می گفت: از ابتدای جنگ دلم میخواست بنویسم از حس و حالم، از شرایط، از دیدهها و شنیدهها... اما ننوشتم. دستم به قلم نمیرفت تا روز هیجدهام جنگ. شعر شاملو را زمزمه میکردم:
«دلم کپک زده که
آه
سطری بنویسم از تنگی دل
مهتاب زده ای از قبیله آرش
بر چکاد صخره ای
زهِ جان کشیده تا بن گوش
به رها کردن فریاد آخرین»
اما نمیتوانستم بنویسم. وقتی قلم دست گرفتم و نوشتن را شروع کردم، بسیار لحظهها را از دست داده بودم. احساسهایم را، شنیدههایم را فراموش کرده بودم و حسرت میخوردم که چرا این همه تعلل کردم. شاید به این خاطر بود که نمیخواستم جنگ را باور کنم. سالها از خطر جنگ و حمله امریکا به ایران میگفتیم، از سال ۸۴ همزمان با حمله امریکا به عراق؛ زمانی که اولین اطلاعیه ضد جنگ با عنوان "آزادی آری، سلطه امریکا، نه" را امضا کرده بودیم. اطلاعیهای که بیش از هزار امضا را پای خود ثبت کرد و قرار بود جزو اسناد سازمان ملل شود و هیچ گاه هم نفهمیدم که ثبت شد یا نشد. خیلی هم فرق نمیکند. سازمان ملل، یا بهتر بگویم سازمان دُوَل، بی خاصیت ترین سازمان در پیشگیری و توقف جنگهاست، تقریبا میشود گفت در جلوگیری از جنگ هیچ گاه و به موقع هیچ کاری نتوانسته انجام دهد، فقط اطلاعیه و بیانیه و قطعنامه پشت سر هم، درست در زمانی که آدمها در جنگها جانشان را از دست میدهند و همه چیز در حال نابود شدن است.
دلتنگ بودم. دلتنگ همه چیز و همه کس. دلتنگ آرامش و با خیال راحت خوابیدن و زمزمه میکردم:
«کاش دلتنگی نیز نام کوچکی میداشت تا به جانش میخواندی / نام کوچکی تا به مهر آوازش میدادی / همچون مرگ که نام کوچک زندگی است»
اما در شبهای موشک باران و انفجارها، فقط تنهایی بود، سیاهی بود و دلتنگی و واقعا مرگ" نام "کوچک "زندگی" بود.
شعرها و ترانهها و موسیقی همدم روزها و شبهایم بود. به خصوص شبهایی که بی هیچ ارتباطی، از صدای انفجار و ضدهوایی از خواب میپریدم و مدام از خود میپرسیدم کجا خورد؟ اوایل جنگ حتا نمیتوانستم به موسیقی هم گوش کنم. کتاب هم نمیتوانستم بخوانم. اصلا تمرکزی نبود برای هیچ کاری و این یک تجربه همگانی بود. اما به تدریج وقتی عادت کردیم به شرایط جدید، تلاش برای برگشت به روتینهای همیشگی، تلاش برای وصل ماندن به زندگی بود و من هم یار همیشگی را بازیافتم.
گوش کردن به ترانهها که از غم، شادی، آرزوها و رویاها و... میگویند و تو را به زندگی وصل میکنند، نوعی "تراپی"اند، در شبهای بمباران برایم معنای دیگری یافته بودند و هر شب و هر موقعی که گوششان میدادم، موسیقی بستری برای آرامش میشد و تکهای از شعر آن ترانه وصف حالم:
وقتی از سیاهی شبها و روزهای بمباران دلم میگرفت: «جغد بارون خوردهای تو کوچه فریاد میزنه/ زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه/ کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره / پای بردههای شب اسیر زنجیر غمه/ دلم از تاریکیها خسته شده/ همهی درها به روم بسته شده/ من اسیر سایههای شب شدم/ شب اسیر تور سرد آسمون/...»
وقتی انتخاب میان ماندن در خانه و رفتن به شهر و دیاری امن تر، سخت میشد:
«خاک ثمر نداده رو چه جور میشه ول کنم/ گیرم جهان یک وطنه با مرزهای الکی / رفیق و خونواده رو چطور میشه ول کنم...»
وقتی مدرسه میناب را زدند، تصور درد و اندوه مرگ آن همه کودک آن هم در مدرسه جانکاه میشد، برای خانوادههایشان زمزمه میکردم: «من اون شهر دورم که بغضش شکسته / که دلتنگی راه نفسهاشو بسته/ خیابون خیابون پر از انتظارم/ تو نیستی و راهی به جایی ندارم ...»
وقتی نمیفهمیدم معنای این همه ظلم و بیعدالتی را: «می زنم فریاد/ هر چه باداباد/ وای از این بیداد/ وای از این طوفان...»
وقتی صدای انفجار خیلی خیلی نزدیک بود: «مرغ شومی پشت دیوار دلم/ خودشو اینور و اون ور میزنه/ تو رگای خسته تنم/ ترس مردن داره پر پر میزنه»
وقتی زندگی زیر بمباران عذابی میشد دردناک: «اگه زندگی عذابه/ یه حباب روی آبه/ من به گریههام میخندم/ میگم این همهاش یه خوابه...» و آرزو میکردم همه اینها یه خواب باشد و بس.
وقتی تهدید کرده بودند پلها را میزنند و تازه توجهام به پلهایی جلب میشد که هر روز از رو یا زیر آنها رد میشدم و حتا متوجهشان هم نبودم و تصور نبودنشان یعنی قطع هر گونه ارتباط: «من به دستان تو پل بستم به زیباتر شدن...»
وقتی خبر زدن شهرهای دیگر را از دور میشنیدم:
«با من خیال کن که به پلهای اصفهان / با من خیال کن که به شیراز رفتهای / با من خیال کن که به گیلان ِخانه ات
سبز و کبود و سرخ، جنگل دمیده است / در کوچههای سرد و پریشان این دیار / دستی به دستی یار، امشب رسیده است...»
پشت شیشه میایستادم و به صدای جنگندهها گوش میکردم، منتظر صدای انفجار: «آن سوی شیشه، روی رویاهای جاری/ گل میبرند و نقره کشتیهای خالی/ یاد قشنگ ِآتشی در برف و ظلمت/ یاد رهایی در زندان وحشت...»
وقتی شب تمام نمیشد و سحر نمیرسید: «مرغ سحر ناله سر کن/ داغ مرا تازه تر کن/ زآه شرر بار /این قفس را بر شکن و زیر و زبر کن / بلبل پر بسته ز کنج قفس بخوان/ نغمه آزادی نوع بشر سرا...»
صبح روز اعلام آتش بس که اصلا شاد نبودم: «من اون شهر دورم پر از جای خالی/ پر از آرزوی یه جشن خیالی...
نگو چی گذشت و چی کشیدیم /شاید شب تموم شد/ شاید خنده برگشت ...
چقدر غم شمردیم/ چقدر دل سپردیم/ پریدیم و هر بار به دیوار خوردیم/ خوشی دورمون زد/ بلا دورمون گشت /غمامو بغل کن شاید خنده برگشت...»
در اوج ناامیدی و درک ناتوانی در تغییر اوضاع و برای دوباره قدم به راه گذاشتن زمزمه میکردم: «کاش دنیا چنین نظمی نداشت/ زندگی را باید از نو دانه کاشت...»
و یا نیوش میکردم: «با من خیال کن که به اعجاز شاعران / شبها به سر رسید/ طوفان نشست و رفت/ در کوچههای شهر صدای نازلی است در بهار/ با من خیال کن زمستان شکست و رفت...»
و در رویای آیندهای زیبا: «قسمت که میآید نمیدانی چه زیباست/ این کوچهها پر میشود از شور و غوغا/ انگار مردم سرخوش از صبح بهارند/ دوردستها، گنجشک و در سر باغ دارند»
...
ترانهها و موسیقی نمیگذاشتند در افسردگی و اندوه باقی بمانم. از غمهایم میگفتند و بلافاصله بارقه ایامید در دلم مینشاندند.
***
میگفت: مدتی طول کشید تا در یکی از "پیامرسانهای ملی" با چند نفر از دوستان دور هم جمع شدیم. با هر انفجاری به هم پناه میبردیم.
-
بیدارید؟ نزدیک ما را زد
-
نزدیک ما را هم زد.
-
نزدیک ما هم صدای انفجار خیلی نزدیک بود
-
لامصب امشب داره شخم میزنه یه نفس
-
بچهها نفیر شوم جنگندهها را میشنوید؟ چه خبره امشب؟
-
پهباد وای. صدای پهباد داره دیوونهام میکنه. انگار درست پشت پنجره هستند و میخواهند بیایند تو.
-
و ...
این گفتگوهای شبانه در حین انفجارها، تنهاییهایمان را کم میکرد و این گونه از راه دور از هم مراقبت میکردیم و به هم اطمینان تنها نبودنها را میدادیم و امید پایان یافتن این تباهیها. به اشتراک گذاشتن اضطرابها و نگرانیها، ناسزا گفتنها به جنگطلبان و جنگافروزان، شوخی و خندهها، استیکرهای خندهدار و جالب و... شبهایمان را پر میکرد تا نزدیک صبح، بعد از ساعت حدود پنج که دور دوم یا سوم "زدن"ها تمام میشد، به رختخواب میرفتیم و میخوابیدیم تا چرتی بزنیم تا ساعت هفت که با دور جدید صداها بیدار شویم. بعدها گروهی را هم در این "پیام رسان" پیدا کردیم به اسم "آژیر قرمز" که مرتب خبر میداد: "از شمال جنگندهها الان از بالای سر ما رد شدند، احتمالا سه دقیقه دیگر تهرانند". "از طالقان جنگندهها اومدن سمت تهران یکی دو دقیقه دیگه میرسند کرج، مراقب باشید" و... دلمان قرص میشد که هستند کسانی در جایی امن، که دلشان برای مردم زیر بمب و موشک میتپد.
