رفتن به محتوای اصلی
دوشنبه ۳۰ مارس ۲۰۲۶
دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵

نقش شخصیت ترامپ در بستر تضادهای ساختاری

نقش شخصیت ترامپ در بستر تضادهای ساختاری

پیش‌گفتار

با یورش سراسری آمریکا به میهن ما، برخی بر این پندارند که اگر ترامپ نبود، این کارها انجام نمی‌شد و این فاجعه همه از تراوش مغز بیمار اوست. اما آیا چنین است؟

در روزهایی که بمب‌های آمریکایی بر سر مردم ایران فرود می‌آید و آسمان شهرها از دود سیاه پوشیده می‌شود، این پرسش بیش از هر زمان دیگر خود را نشان می‌دهد: آیا اگر دونالد ترامپ در کاخ سفید نبود، این یورش خونین رخ نمی‌داد؟ آیا تصمیم برای بمباران ایران در خلوت‌های شخصی یک رئیس‌جمهور بیمار گرفته شده است، یا این تصمیم ریشه در فرایندهای ژرف ساختارهای جهانی و بحران‌های درونی دارد که بسیار فراتر از خلق‌وخوی فردی یک سیاستمدار است؟

در روزگار کنونی دگرگونی‌های ژرف در سامانه جهانی در روند انجام است که از آن با نام «فروریزی چیرگی آمریکا» یاد می‌شود. این فروریزی تنها اقتصادی یا نظامی نیست، بلکه بحرانی چندسویه است که پذیرش سامانه لیبرال بین‌المللی را زیر پرسش برده است. در چنین زمینه تاریخی‌ای، برآمدن چهره‌هایی مانند دونالد ترامپ پیش‌آمدی ناگهانی نیست. این نوشتار با پذیرش این پیش‌انگاره که چهره‌های سیاسی در تهی‌جا (خلاء) رفتار نمی‌کنند، در پی واکاوی پیوند دیالکتیکی میان ساختارهای عینی جامعه آمریکایی و جهانی از یک سو، و کارکرد کنشگر چهره ترامپ در شکل‌دادن به پاسخ این ساختارها به بحران از سوی دیگر است.

این نوشتار به واکاوی چهره دونالد ترامپ و کارکرد او در دگرگونی راهبرد کلان امپریالیسم آمریکا می‌پردازد.

پرسش بنیادین این است: آیا ترامپ آفریننده دگرگونی در راهبرد امپریالیستی آمریکا است، یا ابزاری برای به انجام رساندن نقشه‌ای از پیش برنامه‌ریزی شده به دست طبقه‌های فرمانروا؟

برای پاسخ به این پرسش، نخست باید از پس‌پرده‌ی شخصیت‌ها و رویدادها گذشت و به چارچوبی نظری دست یافت که روشن کند چهره‌های تاریخی در چه بستری پدید می آیند و چگونه می‌توان میان «ضرورت»های ساختاری و «تصادف»های شخصیتی پیوندی دیالکتیکی پیدا کرد. از این رو، پیش از پرداختن به خود ترامپ، ناگزیر از بازگویی جایگاه ماتریالیسم تاریخی در کارکرد فرد در روندهای تاریخی هستیم.

نقش شخصیت در تاریخ

پیش از پرداختن به دونالد ترامپ، بایسته است جایگاه ماتریالیسم تاریخی درباره کارکرد فرد در روندهای تاریخی روشن شود. این نظریه، که از مارکس و انگلس سرچشمه می‌گیرد و به دست اندیشمندانی چون پلخانف و گرامشی گسترش یافته، از جبرگرایی اقتصادی تنها و نیز قهرمان‌پرستی دوری می‌گیرد و رویکردی دیالکتیکی به پیش می‌گذارد.

در ژرف‌ترین لایه، ماتریالیسم تاریخی بر برتری «زیرساخت» اقتصادی—یعنی شیوه تولید و روابط طبقاتی—در روشن کردن راه کلان تاریخ پای می‌فشارد. به گفته مارکس، «شیوه تولید زندگی مادی، روند کلان زندگی اجتماعی، سیاسی و اندیشه‌ای را روشن می‌کند.» این بدان معناست که چهره‌های تاریخی در چارچوب مرزها و توانایی‌هایی رفتار می‌کنند که به دست سطح رشد نیروهای تولیدی، شکل روابط طبقاتی و تضادهای درون این روابط شکل گرفته است. هیچ فردی، هرچند تیزهوش، نمی‌تواند بیرون از این شرایط تاریخی ویژه رفتار کند.

پلخانف در نوشته کلاسیک خود «نقش شخصیت در تاریخ» مفهوم «تصادف ضروری» را می‌آفریند. از این دیدگاه، روندهای کلان تاریخ—مانند گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری یا فروریزی امپراتوری‌ها—«ضروری» و برآمده از قانون‌های عینی رشد اقتصادی-اجتماعی هستند. اما شکل ویژه به انجام رساندن این ناگزیری، ویژگی‌های کیفی آن و چهره‌هایی که آن را پیش می‌برند، بخشی از «تصادف» را دربردارند. اگر مارتین لوتر نبود، بی‌گمان چهره‌ی دیگری اصلاح‌های پروتستانی را آغاز می‌کرد، و بحران کلیسای کاتولیک و نیازهای بورژوازی نوپا سرانجام راهی برای نمود خود می‌یافت. چهره‌های بزرگ، با ویژگی‌های روانی، اندیشه‌ای و اخلاقی خود، به این ناگزیری تاریخی شکل ویژه‌ای می‌بخشند—آن را شتابان یا آهسته می‌کنند، راه کم‌هزینه‌تر یا پرخشونت‌تری برایش می‌سازند.

