در وضعیت سخت و خطرناکی قرار گرفتهایم؛ وضعیتی که در آن حماقت جای عقلانیت را گرفته و تصویر قدرت بر واقعیت قدرت غلبه کرده است. ما با دو حماقت همزمان دچار شدهایم: حماقتی که جنگ را آغاز کرده و حماقتی که بر ادامه جنگ اصرار دارد. این دو حماقت، اگرچه از دو نقطه عزیمت متفاوت حرکت میکنند، در یک نقطه به هم میرسند: ناتوانی در دیدن فاصله میان تصور قدرت و واقعیت قدرت.
حماقت سیاسی به معنای کمهوشی یا فقدان اطلاعات نیست؛ حماقت سیاسی یعنی ناتوانی در تشخیص فاصله میان تصور قدرت و واقعیت قدرت. یعنی فرد یا یک جریان سیاسی، تصویری را که از توانایی، نفوذ و قدرت خود ساخته است با خودِ واقعیت اشتباه میگیرد و بر اساس آن تصمیم میگیرد. در چنین وضعیتی، خودبزرگبینی جای شناخت واقعیت را میگیرد و اراده جای تحلیل مینشیند.
در سیاست، خطر از جایی آغاز میشود که این تصویر جای واقعیت را میگیرد و تصمیمگیرنده، بهجای سنجیدن امکانات، محدودیتها و پیامدهای واقعی، بر اساس تصویری که از قدرت خود ساخته است تصمیم میگیرد. در چنین وضعی، قدرت نه آنگونه که در واقعیت وجود دارد، بلکه آنگونه که در ذهن صاحبان آن تصور میشود، مبنای تصمیمگیری قرار میگیرد.
آغاز جنگ ترامپ و بنیامین نتانیاهو علیه ایران را میتوان از همین زاویه بررسی کرد. آغاز این جنگ یک حماقت سیاسی بود؛ زیرا بر مبنای واقعیت موجود ایران و منطقه شروع نشد، بلکه آنان بر اساس تصویری که از قدرت خود داشتند، دست به تهاجم زدند. حمله نظامی ممکن است تخریب گستردهای ایجاد کند، اما تخریب نظامی بهخودیخود به معنای توانایی تحمیل اراده سیاسی نیست. میان توانایی ضربه زدن به یک کشور و توانایی تعیین آینده سیاسی آن فاصلهای جدی وجود دارد. اگر این دو با یکدیگر اشتباه گرفته شوند، قدرت نظامی میتواند به توهم قدرت سیاسی تبدیل شود.
ترامپ خواست آمریکا را عظیم کند، اما حقیر کرد. او خواست قدرتنمایی کند، اما اکنون در مخمصهای قرار گرفته است که نمیداند چگونه میتواند از آن خارج شود و در عین حال اعلام پیروزی کند. مسئله دقیقاً همینجاست: هنگامی که تصویر قدرت جای واقعیت قدرت را میگیرد، آغاز یک جنگ ممکن است آسان به نظر برسد، اما پایان دادن به آن و تبدیل نتیجه به یک «پیروزی سیاسی» بسیار دشوار میشود.
آمریکا پیش از این نیز در خاورمیانه با خطای محاسباتی مواجه شده بود، ولی خودشیفتگی و خودبزرگبینی آمریکا موجب شد که درسهای لازم را نگیرد. تجربه عراق و افغانستان و دیگر مداخلات نظامی نشان داده است که برتری نظامی لزوماً به معنای توانایی تعیین آینده سیاسی یک کشور نیست. مسئله این نیست که آمریکا قدرت نظامی ندارد؛ مسئله این است که قدرت نظامی، هر اندازه هم بزرگ باشد، محدودیتهای خود را دارد.
اما این خطا تنها به آمریکا و اسرائیل محدود نمیشود. این دامی است که اغلب نیروهای اقتدارگرا بدان دچار میشوند. مقاومت مردم ایران در برابر حمله دو قدرت هستهای و عدم همراهی آنان با تصوراتی که مهاجمان درباره واکنش جامعه داشتند، به خطای دیگری در سوی دیگر منازعه منجر شده است. جریانهای تندرو در ایران نیز گرفتار همین تصور، خودبزرگبینی و حماقت سیاسی شدهاند؛ با این تفاوت که نقطه عزیمت آنان متفاوت است. آنان نیز قدرت مقاومت مردم، توان نظامی و تحمل هزینهها را با توانایی تحقق اراده سیاسی یکی میگیرند؛ گویی صرف ایستادگی و تحمل ضربه میتواند بهتنهایی نتیجه سیاسی مطلوب را تضمین کند.
