انقلاب ۱۳۵۷ نه برای تعویض یک استبداد با استبدادی دیگر، بلکه برای آزادی، عدالت اجتماعی، برابری و رهایی از سلطهٔ داخلی و خارجی شکل گرفت. با اینحال، آن انقلاب شکست خورد، نه بهدلیل «زیادهخواهی تودهها» ویا ، بلکه در نتیجهٔ مجموعهای از عوامل سیاسی و ساختاری ،خفقان و سرکوب نیروهای انقلابی و کمونیست ها و حمایت دربار و دستگاههای امنیتی از آخوندها و حوزه های علمیه و نهادها و تشکلهای مذهبی وآزادی فعالیت روحانیت در سراسر ایران در دوران پهلوی بالاخص بعد از کودتای علیه مصدق و تشکیل ساواک ، معاملهٔ دولت جیمی کارتر با خمینی در سال ۱۳۵۷، مهار آگاهانهٔ انقلاب توسط قدرتهای جهانی، سرکوب نیروهای انقلابی و چپ و کمونیست ، و مصادرهٔ قدرت توسط روحانیت حاکم.
جمهوری اسلامی با اعدامهای گسترده، حذف فیزیکی و سیاسی نیروهای چپ و کمونیست، سرکوب تشکلهای مستقل کارگری و اجتماعی و ایجاد نظامی مبتنی برولایت مطلقه فقیه ، سرکوب افسارگسیخته و دستگیری ها و شکنجه ها و اعدام ها ، یکی از سیاهترین دورههای تاریخ معاصر ایران را رقم زد. بسیاری از زندانیان سیاسی که در ماههای پایانی رژیم شاه، تحت فشار جنبش تودهای آزاد شده بودند، در دههٔ ۶۰ توسط جمهوری اسلامی اعدام شدند.
زنان، که نیمی از جامعه را تشکیل میدهند، عملاً از حقوق اجتماعی، فرهنگی و سیاسی محروم شدند. حجاب اجباری، باحکم حکومتی، ابزاری سیاسی برای کنترل بر زندگی و ارادهٔ و حضور زنان در کل جامعه بود. در بسیاری از عرصهها، زندگی مردم از دوران استبداد سلطنتی نیز تاریکتر شد.
تراژدی آنجاست که امروز، با بمباران تبلیغاتی گسترده رسانه ها و مطبوعات و رادیو تلویزیون های جریان مسلط، ایران اینترنشنال، من و تو ، رادیوفردا و وهم آوازی رسانه های آمریکا، اسرائیل، و بی بی سی و ... بخشی از جامعه بهجای نقد ریشهای هر دو نظام سلطنتی و جمهوری اسلامی، به مقایسهٔ «بد و بدتر» روی آورده و از دل این مقایسه، پروژههای ارتجاعی تازهای سر برمیآورند؛ پروژههایی که با نام «گذار»، «رژیم چنج» و « تاجزاده-شاهزاده» در عمل چیزی جز بازتولید استبداد، وابستگی و مهندسی قدرت از بالا نیستند. جالب آنست که بسیاری ازکادرهای این بوقهای تبلیغاتی ، از « دامگاه حادثه« یعنی از میان کادرهای تبلیغاتی و امنیتی -اطلاعاتی رژیم اسلامی آمده اند و یکراست از میانه ی دفاع از نظام ارتجاع وجنایت ، به میدان داران رسانه ای سلطنت ومیدان مشاوران « شاهزاده »پرتاب شده اند.
سلطنت پهلوی : دولت پلیسی، فقر ساختاری و سرکوب سازمانیافته
سلطنت پهلوی، نظامی بود ،متکی براستثمار و غارتگری و سرکوب، شکنجه، زندان و اعدام ، دشمن آشکار روشنفکران، نویسندگان، آزادیخواهان و نیروهای انقلابی و کمونیست، ژاندارم خاورمیانه و پیوند خورده با سرمایهداری وابسته و منافع امپریالیسم.
