این روزها سایه تهدید نظامی بر فراز ایران سنگینی میکند و تداوم سیاست جنگ افروزانه ای که ترامپ و نتانیاهو از یکسو و خامنه ای از سوی دیگر دنبال می کنند، در صورتی که شروع شود میتواند به فاجعه غیر قابل جبران دیگری بیانجامد.
تجربه جنگ دوازدهروزهای که چند ماه پیش از سر گذراندیم، بهاندازه کافی روشنگر است. در آن درگیری کوتاه اما پرهزینه، گرچه تمرکز حملات بر فرماندهان و ساختارهای نظامی و امنیتی بود، اما آوار آن بر سرمردم ایران خراب شد. در اولین گام جنبشهای اجتماعی: کارگران، پرستاران، بازنشستگان، کامیون داران، نانوایان، معلمان و دیگر مزدبگیران، که پیش از این اوج گرفته بود، برای مدتی افت جدی کرد و فضای جنگی، جامعه را برای مدتی از تحرک لازم بازداشت. و همزمان سرکوب و اعدامها با انگ جاسوسی برای اسرائیل قوت گرفت. آنچه بعد از جنگ تضعیف شد، نه ماشین سرکوب داخلی، بلکه صدای مردم بود که زیر سایه جنگ کم رمق شد. رشد قیمت ها پس از جنگ سیر صعودی گرفت و بصورت روزانه بالا رفت. دارو و مواد غذایی مورد نیاز مردم در اثر افزایش قیمت عملا از دسترس بخشی از مردم خارج شد.
جنگ دوازدهروزه نشان داد که به رغم اینکه توان نظامی حکومت در برابر دشمنان خارجی آسیب دید، اما به گشایش سیاسی یا کاهش فشار و سرکوب در داخل منجر نشد. برعکس وضعیت بعد از جنگ، بهانه را برای بستن فضا، امنیتیتر کردن جامعه و محدود کردن اعتراضات فراهم آورد. تجربه اخیر به ما آموخت که جنگ، بهجای تقویت جنبش آزادیخواهانه، آن را تضعیف میکند و ابتکار عمل را از جامعه میگیرد.
جنگ صحنه دوئل دو نیروی متخاصم در میدان گلادیاتورها نیست که نتیجه اش به سود مردم باشد. آتشی است که پیش از هر چیز به خانه و کاشانه ما افکنده میشود. جان، معیشت، سرمایههای مادی و انسانی مردم ایران است که در شعلههای آن خواهد سوخت. زیرساختهای حیاتی، امنیت اجتماعی، آموزش، بهداشت و آینده نسلهای بعدی نخستین قربانیان هر درگیری گسترده خواهد بود. خشم برحق از حکومت خونریز حاکم بر کشورمان نباید ما را به حمایت از سناریویی سوق دهد که بیشترین هزینه را بر دوش همان مردمی میگذارد که قربانی اصلی این نظاماند.
در عین حال، مخالفت قاطع ما با جنگ به معنای فراموش کردن جنایات جمهوری اسلامی نیست. سیاستهای پرهزینه، انسداد سیاسی، سرکوب سیستماتیک، بیاعتنایی به مطالبات اجتماعی کشور و قتل عام مردم، جامعه را به آستانه انفجار رسانده است. راه رهایی از جهنم جمهوری اسلامی نه در بمباران و مداخله خارجی، بلکه در پایان دادن به این حکومت و استقرار نظامی مبتنی بر رأی آزاد مردم، برابری حقوقی همە ی مردمان این سرزمین، جدایی دین و دولت، برابری حقوقی و عدالت اجتماعی است.
حزب چپ ایران همه نیروهای صلح دوست و آزادیخواه را به مبارزه متحدانه علیه جنگ و جنگ افروزان و همزمان، علیه تهدید نظامی و سرکوب داخلی برای آزادی زندانیان سیاسی، لغو اعدامها فرا می خواند. ما بر این باوریم که نیروی تغییر در سازمانیابی مستقل مردم، در تقویت و گسترش جنبشهای مدنی، در همبستگی کارگران، زنان، جوانان و همه فرودستان و ستم دیدگان نهفته است. هرگونه امید و انتظار به دخالت خارجی، استقلال جنبش مردمی را تضعیف کرده و میتواند دست جمهوری اسلامی را در داخل برای سرکوب بیشتر باز کند.
آینده ایران از دل جنگ و ویرانی زاده نخواهد شد، بلکه از دل مبارزه آگاهانه، سازمانیافته و هوشمندانه همگانی برای دستیابی به یک جمهوری سکولار و دموکراتِ ضد تبعیض، عدالت خواه و طرفدار آزادی و برابری شکل خواهد گرفت.