خیلیها در اعتراض به قطع اینترنت، حاضر نبودند از این پیام رسانها استفاده کنند، برخی هم مثل ما به آن پیوسته بودند با این استدلال که «اینها هم مال ماست و باید از آن خود کنیمشان، «از هر حداقلی باید استفاده کرد در این وانفسا».
***
می گفت: روز اول جنگ مدرسه بودیم. همه چی روال معمولی خودش را داشت. برای بچههای کلاس پنجم کارگاهی گذاشته بودیم. گرم گفت و گو و پرسش و پاسخ که در باز شد و مدیر مدرسه داخل شد. اسم یکی از بچهها را خواند که با وسایلش برود. آن دانشآموز کیفش را برداشت و رفت و بقیه متعجب نگاهش کردند. مدیر اشارهای به من کرد و آهسته در گوشم گفت که جنگ شده و والدین دارند میآیند بچهها را میبرند. کار را ادامه دادیم. مرتب در کلاس باز میشد و اسم دانشآموزی خوانده میشد و او میرفت و بقیه بچهها که دیگر خیلی کنجکاو شده بودند و نمیدانستند که چه شده هی سوال میپرسیدند. آخر بهشان گفتم که ضدهواییها فعال شدهاند و والدین نگرانند و دارند میآیند دنبال بچهها. بعضیها فریاد کشیدند:«هورا جنگ شده»؟! هیجان زده شده بودند. به زحمت آرامشان کردیم. جنگ برایشان بازی بود شبیه بازیهای کامپیوتری و تصوری از جنگ واقعی نداشتند. یکی از بچهها حالش بد شد. دچار اضطراب زیاد بود. گریه میکرد. نمیتواست نفس بکشد. یکی دو تا از همکاران این حال را داشتند. بعد از جنگ ۱۲ روزه و در ابتدای سال مختصری در این باره صحبت کرده بودیم و قرار بود اگر چنین اتفاقی افتاد، در اولین فرصت بچهها و همکارانی را که دچار اضطراب شدید شدهاند جدا کنیم و در جایی دور از بقیه بهشان برسیم و برای بقیه را در امنترین محل مدرسه، بازی و سرگرمی فراهم کنیم یا فیلم کارتون بگذاریم تا والدینشان بیایند. روز پراضطرابی بود. رفتن بچهها تا ساعت دو طول کشید. ترافیک وحشتناک بود. بعد از خوردن نهاری سرپایی با ذهنیهایی آشفته، خسته، پر از ابهام و خوشحال از اینکه تمام بچهها را به سلامت به دست خانوادهها سپرده بودیم، ما هم به خانه رفتیم...
***
می گفت: میدانستم، بچهها نگرانند. امکان تماسی ندارند. اینترنتها که قطع شده ، فقط از دور خبرهای را میشنوند. به هر کس که احتمال میدادم این روزها از ایران میرود، شماره میدادم و میخواستم خبر بدهند که خوبیم. به بقیه هم همین طور. همه به هم شماره میدادند: «اگر تو موفق شدی صحبت کنی بگو به بچهها هم خبر بدهند.»
در اولین فرصت شمارهشان را گرفتم. دیگر فکر نکردم که تماس با خارج از کشور چقدر گران است. خیلیها آن روزها، هر روز یکی دو میلیون هزینه تلفن پرداخت کرده بودند. به محض وصل شدن و سلام و احوالپرسی، این سوال را شنیدم: اونجا چیزی گیرتان میآید؟ خوراکی هست؟ شنیدهام مغازهها خالی شده..." خیالش را راحت کردم: "نگران نباش. همه چی هست. مغازهها همه چی دارند. فقط گرانتر از آن موقعی که تو بودی. هنوز هم جیبها خالی نشده، خیلی هم به این ادعاهای خبرگزاریها اعتماد نکن." وقتی وسط ماجرایی، مسئله فرق میکند. عادت میکنی به سرعت به شرایط جدید و راهکارهایی پیدا میکنی برای ادامه زندگی. اما آنها که دورند، مساله فرق میکند. تصوراتشان است، شنیدههایشان و راههای خبرگیریشان هم رسانههایی که مستقل نیستند عموماً.
***
می گفت: صبح جمعه، آخرین روز سال، با مترو به میدان انقلاب رفتم. میدان سوت و کور بود، خاکستری و غبار گرفته. بیشتر مغازهها تعطیل بودند. وای که هر سال این موقع از سال، چه غوغایی از آدمها، فروشندهها در خیابانها بود و امسال عید چه غریبانه و غمگین میآید. کسی ازش استقبال نمیکند. پیاده خیابان انقلاب را گز کردم. تا چهارراه ولیعصر وضع همین گونه بود. آنجا کمی جنب و جوش بیشتر شد. چندتایی دستفروش به انتظار مشتری بساط کرده بودند و چندتایی هم مشتری که با عجله به دنبال خریدی آمده بودند تا عید فراموششان نشود. و باز هم جلوتر، خیابان متروکه شد و غریب در انتظار عابران. اما کمی جلوتر گلفروشی بازارش نسبتا خوب بود، مردمی با عجله سبزه میخریدند تا حداقل سفره هفتسینی به پا کنند و جنگ را برای دمی عقب بزنند. بازار میوه اما هیچ نداشت، جز چند تایی کیسه میوه سالم و خرابِ درهم که دم در گذاشته بود. توی مغازه شیرینی فروشی و آجیل فروشیها هم چند تایی مشتری به چشم میخورد... سری به میدان هفت تیر زدم. سالهای قبل تلاش میکردم روزهای اسفند اصلا گذارم به این جا نیافتد. ترافیک آدمها دیوانهکننده بود. و امسال سوت و کور، تک و توک مغازههای باز مشغول مگس پراندن راسته شرق میدان پر بود از دستفروشهای بیمشتری. وای این مغازهها به امید فروش شب عیدشان سال را سر میکنند، حالا چگونه اجارهها را میپردازند؟ دستمزد فروشندگانشان را؟ حتما همه اخراج میشوند؟ شیشه مانتوفروشی سر کریم خان، کلا خرد شده بود از موج انفجار.
بغض کرده با خود گفتم آخه این هم شد عید؟!
یادم آمد که من هم سفره هفت سینی مهیا نکردهام. عید به خانه ما هم نیامده، جعبه کوچک نون نخودچی خریدم و با عجله به خانه برگشتم تا دیر نشده، نشانی از عید در خانه بنشانم به امید فرداهایی روشن تر.
***
می گفت: در یکی از "اپلیکشنهای ملی"؟! با همکاران یک گروه کاری داشتیم، و در وانفسای قطع اینترنت، همین گروه شد غنیمتی برای باهم بودنها. روز اول دوم عید بود. هوای گروه هم غمگین و افسرده بود که یکی از همکاران متنی نوشت در مورد بهار تهران، خیلی به دلم نشست:
"با همه سختیها و زشتیهای جنگ، همواره زندگی بر آن چیره شده. دقت کردهاید:
این روزها بهار دارد دستی بر تهران میکشد. بیدهای مجنون گیسوان سبزشان را رها کردهاند. در کنارشان درختانی پر از شکوفههای ارغوانی دلبری میکنند. گنجشکان و بلبلها در لابه لای شاخ و برگ درختان نوای زندگی سردادهاند. قمریهای عاشق در پیادهروی پر از نخالههای تخریب ساختمانهای موشک خورده، عشقبازی میکنند، بیاعتنا به هر چه تباهی است.
وای آسمان! آسمان تهران را این روزها دیدهاید؟ این چنین آبی با گلههای ابرهای سفیدِ بازیگوش و این همه گسترده که ستونهای دود سیاه و سفید ناشی از موشکها در آن گم میشوند. امروز دیدن این مناظر امید را در دلم شعلهور کرد. شروع کردم به انجام روتینهای معمولی زندگی. با خود گفتم وقتی طبیعت زمستان را پشت سر میگذارد، چرا من، چرا ما این چنین نکنیم. این نیز بگذرد."
و این متن شروع سلسله نوشتههایی پر از امیدواری به آیندهای روشن شد، حالمان کلی بهتر شده بود.
و ترانه ی زیر را هم دوستی گذاشت که گوش کنیم:
گوش کن اینم چیزی نیست/ جز این چارهای نیست/ گوش کن اینم میگذره/ خاطره شو باد میبره
باد ما را با خود خواهد برد/ یاد ما را در خود خواهد داشت / ... شهر ما را بغل خواهد کرد...
***
می گفت: نمیخواهم تهران را ترک کنم. کجا بروم؟ نمیخواهم دوباره "جنگزده" باشم. نمیخواهم دیگران برایم تصمیم بگیرند که در خانه یا شهرمان بمانیم یا برویم. جنگ 12 روزه هم از تهران هیچ کجا نرفتم. نه این بار هم هیچ کجا نمیروم. یک بار سال ۵۹، وقت جنگ ایران و عراق تجربه کردیم، آواره شدیم. آن موقع دختر نوجوانی بودم. چقدر سخت بود زندگی در شهر غریب، مدرسه جدید، بچههایی که با ما فرق داشتند، رنگ پوستشان، لهجه شان. مرا به راحتی نپذیرفتند. حتا معلمها هم. نه دیگر نمیخواهم "جنگزده" باشم.
دور و برمان را هم کم نزدند. همسایهها میگویند هر بار که به تهران میآیند، یکی هم نزدیکای ما میزنند و میروند تا یادمان نرود که هستند و شدهاند فرمانروای آسمان تهران و ایران. آن روزها، زمان جنگ عراق را میگویم، حداقل آژیر قرمزی میزدند و فرصت بود به پناهگاهی برویم، اما حالا، تازه وقتی صدای انفجار میآید ضدهواییها شروع به کار میکنند... از این شبها خیلی بد بود، بدتر از شبهای دیگر. صدای انفجارها تمامی نداشت. چهارستون خانه و شیشهها میلرزید. هر لحظه منتظر بودیم سقف روی سرمان پایین بیاید. لباس پوشیده، کنار دیواری که به نظرمان امنتر از بقیه نقاط خانه بود، پناه گرفته بودیم. دستان هم را گرفته و در سکوت کامل فقط به صدای جنگندهها و انفجارها گوش سپرده بودیم به انتظار پایان این لحظات سیاه و وحشتناک. چه شب سختی بود، خیلی سخت؛ ولی این هم تمام شد چو شبهای دگر.
