پنجره
برگ هشتم
نیمه گمشده
حال بگذار تا بیشتر از خود برایت بگویم.
بعد از مدتی که از تعقیب پدرم و رفتن او به آن خانه می گذشت، تصمیم گرفتم که به آنجا بروم تا از کُنه و حقیقت ماجرا سر درآورم. کار ساده ای برایم نبود. نمی دانستم که از کجا باید آغاز کنم. روزهای متوالی به آنجا می رفتم و از دور خانه را زیر نظر داشتم و منتظر می شدم تا او، آن زن جوان از خانه بیرون بیاید و با تعقیب وی شاید چیزی دستگیرم شود. تقریبا دو هفته، هر روز کارم این بود اما هیچ نتیجه ای از آن بدست نیامد و کاملا مایوس شده بودم. به خودم گفتم که باید دست از این کار احمقانه کشید و آن را فراموش کنم. آخرین روزی بود که طبق روزهای همیشه به آنجا می رفتم و ساعت ها منتظر می شدم که شاید او از خانه بیرون بیاید. تصورم همیشه این بود که او باید در خانه باشد و هیچگاه فکر نمی کردم که شاید او بیرون است یا اینکه در جایی مشغول به کار می باشد. نمی دانستم دقیقا به دنبال چه چیزی هستم. فقط کنجکاو بودم. کنجکاوی داشت من را به دیوانگی سوق می داد و به همین خاطر تصمیم گرفته بودم که از ماجرا سر درآورم اگرچه می دانستم کاریست احمقانه. در کلنجار با خود بودم که او در فاصله ای نه چندان دور از کنارم گذشت و داشت به سمت خانه می رفت. دست و پای خود را گم کرده بودم و احساس می کردم که کاملا فلج شده ام و نمی توانم حرکتی از خود نشان دهم. از من دور تر می شد و به خانه اش نزدیکتر که تصمیم گرفتم به سمت او بروم قبل از اینکه وارد خانه شود. تند به دنبال او دویدم و به او نزدیک شدم. فاصله من با او فقط دو قدم بود. با دست به شانه او زدم. به عقب برگشت و من را نگاه کرد و لبخندی به لب آورد. به نظر می رسید که منتظر من بوده و بهیچوجه از دیدن من تعجب نکرده است. حس کردم که من را می شناسد و حتما هم به همین خاطر است که هیچ حالت تعجب در چهره اش مشاهده نمی شد. دچار ترس شده بودم و نمی دانستم که چه واکنشی باید از خود نشان دهم. همین قدر که جرات کرده بودم که به او نزدیک شوم برایم کافی بود. کاملا لال شده بودم و به او خیره شدم. لحظه کوتاهی بود اما بسان یک عمر گذشت. به او سلام کردم و گفتم می توانم با او راجع به یک موضوع صحبت کنم. لبخندی به من زد و گفت: بریم خانه. در آنجا بدون مزاحمت می توانیم صحبت کنیم. تعجب کردم بدون اینکه بخواهد بداند که من چه کسی هستم، من را به خانه دعوت می کند و ترسی در او نمی بینم که بخواهد از من داشته باشد. رفتار او بیشتر من را کنجکاو کرد و تنها راه دست یابی به حل معمایی که من را کلافه کرده بود، همراه او رفتن به خانه بود. کلید را در قفل خانه چرخاند و آن را باز کرد و من را به درون راهنمایی کرد. از من خواست که کفش هایم را درآورم و از راهروهی وارد اتاقی شدیم که مبلمان شده بود. من را دعوت به نشستن کرد و پرسید آیا میل به چای دارم. از او تشکر کردم و گفتم بله ولی بعد پشیمان شدم و از او تنها تقاضای یک لیوان آب کردم. به آشپزخانه رفت و پس از لحظه ای کوتاه با یک لیوان آب برگشت و آن را به دست من داد و خود مقابل من روی مبل دیگری نشست. آب را سر کشیدم تا گلویم تازه شود که بتوانم حرف بزنم. هیچ باورم نمی شد که او را تا این اندازه خونسرد ببینم. خونسردی او مرا بیشتر مضطرب می کرد تا جایی که نمی دانستم چگونه باید شروع کنم. قبل از اینکه شروع به حرف زدن کنم او سکوت را شکست و پرسید: شما من را می شناسید؟ تند گفتم، خیر. من شما را نمی شناسم. اما شما مدتی ست که از دور مراقب خانه من هستید. اینطور نیست؟ تلاش کردم بر اضطراب خود مسلط شوم و از طفره رفتن دوری کنم و صادق باشم. بله همینطور است که می گویید. مایل بودم و هستم که بدانم شما چه کسی هستید... حرف من را قطع می کند و می پرسد: برای چی؟ چرا برایتان مهم است که بدانید من کی هستم؟ شما پدر من را می شناسید... اینطور نیست. او را دیده ام که به اینجا آمده و مایل هستم بدانم که شما چه ارتباطی با او دارید.
