مقاله هشتادصفحهای مهرداد درویشپور با عنوان «در جستوجوی سیاست رهاییبخش: ترازنامهای انتقادی از چپ جهانی و نقش روشنفکران»، تلاشی گسترده برای بازخوانی تجربه، شکستها و بنبستهای چپ در چند دهه گذشته است. نویسنده بحران چپ را از جنبههای نظری، اجتماعی و تشکیلاتی بررسی کرده و بر ضرورت بازاندیشی در رابطه میان آزادی، عدالت، دموکراسی، جنبش و سازمان تأکید دارد.
برداشت من از این مقاله، بیش از آنکه نقد جزءبهجزء استدلالهای نویسنده باشد، نگاهی به کلیت آن و پرسشی درباره نقطه عزیمت این نوع نقدهاست. به نظر من، مقاله بیش از آنکه گسستی نظری از نقدهای چند دهه گذشته ایجاد کند، در امتداد مجموعهای از بحثهای انتقادی درباره بحران چپ قرار میگیرد و تلاش میکند آنها را در مقیاسی گستردهتر بازخوانی و جمعبندی کند. پیش از این نیز، برای نمونه، محمدرضا نیکفر در «افسردگی چپ و بار گران تاریخ»، علیرضا بهتویی در «کدام چپ؟ کدام سوسیالیسم؟»، پرویز صداقت در نوشتههایی درباره سرگردانی نظری چپ ایران، و همچنین سعید راهنما و پارسا، از زوایای مختلف به بحران نظری، سیاسی و تاریخی چپ پرداختهاند. بنابراین اهمیت مقاله درویشپور را بیش از آنکه در طرح مسئلهای کاملاً بیسابقه بدانیم، باید در گستردگی دامنه بحث و تلاش برای کنار هم گذاشتن و بازخوانی این تجربهها جستوجو کرد.
اما به نظر من، در اینجا پرسش بنیادیتری مطرح میشود: آیا بحرانی که چپ با آن مواجه است، صرفاً بحران چپ است؟
آیا لیبرالیسم، محافظهکاری، سوسیالدموکراسی و دیگر سنتهای فکری و سیاسی مدرن نیز با بحران مواجه نیستند؟ اگر چنین است، شاید بحران چپ را نتوان صرفاً با خطاهای نظری، سیاسی و تشکیلاتی خود چپ توضیح داد. ممکن است آنچه امروز بهعنوان بحران چپ میشناسیم، یکی از صورتهای بروز بحرانی گستردهتر باشد؛ بحرانی در جهان اندیشه، سیاست و شیوه فهم جامعه معاصر.
جهانی که بسیاری از مفاهیم سیاسی و اجتماعی مدرن در آن شکل گرفتند، دیگر همان جهان گذشته نیست. مناسبات تولید، ساختارهای اجتماعی، فناوری، رسانه، شیوههای ارتباط و رابطه انسان با سیاست دگرگون شدهاند. بنابراین نمیتوان مفاهیمی را که برای توضیح جهان دیگری شکل گرفتهاند، بدون بازاندیشی برای توضیح جهان امروز به کار گرفت.
از این منظر، مسئله فقط این نیست که چرا چپ دچار بحران شده است؛ پرسش مهمتر این است که چپ و دیگر جریانهای فکری در چه جهانی دچار بحران شدهاند.
این تمایز اهمیت اساسی دارد. اگر بحران چپ را صرفاً نتیجه خطاهای درونی آن بدانیم، راهحل نیز در اصلاح همان خطاها جستوجو خواهد شد: تغییر برنامه، سازمان، زبان و شیوه سیاستورزی. اما اگر بحران چپ بخشی از بحران گستردهتر جهان اندیشه باشد، مسئله تنها بازسازی یک جریان سیاسی نیست؛ باید شرایطی را نیز بررسی کرد که در آن اندیشیدن، داوری مستقل و کنش سیاسی امکانپذیر است.
از همینجا بحث سرمایهداری معاصر اهمیت پیدا میکند. سرمایهداری امروز فقط کالا تولید نمیکند؛ توجه، میل، سلیقه، سبک زندگی و گردش اطلاعات و معنا نیز بیش از گذشته در معرض منطق بازار قرار گرفتهاند. عقل نیز هرچه بیشتر در معرض تقلیل یافتن به کارآمدی، سود، مصرف و مدیریت قرار دارد. در چنین شرایطی، مسئله فقط کمبود اطلاعات نیست؛ مسئله دشوارتر شدن تبدیل اطلاعات به شناخت، شناخت به داوری مستقل و داوری مستقل به کنش جمعی است.