در دوران رضاشاه، سرکوب آزادیخواهان، کمونیستها و تشکلهای مستقل، پایههای دولت متمرکز و اقتدارگرا را بنا نهاد. در دورهٔ محمدرضاشاه، این سرکوب ساختاریتر و گستردهتر شد. از نظر اقتصادی، اکثریت جامعه در فقر و بیحقوقی زندگی میکردند. در اواخر دههٔ ۴۰ شمسی، دستمزد روزانهٔ یک کارگر ساختمانی حدود ۷ تومان بود، تقریباً معادل قیمت یک کیلو گوشت،کارگران فصلی در زمستان بیکار میشدند و هیچگونه امنیت شغلی، بیمه یا حمایت اجتماعی وجود نداشت. اقتصاد کشور بر تنها فراورده یعنی نفت استوار بود . اقتصاد نفتمحور، تقسیم نابرابر ثروت های اجتماعی در سطح کشور ، محرومیت وبه حاشیه بردن اکثریت اهالی در مناطق مختلف خصوصا در مناطق ملی ، فساد ساختاری و استبداد وخفقان سیاسی ، عاملی برای تشدید غارت ثروتهای عمومی ، تمرکزقدرت ، سرمایه در رأس حاکمیت و سرمایه داران بود. این سیاست شکافهای طبقاتی واجتماعی را تعمیق کرد. علیرغم زرق و برق وغوغاسالاری « تمدن بزرگ» شاهانه ، محرومیت ها و تبعیض ها تشدید شدند. زنان نیز در چارچوب جامعهای عمیقاً مردسالار، از حقوق برابر سیاسی، اجتماعی و اقتصادی محروم بودند و مشارکت واقعی در قدرت سیاسی ، و برابری حقوقی در خانواده نیز وجود نداشت و بسیاری از اقدامات بصورت نمایشی تنها برای نمایشات بین المللی میتوانست بکار آید ونه برای مشارکت واقعی شهروندان خصوصا زنان دراداره کشور. شاه ، تنها شهروند صاحب حقوق بود واراده ی او بود که همه را تابع خود میخواست و خود تابعی از قدرتهایی بود که او را در کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ به قدرت بازگردانده بودند.
ستم ملی، از پهلوی تا جمهوری اسلامی،
هر دو نظام سلطنتی و جمهوری اسلامی، با انکار حق آموزش بزبان مادری، حق ملیتهای غیر فارس برای مشارکت درامور اجتماعی و سیاسی شان ، تبعیض ملی را با زور و سرنیزه بعنوان یک سیاست پیش برده اند. یک ملت،یک زبان، یک میهن، یک شاه، ، تنها با شعار « خدا، شاه ، میهن» پیش نمیرفت، بلکه میبایست با زور و سرکوب وهدایت جنایتکارانی نظیر تیمسار پالیزبان ها، تیمسار اویسی ها پیش میرفت و پس از سرنگونی شاه، همان سیاست در ابعاد بسیار خشن تری توسط تیمسار مدنی، تیمسار ظهیرنژاد و چمران و خلخالی و... پیش رفت. اگر آنزمان شاه عنصر وحدت بخش آنها بود این بار خمینی و خامنه ای و آیت الله فقیه جنایتکاری جای او را گرفته بود. دقیقا در همین راستا بود که حق برابرطلبی و آزادیخواهی ملیتهای ساکن ایران بهعنوان مسئلهای «امنیتی» دسته بندی شد. نتیجه، سرکوب سیستماتیک ملیتهای تحت ستم بود. کردستان وبلوچستان و ترکمن صحرا و...همواره با فقر ساختاری، سرکوب سیاسی ، نظامی گری و انکار حقوق زبانی و فرهنگی مواجه بود و خوزستان ، درکنار غارت منابع عظیم نفت و گاز، با آلودگی های وحشتناک زیست محیطی، کوچ اجباری، حاشیه نشینی، انکار حقوق زبانی وفرهنگی مردم عرب وسرکوب های خونین مواجه بود و جنگ هشت ساله، محرومیت ها وکوچ های اجباری را شدت بخشید و حتی سالها پس ازپایان جنگ ارتجاعی ایران وعراق، بسیاری از مناطق خوزستان رنگ آبادی وزندگی را بچشم ندید.