نه به جنگ، نه به جمهوری اسلامی.
آری به صلح، آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی.
هیئت سیاسی- اجرائی حزب چپ ایران
دوشنبه 4 اسفند 1404- 23 فوریه 2026
دیدگاهها
نقدی بر بیانیه حزب چپ ایران به تاریخ ۵ اسفند ۱۴۰۴
کالبدشکافی سقوط تئوریک، نقد ساختاری بیانیه ۵ اسفند ۱۴۰۴
یک. تراژدی منشویسم و توهم گذار قانونی
بیانیه حزب چپ در بند هفتم، با تاکید بر تمکین به نتایج انتخابات آزاد، بازتولید همان خطای تاریخی است که طبقه کارگر را بارها به مسلخ فرستاده است. این حزب فرض را بر این گذاشته که دولت یک نهاد بی طرف است که با جابه جایی آرا، ماهیتش تغییر می کند. تجربه شیلی (۱۹۷۳) و دولت سالوادور آلنده بزرگترین گواه بر بطلان این ایده است. آلنده گمان می کرد با احترام به ساختار قانونی و ائتلاف با لیبرال ها می تواند راه سوسیالیسم را هموار کند، اما واقعیت این است که ارتش و نهادهای امنیتی، پاسداران نهایی مالکیت خصوصی و نظم سرمایه داری هستند. نقد من به این بیانیه این است که با حذف مقوله «درهم شکستن ماشین دولتی»، عملا توده ها را به رعایت بازی در زمینی دعوت می کند که قواعدش توسط دشمن نوشته شده است.
دو. نقد پوپولیسم معیشتی و انحلال طبقاتی
بیانیه در بند دوم میان «مطالبات نان» و مطالبات سیاسی تفکیکی مکانیکی قائل می شود. این نگاه، تکرار نظریه انقلاب مرحله ای است که گمان می کند ابتدا باید دموکراسی صوری را مستقر کرد و سپس در آینده ای دور به سراغ مطالبات طبقاتی رفت. تجربه برزیل و حزب کارگران (PT) نشان داد که وقتی مطالبات معیشتی ذیل یک ائتلاف وسیع با بانکداران و زمین داران قرار می گیرد، نتیجه چیزی جز اجرای سیاست های نئولیبرالی با چهره ای انسانی نخواهد بود. من معتقدم در ساختار نیمه مستعمراتی ایران، «نان» مستقیما به مالکیت گره خورده است. حزب چپ با طرح واژه کلی «عدالت اجتماعی» به جای خلع ید از غاصبان، راه را برای بازسازی سرمایه داری تحت پوشش دموکراسی باز می گذارد.
سه. مسئله ملی، پاشنه آشیل استبداد مرکزگرا (تحلیل تفصیلی)
این بخش، جدی ترین نقطه سقوط تئوریک بیانیه است. حزب چپ ستم ملی بر ملل کرد، بلوچ، عرب، ترک و ترکمن را به سطح «نفی تبعیض» تقلیل می دهد. این رویکرد، نادیده گرفتن ماهیت استعمار داخلی در ایران است.
• الف) بن بست جمهوری تک ساحتی: حزب چپ از یک سو دم از دموکراسی می زند و از سوی دیگر از حق تعیین سرنوشت می هراسد. در تجربه بولیوی و اکوادور، تنها زمانی جنبش های پیشرو پیروز شدند که مفهوم دولت کثیرالملله را پذیرفتند و به هویت های ملی به عنوان نیروی محرک انقلاب نگریستند.
• ب) حق تعیین سرنوشت تا سرحد جدایی: نقد من این است که بدون به رسمیت شناختن صریح حق جدایی، هیچ اتحاد داوطلبانه ای شکل نخواهد گرفت. حزب چپ با سکوت در این باره، عملا در کنار ناسیونالیسم تمامیت خواه و سلطنت طلب قرار می گیرد که نگران تمامیت ارضی بوروکراتیک هستند. از نظر من، رهایی طبقه کارگر ایران از مسیر آزادی ملل تحت ستم می گذرد. مسئله ملی در ایران یک مسئله حقوق بشری نیست، بلکه یک مسئله حاکمیتی است. هیچ دموکراسی ای در تهران مستقر نخواهد شد مگر آنکه حق ملل برای اداره سرنوشت خود، از کردستان تا بلوچستان، به رسمیت شناخته شود. این تنها راه درهم شکستن ستون فقرات استبداد مرکزگرا است.