البته این به معنای آن نیست که انسان امروز دیگر قادر به اندیشیدن نیست یا سرمایهداری امکان تفکر مستقل را بهطور کامل از میان برده است. مسئله دقیقتر این است که شرایط اجتماعی تولید و گردش اندیشه تغییر کرده و استقلال فکری در برابر سازوکارهای بازار، رسانه و فناوری با موانع تازهای روبهرو شده است.
حتی مفهوم فردیت نیز در این شرایط نیازمند بازاندیشی است. افزایش ابزارهای ارتباطی و امکان بیان فردی، الزاماً به معنای افزایش استقلال فکری نیست. ممکن است فرد بیش از گذشته امکان سخن گفتن داشته باشد، اما همزمان بیش از گذشته در معرض شکلگیری توجه، سلیقه و داوری خود توسط سازوکارهایی قرار گیرد که خارج از اراده او عمل میکنند.
از این زاویه، شاید پیش از آنکه بپرسیم «چگونه چپ را بازسازی کنیم؟»، باید بپرسیم: در چه جهانی قرار است چپ بازسازی شود؟ و چه بر سر شرایط امکان اندیشیدن، داوری و کنش سیاسی مستقل آمده است؟
به نظر من، اهمیت این پرسش در آن است که نقد بحران چپ را از یک ترازنامه صرفاً درونجریانی فراتر میبرد. مسئله فقط یافتن خطاهای گذشته چپ نیست؛ مسئله فهم جهانی است که در آن چپ، لیبرالیسم، محافظهکاری و دیگر سنتهای فکری با بحرانهای متفاوت اما مرتبط روبهرو شدهاند.
اگر چپ قرار است دوباره به یک نیروی اجتماعی و سیاسی مؤثر تبدیل شود، بازسازی تشکیلات و برنامه بهتنهایی کافی نیست. چپ باید بتواند جهان جدید را بفهمد، شرایط تازه تولید معنا و قدرت را بشناسد و نسبت خود را با جامعهای که بهطور بنیادین تغییر کرده است، از نو تعریف کند.
شاید بنابراین پرسش مقدم بر «بازسازی چپ» این باشد: جهان تغییرکردهای که چپ و دیگر جریانهای فکری در آن قرار دارند، چه جهانی است و چگونه میتوان در این جهان دوباره امکان اندیشیدن و عمل جمعی را به وجود آورد؟
دیدگاهها
دو نکته را بایدروشن کنم یکی دیالکتیک تعریف ساده ترآن منطق یک پدیده ارگانیک است یعنئ درچنیدین نوع شناخت ارگانیک دیدن یک پدیده وشناخت ازعوامل آن وروابط عنتصری که درپاهیت آن پدیده است نوع رابطه آن باخارج ازخودش ،ساختمان آن پدیده ودرنهایت آغازوسراانجام آن به شرطی که آن پیده تمام شده باشداگرنه شناخت مرحله ای ازهرحالت تازه بایدصورت گیرد.مثلا برده داری یا فئودالیته وقتی تمام شدآنگاه میتوان کاملا بخ شناخت درآوردولی اگرمانندسرمایه داری درحال جریان باشدشناخت مرحله ای است.ورمورد رانت نفت فرقش بارانت فئودالی این است که درفئودالی یک ساختمان یا یک زمین ویا معدن که مارکس اسمش رادزدی میگذاردودرست است به تولیدکاری نداردولی دررانت نفتی بعدازتولیدشدن وارزش گرفتن همان دزدی ولی به شیوه پیچیده تری اتفاق می افتد .