مارکسیسم کنش تاریخی را برآیند برخورد «شرایط عینی» (وضعیت مادی، چگونگی هم‌سنگی طبقاتی) و «شرایط ذهنی» (هوشیاری طبقاتی، سطح سازمان‌یافتگی، بودن رهبری) می‌داند. چهره می‌تواند در قلمرو شرایط ذهنی کارکردی سرنوشت‌ساز برجای گذارد: نظریه‌پردازی کند، سازمان برپا سازد، خواست همگانی را گرد آورد و زمانه بحرانی را بازشناسد. لنین در این باره نمونه‌ای کلاسیک است: بدون شرایط عینی انقلاب (ناتوانی تزاریسم، جنگ، گرسنگی)، نظریه‌های او بی‌اثر می‌ماند؛ اما بدون رهبری او، شورش خودانگیخته به آسانی سرکوب می‌شد یا به کجراهه می‌رفت و شاید برای یافتن راه سوسیالیستی می‌بایست سال‌ها چشم به راه بماند.

مارکسیست‌ها بر این باور پای می‌فشارند که چهره‌های سیاسی بزرگ، حتی اگر خود از طبقه‌های ویژه‌ای برنخاسته باشند، در پایان نماینده منافع طبقاتی معین می‌شوند. آن‌ها «افراد مستقل شناور در پهنه اجتماعی» نیستند، بلکه یا آشکارا گوینده یک طبقه هستند، یا در میدان ستیز طبقاتی، ناگزیر به یکی از جبهه‌ها گرایش می‌یابند. کامیابی یا ناکامی آن‌ها به اندازه بسیاری به توانایی‌شان در بازشناسی و نمایندگی منافع طبقاتی در روزگار خود و گردآوری سیاسی پیرامون آن منافع وابسته است.

در دیدگاه ماتریالیسم تاریخی، چهره‌های تاریخی پیاده‌کنندگان ضرورت‌های (ناگزیری‌های) تاریخی در شرایط ویژه هستند. این دیدگاه هم از جبرگرایی که انسان را بازیچه دست تاریخ می‌داند دوری می‌گیرد، هم از تاریخ‌نگاری قهرمان‌محور که دگرگونی‌ها را زاده تیزهوشی چهره‌ها می‌شمارد.

رفیق جان‌دادهٔ راه آزادی و برابری، نیک‌آیین، در «واژه‌نامهٔ سیاسی و اجتماعی» می‌گوید: «تأییدِ نقشِ قاطعِ خلق در فرآیندِ تاریخ به معنایِ نفی یا بی‌اعتنایی به نقشِ شخصیت و تأثیرِ آن بر رویدادهای تاریخی نیست.»

این چارچوب نظری، کانون بزرگ‌نمایی واکاوی ما برای بررسی دونالد ترامپ خواهد بود. او را باید هم مانند «تصادف» (پیش‌آمد) (چهره‌ای با ویژگی‌های ویژه خود) و هم مانند «ضرورت» (ناگزیری) (نماینده واکنش بخشی از طبقه فرمانروا به بحران چیرگی) درک کرد اکنون که این دوگانه‌ی نظری را در دست داریم، می‌توانیم از کلان به  خرد و از کل به جز گام نهیم و ببینیم که این «تصادف» تاریخی—یعنی ترامپ با ویژگی‌های روانی و رفتاری‌اش— چگونه «پیاده‌کننده‌ی نمایشی» یک برنامه‌ی ساختاری می‌شود و چه دگرگونی‌هایی در شیوه‌ی پیاده‌سازی آن پدید می‌آورد .

چهره ترامپ؛ پیاده‌کننده‌ای نمایشی

ترامپ جهان را نه هم چون همبودگی پیچیده‌ای از هنجارها و نهادها، بلکه همچون بازاری آشفته می‌بیند که تنها قانون آن، زور و چانه‌زنی فردی است. این نگرش ریشه در تجربه‌ی او هم چون گسترش‌دهنده‌ی املاک در نیویورک دهه‌ی ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ دارد، جایی که پشتیبانی‌پروری، ترس‌افکنی و دادوستدگری چیره بود. شعار «نخست آمریکا» نمود این بینش در سیاست خارجی است. در این نگاه، پیمان‌های چندسویه و پیوندهای هم‌پیمانی چیزی فرای قراردادهای گذرا نیستند که باید پیوسته به سود آن که نیرومندتر است، بازنویسی شوند. او پیوندهای بین‌المللی و پیچیدگی‌های آن را فراتر از دادوستد املاک نمی بیند. بدین گونه، او باور دارد که می‌تواند همچون خریدوفروش ملکی، با رهبران جهان چانه بزند و «دادوستد بهتری» انجام دهد.