***
می گفت: صدای این انفجار خیلی نزدیک بود. همین پشت گوشمان. خانه لرزید. ترسیدم نگران شدم. کوچه شلوغ شده بود. مردم توی کوچه گفتند میدان فردوسی را زدهاند. نیم ساعتی به زور خودم را نگه داشتم و بعد راهی خیابان شدم. خیابان را به سمت فردوسی پی گرفتم. دو سه نفری از مردم، خودجوش نقش پلیس راهنمایی را به عهده گرفته بودند و ماشینها را هدایت میکردند: «فردوسی بسته است. از کوچهها بروید». بعضی از ماشینها توی کوچهها و فرعیها میپیچیدند و بعضی هم بیاعتنا به راه خودشان ادامه میدادند. هر چه جلوتر میرفتم گرد و خاک بیشتر و بیشتر میشد. تکههای سیمان و آجر شکسته سراسر خیابان را پر کرده بود. بوی سیم سوخته، کاغذ سوخته و... نفس کشیدن سخت میشد. جلوی خیابان قرنی بسته بود. ماشینهای هلال احمر و آمبولانس و ماموران شهرداری رسیده بودند. چه سرعتی دارند. خوب است که هنوز سرپاست این سازمان. زخمیها کنار آمبولانسها مشغول پانسمان زخمهایشان بودند، یکی دو نفر هم روی برانکاردها دراز کشیده بودند. جسدی در کاوری خاکستری تیره کنار پیادهرو روی آسفالت قرار داشت. از همان کاورهایی که کشتههای دی ماه را در آنها گذاشته بودند. کاور خونی بود. احتمالا عابر پیادهای بوده که در لحظهای نامناسب از جای نامناسبی عبور میکرده، شاید هم مغازهداری یا... نمیدانم. به هر حال امکان نداشت از دل آن همه آوار به این سرعت توانسته باشند کسی را بیرون بیاورند. تصور کردم این روزها چه آدمهایی این گونه دیگر هرگز به خانههایشان برنمی گردند؟! چشمم به پمپ بنزین افتاد کنار ساختمانی که موشک خورده بود. ترس تمام وجودم را پر کرد از تصور اینکه اگر ترکشی به آنجا اصابت میکرد؛ انفجار آن همه بنزین، کل منطقه را نابود میکرد.
***
می گفت: میخواستیم برویم خرید. ظهر بود حدود ساعت دوازده و ربع. هنوز در آستانه در بودیم که انفجاری پنجرهها را لرزاند. برگشتیم. نیم ساعتی منتظر ماندیم و بعد راهی خیابان شدیم. انتظار داشتم بعد انفجار خیابان خلوت باشد. اما انگار نه انگار. رفت آمد مردم، ترافیک، هوای غبار آلود و ابری. فقط به نظر میآمد سرعت رفت و آدمها بیشتر شده و چهرهها گرفتهتر. انگار همه میخواستند واقعیت را انکار کنند. واقعیت جنگ را و بیاعتنا به آن، به زندگیشان برسند. انگار که بیاعتنایی تنها سپر دفاعیای است که دارند.
پیرزنی هراسان در درگاه دری پناه گرفته مردد بود که به خانه برگردد یا نه. بهش لبخندی زدم و سری تکان دادم به نشان امن بودن. پا به پیاده رو گذاشت. پیرمردی بر سکوی مقابل مغازهای نشسته بود و به رفت و آمدها نگاه میکرد. صدای آژیر امبولانسها که راه را باز میکرد تا به محل اصابت موشک برسند، از همه طرف به گوش میرسید. بعضیها از هم میپرسیدند کجا را زده؟ ساختمان بلندی همان نزدیکی را به هم نشان میدادند: «پشت این ساختمان». به آن طرف رفتم. بوی سوختگی و گرد و غبار اولین نشانه نزدیک شدن به محل اصابت موشک یا پهپاد است. باید بو کشید و جلو رفت و بعد خرده شیشهها راه را نشانت میدهند. جمعیت زیادی سر خیابانی فرعی جمعی شده بودند. جرثقیل بزرگی در کوچه بود. چه زود ماموران هلال احمر رسیده بودند. کارگران شهرداری دسته دسته در پیادهرو جمع شده بودند تا کارشان را شروع کنند... نمیشد خیلی جلو رفت. ساختمان دوم یا سوم از سر کوچه تبدیل به تلی از آوار شده بود. و از خود پرسیدم: آیا کسی از زیر این همه آوار زنده بیرون میآید؟
***
می گفت: از پلههای مترو بالا میآمدم. صدای دختر جوانی را شنیدم که با خود میخواند:«ای ایران، سرای امید...»
پرسیدم: برای کدام ایرانی میخوانی؟ گفت:«ایرانی که قراره آخوندا ازش برن، ایران آزاد.» این سوال در ذهنم گذشت:«آیا آزادی و رهایی این گونه میآید؟» اما هیچ نگفتم و گذشتم.
***
می گفت: تهران نبودیم که همسایهای زنگ زد، توی کوچهمان را زده اند. خانهتان خراب شده. با عجله برگشتیم. وقتی رسیدیم، توی خانه تعداد زیادی آدمهای غریبه را دیدم. شوک دیدن آنها بیشتر از شوک دیدن خانه ویرانمان بود. شروع به کار کردیم. پنجرهای سالم نمانده بود. درها از جا در آمده بودند. بیشتر وسایل خراب شده بود. اما اثری از بعضی از وسایلم پیدا نکردیم، حتا خرابشان را: لپ تاپم، یک گوشی، مقداری طلا و...
***
می گفت: از اول جنگ چند روزی را رفتیم شمال. اما بیشتر این مدت را خانه ماندیم. شیشهها را چسب زده، یک اتاق امن را انتخاب کرده بودیم و شبها بچهها را آنجا میخواباندم.
آن شب ساعت حدود ۱۱ بود. بچهها مشغول بازی وسطهال بودند که صدای انفجار و همزمان با آن آوار شیشهها. آنقدر ناگهانی و ترسناک بود که فرصت فکر و عکسالعمل نبود. همه شوکه شده بودیم. در آپارتمان را که باز کردیم تا به حیاط برویم، راهرو با جیغهای همسایهای پر شده بود که دچار حمله پانیک شده بود. دیدن این صحنه و صدای آن خانم، بچهها را بیشتر از خود انفجار ترساند. آنها هم به شدت شروع به گریه کردند. تا ساعت 5 صبح طول کشید تا آرام شدند آنقدر که بتوانند بخوابند. من و همسرم هم مشغول جمع کردن خردهشیشهها و چسب زدن پنجرههای خالی از قاب و شیشه شدیم تا کمی از سرمای هوای دم صبح را کم کنیم. به تکههای شیشههای شکسته نگاه میکردم که مثل خنجری سینه خاک باغچه را سوراخ کرده بودند و فکر میکردم معجزه شده که یکی از این خنجرهای شیشهای بچهها را زخمی نکرده. تصورش هم دیوانهام میکرد. دو روزی طول کشید تا شیشههای جدید را نصب کردیم؛ اما غروب همان روز، کنار همان ساختمانی را زدند که دو روز پیش آوار کرده بودند و دوباره شیشههای خانه فروریخت. این بار من هم بریدم... مگر یک آدم چقدر توان دارد؟
***
پرستار بود. خسته از شیفت به خانه برمیگشت. دو تا مسافر آن طرفتر حرف میزدند. مثل همه از جنگ میگفتند و میشنیدند. یکیشان میگفت: «فقط نقطه زنی میکنه. مردم را که نمیکشه. فقط دولتیها و امنیتیها را میکشه». حرفهای اینترنشنال را تکرار میکردند. زن پرستار با خشم گفت: « نقطه زنی چیه؟ آخه چی بگم. الان از پیش مادر جوانی میآیم با ۹۰درصد سوختگی. معلوم نیست زنده بماند، اما امروز خوشحال شد که شیرش را میدوشیم. فکر میکرد برای بچهاش میبریم. هنوز نمیداند که نوزاد چند ماههاش کشته شده. آن یکی بچهاش زنده مانده، دو سه ساله است. آخه این مادر دولتی و امنیتی و نظامی است؟ یا آن یکی، آن پسر سربازی که پشت ضدهوایی بوده، سرتا پا سوخته. هر بار که پانسمانش میکنم، از من معذرتخواهی میکند: ببخشید که اسباب زحمت شما شدهام. او هم معلوم نیست زنده بماند. امروز دیگر با بغض و اشک دعوایش کردم و گفتم دیگر اینقدر معذرت نخواه. من کارم را انجام میدهم. آخه این پسر که معلوم نیست چند روز از سربازیاش باقی مانده چرا باید این سرنوشت را داشته باشد و (اشاره ایبه آنها کرد) آن وقت عدهای این گونه دروغهای اینها را باور میکنند. هنوز نفهمیدهاند که جنگ یعنی چه.... لعنت به هر چی جنگه، لعنت... لعنت...»
***
تنها راه ارتباط و خبرگیری ما در روزهای جنگ و نبود اینترنت شده بود تلویزیون ایران و تلویزیون اینترنشنال.
می گفت: «دنیاهای موازی» را قبول داری؟ من که دیگه آن را باور کردهام. میخواهی برایت ثابت کنم. بزن تلویزیون ایران. چه میبینی؟ ایران پیروز شده، شهرهای اسرائیل با خاک یکسان شده، امریکا شکست خورده و ناتوان شده است. حالا کانال را عوض کن بزن "اینترنشنال": چیزی نمانده تا برگشت "شازده"، جمهوری اسلامی شکست خورده است. هوراها و شادیهای مردمی که زیر پرچم اسرائیل، به زبان فارسی از "عمو ترامپ" و "بی بی" تشکر میکنند که بمبهایی را بر سر ما ریخته و ازشان میخواهند که باز هم بزنند.