باسلام .ازدونقدقبل کمی بهتربودولی همان بود.۱وقتی میتوانی بگویی پوزیویتیزم که من شناخت دیلکتیکی رانفی کرده باشم ۲راجع به تضادگفتم دوامرموجوداست اماهم زمان نمی توانددریک پدیده باشداما تمام مثال هایی که آوردی چه کوانتم چه جاذبه همراه بادافعه همه دوحالت متفاوت ازیک ساختارعمیق ترندیا هردوحالتهایی ازمفهوم های بنیادی ترندیا پیچیده ترینشان موج وذره ،درحالت ماده نمی گوییم متضاداست بلکه می گوییم مفاهیم موج وذره باتعریف کلاسیک آن برای توصیف واقعیت کوانتمی کافی نیستند.اقلا متن نوشته رانقدکن طبقات جامعه را کجا رد کردم.هرچه علم جلوبیایدفلسفه عقب مینشیندکه نظرخودفلاسفه است .تاریخ فلسفه باعلم گره خورده است .خودفلاسفه ازعلوم برای صحت نظرشان کمک میگیرند،وخبربد برایت که عمرفلسفه رو به اتمام است .البته فلسفه باتعریفی که من دارم ولی باتعریف شما همان متافیزیک است.درموردرانت صررحا گفتم یرمایه داری است ورانتی که مارکس میگویدرانت درفئودالیته است نه سرمایه داری ،حتاتعریف رانت سرمایه داری با رانت فئودالی فرق میکند،تعریف مارکس ازرانت ساختمان وزمین وحتا نزدیک تربه سرمایه داری ازمنابع بودولی رانت نفتی ایران خودت تعریف کنی چیز دیگری میشود.واتفاقا درنفت کارگران متخصص که نمی دانم رنگ یقه شان چیست وتجهیزات بسیاربالا وفنی وجودداردونسبت دراآمدوسودوتعدادکارگراصلا با یک کارخانه صنعتی قابل مقایسه نیست ولی بله استثمارکارگروجوددارد.طنز هوش مصنوعی را نگرفتی متن مقاله دراخبارروزهست .اما هوش مصنوعی خودش کارنیست که استثماری پشت آن باشداما اگرمیگفتی اطلاعات استثمارگرایانه بامصاحمت قبول بود.اما تعریف من ازچپ بسیاررادیکال ترازهمین نوشته ای که الان مرقوم فرمودید.چپ ازتعریف من کنش داردومیخواهدچیزی را عوض کندولی ازتعریف شما فقط جهان راتعریف میکند.که درتمام کلماتتان حضورداشت.
افلاس پوزیتیویسم و تجدیدنظرطلبی؛ پاسخ قاطع به ادعاهای سامان
پاسخ دوم سامان، بیش از آنکه محتوایی تازه داشته باشد، اصرار بر مغلطههای پیشین و پناه بردن به پوزیتیویسم سطحی بورژوایی است. او با خلط دوباره مفاهیم و پرتاب ادعاهای شتابزده، عملاً نشانه دیگری از فرار از نقد اقتصاد سیاسی و ماتریالیسم تاریخی را به نمایش میگذارد.
نخست، ادعای عجیب سامان مبنی بر اینکه «در یک پدیده محال است دو امر متضاد قرار داشته باشند»، اوج ناآگاهی او از قوانین دیالکتیک و حتی علوم طبیعی است. او میگوید تضاد در یک پدیده وجود ندارد مگر آنکه جامعه را از طبیعت جدا بدانیم. اتفاقاً برعکس؛ تمام جهان مادی، از فیزیک کوانتوم و الکترومغناطیس گرفته تا زیستشناسی و تحلیل جامعهشناسی، بر برآیند و نبرد نیروهای متضاد در درون یک کل واحد استوار است. اتم با نبرد نیروهای مثبت و منفی پایدار میماند، سلول با دیالکتیک جذب و دفع زنده است، و جامعه طبقاتی بر اساس تضاد آشتیناپذیر میان استثمارکننده و استثمارشونده حرکت میکند. انکار وجود نیروهای متضاد در یک پدیده، نفی حرکت، نفی تکامل و تقلیل دادن جهان به یک تابلوی ایستای مکانیکی است.
دوم، توسل سامان به گزاره «هرچه علم جلو بیاید فلسفه عقب مینشیند»، نمونهای آشکار از پوزیتیویسم قرن نوزدهمی و خامی معرفتشناختی است. علم بورژوایی به دنبال جمعآوری دادهها و توصیف سطحی پدیدهها در چارچوب نظم موجود است، اما ماتریالیسم دیالکتیک، روش شناختی و تحلیل قوانین ساختاری تغییر جامعه است. نقد مارکسیستی هرگز در برابر علم عقب ننشسته، بلکه علم را از ابزار دست انباشت سرمایه به خادم رهایی انسان تبدیل میکند. سامان از علم دم میزند اما روش تحلیلش درباره ایران، تقلیل دادن نظام طبقاتی به واژههای موهوم و بیطبقهای نظیر «اقتصاد رانتی» است.
سوم، درباره ادعای او پیرامون «سرمایهداری رانتی» در ایران و عجز مارکسیسم در توضیح آن: مفهوم رانت نه تنها خارج از مارکسیسم نیست، بلکه مارکس در جلد سوم سرمایه کلاسیکترین تحلیل را از رانت زمین و رانت مطلق ارائه داده است. آنچه سامان رانت مینامد، چیزی جز بازتوزیع ارزش اضافی استخراجشده از گرده طبقه کارگر میان بخشهای مختلف بورژوازی (اعم از بورژوازی دولتی، تجاری و مستغلات) نیست. تاکید بر واژه «رانتی» بدون توجه به مناسبات تولید، تلاشی است برای تبرئه اصل مناسبات سرمایهداری و متهم کردن فقط یک بخش از حاکمیت، تا بدین ترتیب راه برای آشتی با بخشهای دیگر بورژوازی هموار شود.