ترامپ با قانون و راستی پیوندی ابزاری دارد. هنجارهای مردم‌سالاری درونی و حقوق بین‌الملل را نه چارچوبی بایسته، بلکه بازدارنده‌هایی دست‌وپاگیر برای برآوردن خواست فردی می‌بیند. این ویژگی، پیاده‌سازی سیاست‌های بی‌پیشینه و شکستن آیین‌های دیرینه را طبیعی ساخته است. کنش‌هایی که کارشناسان «شکست آشکار حقوق بین‌الملل» می‌خوانند، از نگاه او نشانه‌های «استواری» و «دلیری» اند. او با بازگویی دروغ‌های آشکار نشان داده است که در برابر قدرت، راست‌گویی و درست‌کاری معنایی ندارد.

ترامپ قدرت را به شیوه‌ای نمایشی و شمارشی می‌فهمد: در شمار سربازان، اندازه‌ی کشتی‌ها، بلندی ساختمان‌ها و گشودگی سرزمین. او امپریالیسم را نه شبکه‌ی پیچیده‌ی نفوذ اقتصادی و نهادی، بلکه چیرگی فیزیکی بر سرزمین‌ها و سرچشمه‌ها می‌داند. این نگرش سده‌ی نوزدهمی، سیاست خارجی او را به سوی کنش‌های نمادین و سرزمین‌خواهانه رانده است: یورش به ایران و ونزوئلا، دندان تیز کردن برای کوبا،  رژه‌های نظامی پرآذین، پافشاری بر «بازسازی» ناوگان هسته‌ای، و گفت‌وگو از «پیروزی‌های بزرگ» همه در این چارچوبند. این ویژگی او را از راهبران سنتی امپریالیسم که بر نهادهای بین‌المللی و شرکت‌های چندملیتی تکیه داشتند، جدا می‌کند.

شیوه‌ی رهبری ترامپ بر پایه‌ی پدیدآوری بی‌ثباتی همیشگی—چه در گفتار، چه در کردار—و سپس نمایاندن خود هم چون تنها کسی که می‌تواند پایداری سامان را بازگرداند، استوار است. او با زیر پا نهادن پیمان‌ها (چون برجام)، ترساندن هم‌پیمانان (چون ناتو) و فزونی‌دادن به تنش‌های نابایسته (چون یورش به ایران)، فضایی از نااستواری می‌آفریند. در این فضا، خود را «مرد نیرومند» و «دادوستدگر زرنگ» می‌نمایاند. این دیالکتیک آشوب و کنترل، هم رسانه‌ها را شیفته می‌کند، هم دیوانسالاری سنتی را دور می‌زند.

گزینش‌های ترامپ بیش از آنکه بر پایه‌ی واکاوی‌های راهبردی باشد، بر پایه‌ی تأثیر آنها بر انگاره‌ی شخصی‌اش هم چون رهبری نیرومند است. 

این ویژگی‌های درهم‌تنیده، شیوه‌ی پیاده‌سازی برنامه‌ی امپریالیستی آمریکا را خشن‌تر، ناپیش‌بینی‌پذیرتر و بی‌پرده‌تر کرده‌اند. ترامپ روبند لیبرالیسم و چندجانبه‌گرایی را به دور افکنده و چهره‌ی خشن امپریالیسم کلاسیک را برهنه ساخته است. او نشان می دهد که در شرایط بحران، طبقه‌ی فرمانروا آماده است حتی از چهره‌ای خودبین اما بی‌باک هم‌چون چکش خود بهره گیرد.

اما پرسشی که هم چنان بی پاسخ مانده است: آیا این ویژگی‌های شخصیتی و رفتاری—که شیوه‌ی پیاده سازی را دگرگون ساختند—خود بنیادگذار درون مایه راهبرد هستند، یا این راهبرد پیش از او و فرای او، در ساختار منافع طبقاتی بورژوازی انحصاری ریشه دارد؟ برای پاسخ، باید از سطح کنشگر فردی فراتر رویم و به لایه‌های پنهان‌تر—یعنی همان منافع مادی و طبقاتی که این برنامه‌ی کلان را شکل داده‌اند—بنگریم.

بورژوازی برنامه‌ریز برنامه کلان

اگر چهره‌ی ترامپ بر «چگونگی» پیاده‌سازی راهبرد اثر گذاشته، «چرایی» و «درونمایه»ی آن—همان ناگزیری تاریخی—از منطق انباشت سرمایه و منافع بخش‌های چیره‌ی بورژوازی آمریکا در شرایط کنونی سرچشمه می‌گیرد. این برنامه‌ی نو، برآیند هم‌پوشانی منافع سه لایه‌ی اصلی است که هر یک به سهم خود در بازآرایی خشن سامانه‌ی جهانی سود می‌برند.