اما یه دنیای دیگری هم هست، دنیای ما مردم که زیر بمباران و موشکبارانها، زخم خورده از هر دو طرف، قربانی میدهیم. حیف که دنیای ما را کسی انگار نمیبیند. مایی که هیچ رسانهای صدایمان را به دیگران نمیرساند. مایی که با کسی سر جنگ نداریم. بیسلاح و بی پناه ماندهایم. هر دو طرف سلاحهایشان را رو به ما گرفتهاند. قربانی پشت قربانی، زخمی پشت زخمی، دستگیری و زندان و اعدام، آن هم زیر موشکباران امریکا و اسرائیل. تیربارها را پشت ماشینهای نظامی سر خیابانها ببین. اینها که به کار مقابله با جنگندهها نمیآیند. اینها را برای ما گذاشتهاند تا دیماه یادمان نرود. مایی که فقط آزادی و صلح آرمان ماست و زندگی حق مان.
***
می گفت: شیشههای شکسته و پودر شده، پیاده رو مقابل سفارت امریکا را پوشانده بود. انگار بارانی از شیشه بر شهر باریده بود. این حجم از شیشه خرده را تا به حال ندیده بودم. آخر هنوز کمتر از یک ساعت از اصابت موشک و انفجار گذشته بود. خیابان را بسته بودند. شیشههای هیچ کدام از مغازههای خیابان مفتح، لاین شرق دیوار سفارت سالم نبودند. ساندویچی، گلفروشی، بقالی، قهرهخانه، نانوایی و... همسایهها توی خیابان بودند،میچرخیدند یا ایستاده بودند و تماشا میکردند و نمیدانستند چه کار کنند. ماموران مشغول چک کردن گوشیها بودند. پسری ده دوازده ساله ساختمانی را به پدرش نشان داد که شیشههایش سالم بود و گفت: «بابا شیشههای خونهمون را از اینها درست کنیم. نمیشکنند.»
عصر دوباره مسیرم به آن طرف افتاد. ماموران شهرداری هنوز مشغول جمعآوری شیشه بودند. بهشان گفتم: «خسته نباشید. چقدر این روزها کار شماها زیاد شده». یکشان به شیشههای شکسته اشاره کرد و گفت: «اینها که کار جنگه و دشمن، وظیفه مان است که جمع کنیم، با جون و دل جمع میکنیم. اما... اما... آنها که شبها چای و غذا میخورند در خیابانها، دور میدانها و همین طور آشغال میریزند زیر پاهایشان ... وای نمیدانی آنها چقدر کار ما را زیاد میکنند.»
ازجلوی گلفروشی و مغازههای مفتح رد شدم. صاحبانشان مشغول تمیز کردن مغازهها از آوار شیشهها و ... بودند. مردی در هیئت بیخانمانها و زباله گردها داشت با تکهای گونی شیشههای خرد شده را جارو و کناری کپه میکرد. یک گونی را هم پر کرده بود. کارش خیلی عجیب بود. به چه کارش میآیند؟ یعنی میخواهد آنها را بفروشد!!!؟؟؟
کنار و توی جوی پر بود از نخاله و زباله که بیشترش شیشه خرده بود. چشمم به گلدانی سبز افتاد با گیاهی زخمی. انگار بهش شوک وارد شده بود. دورش انداخته بودند. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. توی جوی رفتم و برش داشتم. بقیه با حیرت به من نگاه میکردند. حتما کار من هم برای آنها عجیب بود. اما برایم مهم نبود که چه فکر میکنند. فقط نباید میگذاشتم این گیاه بمیرد. حالا مشغول پرستاری از گلدانم هستم. برگهای تازه زده اما هنوز برگهای زخمیاش هستند و مرا به یاد جنگ و قربانیان آن میاندازد.
***
می گفت: بیست و سومین روز جنگ بود. صبح که بیدار شدم، متوجه شدم باز هم حملات شبانه زیادی انجام شده. اما انگار دیگر گوشم به صدای انفجارهاعادت کرده که بیدار نشده بودم. نمیدانم خوب است یا بد؟ صحبت از تهدید ترامپ است برای زدن نیروگاههای برق ایران. از خودم میپرسم زندگی بدون برق در تهران و سایر شهرها چگونه خواهد شد؟ تصورش هم هولناک بود. تصمیم گرفتم سری به میدان شهدا بزنم و اداره برق را ببینم. چند روز پیش آنجا را زده بودند. اداره برق محوطه بزرگی است که چهارطرفش خیابان است. از سمت پیروزی به راه افتادم. ساختمانهای باشگاه به نظر سالم میآمد، البته فقط به نظر میآمد. هیچ کدام از پنجرهها سالم نبودند. کلاغها و گنجشکها و کبوترها به راحتی داخل میرفتند و میآمدند. اما کمی جلوتر خرابیها بیشتر نمایان بود. حجم گستردهای از ویرانی. درختها هنوز سبز نشده، خشک و بیبار شده بودند. نخلهایی بدون سر و نخلهایی هم زخم خورده عزادار آنان. ماموران شهردار مشغول گذاشتن دیوارهای بتونی پیش ساخته دور این خرابیها بودند. فروشگاه اتکا غریب و خاموش و خاک گرفته پشت حصار گونیها پنهان بود. از اداره برق تنها ساختمان قدیمی نیروگاه که تبدیل به موزه برق شده بود، سالم مانده. یعنی چند نفر اینجا کشته شده اند؟ سوالی که با دیدن هر آواری از خودم میپرسم.
***
می گفت: تا به حال نمیدانستم هنوز هم هستند آدمهایی که برای پرندهها گندم میریزند. انگار نذر گندم دارند. کنار یکی از این ویرانیهای وسیع، مردی کیسهای گندم را به دست گرفته بود و مشت مشت برای کبوترها روی زمین میریخت. کبوترها دور و برش میپریدند. مینشستند. گندم میخوردند. بغبغو میکردند و ... در جایی دیگری از شهر، نزدیک سی تیر، انگار صبح خیلی زود گندمها ریخته شده بودند و کبوترها مشغول دانه برچیدن بودند. هرازگاهی ماشینی که رد میشد، دسته جمعی میپریدند و بر روی هرههای آجری دیوارهای قدیمی مینشستند. مطمئن که میشدند خطری نیست دوباره برمی گشتند برای دانه برچیدن. میگویند قلب پرندهها کوچک است و به راحتی با صداهای بلند سکته میکنند. تصور اینکه با این هم انفجار چند تا پرنده جانشان را از دست دادهاند، دلم را پر غصه کرد. کسی برای آنها عزاداری میکند؟ از جلوی مغازه پرنده فروشی رد شدم. ساختمانهای ضلع مقابل خیابان را کامل کوبیده بودند. یعنی در انفجار این جا، پرندههای این مغازه سالم مانده بودند؟ کاش مغازه باز بود و احوال پرندهها را از مغازهدار میپرسیدم.
***
می گفت: توی خرابههای ناشی از موشکها، توی کوچهها و خانهها، توجهام به درختها جلب شد. درختهایی که ایستاده کشته شده بودند، سرشان کنده شده بود، سوخته اما همچنان استوار سرجایشان باقی مانده بودند. نسیم بهاری که از لابه لای شاخههای شکسته و زخمیشان میگذشت، بوی چوب سوخته را به مشامت میرساند، حتا بعد از گذشت یک ماه. چرا کسی از این درختهای قربانی چیزی نمیگوید؟ درختهایی که در بهار هنوز جوانه نزده وسبز نشده، مرگ بر سرشان آوار شده بود. آدمهای قربانی را میبرند و دفن میکنند، کسانشان برایشان عزاداری میکنند، اما آنها سیاه و سوخته و مرده، دل و چشم را میخراشند. شاید رسالتشان این است که کاری کنند تا تباهی جنگ از یاد هیچ کس نرود. اما رسالت دیگری هم دارند انگار. با دقت که نگاه کردم دیدم آنهایی که لجوجانه به زندگی چسبیدهاند و تن به مرگ ندادهاند دوباره جوانهزده بودند. جوانههای سبز کوچک نوید زندگی میداد. آرزو کردم کاش زنده بمانند و بتوانند دوباره سبز شوند، سبز سبز.
***
می گفت: ساعت یازده شب، یکی از شیفتهایی بود که جنگندهها مرتب میآمدند و میزدند و میرفتند تا شیفت بعدیشان که حدود یک و دو نیمه شب بود. صدای انفجاری نشنیده بودم اما کلاغها یک صدا غارغار میکردند. یعنی چه چیز آنها را ترسانده، شاید از جایی دورتر از نزدیک محل انفجار به محله ما پناه آوردهاند؟ شنیدن سمفونی کلاغها در نیمه شب را نشان چه باید بدانم؟ جنگندهها دارند میآیند یا آمدهاند و بار "شومشان" را خالی کرده و رفتهاند؟
***
می گفت: توجهام به اسکلت ساختمانهای خراب شده جلب شده بود. چقدر با هم تفاوت دارند بناهای تهران. برخی آنقدر استوار و محکم سرپا هستند که انگار بادی آمده و آجر و سیمان و گچ و خاکشان را فوت کرده و برده است. برخی دیگر هنوز سرپا هستند، اما مشخص است که به زور، لرزانند و بیجان و برخی دیگر مچاله شده، تکه تکه شده و کج و کوله لابه لای باقیمانده گچ و خاک و سیمانها روی زمین آوار شدهاند. درست مثل آدمها که پی و بنیانشان با هم فرق میکند. بعضی استوارند و محکم و برخی به ظاهر استوار اما از درون لرزان، بعضی هم به کوچکترین ناملایمت زندگی له میشوند و تکه پاره. چقدر استحکامسازی و مقاومسازیها مهماند، هم برای ساختمانها و هم برای آدمها.