چهارم، نیشخند سامان به مسئله «کارگر با یقههای رنگارنگ» و هوش مصنوعی، ناآگاهی او از جوهر استثمار را عمیقتر نشان میدهد. ابزار تولید، چه یک چکش ساده باشد، چه یک سوله بزرگ صنعتی، و چه نرمافزار و هوش مصنوعی، زمانی که در مالکیت خصوصی سرمایهدار قرار گیرد، ابزار استخراج ارزش اضافی و بیگانه ساختن انسان از کار خویش است. ظهور فناوریهای نو یا نیروی کار متخصص، نه تنها نقد مارکس را بطلان نمیبخشد، بلکه شمولیت جهانی قانون ارزش را اثبات میکند.
در نهایت، اتهام «مقدسپرستی» و «پیغمبرسازی» که سامان مطرح میکند، فرار از پاسخگویی تئوریک است. مارکسیسم-لنینیسم نه یک جزم مذهبی، بلکه یک قطبنما و روش علمی برای مبارزه طبقاتی و انهدام مناسبات استثمارگرانه است. دلیل اصلی برآشفتگی امثال سامان از برچسب اپورتونیسم، این است که نقد طبقاتی دقیقا دست آنها را در تبدیل کردن چپ به یک جریان خنثی، بیخطر و استحاله شده در نظام بورژوازی رو میکند.
با سپاس و احترام
حمید قادر
باسلام.بازهم همان حرفها تکرارشد.البته ربطی نداردکه نظرمن نظرجابرحسینی هم باشد.اما درافلاس نطرشما همین بس که سدسال است ازاین نظردفاع میکنیدوهیچ دستاوردی هم نداشته بآآن شدت وحدتی که ازماتریالیزم دیالکتیک صحبت میکنید.اگرهم پیشترفتی بوده ازسوسیال دموکراسی ومبارره طبقه کارگربوده نه اندبشه مارکسیزم لننیزم.والبته به این معنا نیست که سوسیال دموگراسی راقبول دارم کما اینکه شماهم قبول ندارید.دریک پدیده محال است دوامرمتضادقرارداشته باشند،امرمتضادوجودداردامادریک پدیده نمیتوانندوجودداشته باشند،درطبیعت چنین چیزی وجودنداردمگراینکه بگوییدجامعه ازطبیعت جداست .اما تقابل هم منطقی است وهم وجوددارد.حرص نخوریدبسیاری ازمفاهیم سنتی یاردشده اندیاتعربف جدیدگرفته اند.گمان میکنم به این نظرکه هرچه علم جلوبیایدفلسفه عقب مینشیند،اینراکه دیگربایدقبول داشته باشیدآخرمگرنه اینکه ادعای علمی بودن نظریاتتان رامیکنیدبگذریم ازاینکه علمتان برای ادعایتان بکارنیامد.شمامتوجه نیستیدکه وقتی کارگررابایقه رنگارنگ توصیف میکنیداندیشه خودرا به چالش میکشیدازجمله همین تضاد.اگرازشکل بندی طبقه کارگرایران گفتم منظورم این بودکه یک کشورنه سرمایه دارش نعریف شماست واصلا تعریفی ازاین نوع سرمایه داری درکتب شماست(رانتی راعرض میکنم)نه طبقه کارگرش (کارگرصنعتی کارخانه جات عظیم ملی).نظرمن میتوانداین حالت راتوضیح دهداما شما برطبق نظریات مقدستان که محال است تکمیل یا به نظرات جدیدترتبدیل شودبتوانیداوضاع کنونی ایران راتحلیل کنیدوراستش اینکه نیازی هم نداریدچون ازقبل همه چیزتعریف شده است.وبله عجزشماراگفتم اما چپ فقط تعریف شما نیست.نه مارکس رادربست می پذیرم نه دستاوردهاب عظیمش راردمیکنم ولی مارکس و لنین پیغمبر دربست ارزانی خودتان. اماکلام است دیگر، مقاله ای درسایت اخبار(سایت اخبارچپ)آمده بودکه اگرمارکس بودنظرش راجع به هوش مصنوعی چه بود، دفاع ازمحیط زیست هم همینطور هرچند اگرجای شما بودم نظرات بسیارقویتری ازمارکس راجع به محیط زیست است؛ آنرامی آوردم اقلا نوشته های مارکس را بخوانید بسیارنظرات منسجم و قابل دفاع تر از مارکسیزم لننیزم شما دارد. و در نهایت نوشته شما بازهم اعتراف به افلاس نظراتتان است، ففط همین یک کار راداریدکه هرکس نظرش بامقدسات نخواند اپورتونیستی اش را اثبات کنید.
