در اتمسفرِ ملتهبِ امروزِ ایران، آنچه در جریان است نه یک جابجاییِ ساده در توازنِ قدرت، که یک رانشِ عظیمِ تاریخی است. ما در لحظهای ایستادهایم که «قدیم» در حال مرگ است و «جدید» در زهدانِ دردناکِ جامعه، برای زاده شدن تقلا میکند.
"قدیم" ترکیبی است از ساختارهای استبدادیِ سیاسی، اقتصادِ رانتی و نظمی نمادین که از دههها پیش بر بدنِ جامعه سوار شده و "جدید" خود را در خیزشهای تودهای، اعتصابهای کارگری و فورانِ سوژهگیِ فرودستان نشان میدهد، هرچند هنوز فاقد فرمِ نهاییِ خویش است. اما در این میان، طیفی از نیروهای سیاسی میکوشند با بزک کردنِ جنازهی نظمِ کهنه، مرگِ محتومِ آن را به تأخیر بیندازند؛ همان چیزی که در ادامه از آن بهعنوان "جبههی میرا" نام میبرم. درکِ دیالکتیکِ میان جبههی «میرا» و جبههی "نامیرا" امروز بیش از هر زمانِ دیگری، مرز میانِ رهایی و بازتولیدِ فاجعه است.
۱. جبههی میرا: ائتلافِ انسداد و سودای بازگشت
جبههی میرا، جبههی «وضعیتِ موجود» است؛ حتی اگر نقابِ اپوزیسیون به چهره داشته باشد. نمونههای برجستهی این جبهه، اصلاحطلبانیاند که پس از سالها حضور در قدرت، امروز با نقابِ اپوزیسیون همچنان در چارچوبِ همان نظم عمل میکنند، و بخشی از راستِ اقتدارگرا (از جمله طیفِ سلطنتطلب) که سودای بازگشت به شکلی دیگر از همان اقتدارِ سیاسی را دارد. آنچه این دو را در یک سنگر واحد قرار میدهد، نه یک پیمانِ رسمی، بلکه یک هراسِ مشترک است: هراس از فورانِ سوژهگیِ تودههای فرودست و تبدیل شدن آنها از «موضوعِ سیاست» به «فاعلِ سیاست».
اصلاحطلبیِ حکومتی، دهههاست که با وعدهی «بهبودِ تدریجی»، زمان را برای استبداد خریده است. منطقِ آنها، خفه کردنِ فریادِ خیابان در گلوگاهِ صندوقهای رأیِ عقیم است. اما در کنارِ آنها، جریانِ سلطنتطلب با رویکردی «احیاءگرانه»، سودای بازگشت به نظمی را دارد که پیشتر تاریخ به آن «نه» گفته است. میرا بودنِ این جبهه نه از سر ویژگیهای اخلاقی یا روانیِ افراد، بلکه در منطقِ حذفگرای آنهاست؛ سلطنتطلبی با بازتولیدِ کیشِ شخصیت و ترویجِ وحدتی که تنها حولِ یک «فردِ منجی» شکل میگیرد، دقیقاً همان منطقِ تمامیتخواهی را دنبال میکند که جامعه امروز در حالِ نفیِ آن است. آنها میخواهند تکثرِ مطالباتِ کارگر، زن، و ملیتهای تحت ستم را در زیر نامِ «شکوهِ گذشته» و «یکپارچگیِ صوریِ میهن» حل و بیاثر کنند؛ همانطور که اصلاحطلبان، همین تکثر را ذیلِ عناوینی چون «وفاقِ ملی» و «حفظِ تمامیتِ نظام»، به حاشیه میرانند و قربانی میکنند.
این جبهه، جبههی «سیاست از بالا» است. آنها با هرگونه سازمانیابیِ مستقلِ مردمی در تعارضاند، زیرا در یک سیاستِ واقعی و از پایین، جایی برای چانهزنیِ انحصاریِ نخبگان و وارثانِ تاج و سجاده باقی نمیماند.