***
می گفت: این روزها که در خیابانهای تهران گذر کنی، جا به جا خرابههایی میبینی؛ اما در بزرگی تهران گماند. میدانی خرابههای تهران چهار دستهاند:
-
خرابههای ناشی از موشکبارانها و نقطهزنیهای این جنگ ۴۰ روزه
-
خرابههای جنگ ۱۲ روزه
-
خرابههای باقی مانده از دی ماه
-
خرابههای ساختمانهای قدیمی.
هر کدام از این خرابهها نشانههای خاص خودشان را دارند. خرابههای این جنگ هنوز تازهاند و بیشتر. آوارها هنوز سرجایشان هستند و کمتر جایی را میبینی که مشغول آواربرداری شده باشند. اصلاً فرصت آواربرداری نیست، چرا که هر شب ساختمانهای جدیدی بر سر آدمهای جدیدی آوار میشوند و باید اقدامات اولیه انجام شود. از پنجره ساختمانهای مسکونی صدمه دیدهی اطراف محل اصابت موشک، باقیمانده پردهو لوسترهای شکسته از قاب برخی از پنجرهدیده میشود. باقیمانده کولرهای آبی و گازی، خراب و آویزان تاب میخورند، انگار که کسی به دارشان زده باشد. دیوارهای سوراخ شده از ترکشها و اتاقهایی که انگار غولی بزرگ گازشان زده و نیمیشان ناپدید شده است...
خرابههای جنگ قبلی اما فرق میکنند. گذر زمان را بر آنها حس میکنی. بعضیها هنوز کپهای خاکند و بعضیهاشان آواربرداری اولیه شدهاند و زمینی خالی هستند. اکثرا، با بلوکهای سیمانی، دیواری جلویشان ساخته شده یا با گونی پوشیده شدهاند. اما خانههای مسکونی تخریب شدهی اطرافشان اکثرا غمگین، تنها و رها شده، منتظر بودجهای و حمایتی تا دوباره ساخته شوند. جز در یک شهرک حوالی نوبنیاد، ساختمانی را ندیدم که دوباره ساخته شده باشد.
خرابههای دی ماه: ساختمانهایی سوخته و ویران رها شدهاند، مال روزهایی که مردم به جان آمده از این همه فشار اقتصادی و بیعدالتی به خیابان ریخته بودند. آثار سوختگی و دود بر دیوارهایشان به چشم میخورد. اینکه چه کسانی آنها را آتش زدهاند جای سئوال است هنوز؟! میتوان تصور کرد که خشم مردم از این همه بیعدالتی و سرکوب چه قدرتی دارد و چگونه بانکها و نهادهای مالی و محل استقرار نیروهای سرکوبگر را نشانه میرود، میتوان هم تصور کرد که چگونه لباس شخصیها یا لباسفرم پوشیدهها، پنهانی کوکتل مولوتفی را از درون شیشه شکسته به درون مسجدی میاندازند تا بهانهای شود برای تیراندازی به سوی مردم. میشود هم تصور کرد که جاسوسان و ماموران دشمن این کار را کردهاند با برنامه قبلی. چرا که این حجم از سوختگی جز با دبههای بیست لیتری بنزین فقط با تجهیزات کامل امکانپذیر است. همه این خرابهها سیاهند از آتش و دود.
نوع دیگری از خرابهها را هم میبینی. ساختمانهایی که میراث فرهنگی اجازه تخریب نمیدهد و سودجویان که همیشه مترصد فرصتند، این روزها دست به کار شدهاند. هر روز که میگذرد، میبینی گوشهای از این گونه بناها را تخریب کرده اند. فکر کنم تا پایان جنگ چیزی از برخی از آنها باقی نمیماند و به راحتی میتوانند جواز ساخت بگیرند تا به جایشان برجهایی برپا کنند و پول پارو کنند.
***
می گفت: از خیابان شکوفه میگذشتم. توجهام به مغازهداری جلب شد که داشت برای دوستانش از لحظه انفجار میگفت: «علی و حمید آمده بودند دم مغازه و داشتیم گپ میزدیم که صدای سوتی از بالای سرمان آمد. موشک بود. دیدیمش و بعد بوووم. بچهها خیلی ترسیده بودند. از ترس همهشان هجوم آوردند به سمت مغازه، بههم تنه میزدند و نمیتوانستند وارد مغازه شوند...» همه اینها را با خنده داشت تعریف میکرد. تعریف کردن لحظه ایبه این وحشتناکی با خنده چه معنایی دارد؟ خندیدن به دردها و ترسها، نوعی واکنش دفاعی آدم است. پرسیدم: کجا را زدهاند؟ کوچه روبرو را نشان داد. وارد کوچه شدم. چند تا ساختمان تخریب شده بود. از کسانی که در پیاده رو نشسته بودند، پرسیدم اینجا چی بوده که زدنش؟ گفت: شهرداری. مرد جوانی که داشت رد میشد. شنید، ایستاد و گفت: نه اینجا بسیج بود. مرد اول انکار کرد و گفت نه شهرداری است. مرد عابر گفت: «نه. میدانم که بسیج بوده. من تو اسنپ کار میکنم. کلی برایشان غذا آورده ام...» مرد اول گفت: «خب بسیج شهرداری هم بوده». پیرمردی پرسید، هزینه تعمیر این ساختمانها را که میدهد؟ مرد اول گفت: «خب معلومه شهرداری». پیرمرد با شک گفت: «واقعا؟ اگر بدهد که خیلی خوب است».
***
می گفت: برای خرید آب میوه وارد مغازهای شدم. کمی بعد خانمی آمد و از فروشنده پرسید: این طرفها کجا را زدهاند؟ فروشنده پرسید: برای چه میخواهی؟ جوابش داد: میخواهم بروم ببینم تا بیشتر عصبانی شوم. فروشنده که پیرمردی بود با خنده گفت: برای عصبانی شدن لازم نیست اینقدر به خودت زحمت بدهی. با یکی دو تا از این "زبان نفهم"ها بحث کن به حدی عصبانی میشوی که دود از کلهات بلند میشود. جستجوگر خرابهها رفت و من هم راهی خیابان شدم. با خودم گفتم کاش از فروشنده پرسیده بودم کدام "زبان نفهم"ها را میگوید؟
***
می گفت: همهاش تهران بودم ولی چند روزی رفتم شمال. به رشت که رسیدیم، سوار تاکسی شدیم. مسافری به راننده گفت:«امسال باید کسب و کارتان خیلی خوب باشد. همه از تهران فرار کردهاند شمال.» خنده تلخی کرد: «نه بابا. کو مسافر؟! آخه کی دل و دماغ سفر دارد؟ اینهایی که آمدهاند، یا خانه دارند یا خانه آشنا و فامیلند. توریست نیستند. سالهای قبل اینجا پر بود از مسافر. مسافر یعنی کسی که برای گردش آمده، با جیب پرپول که خرج کند و خوش بگذراند. اما امسال نه، خبری نیست. اصلا همه چی کساده کساده. هنوز مردم عزادارن. نشنیدید دو ماه قبل رشت چه خبر بود؟ چقدر بچهها، جوونا رو کشتن؟ مسجد آتیش گرفته بود و آتش به مغازههای دیگر سرایت کرد. همه لباسفروشی بودن. یکی نیست بگه مردم که اینطوری چیزی رو آتیش نمیزنن. کوچههای پشت بازار را بسته بودند. مردم را هم گیر انداختند و به رگبار بستند. خانوادهای نیست که عزیزی از دست نداده باشه. جنگ باعث شد که اون کشتار به چشم نیاد. اما مردم که فراموش نمیکنن. حالا هم یکی یکی مغازه دارهایی که پول دارن، مغازههاشون را تعمیر میکنن، بقیه هم که فقط سرمایه شان را از دست دادهاند و زانوی غم بغل گرفتهاند که چه کنند...»
***
عصر خروجی رشت به سمت انزلی، تاکسیهای بینشهری ایستاده بودند. دوستم بهم تاکید کرد که سوار خطی بشو. شخصی سوار نشو. به سمت تاکسی زردی حرکت کردم که صدای مردی مرا به خود آورد: کجا میروید؟ بیایید این را سوار شوید. بلافاصله حرکته. با دست پرایدی را نشان میداد که خانمی کنارش ایستاده بود. مرد ادامه داد: «بیا اینجا، زن، زندگی، آزادی. راننده خانم با دست فرمون عالی، حرکت بلافاصله.» خندیدم و گفتم: «وقتی زن، زندگی، آزادی»ه دیگه نمیشه جای دیگهای رفت.» و به سمت ماشین رفتم و سوار شدم. راننده میگفت بعد مرگ همسرش هفده سال است با رانندگی خرج زندگی رو درآورده و بچههایش را به جایی رسانده. از بمباران انزلی گفت، از ناوهایی که کوهی از آتش شدند وسط دریا وغرق شدند، از نیروی دریایی ویران شده و مسیر را هم جوری انتخاب کرد که بتواند اینها را به ما نشان دهد. میگفت و لعنت میکرد به جنگ که زندگی برای مردم نگذاشته است. میگفت مردم انزلی میگفتند پیش بقیه خجالت میکشیدیم که همه جا را زده و تو شهر ما خبری نبود که اینجا را هم زد. هیچ کجای ایران از دست اینها در امان نیست. مردم نمیدانند که «این دزد آش را با جایش میخواهد».
