رفتن به محتوای اصلی
چهارشنبه ۱۱ فوریه ۲۰۲۶
چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۴

عبور در میان غم یک شهر

عبور در میان غم یک شهر
نامه‌ی دریافتی

امروز…  

نمی‌دانم چرا، اما از همان لحظه‌ای که از خانه بیرون زدم، یک چیزی در دلم می‌لرزید. نه از سرما، نه از خستگی… یک لرز درونی، از همان‌هایی که آدم وقتی بغض دارد، وقتی چیزی در دلش گیر کرده و نمی‌داند چیست، حس می‌کند.

 قدم‌هایم مرا کشاندند سمت خیابان شریعتی، نزدیکی بازارچه خراطان، بی‌هدف، بی‌برنامه، فقط برای اینکه شاید کمی از این سنگینی خلاص شوم.

اما هنوز چند قدم نرفته بودم که فهمیدم اشتباه کرده‌ام.  

خیابان…  

دیگر خیابان نبود.  

یک راهرو بلند سوگ بود.  

یک مسیر پر از نفس‌هایی که انگار نیمه‌کاره در هوا مانده بودند.

دیوارها…  

ردیف اعلامیه‌های چهلم، یکی پس از دیگری، مثل زخم‌هایی که تازه باز شده باشند

شاید ده تا، شاید بیشتر.  

اما عدد مهم نبود،   

آنچه مهم بود، تکرار تاریخ‌ها بود.  

۱۸ دی.  

۱۹ دی.  

دو روزی که انگار چنگ انداخته بودند به جان جوانان این شهر و هرچه جوانی بود، از ریشه کنده بودند.

ایستادم.  

نمی‌دانم چند دقیقه.  

فقط ایستادم و نگاه کردم.  

انگار پاهایم یخ زده بود.  

انگار قلبم داشت آرام‌آرام فرو می‌ریخت.

چهره‌ها…  

همه جوان.  

همه با نگاه‌هایی که هنوز زندگی در آن‌ها موج می‌زد.  

هیچ‌کدام شبیه آدم‌های خشن یا خطرناک نبودند.  

این‌ها آدم‌های معمولی بودند.  

آدم‌هایی که شاید دیروز از کنارشان رد شده بودم و حتی نگاهشان نکرده بودم.  

آدم‌هایی که شاید هنوز هزار آرزو در دل داشتند.

یکی‌شان لبخند آرامی داشت. لبخندی که انگار از ته دل آمده بود.  

یکی دیگر انگار تازه از یک جشن برگشته بود، با پیراهنی اتوخورده و نگاهی که هنوز برق می‌زد.  

یکی لباس کارگری پوشیده بود، انگار هنوز بوی آفتاب روی شانه‌هایش مانده بود.  

و یکی…  

زیر عکسش عکس کودک کوچکش چاپ شده بود.

همین یکی…  

همین تصویر کوچک…  

همین چشم‌های بی‌خبر…  

تمام توانم را گرفت.

کودکی که شاید هنوز بلد نیست «بابا» را درست بگوید.  

کودکی که امشب احتمالا بی‌خبر از همه‌چیز، با اسباب‌بازی‌هایش بازی می‌کند.  

کودکی که شاید هنوز منتظر است در باز شود و پدرش با همان لبخند همیشگی بگوید:  

«سلام عزیزم… بابا اومد.»

نمی‌دانم چرا، اما همان‌جا بغضم ترک خورد.  

چیزی درونم شکست.  

نه آه بود، نه گریه.  

یک جور فرو ریختن بود.  

انگار یک دست نامرئی، آرام اما بی‌رحم، قلبم را فشار داد 

قدم‌هایم را دوباره برداشتم، اما هر قدم انگار سنگین‌تر از قبلی بود.  

انگار داشتم به تنهایی وزن چندین زندگی ناتمام را با خودم حمل می‌کردم.  

انگار هر اعلامیه، دستی بود که از دیوار بیرون آمده و گوشه‌ی لباس مرا گرفته باشد و می‌گفت:  

نگاهم کن…  

فراموشم نکن…  

من هم یک زندگی بودم.

فردا چهلم‌شان است.

در دزفول رسم است پنج پنج‌شنبه که بگذرد، خانواده‌ها جمع می‌شوند.  

دوباره اشک می‌ریزند.  

دوباره نام عزیزشان را بلند می‌گویند تا فراموش نشود.  

اما چهلمِ این‌ها فقط یک مراسم نیست.  

یک فریاد خاموش است.  

یک زخم باز.  

یک یادآوری تلخ 

فکر کردم فردا، وقتی مادرها عکس فرزندشان را بغل می‌کنند، وقتی صدای قرآن و گریه در هم می‌پیچد، وقتی پدرها ساکت می‌ایستند و فقط به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شوند، آیا کسی می‌تواند بفهمد در آن دو روز، این شهر چه زخمی خورده؟  

آیا کسی می‌تواند بفهمد آن شب‌ها، این دیوارها چه دیده‌اند؟  

آیا کسی می‌تواند بفهمد این جوانان به چه گناهی کشته شده‌اند؟

امروز دیوارهای شهر، تبدیل  شده بودند به یک دفترچه‌ی سوگواری.  

امروز، من فقط قدم نزدم؛  

من از میان غمِ یک شهر عبور کردم.  

و این غم، مثل یک سایه سرد، هنوز بر روی شانه‌هایم نشسته است

__________________

عکس از آرشیو

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید