پسر کو بدارد نشان از پدر/ یگانه بخوانش تو او را به سر! (*)
بنا به اعلام دبیرخانهی مجلس «خبرگان»، سید مجتبی خامنهای جای سید علی خامنهای نشست. «خبرگان» آماده از پیش برای یک چنین انتصابی، علیرغم کشاکشهایی در درون و حواشی خویش و زیر پاره تهدیدات، وصیتی را بجا آوردند که ولی فقیه در دل و سر داشت: کسی جانشین وی شود که مجری سمتگیریهای ولایت فقیههای اول و دوم باشد و سنت سیاسی در ولایت را پاس بدارد. طنز تاریخی اما آنجاست که آغاز ولایت سوم، نقطه پایان عمر ولایت در ایران است.
موضوع نامزدی مجتبی به عنوان ولی فقیه بعدی، از اوایل دههی ۹۰ کلید خورده و در خفا پرورده شده بود. این ولیعهد بارگاه ولایت، که ولایتمداری و نمایندگی ولیعصر را به یُمن سرپرستی امور ریز و درشت بیت ابوی در مکتب پدر میآموخت، طی پانزده سال گذشته برای رهبری بعدی آماده میشد. حالا پایگاه آخوندی – نظامی – امنیتی خاندان خامنهای میپندارد که به مطلوب خود رسیده است؛ تصوری که البته، وهمی بیش نیست.
این کهنهنقشه در شرایطی اجرایی میشود که اِعمال ولایت، از دیر باز نه فقط در جامعه بلکه در بخش قابل توجهی از نظام و نیز کرانههای آن از پیش مُهر ابطال خورده است. ردای ولایت زمانی بر تن این جانشین مینشیند که بیزاری از تحکمات ولایی، وجدان ملت را میآزارد و دهها میلیون ایرانی حتی از شنیدن عنوان ولایت هم تنشان از خشم و انزجار به لرزه در میآید. اولین و آخرین صفت برای مجتبی خامنهای، واپسین ولایتمدار است با عمری بس کوتاه!
موسس ولایت فقیه – آیت الله خمینی، در زمره مراجع اعظم و جزو چند مجتهد سرشناس حوزهها بود که به پشتوانهی درافتادن با رژیم شاه و رشته عوامل مساعد توانست تا مقام رهبری فوق اقتدار عروج کند و «در ماه دیده شود». او به اتکای حمایت تودههای میلیونی، موفق شد بر ایران ولایتمداری تحمیل کند و بختکی از خود به میراث نهد که کشور و ملت را در گردابی هستیسوز فروبَرد. خمینی وقتی سر بر زمین گذاشت، در ترکیبی از پرستش و نفرین بدرقه شد.
بعد از وی اما، کسی بر منصب ولایت نشانده شد که اقتداری نداشت و هنگام گزینش به ولایت گریست. او فقط آنگاه شیر شد که جز چند استثناء از نظام، مجموعه حوزهها، سیستم بوروکراسی و کادرهای سپاه و امنیتیها وی را «مقام معظم رهبری» خواندند. او هم متکی بر این لبیکها، آغاز به تاخت و تاز ولایی در نظام کرد. برنشاندگانش گمان می بُردند او را همچون شریک بر راس ساختار گماشتهاند، غافل از آنکه نافذیت ولایت در حکومت دینی، اهرمی برای اقتدارگرایی است. او «شرکا»ی «بی بصیرت» را یک به یک قال گذاشت، کنار زد، و حتی حصر و حبس کرد.
او طی چند سال به چنان سطحی از رهبری بلامنازع برکشیده شد که هر اختلاف درون سیستمی در وجود او به سامان میرسید. با این ولایت داری، «جمهوری» سست پایه در نظام، بیش از پیش از کارکرد نهادیاش تهی شد و ولایت متبوع دینمحوران با درآمدن به قامت و قالب فرد ولی امر، در اذهان اکثریت معتقدین به اسلام سیاسی از اعتبار افتاد. خامنهای عملاً ولایت را کشت و رفت و بهمین اعتبار، تاریخ تنها خدمت ناخواستهی وی را در همین خواهد نوشت!
مجتبی خامنهای، ولایتی مُرده و چنین سست پایه به ارث برده است. بارگاه نمادینی که نه فقط در اذهان اکثریت قاطع جامعه فروریخته، بلکه با لعن و طعن روزانهی جامعهای روبروست. جامعهی ایران که با پوست و گوشت خود، شومی حکومت ولایی را از هر نظر لمس کرده است، امکان ندارد به تدوام چنین ذلتی تن دردهد. این نیز در شرایطی که، جنگ گلوی نظام را شدیداً فشرده و ساختار قدرت بطور مضاعف فرسوده شده است.
در چنین وضعیتی، کسی وارث این میراث شوم شده است که جز اقلیتی از چکمهپوشان و پروندهسازان، بسیاری از خود حکومتیها هم حاضر نخواهند شد برایش تره خُرد کنند. حتی اقلیت حامی هم، او را بیشتر ابزار و وسیله میپندارند تا رهبر. رنگ و لعاب دادن به این نماد «صاحب زمان» از سوی آنان، پوششی است برای هدایت سیاست نظام توسط خودشان. سید مجتبی تا بخواهد نشستنگاهش را گرم بیابد، کارش به سردخانهی سیاست خواهد کشید.
برگزینی سید مجتبی چیزی بیش از حفظ انسجام ظاهری آن نیست و نمیتواند موجب تامین و تضمین مدیریت وضعیت فوق بحرانی کنونی نظام شود. نظام، فروپاشیدهتر از آنست که با این تدابیر به اصطلاح مدیریتی، از برافتادن جان سالم بِدَربَرَد. نصب سید مجتبی به ولایت، حتی مایهی تعمیق شکاف در حکومت اسلامی است و موجب راندن باز هم بیشتر آن به فروریزی و نشانده شدنش در نقطهی نیستی. گماردن او به ولایت، بیشتر تزریق خون در رگ محتضر است.
هم از اینرو، مجتبی خامنهای، تکرار کمیک فاجعهی تراژیکی است که پدرش آفرید. وی نشان از پدری دارد که کلیدواژهی ولایت ۳۶ سالهی آن تبهکاری همهسویه و کشاندن ایران به سیه روزی کنونی بود. جانشین او حالا در یگانگی با همین یادگار شوم میخواهد ناخدای کشتی درهم شکستهای شود رو به غرق شدن در میان امواج متلاطم طوفانی.
ولایت مجتبی خامنهایِ، نوزادی است جسد به دنیا آمده و قرار گرفته در برابر جامعهای زنده. جامعهای که بر بستر مقاومت درازمدت خود در اشکال متنوع علیه بساط ولایت محوری، در پی برآوردن نیاز کشور به استقرار دمکراسی و سکولاریسم است. حقارت ولی فقیه سوم در برابر آگاهی عظیم ملی امروزین مردم ما، نامی جزاستهزاء تاریخی ندارد.
بهزاد کریمی
۱۸ اسفند ۱۴۰۴ برابر با ۹ مارس ۲۰۲۶
___________________________
(*) اقتباس از شعر معروف شاهنامه فردوسی با اندک دستکاری در آن!
افزودن دیدگاه جدید