روشن است که این سیاستها استثنایی بر قائده سیاسی در ایران نبودند، بلکه جزء لاینفک دولت متمرکز، سرمایهسالار، وابسته و اقتدارگرا بودهاند.
نقش منطقهای رژیم پهلوی، ژاندارم امپریالیسم
رژیم پهلوی نهتنها در داخل سرکوبگر بود، بلکه در منطقه نیز نقش مستقیم در حفظ نظم امپریالیستی ایفا میکرد: مداخلهٔ نظامی در سرکوب انقلاب ظفار درعمان ، حمایت نظامی و امنیتی از ملک حسین، پادشاه اردن، در سرکوب فلسطینیان ، همکاری و هماهنگی با اسراییل در زمینه های اطلاعاتی و امنیتی و ژاندارمی خاورمیانه و سرکوب فلسطینی ها ،این سیاستها نشان میداد که سلطنت پهلوی بخشی از نظم سرکوبگر منطقهای و جهانی بود، وژاندارمی برای اجرای سیاستهای امپریالیستی امریکا و بریتانیا. علیرغم تبلیغات کر کننده در باره« جزیره ثبات »، حکومت شاه هرگز نتوانست چهره ی یک حکومت مستقل را بخود گیرد،بی سبب نبود که با اولین زمزمه های تردید غرب از پشتیبانی از خود، لرزه های سرطانی ،حکومت او را بلعید.
ثروتهای غارتشدهٔ پهلوی؛ سرمایهٔ اجتماعی مصادره وغارت شده،
انتقال ثروتهای عظیم توسط محمدرضاشاه و خاندان پهلوی از نخستین روزهای پس از سقوط سلطنت مطرح بوده است. برآوردها ،داراییهای خارجشده را بین ۲۰ تا ۶۰ میلیارد دلار (به قیمتهای همان دوران) تخمین میزنند؛ رقمی که امروز به چند صد میلیارد دلار میرسد.
این ثروتها حاصل مالکیت انحصاری شاه بر نفت و گاز و منابع طبیعی بود. بنیاد پهلوی بمثابه امپراتوری اقتصادی غیرپاسخگو،در یک نظام سرکوبگر ومستبد، در تشدید استثمار کارگران و زحمتکشان و در پیوند ارگانیک سلطنت و هزار فامیل با بلوک سرمایهداری جهانی بود. به وضوح روشن است که این داراییها شخصی نبودند؛ سرمایهٔ اجتماعی غارتشدهٔ یک ملت بودند،که « سایه خدا» « اَعلیحضرت شاهنشاه آریامهر« آنرا از آن خود میدانست و نه فقط به هیچکس پاسخگو نبود، بلکه تنها « معظم الله« تصمیم گیرنده اصلی و نهایی آن بودند.
جمهوری اسلامی ، تداوم و تعمیق استبداد و غارت
با سرنگونی نظام سطلنتی که ودیعه الهی بود و فرار« معظم الله « و«سایه خدا»،. «روح خدا » با هواپیمای ایرفرانس، درمشایعت جاسوسان فرانسوی و امریکایی وانگلیسی وارد تهران شدند تا در همکاری با ژنرال هویزر ، جمهوری اسلامی را بجای نظام سلطنتی جایگزین کنند. در اولین گام، رژیم آیت الله ها، همه سرمایه های ملی و اجتماعی مردم ایران، تمام سرمایه های خاندان پهلوی و هزار فامیل را بنام الله، به نفع بنیادهای روحانیت حاکم مصادره کرد. بنیادهایی نظیر بنیاد مستضعفان ، بنیاد شهید ، تولیت آستان قدس رضوی، بنیاد تعاون سپاه و قرارگاه خاتمالانبیاء و .... جای بنیاد پهلوی و سرمایه داران فراری را گرفتند و همچون امپراطوریهای غارتگر أموال عمومی ، برهوتی از ویرانی را برجای گذاشته و می گذارند. در عین حال که با سیاست غارت و تصرف أموال ، حمایت دستگاه غول پیکر امنیتی و نظامی و ایدئولوژیک سرکوبگر و تعصبات وتعلقات دینی ،برای تحکیم سلطه روحانیت اقدام کردند. تصویر تاکنونی این واقعیت را نشان داده است که غارت ثروت های عمومی مردم توسط روحانیت حاکم ، طی بیش از چهل و هفت سال، شکلی عریانتر و خشنتراز سرکوب و غارت گذشته را تحمیل کرده است. اضافه بر آن که زنستیزی نهادینه، دشمنی کینه توزانه علیه همه ی دگر اندیشان ،نابودی تشکلهای مستقل، خصوصیسازیها ومصادره غارتگرانه، فقر گسترده، اعدام، شکنجه و سرکوب خونین اعتراضات، کور کردن دختران معترض درمدارس ، دختران و پسران جوان معترض در تظاهرات ها و با گلوله های ساچمه ای ، زندان و کشتار در خیابان ها و زندان ها، به ابزارهای عادی حکومت بدل شدهاند.
