رنج انسان را نه زبان به تمامی بازمینمایاند و نه تصویر. میان تجربه زیسته رنج و بازنمایی آن همواره شکافی وجود دارد که هیچ روایت یا تصویری قادر به پر کردن کامل آن نیست. وقتی گفته میشود «دارو پیدا نمیشود»، برای کسی که اضطراب فقدان دارو یا نگرانی از جان عزیزانش را تجربه نکرده، این جمله بیش از یک خبر نیست. همدردی میتواند شکل بگیرد، اما هرگز جایگزین تجربه زیسته رنج نمیشود.
از همین رو، رنج صرفاً یک واقعیت آماری نیست؛ تجربهای انسانی و اجتماعی است که در متن زندگی روزمره معنا پیدا میکند. انسانها تنها با فقر، جنگ یا محرومیت روبهرو نیستند، بلکه با احساس بیقدرتی، ناامنی و از دست رفتن امید به آینده نیز زندگی میکنند. سیاستی که این رنج را به عدد، آمار یا ابزار تبلیغات تقلیل دهد، از فهم ماهیت آن فاصله گرفته است.
سیاست در بنیادیترین معنای خود باید رنجهای قابل اجتناب را کاهش دهد، امکان زندگی امنتر را فراهم کند و کرامت انسان را در مرکز تصمیمگیری قرار دهد. هرگاه انسان به ابزاری برای اهداف ایدئولوژیک، امنیتی یا ژئوپلیتیک تبدیل شود، سیاست مشروعیت اخلاقی خود را از دست میدهد.
امروز جامعه ایران با رنجی انباشته روبهرو است؛ رنجی برخاسته از بحرانهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی. جنگ و تهدید دائمی، فشار اقتصادی، فرسایش امید و ناامنی نسبت به آینده، به بخشی از تجربه زیسته میلیونها ایرانی تبدیل شده است. مردمی که در شکلگیری بسیاری از این بحرانها نقشی نداشتهاند، بیشترین هزینههای آن را میپردازند.
در منطق قدرت، جنگ با مفاهیمی چون امنیت، بازدارندگی و منافع ملی توجیه میشود؛ اما از منظر زندگی مردم، جنگ یعنی از دست رفتن امنیت، تخریب زندگی روزمره، افزایش اضطراب و محدود شدن امکان ساختن آینده. مشکل از آنجا آغاز میشود که رنج مردم به متغیری فرعی در محاسبات قدرت تبدیل میشود و تصمیمگیرندگان، همان کسانی نیستند که هزینه جنگ را با جان، سلامت و معیشت خود میپردازند.
پرسش اصلی این نیست که کدام طرف خود را محق یا پیروز میداند؛ پرسش این است که چه کسانی از تداوم بحران سود میبرند و چه کسانی هزینه آن را میپردازند. جنگ زمانی پایدار میشود که برای بخشی از نیروهای سیاسی، به جای یک بحران، به ابزاری برای حفظ قدرت و بازتولید مشروعیت تبدیل شود.
از این منظر میتوان میان دو منطق تمایز گذاشت: منطقی که بقای قدرت و اهداف راهبردی را در اولویت قرار میدهد و منطقی که کاهش رنج انسانها را معیار داوری سیاست میداند. این دو منطق الزاماً در یک مسیر حرکت نمیکنند.
بخشی از جریانهای سلطنتطلب که آینده خود را در تداوم بحران جستوجو میکنند، دولت اسرائیل که ادامه این وضعیت را در چارچوب منافع امنیتی خود میبیند و افراطیون داخلی که جنگ را ضرورتی ایدئولوژیک میدانند، با وجود همه تفاوتها، در یک نقطه به هم نزدیک میشوند: تقدم اهداف سیاسی بر رنج مردم.
اصرار نیروهای بهاصطلاح «سوپرانقلابی» بر ادامه جنگ، در حالی که رنج جامعه به حاشیه رانده میشود، یک تراژدی تاریخی است؛ اما همراهی بخشی از چپِ محور مقاومت با افراطیترین نیروهای قدرت، به نام مبارزه با امپریالیسم، وجهی کمیک پیدا میکند؛ زیرا آرمانهای رهاییبخش در عمل در برابر واقعیت رنج انسانهایی قرار میگیرند که قرار بود سیاست به نام آنان باشد.
هر جریان سیاسی، هر اندازه خود را عدالتخواه یا ضدسلطه بداند، اگر توان دیدن رنج انسانهای واقعی را از دست بدهد، مهمترین سرچشمه مشروعیت خود، یعنی پیوند با جامعه، را از دست خواهد داد.
پرسش نهایی این است: سیاست ورزی برای چه وجود دارد؟ اگر نتواند از رنج انسانها بکاهد، امنیت و امید به آینده را حفظ کند،و چه تفاوتی با سازوکارهای بازتولید قدرت خواهد داشت؟
تجربه تاریخی نشان داده است که وعده آیندهای آرمانی، هنگامی که به بهای تحمیل رنج بیپایان بر انسانهای امروز باشد، نه جامعهای بهتر میسازد و نه عدالتی پایدار. هیچ سیاستی حق ندارد زندگی یک نسل را قربانی آیندهای نامعلوم کند. آینده، اگر ارزشی داشته باشد، باید از مسیر حفظ کرامت و زندگی انسانهای امروز بگذرد.
بحران عمیق سیاست در ایران نیز از همین گسست میان سیاست و جامعه ناشی میشود. هنگامی که سیاست از تجربه زیسته مردم جدا شود، به مفاهیم انتزاعی و رقابتهای قدرت فروکاسته میشود و نتیجه آن چیزی جز کاهش اعتماد عمومی و بیگانگی جامعه با نیروهای سیاسی نخواهد بود.
افزودن دیدگاه جدید