این نوع توهم نیز هزینهای دارد که ممکن است برای مردم کمتر از هزینه حمله نظامی آمریکا و اسرائیل نباشد. زیرا هنگامی که مقاومت به جای یک ابزار سیاسی، به یک هدف فینفسه تبدیل شود، هزینههای آن میتواند بر دوش جامعه انباشته شود و زندگی مردم را بیش از پیش تحت فشار قرار دهد.
اینجاست که دو حماقت ظاهراً متضاد با یکدیگر تلاقی پیدا میکنند: یکی قدرت نظامی را با امکان تحمیل اراده سیاسی اشتباه میگیرد و دیگری مقاومت و توان تحمل هزینه را با امکان تحقق اراده سیاسی یکی میداند. یکی تصور میکند با وارد کردن ضربه میتواند آینده سیاسی یک جامعه را تعیین کند؛ دیگری تصور میکند صرف مقاومت و تحمل ضربه میتواند آینده سیاسی مطلوب خود را تضمین کند. در هر دو حالت، تصویر قدرت جای سنجش واقعیت را میگیرد.
پیامد این خطاها فقط به عرصه محاسبات سیاسی محدود نمیماند. وقتی تصمیمگیرندگان از واقعیت فاصله میگیرند، هزینه این فاصله را جامعه میپردازد. جنگ را نه صاحبان تصویرهای بزرگ از قدرت، بلکه مردمی تحمل میکنند که امنیت، زندگی، معیشت و آیندهشان در معرض آسیب قرار میگیرد. از همین رو، حماقت سیاسی فقط یک خطای ذهنی نیست؛ وقتی به تصمیم سیاسی تبدیل میشود، به مسئلهای اجتماعی و انسانی بدل میشود.
از این منظر، نقد جنگ و نقد سیاستهای جنگطلبانه به معنای نادیده گرفتن امنیت یا دفاع از کشور نیست. برعکس، دفاع از جامعه زمانی معنا پیدا میکند که زندگی و آینده مردم معیار سنجش سیاست قرار گیرد، نه اینکه مردم به ابزار تحقق تصورات سیاسی و نظامی تبدیل شوند. اگر قرار است از کشور دفاع شود، نخستین موضوع دفاع باید زندگی انسانهایی باشد که کشور را تشکیل میدهند.
مسئله امروز بیش از هر چیز بازگشت به واقعیت است؛ واقعیتی که در آن هیچ قدرتی مطلق نیست و هیچ مقاومتی نیز بدون هزینه و محدودیت نیست. سیاست زمانی از دام خودفریبی بیرون میآید که فاصله میان آنچه میخواهیم و آنچه واقعاً میتوانیم انجام دهیم، دیده شود. قدرت سیاسی، برخلاف تصور صاحبانش، همیشه با محدودیتهای تاریخی، اجتماعی، اقتصادی و انسانی روبهروست.
شاید یکی از مهمترین درسهای این جنگ همین باشد: قدرت واقعی با تصویری که از قدرت ساخته میشود تفاوت دارد. هرگاه این تفاوت فراموش شود، حماقت سیاسی آغاز شده است؛ حماقتی که ممکن است یکبار با نام قدرت نظامی و بار دیگر با نام مقاومت ظاهر شود، اما در هر دو صورت، این جامعه است که هزینه آن را میپردازد.
برخلاف تصور اغلب نیروهای سیاسی، جامعه امروز ما راکد و منفعل نیست. در زیر پوست جامعه، صلحخواهی در بطن جامعه بهصورت بالفعل وجود دارد؛ گرایشی قوی که هنوز نتوانسته است بهصورت گسترده و آشکار بیان شود. مسئله فقط این نیست که این خواست وجود دارد؛ مسئله این است که هنوز نتوانسته است به یک خواست عمومی و بیانشده در عرصه سیاسی تبدیل شود. یکی از وظایف نیروهای صلحدوست این است که این خواست بالفعل جامعه را ببینند، آن را به زبان سیاسی و اجتماعی بیان کنند و امکان حضور و شنیده شدن آن را در فضای عمومی فراهم آورند. زیرا اگر قرار است از دام حماقت سیاسی و خودفریبی قدرت بیرون بیاییم، راه آن از بازگشت به واقعیت جامعه و شنیدن صدای مردمی میگذرد که بیش از هر چیز خواهان امنیت، زندگی و صلحاند.
حماقت سیاسی وهزنیه ای که جامعه می پردازد
افزودن دیدگاه جدید