هسته‌ی دیرینه‌ی نیروی امپریالیستی آمریکا از پایان جنگ جهانی دوم تا امروز، گردایه نظامی-صنعتی-امنیتی بوده است. سود این لایه در تندشدن ستیزهای ژئوپلیتیک، افزایش بودجه‌های پدافندی و درگیری‌های جنگی—حتی اگر کوچک باشند—نهفته است. واکاوی‌های راهبردی از «تمرکز استوار برای جلوگیری از پیشرفت چین» و برنامه ریزی برای جنگی هدف‌مند بر سر تایوان سخن می‌گویند. پایان جنگ جانشینی در اوکراین—که از دید این لایه «کجرویی گران‌بها برای منافع اروپا» بوده—و تمرکز همه‌ی توان اقتصادی، سیاسی و نظامی بر آسیا، خواست آشکار این بخش است. آن‌ها نیازمند دشمنی بزرگ و نیرومندند تا بودجه‌های کلان خود را بدان مشروعیت بخشند. برنامه‌ی «گنبد زرین»—سپری فضایی برپایه‌ی هزاران ماهواره—نه تنها پیمانی کلان برای صنایع هوافضا و پدافندی است، بلکه گامی به سوی توانایی یورش نخست هسته‌ای و «بازداشتن» توان ضربه‌ی دشمن به شمار می‌رود. افزون بر این، خصوصی‌سازی جنگ و امنیت—بهره‌گیری از شرکت‌های نظامی خصوصی مانند بلک‌واتر یا واگنر—سود دیگری است که این لایه از آن بهره می‌برد، پدیده‌ای که در ربایش نیکلاس مادورو نیز آشکار شد.

کنترل بر تولید و دادوستد انرژی، شریان زیستی امپریالیسم آمریکاست. برخی کارشناسان پافشاری دارند که «کاربرد بازرگانی نفت هم‌چون یک جنگ‌افزار، سنگ بنای سامانه‌ی قدرت آمریکاست». چند دلیل این برتری را می توان یافت:

نگهداشت دلار هم چون ارز چیره در دادوستدهای نفتی، برای پیوستگی کارکرد آن هم‌چون ارز اندوخته‌ی جهانی و ابزار فشار اقتصادی، نقشی راهبردی دارد. هرگونه کوشش برای فروش نفت به ارزهای دیگر—چنانکه روسیه یا ونزوئلا در پی آن بوده‌اند—یورش راستین به امنیت ملی آمریکا شمرده می‌شود. از سوی دیگر، بی‌بهره کردن رقیبانی مانند چین از دسترسی امن و ارزان به انرژی، و ناگزیر کردن هم‌پیمانانی مانند اروپا به خرید گاز طبیعی مایع گران‌بهای آمریکایی به جای گاز خط لوله‌ی ارزان روسیه، بخش دیگری از این راهبرد است.

انباشت راستین سرمایه از راه دست‌یابی به سرچشمه‌ها نیز در همین چارچوب می‌گنجد. شعار «ما می‌خواهیم نفت آنان را بازگردانیم» درباره‌ی ونزوئلا تنها یک شعار نیست، بلکه بازتاب خواست بازگرداندن روزگاری است که شرکت‌های آمریکایی مانند شورون و اکسون موبیل، سرچشمه‌های نفت دیگر کشورها را کنترل می‌کردند. در همین راستا، کوشش برای خرید یا کنترل گرینلند نیز معنای خود را می‌یابد: دست‌یابی به اندوخته‌های نفت، گاز و ماده‌های کمیاب در پهنه‌های قطبی.

ناسازگاری با انرژی‌های نوپدید نیز از همین دیدگاه فهمیدنی می‌شود. ناسازگاری سخت ترامپ با پیمان پاریس و انرژی‌های بادی و خورشیدی، فراتر از نپذیرفتن دگرگونی‌های اقلیمی یا پشتیبانی از کارگران معدن زغال‌سنگ است. انرژی‌های نوپدید، به ویژه اگر با اندوخته‌سازی باتری همراه باشند، می‌توانند به خودبسندگی انرژی کشورها بیانجامند و اهرم نفتی آمریکا را بی‌اثر کنند. از سوی دیگر، چین در فرآوری پنل‌های خورشیدی و توربین‌های بادی پیشرو است؛ از این رو، آهسته‌کردن گذار انرژی هم ابزاری ژئوپلیتیک است و هم پشتیبانی از انحصارهای نفتی آمریکایی.

ابرشرکت‌های فناوری نوخاسته و فراپویای بورژوازی انحصاری، اگرچه در پدیدار «جهانی‌شده» و «لیبرال» به دید می‌آید، اما منافع زیست‌اش در ستیز با چین، او را به سوی هم‌بستگی با برنامه‌ی ترامپ می‌راند. منافع این لایه چندگونه است: شرکت‌هایی مانند اپل، مایکروسافت، گوگل و به ویژه شرکت‌های کنشگر در قلمرو نیمه‌هادی (مانند اینتل) نیازمند پشتیبانی دولتی گسترده برای نگهداری برتری خود در بازار هستند. جلوگیری از دسترسی چین به فناوری‌های پیشرفته—تراشه، نرم‌افزار، هوش ماشینی—از راه فشارهای اقتصادی، هم رقیب را ناتوان می‌کند، هم بازار انحصاری برای این شرکت‌ها پدید می‌آورد.

کنترل بر داده، زیرساخت دیجیتالی و استانداردهای فنی جهانی گونه‌ای نوین و بی‌پیشینه از استعمار—استعمار داده—است. جنگ بر سر استانداردهای نسل پنجم پیوند (5G) میان هوآوی و شرکت‌های باختری، نمونه‌ی برجسته‌ی این نبرد است.