چرا این سئوال را از پدرتان نمی پرسید؟
راستش نمی دانم... ما زیاد با هم حرف نمی زنیم... او تمایل چندانی به حرف زدن ندارد. او بیشتر سکوت کردن را ترجیح می دهد.
ولی حتما می تواند به سئوال شما پاسخ دهد.
باید اعتراف کنم که او نمی داند که من از آمدن او به اینجا خبر دارم. پدرم هیچگاه به کسی اجازه نداده است که وارد روابط خصوصی او شوند و سر از کارهایش درآورند. من هم بطور اتفاقی از آمدن او به اینجا پی بردم. فقط کنجکاو هستم که بدانم ارتباط پدرم با شما چه است و نه چیزی بیشتر.
از جای خودش بلند می شود و می گوید: باید برای خودم چای درست کنم... فکر می کنم که گفتگوی طولانی با هم خواهیم داشت... می پرسد: آیا هنوز هم چای نمی خواهید.
حال که برای خودت چای درست می کنی من هم یک فنجان چای را رد نمی کنم.
به آشپزخانه می رود و من را به فکر فرو می برد. هنوز جرات کافی به خودم نداده ام که به دقت به او نگاه کنم. چند دقیقه ای از دیدارمان نمی گذرد و نتوانسته ام که او را خوب برانداز کنم اما می توانم حدس بزنم که تقریبا هم سن خودم باید باشد. در نگاه اول زیبا و شاداب به نظر می رسید ولی نیاز دارم که بدانم در پشت این چهره زیبا چه چیزی پنهان است که من را تا به اینجا کشانده. به نظر می رسد که او نیز چندان تمایلی به مقاوت ندارد که من را از معمایی که گریبانم شده است رها سازد اما چگونه. از جایی که نشسته ام نگاهی به اتاق می اندازم. اثاثیه ای که در اتاق هست می توان در هر خانه ای دید... چند تابلوی نقاشی از طبیعت به دیوارها نصب شده اند و میزی با یک صندلی چوبی در گوشه دیگ اتاق قرار گرفته با یک لامپ مطالعه بر روی آن. چند جلد کتاب و تعدادی قاب عکس که از فاصله ای که به آنها نگاه می کردم، شخصیت های درون قاب ها قابل تشخیص نمی بود. لوستری نه چندان گران قیمت از سقف اتاق آویزان است. همه چی بطور مرتب در جای خود قرار دارند. درب اتاق دیگری را می بینم که بسته است که در مجاورت اتاق پذیرایی قرار گرفته، اما راه پله ای نمی بینم که به طبقه دوم وصل شده باشد... در همین موقع او با یک سینی چای وارد پذیرایی می شود و سینی چای را به روی میزی که در جلوی من قرار دارد می گذارد و فنجان چای خود را بر میدارد و در جای خود می نشیند. در کنار فنجان چای قندان قند قرار دارد. منتظر می شوم که از داغی چای کاسته شود تا بتوان آن را نوشید. به خود جرات می دهم تا به او نگاه کنم. به خطوط چهره او خیره میشوم، او کاملا متوجه است که من غرق در چهره او شده ام و او را با دقت برانداز می کنم. احساسی در خود حس می کنم که قابل توصیف نمی باشد. حس می کنم که او را قبلا در جایی ملاقات کرده ام... اما کجا؟ تلاش می کنم تا به یاد بیاورم که او را کجا دیده ام... اما نتیجه ای به دست نمی دهد. به نظر می رسید که او خود را کاملا در اختیار من گذاشته بود که شاید از این راه بشود به بخشی از معمای درون من پاسخ داده شود. شروع به نوشیدن چای می کنم ولی نمی توانم چشم از او بردارم. او در چشمان من نگاه می کند و با لبخندی به کنجکاوی من واکنش نشان می دهد.