گسترش مقاومتهای مردمی، از اعتصاب تا خیابان
با وجود سرکوب ها، مقاومت اجتماعی گسترش یافته است، اعتصابهای کارگری، اعتراضات معلمان، پرستاران و بازنشستگان، دادخواهان ، جنبشهای دانشجویی و خیزشهای دی ۹۶، آبان ۹۸ و بهویژه خیزش انقلابی «زن، زندگی، آزادی». این خیزش نقطهٔ عطفی بود که پیوند ستم جنسیتی با استبداد و نابرابری طبقاتی را عیان کرد.
رضا پهلوی، وارث موروثی و قیم خودخوانده
رضا پهلوی از ۱۸ سالگی بهعنوان وارث ثروتمندترین شاه خاورمیانه در خارج از کشور زیسته است. طی نزدیک به پنج دهه، نه در مبارزهٔ سازمانیافتهٔ سیاسی، نه در کار نظری منسجم، بلکه در عیش و نوش وخوش گذارانی های لاس وگاسی فعال بوده است. اما نباید از حق گذشت که او در چند ساله ی اخیر ، با بازگشت سیاست نئوفاشیستی و راست افراطی در جهان ، تحت فشار هواداران سلطنت، بشدت فعال شده و با لابیگری در واشنگتن و تلآویو، همکاری با مشاوران ساواکی و صادرشده گان امنیتی – رسانه ای رژیم اسلامی ، کنفرانس ها و پروژه های پرسرو صدایی را اعلام کرده ، شبکههای رسانه ای و گروههای فعالی را در کشورهای غربی در حمایت از شعارهای بازگشت سلطنت ، با سیاست حذف همه ی تمام نیروهای چپ و آزادیخواه و مخالفین فعال رژیم اسلامی ، به پیش برده است.
در این راستاست که « شاهزاده» هرگزاعدامها، شکنجهها و سرکوبهای دوران رضاشاه و محمدرضاشاه را نه فقط محکوم نکرده ، بلکه با شعار سلطنت طلبانه «مرگ بر سه مفسد ملا ،چپی، مجاهد» بر ادامه همان استبداد ودیکتاتوری فردی مهر تایید گذارده است. برنامه ومنشور سلطنتی او ، جز ادامه سیاست نئولیبرال سرمایه دارانه ، تشدیدخصوصی سازیها و حذف خدمات اجتماعی و رویکرد « ترامپی» برای اقتصاد ایران پس از رژیم اسلامی نیست. منشور پهلوی، منشور حذف عدالت اجتماعی، حذف حقوق اجتماعی ، حذف حقوق ملیتهای غیر فارس ونگاهی مرکزگرایانه در دایره سیاستهای بین المللی راست جهانی است.