برنامه‌هایی مانند «گنبد زرین»، هوش ماشینی نظامی، یا سامانه‌های ابری امن دولتی، پیمان‌های میلیاردی برای شرکت‌هایی مانند آمازون (AWS)، مایکروسافت (آژور) و اوراکل به همراه می‌آورد. ترامپ به قاعده‌زدایی و کاهش مالیات پرداخته است، که با خرسندی این بخش روبرو شده است.

پیوند سرمایه‌ی مالی (وال‌استریت) با ترامپ دشوارتر و دوسویه است. از یک سو، از کاهش مالیات‌ها و قاعده‌زدایی سود می‌برد. از سوی دیگر، بی‌ثباتی برآمده از جنگ ، جنگ بازرگانی و فشارهای اقتصادی برای بازارهای مالی زیانبار است. با این همه، بخش‌هایی از آن—به ویژه صندوق‌های سرمایه‌گذاری ریسک‌پذیر و صندوق‌های خصوصی که در فناوری و انرژی سرمایه‌گذاری می‌کنند—خود را با این برنامه‌ها همسو می‌بینند. افزون بر این، فشارهای اقتصادی، زمینه‌های سوداگرانه‌ی تازه‌ای در بازارهای آشفته پدید می‌آورند.

این سه یا چهار لایه، در هم‌بستگی با بخش‌هایی از بورژوازی سنتی تولیدی (که از برآمدن چین آسیب دیده است) و پایگاه اجتماعی بخشی از طبقه‌ی کارگر و خرده‌بورژوازی سفیدپوست، به این گردآوری تاریخی رسیده‌اند که جهان‌گرایی نئولیبرال دوره‌ی پساجنگ سرد دیگر به سود آنان رفتار نمی‌کند. الگویی که بر پایه‌ی آزادی جنبش سرمایه، کالا و (به میزان کمتری) نیروی کار استوار بود، نه تنها به برآمدن شتابان چین هم‌چون رقیبی همه‌سویه انجامید، بلکه صنعت تولیدی درونی آمریکا را ناتوان کرد، وابستگی‌های راهبردی در زنجیره‌ی تامین پدید آورد، و سودآوری درازمدت و فرمانروایی جهانی آمریکا را به خطر انداخت. از دید آنان، جهان‌گرایی به بازی باخت‑ دگرگون شده بود که پایان آن به سود چین رقم می‌خورد.

از این رو، این دسته خواستار بازآرایی تازنده‌ی سامانه‌ی جهانی از بالا به پایین هستند: دور زدن یا نابودی نهادهای چندسویه (مانند سازمان بازرگانی جهانی، یونسکو، شورای حقوق بشر سازمان ملل) که دیگر مانند گذشته زیر کنترل واشنگتن نیستند و گاه‌گاهی علیه منافع آمریکا رای می‌دهند؛ جایگزینی زنجیره‌های تامینی جهانی پیچیده و درهم‌تنیده با بلوک‌های بازرگانی منطقه‌ای زیر چیرگی آمریکا (مانند USMCA جایگزین نفتا) یا حتی بازگرداندن تولید به درون؛ بازگشت به سیاست‌های آشکار استعماری و یک‌سویه برای پشتیبانی از دسترسی بی‌چون‌وچرا به سرچشمه‌های راهبردی (نفت، ماده‌های معدنی، فناوری) و بازارها؛ و بهره‌گیری بی‌رویه و بی‌پیشینه از ابزارهای زورمند مانند فشارهای اقتصادی، جنگ بازرگانی همه‌جانبه، خطر نظامی راستین، و کنش براندازی و ترور.

ترامپ، با چهره، جهان‌بینی و اندیشه‌ی ویژه‌ی خود، پیاده‌کننده‌ی آرمانی و بی‌همانند این برنامه‌هاست. او نه تنها پایداری‌های درونی—از دیوانسالاری دولتی سنتی «دولت ژرف» تا رسانه‌های اصلی و دانشگاه‌ها—را درهم شکسته، بلکه با شعارهای ملی‌گرایانه‌ی اقتصادی و فرهنگی، توانسته پایگاه توده‌ای بایسته برای پیش‌بردن این برنامه‌ی ضدمردمی و خطرناک را در میان طبقه‌ی کارگر سفیدپوست و خرده‌بورژوازی گرد آورد. او پلی است میان سودهای فراانحصاری وال‌استریت و سیلیکون‌ولی از یک سو، و خشم و ناامیدی پایگاه اجتماعی خود از سوی دیگر.

این برنامه‌ی طبقاتی، که در لایه‌های پنهان قدرت شکل گرفته بود، در عمل با یورش سراسری به ایران چهره‌ی عینی و خونین خود را نمایاند. اما آیا این یورش را می‌توان تنها در چارچوب منافع راهبردی آمریکا فهمید، یا رویدادهایی که در ماه‌های پیش از جنگ رخ دادند، بازتاب دیالکتیک دیگری میان ضرورت ساختاری و تصادف شخصیتی است؟ برای پاسخ، باید از سطح تحلیل طبقاتی به سطح رویدادهای عینی‌تر گام نهاد و خود جنگ ایران را در این چارچوب نظری بازخوانی کرد.

جنگ ایران: نمایشی از دیالکتیک ضرورت و تصادف

یورش سراسری به ایران را نمی‌توان جدا از برنامه‌ی کلان بازآرایی خاورمیانه به سود آمریکا و اسرائیل فهمید. گزارش‌های روشنگر رسانه‌های برجسته‌ی جهانی، به ویژه گزارش تازه‌ی روزنامه‌ی گاردین، نشان می‌دهد که در واپسین روزهای بهمن و آغاز اسفند ۱۴۰۴، تهران با پیشنهادی «شگفت‌انگیز»، همه‌ی توان خود را برای جلوگیری از جنگ و رسیدن به پیمانی پایدار به کار بست. با همه‌ی این پیشرفت‌ها و برنامه‌ریزی برای دور آینده گفت‌وگو در وین، تنها دو روز پس از پایان گفت‌وگوی ژنو، آمریکا و اسرائیل یورش گسترده‌ی خود به ایران را آغاز کردند. این گواهی آشکار است که تصمیم برای جنگ، پیش از آن و در جای دیگری گرفته شده بود، و گفت‌وگوهای ژنو تنها نمایشی برای تأمین مشروعیت یا تکمیل مقدمات بود.

در این رویداد، دیالکتیک ضرورت و تصادف به روشنی خود را نشان می‌دهد. از یک سو، جنگ با ایران «ضرورتی» بود که از منافع راهبردی آمریکا و اسرائیل در بازآرایی خاورمیانه سرچشمه می‌گرفت. از سوی دیگر، «تصادف» ترامپ با ویژگی‌های بی‌همتایش، شیوه‌ی این جنگ را دگرگون کرد. اگر ترامپ نبود، بی‌گمان چهره‌ی دیگری—چه دموکرات، چه جمهوری‌خواه—این جنگ را به پیش می‌برد، اما شاید با شیوه‌ای کم‌خون‌تر، با چهره‌ای ریاکارانه‌تر و دیوانسالارانه‌تر. ترامپ با بی‌اعتنایی به هنجارها، با دور زدن دیوانسالاری سنتی، و با تکیه بر مشاوران غیررسمی، توانست این نقشه را با خشونتی برهنه‌تر و شتابی افزون‌تر از آنچه راهبران برنامه‌ریز پیش‌بینی کرده بودند، پیاده کند. او با نمایش قدرت و دادوستدگری خام خود، روبند دیپلماسی را به دور افکند و چهره‌ی خشن امپریالیسم را بی‌پرده نشان داد.

این همان نقش‌آفرینی «تصادف» در بستر «ضرورت» است: ضرورت ساختاری جنگ را از پیش برنامه ریزی کرده بود، اما تصادف ترامپ—با همه‌ی ویژگی‌های بی‌همتایش—شیوه‌ی انجام آن را به نمایشی از خشونت برهنه و بی‌پروایی دگرگون کرد. اکنون که این دیالکتیک را در نمونه‌ی جنگ ایران به روشنی دیدیم، می‌توانیم پرسش را از خرد به کلان بازگردانیم و بپرسیم: این درهم‌آمیزی چهره و برنامه، در سطح کلان‌تر چه پیامدی برای خود آمریکا و سامانه‌ی جهانی داشته است؟ آیا ترامپ توانست چیرگی رو به فروپاشی آمریکا را باززایی کند، یا آنچه بر جای نهاد، شتابی افزون‌تر به سوی فروریزی بوده است.

شتاب‌دهنده فروریزی، نه نجات‌دهنده چیرگی

ترامپ نمونه‌ای کلاسیک از دیالکتیک ناگزیری و پیش‌آمد در تاریخ است. برآمدن ترامپ یک پدیده ناگهانی نبوده است، بلکه فرآورده ناگزیر بحران چندلایه امپریالیسم آمریکا در مرحله فروریزی سرکردگی آن است. این بحران دربرگیرنده زمینه‌های اقتصادی (فروریزی تولید صنعتی، بدهی کلان، ستیز چین)، اندیشه‌ای (فرسایش روایت لیبرال مردم‌سالاری)، ژئوپلیتیک (شکست جنگ‌های دراز در عراق، افغانستان، پایداری کشورها) و درونی (شکاف طبقاتی ژرف، ستیز نژادی، بی‌اعتمادی به نهادها) است. در چنین شرایطی، بخش چیره طبقه فرمانروای آمریکا—که سودش در جهان‌گرایی لیبرال به خطر افتاده بود—نیازمند یک دگرگونی الگو از چیرگی نرم به فرمانروایی سخت، از چندجانبه‌گرایی به یک‌سویه‌گرایی، و از لیبرالیسم به ملی‌گرایی تازنده است. آنان به یک بازیگر نیرومند و بی‌باک نیاز دارند که بتواند این دگرگونی رادیکال را با شکستن تابوها و پایداری‌های درونی و بیرونی پیش ببرد.

چهره خود دونالد ترامپ با همه ویژگی‌های بی‌همتا و آسیب‌شناختی که شمردیم—یک «پیش‌آمد» تاریخی بود. اگر شرایط تاریخی همانندی بود، اما چهره دیگری—برای نمونه یک کارشناس‌سالار راست‌گرای همیشگی مانند تد کروز—به قدرت می‌رسید، ما همین دگرگونی‌ها را ولی با شیوه کم‌خون‌تر، پیش‌بینی‌پذیرتر و نهادینه‌تری می‌دیدیم. چهره ترامپ اثری سرنوشت‌ساز بر «چگونگی» این گذار دارد: او آن را به یک کمدی سیاه آکنده از سر و صدا، دروغ، دشنام و بی‌ثباتی دگرگون کرده است. پرخاش برنامه را برهنه‌تر، شتابش را افزون‌تر، و هزینه‌هایش را برای پذیرش آمریکا در جهان سنگین‌تر نموده است.