افلاس نظری سوسیالدموکراتیک و مسخ دیالکتیک؛ نقدی بر پاسخ سامان
پاسخ سامان به مقاله نقد جابر حسینی، بیش از آنکه نقدی فکری یا تحلیلی باشد، واکنش هراسآلود رویهای اصلاحطلب و رویگردان از اصول طبقاتی در برابر بازگشت رادیکالیسم انقلابی است. متوسل شدن به الفاظی چون آيات تکراری یا هوای تازه، ترجیعبند کهنه و نخنما شدهای است که سوسیالدموکراتها و تجدیدنظرطلبان همواره برای سرپوش گذاشتن بر انحراف و سازش خود با نظم موجود به کار بستهاند.
نخستین نشانه افلاس نظری در موضع سامان، تفکیک ساختگی و ابتذالآمیز میان تضاد و تقابل است. تقلیل دادن مفهوم دیالکتیکی تضاد به یک امتناع منطقی سفلگی و مکانیکی نظیر خاموش یا روشن بودن یک دستگاه، نشاندهنده ناآگاهی از ابتداییترین مفاهیم دیالکتیک ماتریالیستی است. در دیالکتیک مارکسیستی، تضاد نه به معنای اجتماع نقیضین منطقی در یک لحظه انتزاعی، بلکه به معنای وحدت و مبارزه اضداد در درون یک کل یکپارچه و پویا است. سرمایهداری دقیقاً همان صورتبندی اجتماعی-اقتصادی است که نیروی کار و سرمایه را در ساختاری واحد به هم پیوند داده؛ دو عنصر متضادی که وجودشان به یکدیگر وابسته است اما منافع بنیادینشان در تضاد آشتیناپذیر طبقاتی قرار دارد. انکار تضاد در جامعه و جایگزینی آن با کلمه خنثی و بیضرر تقابل، تلاشی مذبوحانه برای نفی قانونمندیهای دیالکتیک، انکار مبارزه طبقاتی و موعظه آشتی طبقاتی زیر سقف بورژوازی است.
دوم، ادعای سامان مبنی بر پیچیده شدن سرمایهداری و عجز مارکسیسم-لنینیسم در تعریف نیروهای جدید کار، ناشی از جهل نظری یا انحراف آگاهانه از نقد اقتصاد سیاسی است. تغییر در آرایش طبقاتی، رشد بخش خدمات، ظهور کارگران متخصص یا حضور گسترده معلمان و پرستاران در صفوف زحمتکشان، نه تنها نافی نظریه ارزش کار مارکس و قانون منطقی استثمار نیست، بلکه اثبات دقیق و دیالکتیکی آن در عصر حاضر است. از منظر مارکسیسم انقلابی، طبقه کارگر هرگز منحصر به کارگر یقه آبی صنعتی قرن نوزدهم نبوده و نیست؛ کارگر در تعریف مارکسیستی، انسانی است که مالک ابزار تولید نیست و برای امرار معاش، نیروی کار خود (چه یدی و چه فکری یا خدماتی) را به سرمایه میفروشد و از نیروی کار او ارزش اضافی استخراج میشود. پرستاران، معلمان و کارگران بخش خدمات در ایران امروز دقیقاً به دلیل همین مناسبات استثمارگرانه و کالاییسازی زیستشان، در خط مقدم اعتراضات طبقاتی قرار دارند. اتفاقاً این دیدگاه سامان است که کارگر را در قالب متحجرانه و کاریکاتوری قرن نوزدهمی محبوس میکند تا بتواند میلیونها زحمتکش بخش خدمات و درمان را از گردونه مبارزه طبقاتی خارج سازد.
سوم، متهم کردن مارکسیسم به نادیده گرفتن محیط زیست، نشاندهنده بیاطلاعی مطلق از نقد مارکس بر گسست متابولیک در نظام سرمایهداری است. منطق انباشت سرمایه و قانون ارزش، طبعاً طبیعت و انسان را توأمام به کالاهایی برای استثمار تبدیل میکند. نابودی محیط زیست نه یک اتفاق جانبی، بلکه خروجی ساختاری و ذاتی سودمحوری سرمایهداری است و تنها راه نجات طبیعت، لغو مناسبات سرمایهدارانه است، نه توصیههای اخلاقی و اصلاحطلبانه.