جنگ و تقاضای مداخله نظامی آمریکا و اسرائیل در ایران، به نام حمایت از مردم با توهم بازتولید سلطنت وابسته:
تقاضاهای مکرر رضا پهلوی از دونالد ترامپ و محافل راستگرای آمریکا برای حملهٔ نظامی به ایران، بخشی از پروژهای روشن است. تعویض جمهوری اسلامی با سلطنتی وابسته به امپریالیسم آمریکا، سلطنتی که رؤیای ایفای نقش «اسرائیل دوم» و ژاندارم جدید خاورمیانه را در سر میپروراند، حتی اگر این نقش بر ویرانههای کشور بنا شود. در این سناریو، ایرانِ پس از جنگ ، کشوری ویران، بدهکار و وابسته خواهد بود؛ کشوری که منابع نفت، گاز و ذخایر معدنیاش برای بازپرداخت هزینههای تجاوز نظامی و سودآوری شرکتهای چندملیتی غارت میشود. تجربهٔ عراق، لیبی، سوریه و افغانستان نشان داده است که مداخلهٔ امپریالیستی زندگی و آزادی نمیآورد؛ ویرانی و وابستگی میآورد.
پایان سخن اینکه، آیا برای کسانی که با پرچم سلطنت به تظاهرات می آیند این سوال ساده پیش نمی آید که آیا شاهزادهای که تمام عمر ۶۵ سالهاش را با میلیاردها دلار ثروت غارتشده مردم درمجللترین و راحت ترین کاخها گذرانده ، میتواند مدافع حقوق عمومی مردم، کارگران، زحمتکشان، کولبران، سوختبران، زنان و ملیتهای تحت ستم باشد؟ آیا کسی که خواهان بمباران ایران ، همدستی با آدم کشی محکوم شده توسط دادگاه بین المللی بجرم جنایت علیه بشریت است، میتواند مدافع حقوق انسانی مردمان ایران، برابری زنان و مردان، دفاع از ستم دیده گان ومحرومان باشد. شاید ساده ترین روش و کار برای پذیرفتن ادعای این « شاهزاده« برجای مانده از سلطنتی سرنگون شده ، بعنوان یک شهروند برابر حقوق با دیگر مردمان ، شفافسازی کامل ثروتهای غارتشدهٔ خاندان پهلوی باشد! آیا این گام معنا دار را رضا پهلوی میتواند بردارد؟ آیا او میتواند بمانند یک شهروند برابرحقوق با دیگر مردمانی رفتار کند که از همه ی حقوق سیاسی و اجتماعی محرومند و در اعتراض به بی حقی عمومی، تبعیض های طبقاتی و جنسی و ملی علیه رژیم سرمایه داری اسلامی به خیابان آمده ومی آیند؟ آیا او میتواند از امتیازات اشرافی و ثروتهای به غارت رفته ی مردم چشم پوشد و در کنار مردمانی قرار گیرد که خواهان تعیین سرنوشت خویش بدست خود هستند و این را تنها با استقرار یک دمکراسی پایدار و عمیقا سکولار میتوانند بدست آورند؟ آیا او میتواند بپذیرد که میلیونها نفری که در کردستان و بلوچستان و دیگر مناطق ایران که شعار« نه سلطنت،نه رهبری- آزادی و برابری» را فریاد میکنند و در خیابانها ومیادین ایران درمقابل جنایتکاران اسلامی می ایستند، شهروندان ایرانند و سیاست حذف آنان ، همان سیاست امنیتی ساواکی -ساوامایی است وباید او از این سیاست فاصله بگیرد؟ آیا او میتواند لحظه ای شاهزاده گی اش را فراموش کند و بجای دفاع از «اسلام ومذهب و روحانیت» و دادن پیام های دوستی به » سپاه و بسیج ونیروهای امنیتی » در کنار مردمی بایستد که سرنگونی حکومت اسلامی را فریاد میکند وخواهان ایرانی آزاد ، دمکراتیک، سکولار ومستقل هستند؟ تاریخ به ما میگوید که در کنارمردم بودن و ایستادن درکنارشان، همدردی وهمراهی با آنان ، جوهری میخواهد که نمیشود با دستان آلوده به همراهی با تبهکاران وجنایتکاران بین المللی، به آن دست یافت.
افزودن دیدگاه جدید