۲. چپنمایانِ ویترینی: پاسدارانِ انتزاع
در حاشیهی این جبههی میرا، با پدیدهی خطرناکی روبرو هستیم: نوعی «چپِ بدون پیوند» محافلی (اغلب در خارج از کشور) که با استفاده از واژگانِ چپ و «اکوسوسیالیسم»، متونی تولید میکنند که در آنها نقدِ سرمایهداری و دولت از سطحِ نظری فراتر نمیرود و به هیچ صورتبندیِ عملی برای سرنگونی و درهمشکستنِ وضعیتِ موجود گره نمیخورد. اینها، به این معنا، پاسدارانِ نوعی انتزاعاند؛ انتزاعی که از بدنِ اجتماعی و از میدانِ واقعیِ ستیز جدا شده است. در حالی که رژیم با تمامِ قوا در حالِ درهمشکستنِ استخوانهای طبقهی کارگر و غارتِ زیستبوم است، این جریانات با دوری جستن از هرگونه صورتبندیِ عملی برای سرنگونی، مبارزه را به یک «ژستِ فرهنگی» تقلیل دادهاند.
آنها در لباسِ چپ، اما با منطقی محافظهکارانه و بازدارنده، از هرگونه «قهرِ انقلابی» و سازماندهی برای درهمشکستنِ ماشینِ سرکوب دوری میجویند؛ گویی خودِ امکانِ انقلاب را، بهنامِ پرهیز از خشونت یا ترس از «تکرارِ تاریخ»، از پیش ناممکن اعلام کردهاند. در عمل، چنین رویکردی حتی اگر نیتهای رادیکال داشته باشد میتواند به اشاعهی نوعی ادبیاتِ ضدانقلابی در پوششِ نقدهای رادیکال منجر شود و بهطور خواسته یا ناخواسته نقشِ «چپِ بیخروجی» را بازی کند؛ چپی که با تئوریزه کردنِ انفعال، عملاً به سوپاپِ اطمینان برای بقای نظمِ موجود نزدیک میشود.
۳. جبههی نامیرا: سیاستِ خیابانی و منطقِ فراگذشت
در مقابلِ این بنبستِ نخبگانی، جبههی نامیرا قرار دارد؛ جریانی که آصف بیات آن را در قالب «سیاستهای خیابانی» یعنی کنشهای پراکنده اما همراستای فرودستان در زندگیِ روزمره، خیابان و محلِ کار قدرتِ ناخواسته و ناگریزِ فرودستان تبیین میکند. این جبهه نامیرا است، زیرا از بطنِ تضاد میانِ «نان» و «آزادی»، میانِ مطالبهی معیشت و مطالبهی حقِ تعیینِ سرنوشت، نه با حذفِ یکی بهنفعِ دیگری، بلکه با ارتقای هر دو به سطحی واحد از مبارزهی رهاییبخش حل شود. نیروهای بالنده کارگران، معلمان، پرستاران و آوانگاردهای میدان برخلاف جبههی میرا، تضادها را حذف نمیکنند، بلکه آنها را به سطحی بالاتر میبرند. آنها دریافتهاند که «نان» و «آزادی» دو جزیرهی جداگانه نیستند. وقتی کارگرِ نفت یا بازنشسته فریاد میزند، او نه فقط برای معیشت، بلکه برای بازپسگیریِ «حقِ بر شهر» و «حقِ بر سرنوشت» میجنگد.
این جبهه، برخلافِ وحدتِ صوریِ سلطنتطلبان، بر پایهی «کثرتِ رزمی» استوار است. در اینجا، زنِ کرد، کارگرِ اراکی و جوانِ تهرانی، نه زیر یک پرچمِ تحمیلی، بلکه در یک «ناجنبش» عظیم و همگرا، علیهِ کلیتِ استبداد صفآرایی کردهاند. این کثرتِ رزمی، البته بیتناقض نیست؛ تضادهای قومی، جنسیتی و طبقاتی درونِ آن واقعیاند، اما آنچه آن را نامیرا میکند، توانِ تبدیلِ موقتِ همین تضادها به پیوندی مبارزاتی علیهِ کلیتِ نظمِ موجود است. این همان نیرویی است که بیات معتقد است میتواند لرزه بر اندامِ اقتدارگرایی بیندازد؛ زیرا از جایی (خیابان و کارخانه) تغذیه میکند که قدرتِ حاکم، ابزارهای معمولِ میانجیگری و مدیریت بحرانِ خود را در آنجا با کاراییِ محدود مییابد.
۴. مرزبندی با ترمیمِ استبداد: بهسوی سرنگونیِ انقلابی
بزنگاهِ کنونی، فصلِ انتخاب میانِ «ترمیمِ استبداد» و «درهمشکستنِ کاملِ آن» است. جبههی میرا (از اصلاحطلب تا سلطنتطلب) با استفاده از بخشِ مهمی از ابزارهای رسانهای و شبکههای نفوذِ خود میکوشد انقلاب را به یک «گذارِ مدیریتشده» و بیخطر برای سرمایه و قدرت تقلیل دهد. آنها از «عادیسازی» سخن میگویند، اما در شرایطی که خودِ وضعیتِ موجود آکنده از شکنجه، بهرهکشی و ویرانیِ سرزمین است، هر «عادیسازی»ای که منطقِ این وضعیت را دستنخورده باقی بگذارد، در عمل بهمعنای پذیرشِ تداومِ همین نظم است.