پیامد این درهم‌آمیزی چهره تصادف (پیش‌آمد) و برنامه ضرورت (ناگزیری)، نه باززایی چیرگی آمریکا، بلکه شتاب بخشیدن به فروریزی آن و گام نهادن جهان به دوره‌ای بی‌ثبات و پرخطر است. ترامپ با بی‌ثبات‌سازی سامانه بین‌المللی، ناتوان کردن هم‌پیمانان، عادی‌سازی پرخاش و ویرایش نهادهای چندسویه، در کوتاه‌مدت شاید چند دادوستد به سود بخش‌هایی از بورژوازی آمریکا به دست آورد، اما در درازمدت، تنها پیامد، شتاب در پدیدآوری یک جهان چندقطبی راستین و کاهش سخت توانایی آمریکا برای شکل‌دادن به سامانه جهانی است.

جنگ آمریکا علیه ایران، یکی از برجسته‌ترین نمونه‌های این شتاب در فروریزی است. آنچه می‌بایست نمایشی از قدرت بی همتا و بازدارندگی بی‌چون‌وچرای آمریکا باشد، به زنجیره‌ای از پیامدهای ناخواسته انجامیده است:

نخست، این جنگ — وارونه آنچه ترامپ به آن امید داشت — به فروپاشی رژیم جمهوری اسلامی نینجامیده است. شکاف‌های درونی که دشمن روی آن حساب باز کرده بود، در برابر یورش بیرونی به حاشیه رفت.

دوم، مردم در خاورمیانه — و حتی در سطح جهانی و در خود آمریکا — این یورش را نه «آزادی‌بخشی» که تجاوزی آشکار و نسل‌کشی تازه می‌دانند. مشروعیت اخلاقی که آمریکا پس از سال‌ها جنگ‌افروزی در خاورمیانه از دست داده بود، با این یورش به صفر رسیده است.

سوم، جمهوری اسلامی که پیش از جنگ در گفت‌وگوهای ژنو بسیاری از پیشنهادهای آمریکا را پذیرفته بود، پس از ایستادگی در برابر بمباران‌ها، هم‌اکنون شرط‌های فراوانی برای بازگشت به گفت‌وگوهای ژنو گذاشته است.

چهارم، دوستان آمریکا در خلیج فارس — از عربستان تا امارات — که پیش‌تر به آرامی به سوی دوستی با اسرائیل و هماهنگی بیشتر با واشنگتن گرایش داشتند، پس از دیدن ناتوانی آمریکا در پیروزی آسان در جنگ و ناتوانی جنگ‌افزارهای آمریکایی برای دفاع از آسمان در برابر موشک‌ها و پهپادهای ایران، به بازنگری در راهبردهای خود پرداخته‌اند. دوری از واشنگتن و نزدیکی به بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای دیگر — به‌ویژه چین و روسیه — شتابی بی‌پیشینه یافت.

پنجم، در خود آمریکا، جنگ ایران یکی از کشمکش‌برانگیزترین رویدادهای دهه‌ها شده است. جنبش‌های ضدجنگ در دانشگاه‌ها و شهرها گسترش یافتند و شکاف میان نخبگان فرمانروا و مردم — که پیش‌تر بر سر ویتنام، عراق و افغانستان پدیدار شده بود — بار دیگر و این بار با ژرفشی بیشتر خود را نمایاند.

جنگ علیه ایران به جای استواری هژمونی آمریکا، چهره‌ی امپریالیسم را بی‌پرده‌تر از همیشه به نمایش گذاشته و نشان داده است که ابزار زور، در شرایط بحران ساختاری، نه تنها راهگشا نیست، که خود به سازه‌ای برای شتاب در فروپاشی سرکردگی آمریکا دگرگون می‌شود. در این معنا، ترامپ با همه‌ی بی‌پروایی‌اش، نه نجات‌دهنده‌ی چیرگی آمریکا، که شتاب‌دهنده‌ی فروریزی آن است.

ترامپ به روشنی نشان می‌دهد که طبقه فرمانروای آمریکا، در رویارویی با بحران ژرف انباشت و فرمانروایی، آماده است حتی به بهای ویرانی واپسین بازمانده‌های سامانه حقوقی بین‌المللی و برانگیختن نیروهای میهن‌پرست افراطی و فاشیستی در خانه و جهان، به هر کنش خشونت‌باری روی آورد.

جدا از اینکه چه چهره‌ای در سر قدرت باشد، جهت‌گیری ساختاری که ترامپ نمایندگی می‌کند—یعنی گذار به امپریالیسم تازنده، یک‌سویه و نئوفاشیستی—دنبال خواهد شد. زیرا بحران ساختاری سرمایه‌داری انحصاری آمریکا که ترامپ را پدید آورده است، همچنان استوار است و حتی ژرف‌تر شده است. گوناگونی شاید تنها در گونه و شیوه آن باشد: از خشونت برهنه و پرآشوب ترامپ به سوی خشونت سامان‌یافته‌تر، دیوانسالارانه‌تر و ریاکارانه‌تر یک رهبری دموکرات یا جمهوری‌خواه همیشگی.