***
می گفت: شب بود که به تهران رسیدم. چشمم ناراحت بود و داروخانه داروی ضدعفونی نداد. دکتر داروخانه توصیه کرد به بیمارستان فارابی بروم تا مطمئن شوم که قرنیه آسیب ندیده. خیابانها خلوت بود بهخصوص خیابان کارگر جنوبی. اتوبوسی درکار نبود. ماشینی مرا سوار کرد و تا نزدیکی بیمارستان برد. هنگام برگشت دیگر خیابان سوت و کور کامل بود. تک و توک ماشینی رد میشد. اسنپ کار نمیکرد. نت قطع بود. پیاده به سمت انقلاب راه افتادم. خبری از تاکسی هم نبود. ماشینهای عبوری هم بیشترشان پرچم به دست برای دور زدن درخیابانها آمده بودند و صدای حیدر حیدر خیابان را پر کرده بود. همان روز میدان حر را زده بودند. هنوز ماشینهای آتش نشانی توی کوچهها به آن سمت میپیچیدند. بهجز کارتن خوابها و بی خانمانها، عابر پیادهای هم نبود. سکوت و خلوتی خیابان مرا میترساند. بیست دقیقهای که رفتم یک ماشین نگه داشت. خوشحال شدم. خسته بودم و سریع سوار شدم. هنوز یک دقیقهای از سوار شدنم نگذشته بود که راننده گفت: «اهل برنامهای دیگه؟» جا خوردم. توی این شرایط با احتمال اینکه هر لحظه ممکن است موشکی روی سرمان بخورد، این دیگر چه میگوید؟ گفتم: «نگه دار. اقلا نگاه کن طرفت را بشناس و بعد سوار کن.» ماشین را نگه داشت پیاده شدم. داشت چیزی میگفت. گوش نکردم در ماشین را به هم زدم و دور شدم. احساس ناامنیام بیشتر شده بود. فکر میکردم وای هنوز خیلی زود است که زنان تهران، ایران، ناامنیهای ناشی از جنگ را تجربه کنند. خیلی زود است. خیلی زود. جنگها همیشه برای زنان خطرناک ترند.
***
می گفت: مترو پر بود از کسانی که از تجمع یا تظاهراتی برمیگشتند یا به تظاهرات میرفتند با پرچمهایشان. دو دختر جوان خسته ازکار روزانه روی صندلی مترو تقریبا از حال رفته بودند. گاهی گپ و گفتی با هم داشتند. خانمهای پرچم به دست شروع کردند به شعار دادن. دخترها کمی تحمل کردند ولی دادشان بلند شد: بابا خستهایم. توی مترو که جای شعار دادن و سرو صدا نیست. چرا مامورای مترو به اینها تذکر نمیدهند. اگه یکی الان میگفت «زن زندگی آزادی» ده نفر سرش میریختند. دختر همراهش گفت ولشان کن بابا. رهبرشان کشته شده اینها خوشحالند. حتا خوشحالی و عزاداریشان را هم نمیتوانی تشخیص بدهی. مردی جلو آمد به اصطلاح برای پیگیری ماجرا. رو کرد به دخترهای جوان و گفت: «چرا شعار میدهید؟» دختر جوان عصبانیتر از قبل فریاد کشید: «بابا داری میبینی که اینها شعار میدهند. من از سر کار اومدم نا ندارم حرف بزنم از خستگی، چه برسد به شعار دادن». میترسیدم ماجرا بالا بگیرد و... که به ایستگاه انقلاب رسیدیم. درها باز شد و خانمهای پرچم به دست و مردهایی که به نظر مامور میآمدند، پیاده شدند و غائله تمام شد.
***
می گفت: سیزدهبهدر بود. اولین سیزدهبهدری که خانه مانده بودم. گفتم سری به پارکی بزنم. پارک اندیشه را دوست داشتم. پارک زیبایی در خیابان شریعتی نزدیک سیدخندان و میدان پالیزی. توی شهر خبری از ماشینهایی نبود که صبحهای سیزدهبهدر با سبزههای روی کاپوت وسقفشان به دل طبیعت میرفتند. شهر خواب ِخواب بود. اما بهار را با تمام وجود میشد حس کرد. درختها، گلها، سبزهها، گربهها و پرندهها. توی پارک مردم مشغول قدم زدن و گپ و گفت بودند. البته میانگین سنی عابران بالای پنجاه سال بود. به ندرت جوانی میدیدی یا کودکی. کمی توی پارک گشتم و به سمت میدان پالیزی رفتم. ساختمان ویرانی کنار میدان رخ مینمود. آسفالت جلوی ساختمان خراب شده بود و به نظر میآمد گودالی را با شن و ماسه و خاک پر کرده بودند و ماشینها به کندی از آن میگذشتند. ساختمانی قدیمی تقریبا چیزی از آن باقی نمانده بود. از کوچه پس کوچهها به سمت غرب حرکت کردم. پیادهروی در آن هوای لطیف بهاری زیر آن آسمان آبی که سالها بود در تهران نمیشد پیدایش کرد میتوانست سیزدهبهدر خوبی باشد. وارد کوچهای شدم که تابلوی خیابان یکم را داشت. گلهای زرد"آبشار طلایی" و یاسهای بنفش جا به جا روی دیوار خانهها را پوشانده بودند. همین طور جلو میرفتم و درختان و گلها را ناز میکردم و قربون صدقهشان میرفتم. ناگهان در چشمانداز انتهای کوچه کپهای از سنگ و کلوخ نمایان شد. وای ساختمانی دیگر و آواری دیگر. دقت کردم دیدم دارم به میدان نیلوفر نزدیک میشوم. فضای سبز کوچکی که قبل از ورودی به میدان بود خرابه و پر از آوار با وسایل نرمش و ورزش که کج و کوله شده بودند. روی دیوار نوشته شده بود جای بازی بچهها و روی دیوار چند تا بازی فکری نقاشی شده بود و زیر هر کدام راهنمایی برای آن بازی. جدول، دوز و... توی کوچه ساختمان مخروبهی مدرسهای هم بود. بچههای این محل بعد از این کجا باید درس بخوانند؟
درست پشت این فضای سبز، ویرانیها خودنمایی میکرد. دیوارهایی که دیگر از ترکشها، آبکش شده بودند، و جای خالی وسیع کلانتری نیلوفر با برج سوخته مخابراتی وسطش. خرابی گسترده بود. کارگران مشغول کار بودند. آهن قراضهها را از زیر آوارها در میآوردند و گوشهای یا درون وانتی انبار میکردند. ساختمانهای کوچه بغلی همه ویران. آرزو میکردم موقع انفجار کسی در آنها نبوده باشد. در خانه کوچک دو طبقهای باز بود. دو ماشین ویران هم توی حیاط به چشم میخورد. مگر میشود ساعت دو نیمه شب کسی در این خانهها نباشد و نگهبانی و بازداشتی این جا نبوده باشد. اما همسایهها مثل بقیه جاها میگفتند کسی کشته نشده. جملهای تکراری و کلیشهای که با واقعیت خوانایی نداشت. مغازهای آن طرف میدان باز بود. آب خریدم و با جوان فروشنده مشغول صحبت شدم. مغازهاش را نشان داد و گفت: «یک ماهه دارم کار میکنم تازه این شکلی شده.» نگاهی به قفسهها انداختم. کیسههای نه چندان بزرگی روی طبقات قفسهها به چشم میخورد توی یکی پفک بود، توی دیگری دستمال کاغذی و... شکل و شمایل مغازههای کوچک توی یک ده کوچک دورافتاده را داشت. فروشنده ادامه داد: «همان روزهای اول فرم خسارت پر کردیم ولی هنوز خبری نیست. کسی نیامده برای بازدید و تعیین خسارت و... بابا اصلا خسارت نخواستیم، سنگ نیاندازند جلوی پایمان، تازه یادشان آمده که آیا مالیات و عوارض داده ایم ...»
دلش پر بود از جنگ از موشکهای امریکایی و اسرائیلی میگفت که زندگیاش را نابود کرده اند، از اینکه هیچ کس دلش برای ما مردم نسوخته. از سنگاندازیها و بیتوجهیهای این طرفیها، از آیندهای که نمیتواند برای خودش تصور کند... گفت و گفت و گفت و در آخر هم جملهای که آتش به جانم انداخت: «کاش آن شب انفجار من هم اینجا بودم و میمردم.» ؟؟!!
***
کوچه پشتی مغازه، ساختمان بزرگی را زده بودند. انگار آگاهی یا کلانتری بوده. فروشنده میگفت: بخشی از اجناسمان آسیب دید. اما عیبی ندارد. نمیدانی آن روزهای دی، چقدر بچهها، جوانها را آوردند اینجا و چقدر اذیتشان کردند. هر ساختمان اینچنینی که خراب شود، دلم خنک میشود.
مشتری دیگری که توی مغازه بود، گفت: «میگفت یک روز راه افتادم بروم محلهایی را که زده بودند و ازشان خاطره داشتم ببینم. دادگاه انقلاب، کلانتری فلسطین، بهارستان، بازارسبزه میدان، میدان نیلوفر، گیشا، میدان انقلاب، پلیس پیشگیری و... بارها دم هر کدام از اینها ساعتها ایستاده بودیم برای پیگیری وضعیت دستگیرشدگان و بازداشتیهای تجمعات، برای اینکه ببینیم کجا میبرندشان، آزادیشان را میخواستیم و...
و حالا همهشان ویرانهای بیش نبودند. اما اصلا خوشحال نبودم. حس خوبی نداشتم از دیدن این حجم از ویرانی محلهایی که بسیاری در آن آزار دیده بودند، آزار دیده بودیم. از تصور اینکه ماموران و نگهبانانی احتمالاً در اینجاها کشته شده بودند، ناراحت بودم. ما که مرگ نمیخواستیم، نمیخواهیم برای هیچ کس، ما فقط زندگی و حقمان را خواستهایم و میخواهیم. مجازات این حقخواهیها، زندان و بازداشت و مرگ نباید میبود و باشد، هر چند که حاکمان ما را دشمن میپنداشتند و با ما سر جنگ داشتند و دارند. هنوز هم با اسلحه توی خیابانها هستند. این اسلحهها که به کار جنگندهها نمیآید، برای مردم است...»