در نهایت، ادعای او مبنی بر اینکه طبقه کارگر راه خود را میرود، اعترافی ناخواسته به افلاس و انفعال جریانهای سازشکار است. طبقه کارگر مبارزه خود را پیش میبرد، اما وظیفه چپ انقلابی، انباشت تجربه تاریخی، افشای اپورتونیسم، تدوین برنامه سیاسی رادیکال و تسلیح نظری این مبارزه علیه استبداد و سرمایهداری است. آنچه سامان هوای تازه مینامد، همان هوای مسموم و کهنه تسلیمطلبی است که دهها سال است چپ را به ذیل لیبرالیسم سوق داده است. پاسخ علمی و عملی به این افلاس، اعاده بیپروای مارکسیسم-لنینیسم، نقد قاطع استثمار و سازماندهی مستقل طبقه کارگر است.
با سپاس و احترام
حمید قادر
افلاس فلسفه برای کدام نگرش
دنیای ما چنان باسرعت تغییرکردکه حتا سرمایه داری بسیاری ازکشورها عقب ماندند.صنعت وتکنولوژی برعکس اقتصادچنان سرعت به این تغییروتحول دادکه فرهنگ هم تقریبا دچارفروپاشی شد.اختلاف بین نسل قدیم وجدیدوفاصله بیشتروبیشترشد.درجنگها دیگرمانندقدیم دوکشوروبروی هم نمی ایستندوبافریادوهلهله به طرف هم هجوم نمی برنداکنون پهبادوموشک حرف میزند.باوجودگسترش وتکامل سرمایه داری هیچ کشوری به دوقطب کارگروسرمایه دارتبدیل نشد.اینترنت فرهنگ جهان رابسیاربه هم نزدیک کرد.حرص سرمایه داری ازکلاه گذاشتن سرمردم خودش برای وام خرید خانه وسپس چپاول هم پول وهم خانه به رانت روآوردچپاولی خالص وسریع وبه ظاهرقانونی سربه ترلیارددر زمان یک ماه.کارخانه ها درتمام دنیا به هم وابسته شدند.بزرگترین هواپیمای مسافرتی دنیا درچهارپنج کشورمیچرخدتا درفرانسه تبدیل به هواپیما شود.دانشگاه های بزرگ دنیا هم ازهمه کشورها استاد دارد وهم باهمه دانشگاه های دنیا مراوده.حال کدام اندیشه مفلس تراست آنکه هنوزدر۱۸۴۵ سیاحت میکندیاآنکه پا به پای این تغییرات جلومی آید.
این متن را آقای قادری همه جا میتوان استفاده کردشما اولین نفرنیستید.هرموقع یکنفرچپ میخواسته هوای تاره ای به خون چپ بدهداین نوع نوشته ها مانندایاتی تکرارمیشوند.دقیقا با همین جملات وسبک وسیاق.مارکسیسم لننیسم یک مدل است .هیچ اندیشه تازه ای نمیتواندواردشود.پس بگذاریدکفررابالاترببرم .«تضاد» زمانی است که دو حالت در یک چارچوب مشخص نتوانند همزمان برقرار باشند؛ اما «تقابل» میتواند به دو جنبه یا دو روند مخالف اشاره کند که حتی با وجود مخالفت، با هم یک واقعیت یا ساختار واحد را تشکیل میدهند.بااین حساب نه درطبیعت ونه درجامعه تضادنداریم بلکه تقابل داریم.مثلا یک دستگاه نمیتواندهم خاموش باشدهم روشن،این تضاداست ونمیتواندمنطقی وجودداشته باشد.بله سرمایه داری هست وبسیارپیشترفته ترازدرک مارکسیسم لننیسم وطبقه کارگرهم هست بسیارپیشترفته ترازاوائل قرن بیستم.به لحاظ اماری طبقه کارگرایران نه درکارخانه های بزرگ وصنعتی آنچه درفکرشما غیرازآن نمی گنجدبلکه درخدمات مشغول به کارندوستم هست اما نه باتعاریف اوائل قزن بیستم .بسیارپیچیده ترازتعاریف مارکسیسیم لننیزم.آنقدربرای کارگریقه گذاشتیدکه دررنگهای آن گم شدیدکه مبادا تعاریف اولیه خدشه واردشود.حتا برای کارگرمتخصص کنونی تعریفی نداریدودرشک دو وسه هستیدکه کارگراست یا طرف سرمایه دار.برای پرستاران میهنمان هیچ تعریف مارکسیسم لننیستی ندارید،چون درکتب شما تعریف نشده،درکتب شما محیط زیست تعریف نشده همانکه سرمایه دارتامرزنابودی اانسان کشانده.دست ا زاین ایات برداریدواقعیت چیز دیگریست.سدوپنجاه سال است جواب نداده وبازهم نخواهد داد تا واقعیت راببینید.فقط یک حرف درست درمتن شما بود انهم طبقه کارگرمبارزه خودش را میکند.چه بدون ما یا شما.واقعیت را اوبهتردرک میکند.
بحران سرمایه داری یا افلاس فلسفی چپ اصلاح طلب؛
نقد موضع جابر حسینی از منظر مارکسیسم انقلابی
نوشته اخیر جابر حسینی با عنوان بحران چپ یا بحران جهان اندیشه، تلاشی ظاهرا عمیق و مجرد برای پاسخ به بحران نظری و تشکیلاتی چپ معاصر است. او با دست گذاشتن بر مقاله مهرداد درویش پور و مرور آرای چهره هایی چون محمدرضا نیکفر، علیرضا بهتویی و سعید راهنما، کوشیده است نقد درون جریانی را از ترازنامه ای سیاسی و سازمانی فراتر ببرد. حسینی با طرح این پرسش که آیا بحران کنونی صرفا بحران چپ است یا بحران عام جهان اندیشه، نقد را به عرصه ای مجردتر می کشاند و مدعی می شود که دگرگونی در ساختارهای سرمایه داری معاصر، شرایط امکان اندیشیدن و کنش مستقل را دستخوش بحران کرده است. با این حال، نقد دیالکتیکی و ماتریالیستی افشا می کند که این صورتبندی، با وجود ظاهر فلسفی و متانت تحلیلی اش، خروجی جز خلع سلاح طبقه کارگر، توجیه اپورتونیسم تاریخی و فرار از ضرورت مبارزه طبقاتی ندارد.
نخستین انحراف بنیادین در تحلیل حسینی، ایجاد نوعی هم سرنوشت سازی کاذب میان چپ و جریان های بورژوایی نظیر لیبرالیسم و محافظه کاری است. او با یکسان انگاری بحران در تمام سنت های فکری مدرن، بحران ساختاری نظام سرمایه داری را با انحطاط نظری چپ اصلاح طلب در یک ترازو قرار می دهد. لیبرالیسم و محافظه کاری در بحرانند، چرا که نظام اقتصادی و اجتماعی مولد آنها یعنی سرمایه داری، درگیر تضادهای ذاتی و آشتی ناپذیر انباشت، افت نرخ سود و تعارضات ژئوپلیتیک است. اما بحران طیف هایی از چپ که حسینی از آنها نام می برد، ناشی از گسست از ماتریالیسم تاریخی، دست کشیدن از استقلال طبقاتی و استحاله در افق های سوسیال دموکراسی و لیبرال جمهوری خواهی است. تقلیل بحران سیاسی و برنامه ای چپ به یک بحران عام معرفت شناختی در جهان اندیشه، چیزی جز سرپوش گذاشتن بر خطاهای سازش کارانه و انحرافات ایدئولوژیک نیست. حسینی با این کار، علت را به جای معلول می نشاند و انحطاط نظری سوسیال دموکراسی را به گردن پیچیده شدن جهان می اندازد.
دومین گسست حسینی از مارکسیسم انقلابی، انحراف ایدئالیستی در فهم سرمایه داری معاصر است. او تمرکز اصلی خود را بر تسخیر توجه، میل، سبک زندگی و بازتولید معنا توسط ابزارهای رسانه ای و فناوری سرمایه داری قرار می دهد و مدعی می شود که شرایط امكان داوری و اندیشه مستقل مختل شده است. این صورتبندی، نقد اقتصاد سیاسی را به یک نقد فرهنگی و رسانه ای تقلیل می دهد. از منظر ماتریالیسم دیالکتیک، جوهر سرمایه داری معاصر نه فقط کنترل رسانه ای توجه، بلکه استثمار شدید نیروی کار، تصاحب ثروت های عمومی، مقررات زدایی، ارزان سازی دستمزدها و سلب مالکیت از زحمت کشان است. جابجا کردن تضاد اصلی طبقاتی با مسائلی نظیر بحران فردیت یا استقلال فکری، انحرافی است که ریشه در بازتولید ایدئولوژی های آکادمیک غربی دارد. این نگاه، به جای تحلیل دیالکتیکی طبقه کارگر به عنوان سوژه تغییر دهنده تاریخ، انسان ها را قربانیان منفعل الگوریتم ها و بازار قلمداد می کند.