با همان لبخند می پرسد: آیا توانستی به چیزی دست یابی؟
می دانستم که منظورش چه می باشد، اما خودم را به نادانی زدم و گفتم: از منظورت چیزی دستگیرم نمی شود، می توانی بیشتر توضیح بدهی؟
با همان لبخند می گوید: خودت را به نادانی نزن، خودت بهتر می دانی که منظورم چه است. پس بیا یکدیگر را فریب ندهیم...
با جدیت گفتم: من برای فریب دادن تو به اینجا نیامده ام. تنها چیزی که به دنبالش هستم، فهمیدن علت رابطه تو با پدرم می باشد و نه چیز دیگری. پرسش من از تو بسیار ساده است و فکر می کنم که پاسخ آن نیز نمی تواند برای تو بغرنج باشد.
او نیز چهره جدی به خود می گیرد و با لرزشی که در صدایش مشهود است می گوید: شاید برای تو ساده باشد اما نه برای من که باید پاسخ سئوالات تو را بدهم. من تو را قبل از اینکه خودت بدانی، می شناسم. سالهاست که تو و تمام خانواده ات را می شناسم. تو چیزی نداری که بخواهی آن را از من پنهان کنی اما من صندوقی هستم دربسته که تو هیچ چیز از آن نمی دانی و فراموش کن که می توانی به راحتی به آنچه که در این صندوق است دست یابی. فقط این را بگویم، همان قدر که تو پدرت را می شناسی من هم او را می شناسم. او را از کودکی می شناسم. بیشتر از این چیزی نمی توانم به تو بگویم.
احساس ناخوشایندی داشتم و به هیچوجه خودم را راحت حس نمی کردم... شنیدن اینکه «او را از کودکی می شناسم» من را بیشتر مضطرب ساخت... می دانستم که هر پرسشی از او بی پاسخ خواهد ماند و مانند ضربه هایی خواهد بود که به درب بسته زده شود. احساس کردم که دیگر مایل به ماندن من نیست اما من هنوز برای آنچه که به اینجا آمده بودم دست نیافته بودم ولی این را هم خوب می دانستم که به نقطه ای رسیده ایم که ادامه آن غیر ممکن می باشد. حداقل برای امروز.
با صدایی آرام به او گفتم: من را ببخش... قصد ایجاد تشویش در روح و جسم تو را ندارم... خواهش می کنم که من را درک کن... من هیچ چیز از تو نمی دانم اما این درخواست را قلبا از تو دارم که به من فرصت بدهی که بتوانم بیشتر با تو آشنا شوم تا شاید بهتر یکدیگر را درک کنیم. هیچ نمی دانستم که کنجکاوی من به اینجا خواهد رسید... اینکه تو پدرم را از کودکی می شناسی من را بیشتر مصمم می کند که از این راز پنهان سر درآورم.
از جای خود بلند می شوم و به او می گویم: آیا می توانم دوبار به اینجا بیایم و شما را ملاقات کنم؟
سرش پائین بود و به من نگاه نمی کرد اما می توانستم قطرات اشکهایش را ببینم که همانند شبنم های صیحگاهی بر روی دستهایش نقش می بست...
به آرامی گفت: درب این خانه به روی تو همیشه باز است و هر وقت که بخواهی می توانی به اینجا بیایید.
