Direkt zum Inhalt
دوشنبه ۲۷ ژوئیه ۲۰۲۶
دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵

فرهنگ و هنر

ابوالفضل محققی
کودک آغاز به شگفتن می کند.
درخت شاداب زندگی جوانه می زند!
چرخه حیات
این چنین بربستر آزادی
با شکوه جاری می گردد
ابوالفضل محققی
ناخواسته، غرق در موج‌های حاصل از سیل انقلاب به قلعه پرت شده بود. مجموعه‌ای از حوادث، ماجرا‌جویی، شور، میل به قدرت و جان‌بخشیدن به رویاهای انقلابی. قرارگرفتن در حلقه دوستانی که می‌خواستند طرح جهانی نو در‌اندازند. انقلاب این قلاب نشسته به تن! قدم به قدم او را به داخل این مهلکه کشاند و امکان گریز را از او سلب کرد. انقلاب او را بلعید. از خانه و کاشانه بیرون کرد؛ حتی از مردمانی که به خاطرشان می‌جنگید.
ابوالفضل محققی
صدایش را می‌شنیدم، گاه دشنام می‌داد، گاه زاری می‌کرد. برایم عجیب بود. مرتب تکرار می‌کرد: "حاجی آقا ولش کن! بس کنید نزنیدش! دست از سرش بردارید بی‌شرف‌ها. توفان آرام بگیر! آرام بگیر! بگذار او راحت به خوابد!"
تمام تنم می‌لرزید، به کافه برگشتم. او هنوز آنجا ایستاده بود و فریاد می‌زد.
رحمان
انگار گم شده بودیم؛
از یاد رفته بودیم؛
فریاد می زدیم؛
پرده سیاهی جلو پنجره ها کشیده بودند؛
نور هم مهجور،
در تاریکی فرو رفته بود؛
رحمان
برخیز،
ببین دختران دم بخت،
در انتظار لباس سفید و ...
تاج سر،
راه به حجله را...
ابوالفضل محققی
به یاد گفته ای به گمانم از نظامی می افتم: "درخت انار درخت همیشه عاشقی است که میوه خونینش را تا جائی که می تواند بر شاخه خود نگاه می دارد،بر زمینش نمی اندازد؛حتی اگر بر شاخه اش خشک شود!"
رحمان
برای رحمان هاتفی نماد و
عصاره شور و خرد و عشق
و … چراغ راه درظلماتی
قیراندود.
کمونیستی شیفته،که یادش
همیشه ماندگاراست و نامش
برتارک مبارزات کارگران
و زحمتکشان می درخشد .
شمی صلواتی
تو بگو رفیق
چه کنم با این همه درد
که در زبان
و قلم بی رنگم
پیداست
شیفته
به من بگو چه چیز؛

سکوت غمگین چشمان تو را خواهد شکست ...
رحمان
«باید نزدیک شویم!»

«ولع سراب»