سومین مؤلفه اپورتونیستی در متن حسینی، تقابل مصنوعی میان فهم جهان و بازسازی تشکیلات است. او با این ادعا که پیش از بازسازی برنامه و تشکیلات، باید بپرسیم در چه جهانی قرار داریم، کنش انقلابی را به آینده ای موهوم و پس از دستیابی به شناخت کامل از جهان موکول می کند. این تز، نسخهای روشن برای انفعال دائمی و محفل گرایی روشنفکرانه است. هرچند تحلیل مداوم دگرگونی های سرمایه داری ضرورتی انکارناپذیر برای مبارزه طبقاتی است، اما جدا کردن تحلیل از عمل جمعی و تشکیلات، نقض صریح تز یازدهم مارکس درباره فوئرباخ است. شناخت عمیق از جهان نه در ایزولاسیون آکادمیک، بلکه درست در دل مبارزه، اعتصاب و مواجهه مستقیم با ماشین دولت و سرمایه شکل می گیرد. شرط امکان اندیشیدن انقلابی، متصل بودن به جنبش اعتراضی کارگران و زحمت کشان است، نه تعلیق تشکیلات به سود بحث های مجرد.
در نهایت، حسینی صورت مسئله اصلی چپ را از کسب قدرت، انهدام مناسبات استثمارگرانه و لغو مالکیت خصوصی، به مسئله مجرد امکان اندیشیدن و عمل جمعی تنزل می دهد. این تغییر زاویه دید، خروج کامل از افق مارکسیسم-لنینیسم است. طبقه کارگر و زحمت کشان برای پی بردن به ستمی که بر آنها می رود، نیازی به کشف امکان اندیشیدن از سوی روشنفکران ندارند؛ آنان بحران سرمایه داری را هر روز در معیشت، زیست پاشیده شده و سرکوب ساختاری لمس می کنند. آنچه چپ انقلابی به آن نیاز دارد، نه آسیب شناسی های فلسفی برای توجیه انفعال، بلکه اعاده رادیکالیسم طبقاتی، تدوین برنامه انقلابی، نقد بی پروا به سوسیال دموکراسی و سازمان دهی تشکیلات مستقل زحمت کشان برای نبرد هم زمان با استبداد بومی و نظام سرمایه داری است.
باحترام،
حمید قادر
باسلام .درست میفرماییدامانکته مقفول مانده اینست که جامعه دایم درحال تغییراست.بعضی ازتغییرات ساده وبعضی درنتیجه گذرزمان پیچیده تراست.اما آنچه مسلم است جامعه ایستا نیست .یا دریک رودخانه نمیتوان دوبارشناکردیابه قول رفیق فتاپوراگرجامعه صحنه شطرنج باشددوباریک بازی انجام نمیشود.امابرای ماچپها ازآن تئوری های سنتی کدام هنوز بقوت خودباقی است.چیزی که مسلم است کلی ترین مفاهیم یعنی هنوزسرمایه دارسرمایه داراست وکارگرهمان کارگروستم همچنان باقی.زمانی آموزه های مارکس آخرین بوداماانگلس برآن افزود،لنین ،کائوتسکی ،لوکاچ ،تروتسکی.اگردرست واگراشتباه این افزودن گریزناپذیربودچون جامعه تحول می یافت وقدرمسلم اینکه آنقدرپارامترهای گوناگون برجامعه وفردانسان حکمفرماست که محال است بتوان چهارچوبی برای آن معین کردچه برسد به آنکه مثلا نجربه اکتبررادوباره پیاده کردمدلی که بعضی ازچپها هم آرزویش رادارندوهم درهمان مسیرقدم میزنند.بله سرمایه داری بسیارعوض شده به نحوی که کتاب هایی که خودسرمایه داری دردانشگاه تدریس میکندویا جوایز نوبل اهدا میکندبسیارفراترازکاپیتال است .که اگرمارکس الان زنده شودهنوزبایدبیاموزد.تعارف که نداریم .اماآن فرزانگان پیشگامان زمان خودبودندوما نه فرزانگان زمان خودمان بلکه مبهوت آنانیم.نمی دانم کدام اندیشمندی گفته است فرزندزمان خویشتن باش اما خوب گفته است.
ممنون وکاملادرست میفزمایید.
افزودن دیدگاه جدید