چهار. سنت گواریسم در برابر صلح طلبی منفعل
در بند هشتم، بیانیه با شعار «نه به جنگ»، عملا دچار یک صلح طلبی انتزاعی شده است. در تاریخ مبارزات آمریکای جنوبی، انقلابیون آموختند که در برابر تهدید امپریالیسم، نمی توان به بیانیه های اخلاقی بسنده کرد. حزب چپ با جدا کردن مبارزه با نظام از نبرد با مداخله خارجی، توده ها را در یک برزخ انفعال رها می کند. منطق ما باید تبدیل «جنگ امپریالیستی به جنگ طبقاتی» باشد. این یعنی سازمان دهی مستقل نظامی و سیاسی توده ها برای دفاع از خود، نه انتظار برای صلح از سوی نهادهای بین المللی که خود بازوی امپریالیسم هستند.
پنج. نقد بدیل سازی از بالا، بوروکراسی نخبگان در برابر قدرت شورایی
بیانیه حزب چپ در لایه های پنهان خود، به دنبال ایجاد یک مرکز هماهنگی و ائتلافی از سران احزاب است که از نظر تئوریک، بازتولید همان الگوی کمیته گرایی و بدیل سازی از بالا به پایین محسوب می شود.
• الف) واکاوی تاریخی، درس های ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷: نقد من به بیانیه حزب چپ، ریشه در تجربه مواجهه میان «کمیته های حزبی» و «شوراهای خودجوش» دارد. در سال ۱۹۰۵، بسیاری از بوروکرات های حزبی با بدبینی به شوراهای کارگری می نگریستند و آن ها را رقیبی برای اقتدار حزب می دانستند. حزب چپ ایران در سال ۱۴۰۴، دقیقا همان نگاه قیم مآبانه را بازتولید می کند. آن ها گمان می کنند رهایی ایران نیازمند یک مرکز هماهنگی از نخبگان سیاسی است، در حالی که تاریخ ثابت کرده است که قدرت واقعی و آلترناتیو مشروع، تنها در ظرف شوراها به عنوان ارگان های قدرت توده ای شکل می گیرد.
• ب) بن بست جبهه های وسیع در اروپا و جهان سوم: نگاهی به تجربه جبهه خلق نشان می دهد که چگونه ائتلاف احزاب چپ با جناح های دموکرات بورژوازی، به جای تقویت انقلاب، به فلج شدن آن انجامید. حزب چپ با فراخوان برای وسیع ترین جبهه، عملا به دنبال تکرار همان فاجعه است تا صدای کارگر و ملل تحت ستم در مصلحت سنجی نخبگان گم شود. ما بر جبهه واحد طبقاتی از پایین تاکید می کنیم که در پیوند میان اعتصابات و قیام های ملیتی شکل می گیرد.
• ج) نقد تئوریک به مفهوم رهبری: بیانیه، رهبری را پدیده ای ستادی می بیند. اما رهبری انقلابی یک فرایند دیالکتیکی میان پیشرو و توده است. تلاش برای تحمیل یک مرکز هماهنگی پیش از سرنگونی ساختاری، چیزی جز تلاش برای مهار رادیکالیسم جنبش نیست.
• د) آلترناتیو شورایی در برابر توهم پارلمانی: نقد عمیق من این است که آلترناتیو دموکراتیک نباید بازسازی پارلمانتاریسم ورشکسته باشد، بلکه باید استقرار نظام «دموکراسی مستقیم شورایی» باشد. بیانیه حزب چپ با نادیده گرفتن این ضرورت، عملا به دنبال بازتولید همان تمرکزگرایی استبدادی در پوششی سکولار است.
شش. توسعه ناموزون و ضرورت انقلاب مداوم؛ نقد منطق مرحله بندی
بیانیه حزب چپ گرفتار این پندار است که ایران می تواند مسیری مشابه کشورهای توسعه یافته اروپایی را طی کند. این نگاه ناشی از عدم درک قانون توسعه ناموزون و مرکب است.
• الف) بن بست تاریخی بورژوازی لیبرال: بورژوازی در جوامع تحت سلطه به دلیل پیوند با سرمایه جهانی و ترس از توده ها، هرگز نمی تواند وظایف دموکراتیک را به سرانجام برساند. جدا کردن «مرحله دموکراتیک» از سوسیالیستی، عملا انقلاب را در نیمه راه متوقف می کند.