فکر میکردم چه فایدهای دارد این گونه ویرانیها و مرگها؟ سیستم که سرجایش هست و کارش را دارد میکند. دستگیری پشت دستگیری، کلی خانه امن پنهان، بازداشت و بیخبری، مصاحبههای اجباری و حکمهای اعدام. تا به اینجا جنگ فقط سیستم سرکوب را قویتر کرده و در فردای جنگ نمیدانم...؟؟؟
***
حالش خوب نبود. تقریبا ازهمپاشیده و نا امید. میگفت: «دو بار نزدیک خانه ما را زدند. تازه خونهام را روبهراه کرده بودم. کلی زحمت کشیده بودم. پول جمع کرده بودم که یک خونه خوب توی یک محله خوب بگیرم. وسایل نو، پردههای نو. همهاش با حاصل پسانداز سالها کار. انفجار اول باعث شد که شیشههایمان بشکند. ساختمان خیلی صدمه ندید. خونه را سرو سامان دادم. شیشهها که درست شد دو روز بعد دوباره زدند. این بار خونه نبودم و وقتی برگشتم با خرابهای روبرو شدم. وسایلم سالم نبودند. پردهها تکه تکه شده بودند. مگر میشود دوباره آنها را از نو به دست آورد. ناامید نا امیدم...»
***
سنی ازش گذشته بود. موی سفیدش نشان میداد که جوانیاش را قبل از سال ۵۷ شروع کرده. با حسرت میگفت: " تا قبل از فراخوان ۱۸ دی، همه چی خوب داشت پیش میرفت. اگر میگذاشتند، همین جوانها، دخترهامان با برداشتن روسریهایشان، داشتند کار را به نتیجه میرساندند. چقدر خوب پیش میرفتند. با دست خالی، قدم به قدم جلو میرفتیم. گاهی عقب مینشستیم. کشته میدادیم... بالا پایین داشتیم، اما داشتیم پیش میرفتیم که نگذاشتند. حالا جنگ همه رشتههایمان را پنبه میکند و باید دوباره ازنو شروع کنیم.
***
توی مترو نشسته بودند. لباس فرم اداری تنشان بود. مانتو شلوار و مقنعه مشکی. یکیشان میگفت: خودم را سانتی مانتال درست کرده بودم. موهایم را فر زده بودم، لباس خوشگل و با خواهرم و دو تا بچهاش داشتیم میرفتیم مهمانی. به یک "ایست بازرسی" رسیدم. تعدادی ماشین ایستاده بودند تا بتوانند یکی یکی رد شوند، که "ایست" را زد. صدای انفجارو موج انفجار از من رد شد. دقیقا حساش کردم. خواهرم بلافاصله بچهی کوچیکش را انداخت کف ماشین آن یکی را روی آن و خودش سپرشان شد. من هم خودم را روی خواهرم انداختم. باران ترکش و سنگ و آخر و تکههای سیمان بر سرمان میبارید. ترکشی به ماشین خورد و از بالای سرمان رد شد از شیشه پشت بیرون رفت. کمی زخمی شدیم در حد خراش ولی آسیب جدی ندیدم. معجزه بود. راننده ماشین جلویی بلافاصله بعد انفجار از ماشین پیاده شده بود که خودش را به جای امنی برساند، ترکشی به پایش خورده بود و پایش را قطع کرده بود. آن یکی ماشین وای خیلی بد بود، میلگردی از جلو وارد ماشین شده بود از پهلوی راننده گذشته بود و از عقب ماشین بیرون زده بود مثل خنجری... وحشتناک بود. خیلی وحشتناک. اگه بلایی سر خواهرم بچههاش میآمد، چی؟ حتا نمیتوانم بهش فکر کنم.
فردایش رفتم ماشین را نشان بدهم که برای گرفتن خسارت، آنقدر ماشینها با خسارتهای شدید و بد دیدم که خجالت کشیدم و گفتم بابا من اصلا خسارت نمیخوام، به اینها خسارت بدهید.
***
می گفت: شبها تا نیمههای شب، خیابانها قرق ِماشینها و آدمهای پرچم به دست اند. یک شب برای خرید دارو باید به داروخانه میرفتم. تا راهی خیابان شدم، صدای چهار انفجار میخکوبم کرد. برگردم، برنگردم؟ بالاخره دل به دریا زدم و به طرف میدان و سمت داروخانه شبانهروزی محل به راه افتادم. فضا فضای حکومت نظامی بود. ماشینهای زرهپوش، نیروهای با لباسهای نظامی و مسلسلهای آویخته بر شانه و لباس شخصیها که سر هر کوچه در دستههای کوچک ایستاده بودند. کسی از مردم محل توی خیابان نبود. فقط بیخانمانها با کیسههای پر از زبالههای بازیافتی در تردد بودند. حتماً به امید گرفتن غذا و خوراکی به سمت ایستگاههای صلواتی دور میدان میرفتند. صدای شعار و نوحه و حیدر حیدر خیابان را پر کرده بود. کاروانی از ماشینها به سمت غرب در حال حرکت بودند. پرچمها از پنجرهها بیرون و با جریان هوا در رقص بودند. پشت پنجره بسیاری ازماشینها بچههایی را میشد دید در هر سنی. خوشحال از این گردشهای شبانه خیابان را نظاره میکردند. هر چه به میدان نزدیکتر میشدی، افراد ماموران مسلح بیشتر میشد. راستی این سلاحها به چه کار میآید؟ مگر قرار است چتربازان امریکایی و اسرائیلی از هوا بر سرمان ببارند؟ یا اینکه مثل همیشه این سلاحها برای مردم است؟ در میدان سه گروه ده بیست نفره، با تکان دادن پرچم، از کاروان ماشینها استقبال میکردند. چادرهایی هم بهعنوان ایستگاههای نقاشی و سرگرمی کودکان و بساط چای و غذا برپا بود.
می گفت: حس غریبی داشتم. خشم، عصبانیت، ترس... آری لابه لای احساسهای دیگر ترس هم لانه کرده بود. ترس از مورد هجوم قرار گرفتن از بالای سر و از آسمان یا از روبرو و پشت سر. با مسلسل و یا با با موشک. از دیدن این همه آدم که حیدر حیدرکنان خیابانها را در مینوردیدند، تازه فهمیدم که قدرتهای توتالیتر چگونه با تبلیغات و برنامههای اینچنینی هوادارانشان را تهیج میکنند.
***
سرباز جوانی بود با دست پانسمان شده. با دوستی حرف میزد یا شاید هم با همسفری در اندک زمان سفر با مترو. میگفت: به فرمانده مان میگفتیم بذار بریم. مرخصی بده. همهاش میگفت: «سرباز قوی باش، شجاع باش.» تکیه کلامش بود. آن روز خسته شده بودم. به محوطه سبز محل خدمتم رفتم که کمی نفس بکشم که صدای انفجاری بزرگ شنیدم و همزمان موج انفجار پرتابم کرد. درست یادم نیست چه اتفاقی افتاد. فقط یادمه همراه با ماشینی در حال پرواز در هوا بودم. انگار همان ماشین فرشته نجاتم شده بود و مثل سپری ترکشها را گرفته بود. در بیمارستان چشم باز کردم. کمی که حالم بهتر شد و توانستم حرف بزنم از حال همقطارانم پرسیدم و متوجه شدم آن روز، در آنجا فقط من و یک سرباز دیگر زنده ماندهایم. حتا فرمانده مان هم رفته است. آن همقطارم حالش بدتر از من است. تکهای سیمان از ساختمانی نصف صورتش را برده است.
***
می گفت: با دوستم که پرستار است تماسی گرفتم که حال و احوال کنم. حالش اصلا خوب نبود. قرار گذاشتم هم را ببینیم. توی پارک قدم میزدیم و حرف میزد. گفتم: «اگر اذیت میشی نگو». گفت: «نه آمدهام که حرف بزنم. دارم دق میکنم. مگر ما کادر درمان چقدر تحمل داریم؟ هنوز یادم نرفته بود که توی دی ماه چی گذشت که جنگ شروع شد. آن روزها را اصلا نمیشود فراموش کرد. زخمی پشت زخمی، سر شکافته، شکم و پهلوی پاره شده، چشمهای پرخون و ساچمه، رگهای پاره شده و فوران خون، آن قدر وقت نداشتیم که حتا وقتی مجروحی میمرد او را با برانکارد ببرند. جسدش را روی زمین میانداختیم تا تخت برای مجروح بعدی باز شود و بتوانیم با سرعت بیشتری به زندهها برسیم. انگار که در پشت جبهه مشغول رسیدگی به زخمیهای جنگ بودیم و حالا باز هم جنگ، زخمیهای این جنگ را هم باید درمان کنیم. جنگی که معنایش را نمیفهمم. نمیفهمم آنهایی را که فریاد میزنند و تشکر میکنند از "بی بی" و "ترامپ"و میخواهند که بزنند و میگویند مردم را که نمیزنند. اگر اینجا بودند، اگر جای ما این همه مردم غیرنظامی زخمی را میدیدند باز هم تقاضای موشک باران را میکردند؟ تصورشان از جنگ خیلی شیک و سینمایی است مثل خودشان. سالهاست که ما در میانه جنگ زندگی میکنیم.۹۶، ۹۸، ۴۰۱، ۴۰۴، ۴۰۵. بسه دیگه. جنگ نمیخواهیم. فقط یک زندگی میخواهیم...» و بغضش ترکید و گریه نگذاشت ادامه دهد. پاسخی نداشتم. فقط در آغوشش گرفتم تا یک دل سیر گریه کند.