از او خداحافظی کردم و از خانه بیرون آمدم... ساعتی را در خیابانهای شهر به پرسه زدن مشغول شدم تا کمی آرام بگیرم و بعد به خانه برگردم... حتی اسم او را نپرسیدم. از خودم چندشم شده بود که تنها به خودم و معمایی که من را در خود گرفته بود می اندیشیدم بی آنکه آشنایی با او را مقدم بدانم. به خانه برگشتم و خود را با نوشیدن مشروب آرام کردم، اما...
****
پرستار جوان دستانش را به دور جعبه ای که به او داده شده بود حلقه کرده بود و تمام توجه خود را به میزبانش دوخته بود و نشان میداد که نمی خواهد واژه ای را از دست بدهد. بی اختیار پرسید: بعد چه شد؟ آیا دوباره به خانه آن زن جوان رفتید که او را ملاقات کنید؟
میزبان از اشتیاق پرستار جوان برای شنیدن دنباله ماجرای او و زن جوان تعجبی به خودش راه نداد چرا که آن را طبیعی می دید و گفت کمی صبور باش، تمام ماجرا را برای تو خواهم گفت و مطمئن باش که چیزی را جا نخواهم انداخت. اما نیاز دارم که گلوی خود را با شراب تازه کنم...
پرستار جوان در خود می دید که نباید بگذارد گیلاس های شراب خالی بمانند. به سرعت گیلاس های شراب را پُر کرد و بی آنکه چیزی بگویند، گیلاس های شراب خود را سر کشیدند.
میزبان گیلاس خالی شده از شراب را روی میز می گذارد و به پرستار جوان می گوید: آیا تصمیم نداری که این صندوق را باز کنی؟ شاید بسیاری از پاسخ هایی که به دنبالش هستم در این صندوق باشد و چه بسا معمای آن زن جوان.
پرستار جوان با تعجب می پرسد: مگر آن زن جوان، رابطه خود با پدرتان را توضیح نداد که حالا انتظار دارید که حل آن معما در این صندوق باشد؟ آیا او را دیگر ملاقات نکردید؟
میزبان با صدایی که احساس تاسف در آن حس میشود می گوید: مدتی از دیدار اولم با او می گذشت... نمی دانم که چرا برای دیدن او اشتیاقی از خود نشان نمی دادم، از چیزی می ترسیدم که به واقع نمی دانستم که چه می تواند باشد. شاید نمی خواستم که پرده از رازی برداشته شود که دنیای خیالی من را به نابودی کشاند. چند ماهی می گذشت و زمستان، خرامان خرامان شهر را در سرمای خود فرو می برد که تصمیم گرفتم پیش او بروم. به خانه او رسیدم و زنگ درب را به صدا درآوردم، زمانی نگذشت که درب باز شد و پیرزنی را در مقابل خود دیدم. تعجب کردم ولی خود را نباختم و به او سلام کردم و سعی کردم به درون خانه نگاهی بیندازم که شاید او از آشپزخانه یا پذیرایی بیرون بیاید و من را از این سردرگمی بیرون بیاورد. اما او پیدایش نبود و در نهایت پیرزن پرسید: با کسی کار دارید؟
گفتم: می خواهم زن جوانی که در این خانه زندگی می کند را ملاقات کنم.
آه... منظورتان خانم پریسا می باشد؟
برای اولین بار بود که نام او را می شنیدم و دوبار از خودم شرمم شد که چرا نبایستی اسم او را در همان ملاقات اول از خود او می پرسیدم اما دیگر دیر شده بود. با تکان دادن سر و با گفتن بله به او فهماندم که برای دیدن خانم پریسا آمده ام. پاسخ پیرزن عرق سردی بود که بر وجودم نشست. پیرزن گفت که یک ماه پیش من این خانه را از او خریده ام و پریسا دیگر در اینجا زندگی نمی کند.