• ب) سنتز وظایف در قالب انقلاب مداوم: دموکراسی واقعی مستلزم درهم شکستن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و خلع ید از بوروکراسی حاکم است. در دوران امپریالیسم، وظایف دموکراتیک مستقیما به وظایف سوسیالیستی گره خورده اند. این همان منطق انقلاب مداوم است.
• ج) نقد مدل سازی از سوسیال دموکراسی اروپایی: حزب چپ فراموش می کند که آن احزاب بر بستر استثمار مستعمرات اصلاحاتی به چنگ آوردند. در ایران تحت غارت، فضایی برای اصلاحات تدریجی وجود ندارد و تنها یک جراحی انقلابی راهگشا است.
• د) پیوند میان دموکراسی شورایی و رهایی اقتصادی: دموکراسی مورد نظر حزب چپ، دموکراسی نمایندگی است، اما دموکراسی واقعی باید از طریق شوراهای تولید و اداره اعمال شود. لکنت در بیان ضرورت عبور از سرمایه داری، این حزب را به سد راه تحولات بنیادین تبدیل می کند.
هفت. نقد ناسیونالیسم پنهان در لفافه چپ گرایی، واکاوی شوونیسم مرکزگرا
سکوت یا برخورد تقلیلی با مطالبات ملل، نشان دهنده رسوبات عمیق ناسیونالیسم مرکزگرا است.
• الف) بن بست ناسیونالیسم مدنی: حزب چپ گمان می کند با یک جمهوری سکولار، ستم ملی محو می شود. اما ستم ملی بخشی از ساختار انباشت سرمایه و بقای بوروکراسی در ایران است. نادیده گرفتن ماهیت سیاسی این ستم، همدستی با قدرت برای حفظ هژمونی مرکز است.
• ب) تضاد میان وحدت اجباری و اتحاد داوطلبانه: وحدتی که با ترس از تجزیه تعریف شود، ادامه منطق نظام کهن است. اتحاد واقعی تنها از مسیر به رسمیت شناختن حق جدایی می گذرد تا ملل بتوانند برای یک اتحاد داوطلبانه در قالب یک کنفدراسیون شورایی تصمیم بگیرند.
• ج) پیوند ناسیونالیسم و اپورتونیسم سیاسی: این لرزش تئوریک ناشی از عدم درک پیوند میان انقلاب مداوم و رهایی ملی است. حزب چپ همچنان تهران را قطب عالم می داند و جنبش های حاشیه را تنها پیاده نظام تغییر در مرکز می بیند.
• د) ضرورت گذار به بین الملل گرایی سوسیالیستی: رهایی ملل از مسیر یک بین الملل گرایی سوسیالیستی می گذرد. هرگونه لکنت در دفاع از حق ملل برای اداره سرنوشت خویش، ما را در صفوف مدافعان نظم کهن مرکزگرا قرار خواهد داد.
هشت. نتیجه گیری، ائتلاف برای تسلیم یا جبهه واحد برای انقلاب؟
در تحلیل نهایی، بیانیه ۵ اسفند ۱۴۰۴ سندی است که بن بست تئوریک چپی میان رادیکالیسم کلامی و عمل گرایی لیبرالی را نشان می دهد.
• الف) نفی منطق انحلال طلبی: حزب با پیشنهاد ائتلاف وسیع، استقلال طبقاتی را ذبح می کند. ما بر جبهه واحد طبقاتی تاکید داریم؛ جایی که اتحاد در عمل، هرگز به معنای عقب نشینی از برنامه سوسیالیستی نیست.
• ب) سنتز مسئله ملی و رهایی طبقاتی: هیچ انقلابی در این جغرافیا پیروز نخواهد شد مگر آنکه پرچم حق تعیین سرنوشت ملل را برافرازد. بدیل واقعی، یک جمهوری شورایی از ملل آزاد ایران است که بر پایه منافع طبقاتی مشترک محقق می شود.
• ج) استقلال هویت در برابر معاملات بین المللی: راه رهایی نه از دهلیزهای قدرت های جهانی، بلکه از تکیه بر قدرت سازمان یافته توده ها می گذرد. حزب چپ با معرفی خود به عنوان نیروی مسئول و میانه، مسیر منشویک ها را می پیماید که نتیجه ای جز بازسازی استبداد ندارد.
• د) فرجام سخن، ضرورت بازگشت به سیاست انقلابی: در دوران بحران های ساختاری، میانه وجود ندارد. یا باید در کنار اراده انقلابی ملل و طبقه کارگر ایستاد، یا به زایده ای از آلترناتیوهای وابسته تبدیل شد.
ح - ت
افزودن دیدگاه جدید