***
مادر نودسالهای بود که به اصرار دخترش به شمال آمده بود. تا به حال زنی به این سن و سال و اینقدر قبراق و سرحال ندیده بودم. توی کوچههای خاکی روستا قدم میزد. میگفت: خانه خودم را میخواهم. پنجاه سال است که آنجا زندگی میکنم. کوچهها و خانهها و آدمهایش را میخواهم. همه منو میشناسن. بقالی، سبزی فروشی، میوه فروشی، همسایهها. اصلا تنها نیستم. ولی اینجا چیه؟ توی کوچه هم که میآیی کسی نیست. به ندرت آدم رد میشه. همه شون توی ویلاهاشونن. یه همسایه دارم یه دختر گل. نمیدانی چقدر مهربونه. عاشقشم. هر کاری دارم برام انجام میده هوامو داره. همه چیزم اینجا به هم خورده. غذا نمیتونم بخورم، خوابم درست نیست. حوصلهام سرمی ره. دارم دیوونه میشم. میگم بذارین برگردم خونهام. مگه چقدر میخواهم زنده بمانم. میگم خیابون ما را نمیزنه. کسی توی خیابون ما توی این محله قدیمی نمیآید قایم بشه که بخوان بزننش. ولی دخترم گوش نمیکنه.
***
می گفت: «روز آخر ضربالعجل بود. تهدید که نیروگاهها و پلها و راه آهن را میزند و ایران را به عصر حجر برمی گرداند. کرج بودم که ساعت حدود ده خواهرم تماس گرفت. شنیده بود که راهآهن تهران را زدهاند. نگران بود. (بازار شایعات داغ داغ ) بهش اطمینان دادم و آرامش کردم. اما اضطرابی که سعی میکردم با کار آرامش کنم، دوباره به جانم افتاد. به راه افتادم تا به تهران برگردم. انگار در تهران خبری بود و من اگر برنمی گشتم عقب میماندم. توی مترو، دختر جوانی میپرسید: «یعنی مترو را هم میزنند؟ من خیلی میترسم. کرایه ماشینهای سواری خیلی گران است و نمیتوانم سوار شوم. فقط تا تهران برسیم بقیه راه که زیر زمین است، امن است.» تازه یادم افتاد که مترو هم قطار است و روی ریل حرکت میکند و در مسیرش هم کلی پل هست. اما دلداریاش دادم که: «نگران نباش. نگفته که مترو را میزند.» سوار قطار که شدیم پسر جوانی با گیتار جلو آمد و شروع به صحبت کرد: «کارتخوان ندارم، اما شماره کارت دارم. اگر دلتان خواست و از ترانهام خوش تان آمد، مبلغی برایم بریزید... حالا چه ترانهای را میخواهید؟» خوشزبانی میکرد. چند تا پیشنهاد داد. گیتارش را کوک کرد و شروع به خواندن کرد. هنوز از جمله اول به جمله دوم ترانه نرسیده بود که صدای انفجاری صدای گیتارش را تحتالشعاع قرار داد. مسافران سراسیمه به سمت پنجرهها رفتند. دود سیاهی پشت قطار کمی دورتر از مسیر، به سمت آسمان بالا میرفت. همهمه بود و نگرانی و اظهار نظر:
-
«آخه هنوز به پایان مهلتشان که چند ساعتی باقی مانده، چرا الان شروع کردهاند؟»
-
«کی قولشان قول بوده که حالا عمل کنند؟»
-
«بابا نگران نباشید، هر چی خدا بخواد همون میشه.»
«راه آهن که فقط مال حمل و نقل نیروها نیست.»
-
«آره بابا. پس بیایند سوپریها را هم بزنند، آخه نیروها از اونجاها آب میخرن.»
-
«می خواست به مردم کمک کنه، حالا مردمو میزنه.»
-
«آخه با برق مردم چه کار دارید؟ بدون برق چه جوری زندگی کنیم؟»
-
و...
گفتند و گفتند اما هیچ کس نگفت که :«بذار بزنه تا اینها برن» جملهای که روزهای اول جنگ خیلی شنیده میشد. کسی از مسافران طرفداری از حکومت نمیکرد. اما همهشان ضد جنگ بودند. طرفدار حکومت هم نبودند چرا که با گوشت و پوستشان هر دو را لمس کرده بودند.
پسر نوازنده بار دیگر گفت: «خب ما را که نزد. پس من ادامه میدهم.» و دوباره شروع به خواندن کرد که صدای انفجار دیگری و باز هم ستون دودی در پشت قطار. مثل فیلمهای سینمایی. انگار جنگنده داشت قطار را تعقیب میکرد و میزد. پسر جوان که خودش هم ترسیده بود، برای آرام کردم مسافران با خنده گفت: «باشه بابا، دیگه نمیزنم. نگران نباشید انگار دنبال منند و نمیخواهند من آوازی بخوانم.» بهش گفتم شدهای مثل نوازندههای کشتی تایتانیک. خندهای کرد گیتارش را برداشت و پشت در رفت. زن جوانی دنبالش دوید و ازش شماره کارت گرفت. گفت به محضی که بتونم کمی برایت واریز میکنم. پسر نوازنده گفت اما من که نخواندم. کمی بعد در اولین ایستگاه پیاده شد. بعد فهمیدیم که آن موقع پل راه آهن کرج را زده است.
***
می گفت: سه تا خانم سوار مترو شدند و روی صندلی مقابلم نشستند. حسابی گرم گفتگو بودند و بلندبلند حرف میزدند آنقدر که ناخواسته درجریان گفتگوهایشان قرار میگرفتی. دو نفرشان مقنعه سر داشتند و معلوم بود کارمند یا کارگرند. داشتند از بیمه بیکاری و کارهای اداری آن صحبت میکردند. یکیشان میگفت: «جای قبلی که کار میکردم برایم بیمه رد نکرده بود و با این همه سال کار، فقط ده سال و چند ماه سابقه کار دارم». آن یکی میگفت: "من میگم اصلاً طلبامونو ندن، به جاش بیمه را برامون درست کنند. بعداً چندماه دیگه، اصلا سال دیگه حقوقای عقب افتاده را بدهند». از حرفهایشان معلوم بود از بیکار شدههای این جنگند. آن یکی حساب و کتابی کرد و گفت: «با این حساب حدود ده دوازده میلیون برای مدت دو سال بهمون میدن». آن یکی گفت: «اگه بدن؟!» و آن یکی: «خداکنه درست بشه. با این گرونی و ... چه جوری زندگی کنیم؟»
نتوانستم جلوی کنجکاویام را بگیرم. بعد از معذرتخواهی از اینکه ناخواسته حرفهایشان را شنیدهام، پرسیدم کجا کار میکنید؟ یکیشان گفت: «میکردیم. توی هتل ِورزشگاه آزادی کار میکردیم. از وقتی زدنش بیکار شدیم. دویست نفریم و سرگردان. معرفیمان کردهاند به بیمه بیکاری. امیدوارم به نتیجه برسیم.»
دختر جوان دیگری خوشحال بود که توی شرکتشان قرار گذاشتهاند برای همه بیست روز بیمه رد کنند. میگفت: «درسته این طوری سابقه کارمان کم میشود، و حقوق همه مان کم میشود، اما راضی هستیم. این طوری حداقل کسی اخراج نمیشه. بیکار شدن توی این شرایط خیلی بده. همهمان موافقت کردیم. چارهای نداشتیم. کارفرما میگفت ندارم که حقوق و بیمه کامل همه را بپردازم.» دو مرد جوان هم از تولیدیهایی گفتند که تعطیلند، چون کسی خرید نمیکند که بخواهند اینها لباسی بدوزند و از این که بیکار شده بودند...
چند هزار کارگر در صنایع فولاد، پتروشیمیها، بیکار شدهاند، کارمندان اسکلهها و بنادر، کارمندان و کارگران شرکتهای خصوصی، کسبوکارهای آن لاین تعطیل شده، دفاتر و شرکتهای فروش بلیت هواپیما و... سونامی بیکاری جامعه را میبلعد و آدمها و خانوادههایی که از بمبارانها جان سالم به در برده اند، آیا از این سونامی بهسلامت گذر خواهند کرد؟
***
می گفت: از دور دیدم که بحثی میان چند تا خانم چادری و دو سه تا دختر نوجوان بیحجاب در گرفته. تا من رسیدم غائله خاتمه یافته بود. خانم میانسالی دخترکانش را دور میکرد و من پشت خانمهای چادری پرچم به دست وارد مترو شدم. خانمی که سن و سالش بیشتر بود به زن جوانتر با عصبانیت میگفت: «لازم نکرده به من تذکر بدهی. حقاش بود محکم میکوبیدم توی سرش. مدتی است به دستور رهبر چیزی بهشون نمیگیم، پررو شدن. حسابشان را باید برسیم، جمعشان کنیم ازخیابانها. برن به رضاجونشون بگن بیان کمکشون. دیدی چطور رید بهشون... » کمی آرامتر شده بود و سکوت کرد و این فرصتی شد برای زن همراهش. او هم گفت: «دیدی چطور مادرشون معذرتخواهی میکرد و دختراشو برد؟ بیخود میگفت خونه مونو موشک خراب کرده.» خانم اولی گفت: «حقشونه. مگه نمیگفتن مردمو نمیزنه، اصلا خداکنه تمام بمبها بخوره تو سر اینها...»
***
می گفت: بعد آتش بس، در فضای تعلیق و سردرگمی جنگ وصلح و آتش بس و مذاکره، کم کم تهران شبیه تهران همیشگی شده. شلوغ، پر رفت و آمد. ترافیک. همهمه و سرو صدا. بدو بدو و عجله. حتماً آلودگی هوا هم شروع میشود. تازه فهمیدم چقدر دلم برای تهران همیشگی تنگ شده بود و وقتی خوب فکر میکنم، میبینم برای تنها چیزی از این چهل روز که دلم تنگ میشود، آسمان آبی آبی تهران است که سالها بود حسرت دیدنش را داشتیم و جنگ فرصتی شد تا آن را دوباره ببینیم. فرصت اینکه از هر جای تهران که به شمال نگاه میکردی، دماوند را میدیدی و گاهی که به این زیبای گسترده نگاه میکردم از خودم میپرسیدم: «آخه چطور از دل این زیبایی، مرگ و وحشت میبارد.»
تهران
فروردین ۱۴۰۵
افزودن دیدگاه جدید