنوبی از خطر جنگ می گوید، اما آگاهانه چشمان خود را بر این حقیقت می بندد که امپریالیسم تنها با بمب و موشک حمله نمی کند؛ بلکه با زنجیره های ارزش، وام های بانکی و انحصار تکنولوژی، حاکمیت ملی را به لجن می کشد. من بر این باورم که صلح مورد نظر جنوبی، صلح گورستانی و پذیرش هژمونی قطب های قدرت است. او می خواهد ایران را به «کشوری نرمال» تبدیل کند، یعنی کشوری که در آن نیروی کار ارزان و منابع ملی به راحتی در اختیار غول های فراملی قرار گیرد. استقلال واقعی از نظر من، حفظ اراده مستقل سیاسی در برابر هر دو قطب شرق و غرب و تکیه بر همبستگی انترناسیونال زحمتکشان است، نه تبدیل شدن به قطعه ای کوچک و فرمانبردار در ماشین جهانی سرمایه.
در پایان : ضرورت گسست از سنتز نئولیبرالی و افق قدرت توده ای
من بر این باورم که مقاله علی جنوبی، بیش از آنکه نقشه راهی برای دموکراسی باشد، تلاشی هوشمندانه برای بازسازی «سنتز نئولیبرالی» در ویرانه های بحران فعلی است. او می کوشد با واژگانی چون حقوق بشر و کرامت انسانی، محتوای رادیکال و ستیزنده مبارزه طبقاتی را اهلی کرده و آن را در مجاری بی خطر بوروکراسی قانونی به اسارت درآورد. از نظر من، بن بست ایران نه با «تغییر فرم حکمرانی»، بلکه تنها با «تغییر ماهیت قدرت» و استقرار حاکمیت مستقیم از طریق شوراهای منتخب زحمتکشان گشوده می شود.
من تاکید می کنم که دموکراسی مورد نظر جنوبی، دموکراسی صاحبان سرمایه و تکنوکرات هاست که در آن توده ها تنها حق انتخاب میان میانجی گران استثمار خود را دارند. نتیجه گیری من روشن است: هرگونه تحول سیاسی که به انهدام ماشین دولتی بورژوازی و استقرار حاکمیت مستقیم تولیدکنندگان نینجامد، در نهایت به بازتولید همان استبدادی منجر خواهد شد که جنوبی ادعای مبارزه با آن را دارد، با این تفاوت که این بار استبداد نه با جامه سنت، بلکه با نقاب تجدد و توسعه بر اراده زحمتکشان چیره می شود. افق من، افق «قدرت توده ای» و سازمان یابی مستقل طبقه ای است که برای رهایی خود، راهی جز درهم شکستن کل منطق بازار و رقابت جهانی ندارد. ما به دنبال سهمی از زنجیره ارزش جهانی نیستیم، بلکه به دنبال درهم شکستن این زنجیره و بنا کردن نظمی هستیم که در آن «انسان» نه ابزار تولید سود، بلکه غایت تاریخ باشد.
حمید قادر
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
افزودن دیدگاه جدید