ساعت را که به دیوار آویزان است پائین می آورد. عقربه های آن را بیرون می کشد و آن را دوباره در جای خود آویزان می کند. صدای تیک تاک ساعت دیگر به گوش نمی رسد. زمان در اتاق از حرکت باز می ایستد. در میان اتاق می نشیند و به ساعت که تنها شماره های یک تا دوازده را نشان می دهد، نگاه می کند. بیرون روشن است و آفتاب از پنجره ی غبار گرفته به درون اتاق می تابد.
کت و شلوارِ مورد علاقه خود را به تن می کند. از کراوات زدن بیزار است، به او احساس خفگی دست می دهد. درست به مانند عقربه های ساعت که ثانیه به ثانیه، پایان زندگی را برای او می شماردند. قصد بیرون رفتن از خانه را دارد اما جای خاصی را در نظر نگرفته. تنها می خواهد روزِ تازه ی خود را بدون زمان آغاز کند. کفش های واکس زده خود را به پا می کند و از آپارتمان بیرون می زنَد. از آسانسور استفاده نمی کند. آسانسور را تابوت سیّالی می داند که فرد را از شنیدن آهنگ گامهای خود باز می دارد. از ساختمان بیرون می رود. می ایستد و به اطراف خو نگاه می کند.
به فاصله چند قدم در کنار او می ایستم. منتظر هستم تا او مسیر خود را انتخاب کند . هنوز تصمیم نگرفته... آیا باید به او کمک کنم... نمی دانم. منتظر می مانم... عجله ای نیست. من را نمی بیند، از وجود من هیچ نمی داند.
به راه می افتد. به دنبال او حرکت می کنم... کجا می رود... نمی دانم... آیا باید مقصدی برای رفتن داشت یا رفتن، کافیست، او زمان را متوقف کرده بود که از نو شروع کند.
با خود می گوید: روزمرگی...!؟ به یکباره در جای خود می ایستد و سرش را پایین می گیرد... بنظر می رسد که در جستجوی چیزی ست، اما نه، سرش را بالا می آورد. چهره اش تصویری ست از تردید. «روزمرگی»؟. آن را در ذهن خود مرور می کند اما آغاز تازه ای را در آن نمی بیند. به سمت خانه برمی گردد و شروع به دویدن می کند، به سرعت از پله ها بالا می رود، درب آپارتمان را باز می کند و خودش را به ساعت می رساند. ساعت را به گوشش نزدیک می کند و به دقت به آن گوش میدهد، صدای ملایمی شبیه به تیک تاک به گوشش می خورد، با وحشت ساعت را از خود دور می کند و به آن زل می زند. دست پاچه است و نمیداند که چطور می تواند صدای تیک تاک ساعت را از کار بیندازد. از جا بر می خیزد و به دنبال جعبه ی ابزار می رود. چکشی را با خود می آورد و با ضرباتی سنگین به ساعت می کوبد. چکش را از خود دور می کند و به طرف ساعت خم می شود و به آن گوش می دهد. صدایی از ساعت به گوش نمی رسد. او فقط صدای ضربان قلبش را می شنود و سکوتی که در اتاق حاکم است. لبخندی از رضایت بر چهره اش نقش می بندد و از ساعت دور می شود. حتی اعداد یک تا دوازده دیگر اهمیتی برای او ندارند. اعدادی که فقط زمان را تقسیم می کند.
لحظه ای در جای خود باقی می ماند، به نظر می رسد که دارد فکر می کند... اما به چی؟ فقط می شود حدس زد، «روزمرگی»!.
از جا بلند می شود، خود را دوباره مرتب می کند و از آپارتمان بیرون می رود، به آسانسور فکر نمی کند، پله ها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارد و از ساختمان بیرون می رود، به اطراف خود نگاهی می اندازد، شروع به راه رفتن می کند، اهمیتی به چپ یا راست نمی دهد... فقط به رفتن می اندیشد، به هر سویی می رود و حتی هر وقت پیاده رو را خلوت می بیند شروع به پشت راه رفتن می کند...
به خود می گوید، وقتی که یک ستاره به فاصله چند میلیارد سال نوری از حرکت باز می ایستد، لحظه معنای زمانی خود را از دست می دهد. آنوقت، گذشته و حال و آینده یکی می شوند. امروز من گذشته ای است که از آینده می گوید.
او را دنبال می کنم... به هر سویی که بتواند می رود اما یکباره جهت خود را تغییر می دهد و سمت دیگری را پیش می گیرد... مرتب این کار را تکرار می کند...
به دو راهی می رسد، در جای خود می ایستد و به خود می گوید: معلومه داری چکار می کنی؟ پشت می کند و از راهی که آمده باز می گردد، در جلوی خانه اش می ایستد، پشتش را به دیوار تکیه می دهد و به ساعت فکر می کند، عقربه ها و شماره های ساعت در جلوی چشمانش ظاهر می شوند، بی اختیار به شمردن شماره ها مشغول می شود... به آپارتمانش برمی گردد، مستقیم به اتاقی که ساعت شکسته در کف اتاق افتاده است می رود و در کنارش می نشیند. به تکه های ساعت نگاه می کند و به خود می گوید: باید از نو شروع کرد، اما نمیدانم چگونه...
در گوشه ای از اتاق در مقابل او ایستاده ام... فردی را می بینم که تمام وجودش از درماندگی فریاد می زند... با شکستن ساعت راه بازگشتی برای خود باقی نگذاشته است...
تکه های خرد شده ی ساعت را از کف اتاق جمع می کند و آنها را در سطل زباله می اندازد. به اتاق خواب می رود و بر روی تخت دراز می کشد، به سقف اتاق خیره شده و به کارهایی که قرار بود امروز همانند روزهای عادی انجام دهد، فکر می کند... رفتن به محل کار... انجام کارهایی که بایستی در زمان مقرر صورت گیرد.
نمی داند که چه مدت به سقف اتاق خیره مانده است.
به اتاق خوابش می روم، هنوز بر روی تخت دراز کشیده است و چشم به سقف اتاق دوخته است، به نظر نمی رسد که توانسته تردید را از خود دور کند، به او نزدیک می شوم و در کنار او بر روی تخت می نشینم، او از وجود من هیچ نمی داند. اما نمی داند که با او بوده ام. حال می خواهد من را از خود جدا کند. با شکستن من؟
تابستان ۲۰۲۶
محمود میرمالک ثانی
افزودن دیدگاه جدید