از پیرزن پرسیدم: آیا می داند که او کجا زندگی می کند؟
پاسخ پیرزن منفی بود. فهمیدم که ایستادن در مقابل آن خانه جوابی برای من نخواهد داشت. از پیرزن تشکر کردم و از خانه دور شدم. از خودم چندشم شد و آرزو می کردم که زمین دهان باز کند و منِِ مفلوک را در خودش فرو برد. به مانند یک دیوانه در خیابان و در میان مردم پرسه می زدم که میخانه ای را یافتم و بی درنگ وارد میخانه شدم. هنوز هوا روشن بود و تعداد کمی مشتری در میخانه دیده می شد. میز خالیِ را پیدا کردم و با اشاره به گارسون میخانه به او فهماندم که مشروب می خواهم. به سر میزم آمد و من نیز یک بطر ودکا سفارش دادم. میخواستم مست کنم تا فراموش کنم که چه چیزی را از دست داده ام، با این وجود می دانستم که مستی و فراموشی فقط بطور موقت می تواند من را تسکین دهد. او را از دست داده بودم و نمی دانستم که باید از کجا شروع کنم که بتوانم او را بیابم. استیصال سراسر وجودم را در خود گرفته بود، درمانده بودم از اینکه نمی دانستم که چکار باید کرد؟ کاملا مست شده بودم و روی پای خود نمی توانستم به ایستم ، حساب میخانه را پرداختم و به سختی از میخانه بیرون آمدم، هوا رو به تاریکی می رفت و سرما شدت گرفته بود اما مستی اجازه نمی داد که سرما را حس کنم. به سمت خانه حرکت کردم اما نمی دانم چه مدت طول کشید که به خانه رسیدم. با مشت به درب خانه کوبیدم تا خدمتکار خانه درب را باز کرد و من بی آنکه کنترولی روی خود داشته باشم به درون خانه افتادم و دیگر قادر نبودم که از جای خود بلند شود. نمی دانم که چه مدت در همان حال بودم که احساس کردم دستی شانه های من را لمس می کند و سعی دارد که من را از زمین بلند کند. سرم را به سختی برگرداندم و پدرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است و به من خیره شده. اولین باری بود که من را در چنین وضعیتی می دید و خوشبختانه نمی توانست حدس بزند که ماجرا از چه قرار است. مطمئنا آن را به حساب جوانی می گذاشت. با هر زحمتی که بود، کمک کرد و من را به اتاق خودم رساند و من را روی تخت انداخت و از اتاق بیرون رفت. صبح با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم.
تمام روز سعی داشتم که برخوردی نه با پدرم و نه خدمتکاران خانه داشته باشم. از آنها دانسته پرهیز می کردم. در خود افسردگی حس می کردم. به حمام رفتم و با دوش گرفتن کمی به خود آمدم، لباسم را به تن کردم و از خانه بیرون زدم به این امید که شاید پریسا را بتوانم در خیابان ببینم اما تلاشی بود عبث و بعد از ساعتی گشت زدن به خانه برگشتم. کاری از دستم ساخته نبود و فقط به خود امیدواری می دادم که شاید او سراغ من را بگیرد. اما تا به امروز هیچ خبری از او ندارم. او به مانند یک قطره آب در زمین فرو رفته بود و هیچ اثری از خود باقی نگذاشته بود. با خود در جدل بودم که آیا باید او را فراموش کنم و چرایی رابطه او با پدرم را به فراموشی بسپارم یا اینکه موضوع را مستقیم با پدرم در میان بگذارم و از او بخواهم پاسخ دهد و پرده از این راز بردارد.
چاره ای نداشتم که او را از ذهن خود بیرون کنم تا بتوانم به کارهای تاکستان بپردازم. مسئولیت سنگینی بود و نمی بایست آن را نادیده گرفت. زندگی من و پدرم به تاکستان و تولید شراب وابسته بود و می بایست آن را با جدیت مدیریت می کردم که به ورشکستگی کشیده نشویم. کار بر روی تاکستان تقریبا تمام افکار و وقت من را به خود گرفته بود و دیگر فرصتی برایم باقی نمی ماند که بخواهم به پریسا فکر کنم. حتی جرات این را به خود نمی دادم که راجع به او از پدرم سئوال کنم. پس بهترین راه این بود که آن را به فراموشی بسپارم. دیگر به او فکر نمی کردم و نقطه پایانی بر آن گذاشتم.
محمود میرمالک ثانی
ادامه دارد...
افزودن دیدگاه جدید