رسالتِ ما، افشایِ ماهیتِ ضدانقلابیِ تمامِ جریانی است که میخواهد خشمِ انقلابی را در دالانهای دیپلماسی یا بازیهای انتخاباتی هدر دهد. جهتمندیِ تاریخ به سمتِ کسانی است که قدرت را نه در اتاقهای فکر و لابیهای قدرتِ جهانی، بلکه در سنگرهای اعتصاب و اعتراض و در پیوند با بدنِ واقعیِ جامعه سازمان میدهند.
سخن پایانی؛
*میرا و نامیرا، صفاتِ اخلاقیِ افراد نیستند، بلکه نامهاییاند برای توصیفِ نحوهی قرار گرفتنِ نیروهای اجتماعی در نسبت با جهتگیریِ تاریخی: آنجا که نیروها در پیِ ترمیم و بازآراییِ نظمِ کهنهاند، در جبههی میرا جای میگیرند، و آنجا که در پیِ فراگذشتِ ریشهایِ آن و خلقِ شکلی نو از قدرتِ از پاییناند، در جبههی نامیرا قرار میگیرند.
آینده نه به وارثانِ سلسلههای منقرضشده تعلق دارد و نه به معمارانِ بنبستِ اصلاحطلبی. آینده متعلق به جبههی نامیرای کارگران و پیشروانی است که زندگی را در بطنِ پیکار بازتعریف کردهاند. ما نه بهدنبالِ جابجاییِ سرکوبگران، بلکه بهدنبالِ انهدامِ منطقِ سرکوب هستیم. سرنگونیِ انقلابیِ جمهوری اسلامی، تنها راهِ گشودنِ دریچهای بهسوی جهانی است که در آن، کرامتِ انسانی و عدالتِ طبقاتی، نه یک رویا، بلکه بنیانِ نظمِ نوین باشد. راهِ ما از میانِ ویرانههای جبههی میرا میگذرد؛ با گامهایی استوار و ارادهای معطوف به رهاییِ رادیکال از منطقِ سلطه و استثمار.
دیدگاهها
با سپاس از پرسش دقیق شما؛ در پاسخ به دو نکتهای که فرمودید:
۱. تضاد نان و آزادی: جبهه «میرا» (چه اصلاحطلب، چه سلطنتطلب) همیشه این دو را مقابل هم میگذارد تا یکی را قربانی دیگری کند. اما منظور من از تضاد بطنی، تجربهی عینیِ فرودستان است؛ کارگر میفهمد که نانش را «استبداد» میدزدد و آزادیاش را «فقر» به گروگان گرفته است. پس این دو تفکیکناپذیرند. جبهه نامیرا به دنبال سنتز است: یعنی سرنگونی انقلابی باید همزمان ماشین سرکوب را نابود کند (آزادی) و منطق استثمار را درهم بشکند (نان).
۲. چپ غیرانتزاعی (میدانی): برخلاف چپ آکادمیک که فقط درگیر کلمات است، چپ نامیرا در «کف میدان» تعریف میشود. مشخصهی آن:
حضور در هستههای مخفی کارگری و تشکلهای صنفی (معلمان، پرستاران و غیره).
تلاش برای پیوند زدنِ اعتراضات پراکنده به یک ارادهی واحد برای سرنگونی.
داشتن استراتژی عملی برای از کار انداختن ماشین قدرت (اعتصاب و اعتراض).
مرزبندی قاطع با هر نوع جابجایی قدرت از بالا (لابیگریهای راست و اصلاحطلبان).
بهخلاصه، این چپ تئوری را نه برای بحث، بلکه بهعنوان سلاحی برای تغییر بنیادین در دست تودهها میخواهد.
باسلام . تضاد بطنی نان و آزادی یا مطالبه معیشت و مطالبه حق سرنوشت را متوجه نشدم ؛ اگرلطف کنید و توضیح دهید. چپ انتزاعی که هیچ امادیگر چپهای غیر انتزاعی را شرح دهید، سپاسگزار می شوم.
افزودن دیدگاه جدید