درک کارکرد ترامپ به ما می‌آموزد که پیکار با پدیده‌هایی مانند او نباید تنها به برکناری خود او چارچوب‌زنی شود. تا هنگامی که ساختار اقتصادی-اجتماعی که چنین چهره‌هایی را پدید می‌آورد و به قدرت می‌رساند—یعنی سرمایه‌داری انحصاری در مرحله امپریالیسم رو به فروریزی—پا برجاست، ما چشم به راه برآمدن چهره‌های همانند، با درجه‌های گوناگونی از بی‌رحمی و نابخردی، خواهیم بود. تنها یک جنبش جهانی ضدامپریالیستی، ضدسرمایه‌داری و سوسیالیستی می‌تواند با نشانه گرفتن منطق سود و انباشتی که پشت این برنامه ویرانگر جای دارد، گزینه‌ای انسانی برای بشریت پیش‌گزاری کند. ترامپ گذرگاه خطرناکی را گشوده است و پرده از روی واقعیت خشن امپریالیسم برداشته است، اما این طبقه کارگر، رنج‌بران و خلق‌های زیر ستم در همه جهان هستند که باید تصمیم بگیرند که آیا تن به این سرسپردگی و بردگی می‌دهند و یا این که راه تازه‌ای برای رهایی، همبستگی و آشتی می‌سازند.

پایانِ‌سخن

ترامپ یک پیش‌آمد بی‌همتا یا کج‌روی نیست، بلکه نماد و پیاده‌کننده بحران ساختاری سرمایه‌داری آمریکا در مرحله فروریزی چیرگی است. چهره او—با ویژگی‌هایی چون خودبینی، دادوستدگری خام، نادیده‌گرفتن هنجارها و دلبستگی به نمایش نیرو—کارکردی سرنوشت‌ساز در شیوه پیاده‌سازی و شکل نمایانی برنامه‌های کلان ایالات متحده داشته است.

با این همه، درونمایه این برنامه‌ها نه به دست او، بلکه به دست بورژوازی انحصاری نیرومند آمریکا—دربرگیرنده گردایه‌های نظامی-صنعتی، ابرشرکت‌های نفتی و انحصارهای فناوری پیشرفته—و با رایزنی کارشناسان راست‌گرا سامان می‌یابد که منافع خود را در گذار از جهان‌گرایی نئولیبرال به سوی یک امپریالیسم چیرگی‌جو، یک‌سویه و شبه‌فاشیستی می‌بینند. این لایه‌های فرمانروا، در شرایط فروریزی نیروی آمریکا و برآمدن رقیبان ژئوپلیتیک، باززایی سیاست‌های استعماری و امپریالیستی گذشته را زیر پوشش ملی‌گرایی اقتصادی و امنیتی، بهینه‌ترین راهبرد برای نگهداری انباشت سرمایه و چیرگی جهانی خود می‌دانند.

ما پیشتر نشان دادیم که نقش تصادفی ترامپ نه تنها نمی تواند جلوگیر ضرورت فروپاشی سرکردگی امپریالیسم امریکا شود، بلکه بر شتاب این فرایند نیز افزوده است.

واکنشی که ترامپ را ریشه همه بدی‌ها می‌داند، گناه را از دوش ساختارهای طبقاتی برمی‌دارد. این رویکرد بحران امپریالیسم را به یک «پریشان‌روانی» کاهش می‌دهد و این پندار را می‌پروراند که با آمدن فردی «خوش‌روتر» به کاخ سفید، سرشت امپریالیسم دگرگون خواهد شد. «چپ» باید بگوید: ترامپ نشانه بیماری است، نه خود بیماری. بیماری اصلی، سرمایه‌داری امپریالیستی در مرحله فروپاشی سرکردگی است.

وظیفه اصلی، رمزگشایی از زبان ترامپ و نشان دادن پیوند آن با منافع بورژوازی است. هنگامی که او از «نخست آمریکا» سخن می‌گوید، «چپ» باید پاسخ دهد که این یعنی «نخست انحصارهای  نظامی-صنعتی»، «نخست انحصارهای نفتی» و «نخست وال‌استریت». نبرد باید بر سر سرشت طبقاتی سیاست‌ها باشد، نه شیوه گستاخانه سخن. «چپ» باید آلترناتیوی روشن در برابر پروژه امپریالیسم پیش‌گزاری کند: جهانی‌سازی از پایین، همبستگی بین‌المللی رنجبران، پایان دادن به جنگ و تحریم، مالکیت دموکراتیک بر سرچشمه‌ها. نبرد با ترامپ تنها زمانی پیشروانه است که گامی در این راه بزرگ‌تر باشد.

چهره‌هایی مانند ترامپ پرده‌داران بحران ژرف‌تری هستند. وظیفه «چپ» تماشاگری نیست، بلکه بهره‌جویی از شرایط کنونی برای روشنگری، سازمان‌دهی و پیشبرد پروژه‌ای است که هدفش دگرگونی بنیادین نظم جهانی است.

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید