تداوم اعتراض کارگران ارکان ثالث واحد نگهداری و تعمیرات پتروشیمی کارون در ماهشهر، در دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، نمونهای روشن از وضعیت بخشی از نیروی کار ایران است. بیش از ۲۴۰ کارگر، که بسیاری از آنان بالغ بر ۱۷ سال سابقه کار دارند، بیست روز است در اعتراض به حذف بخشی از دریافتی خود و تبعیض میان نیروهای پیمانکاری و رسمی تجمع میکنند.
به گفته آنان، آیتم «ترمیم حقوق» معادل ۹۰ ساعت که از سال ۱۳۹۹ تا پایان ۱۴۰۴ در فیش حقوقی آنان منظور و پرداخت میشد، چهار ماه است حذف شده است.
اما مسئله فقط یک قلم از فیش حقوقی نیست؛ پشت این اعتراض، مسئله پیمانکاری، تبعیض مزدی، امنیت شغلی و جایگاه نیروی کار در ساختار تولید قرار دارد.
این اعتراضها در خلأ اتفاق نیفتادهاند. همزمان با اعتراض کارگران ارکان ثالث پتروشیمی کارون در ماهشهر و چهارمین دوشنبه اعتراضی کارکنان رسمی نفت و گاز پارس در سکوهای پارس جنوبی و عسلویه، اعتراضهای بازنشستگان نیز در نقاط مختلف کشور ادامه داشته است؛ از تجمعهای خیابانی بازنشستگان تأمین اجتماعی در شهرهایی مانند کرمانشاه، تهران و گیلان و هفت تپه، تا اعتراضهای بازنشستگان مخابرات در چندین شهر. در کنار آنها، معلمان، پرستاران، کارگران بخشهای مختلف و دیگر مزدبگیران نیز در مقاطع مختلف مطالبات خود را به خیابان آوردهاند. اهمیت این همزمانی فقط در تعداد اعتراضها نیست؛ در این واقعیت است که بخشهای متفاوت جامعه، با موقعیتهای شغلی و نسلی متفاوت، درگیر مسائلی هستند که به زندگی روزمره، امنیت اقتصادی، منزلت اجتماعی و حق اثرگذاری بر سرنوشت خود مربوط میشود.
در کنار این اعتراضهای صنفی و معیشتی، جامعه ایران در سطحی عمیقتر نیز در حال تغییر است. شیوه زندگی، روابط اجتماعی، نگاه نسلهای جدید به زن، خانواده، فردیت، آزادی، آموزش، ارتباطات و انتخابهای شخصی، در بسیاری از عرصهها با الگوهای سنتی و دستوری مورد حمایت حاکمیت فاصله گرفته است.
بنابراین با جامعهای روبهرو نیستیم که فقط برای دستمزد، مستمری یا یک مطالبه اقتصادی اعتراض میکند؛ بلکه با جامعهای مواجهیم که در شیوه زندگی و مناسبات اجتماعی نیز در حال بازتعریف خود است. این دو سطح از تغییر، اگرچه یکسان نیستند، میتوانند در شکلگیری یک تحول اجتماعی گستردهتر با یکدیگر تلاقی کنند.
همینجا اهمیت مسئله اصلی آشکار میشود: این اعتراضها و تغییرات اجتماعی چگونه میتوانند یکدیگر را ببینند و تجربههای متفاوت خود را به یکدیگر پیوند دهند؟ مسئله فقط زیاد شدن تعداد اعتراضها نیست؛ مسئله آن است که آیا این حرکتهای جدا از هم میتوانند به شناخت متقابل، همبستگی، سازمانیابی و در نهایت قدرت اجتماعی تبدیل شوند؟
از اینجا پرسش اصلی شکل میگیرد: چرا در جامعهای غرق در بحران، که نارضایتی، اعتراض و شبکههای ارتباطی فراوان وجود دارد، این اعتراضها کمتر میتوانند به یکدیگر متصل شوند و قدرتی بزرگتر از هر اعتراض منفرد بسازند؟
این پرسش را نمیتوان فقط با ضعف سازمانیابی پاسخ داد. البته در جامعه ایران، میان جمعیت، ظرفیت اجتماعی و سیاسی و تعداد تشکلهای مستقل، تناسبی وجود ندارد. ایجاد سندیکا، اتحادیه، انجمن، شورا، شبکههای محلی و دیگر شکلهای سازمانیابی، یک ضرورت اساسی است. بدون سازمان، اعتراضات بهسادگی فرسوده میشوند و تجربه و دستاورد آن به مرحله بعد منتقل نمیگردد. اما تشکل، ظرف است، نه مقصد نهایی. حتی صدها تشکل نیز اگر نتوانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و منافع مشترک خود را بشناسند، الزاماً به اقدام مشترک و قدرت اجتماعی تبدیل نمیشوند.
نمونه ارکان ثالث از این جهت اهمیت ویژهای دارد. اینجا با مجموعهای از افراد ناراضی و پراکنده روبهرو نیستیم؛ کارگران این بخش تجربه سازمانیابی، شبکه ارتباطی، کانالهای اطلاعرسانی و استمرار اعتراض دارند. همین ویژگی، اعتراض آنان را به نمونهای مهم برای فهم مسئله بزرگتر تبدیل میکند: وقتی یک بخش نسبتاً متشکل از نیروی کار اعتراض میکند، چه چیزی لازم است تا تجربه آن بتواند به بخشهای دیگر جامعه منتقل شود و آنان نیز مسئله خود را در آن بازشناسند؟
برای فهم این مسئله باید به ساختارهایی نیز نگاه کرد که پیش از رسیدن اعتراض به خیابان، امکان سازمانیابی و همبستگی را محدود میکنند. گسترش شرکتهای پیمانکاری، قراردادهای موقت و سفیدامضا، ناامنی شغلی، تبعیض میان نیروهای رسمی و پیمانی، اخراج، محدودیت تشکلیابی و برخورد با فعالان صنفی، فقط ابزارهای کاهش هزینه نیروی کار نیستند. این سازوکارها میتوانند رابطه میان انسانهایی را که منافع مشترک دارند نیز تضعیف کنند.
کارگری که نمیداند قراردادش ماه آینده تمدید میشود یا نه، کارگری که برای حفظ شغل خود ناچار به سکوت است، یا کارگری که میداند اعتراض ممکن است به اخراج و از دست دادن درآمد خانواده منجر شود، با هزینه بسیار بیشتری میتواند به کنش جمعی بپیوندد.
وقتی نیروی کار میان رسمی، پیمانی، موقت، روزمزد و فصلی تقسیم میشود، تفاوت موقعیتهای استخدامی میتواند به شکاف اجتماعی تبدیل شود.
از این زاویه، پیمانکاری فقط یک قرارداد اقتصادی نیست؛ سازوکاری برای قطعهقطعه کردن نیروی کار نیز تبدیل شدە است. قرارداد موقت فقط امنیت شغلی را کاهش نمیدهد؛ هزینه مشارکت در اعتراض را افزایش میدهد. قرارداد سفیدامضا نیز فقط یک بیعدالتی حقوقی نیست؛ به کارگر نشان میدهد که قدرت تصمیمگیری درباره آینده شغلی او تا چه اندازه محدود است. ا
اینجاست که باید از یک شیوه سرکوب ترکیبی و ساختارمند سخن گفت؛ شیوهای که فشار اقتصادی، محدودیت حقوقی، محدودیت سیاسی و برخورد امنیتی را جدا از یکدیگر نمیبیند، بلکه آنها را در کنار هم به کار میگیرد تا هزینه سازمانیابی و کنش جمعی افزایش یابد.
همین منطق را در بخشهای دیگری از جامعه نیز میتوان دید. معلم، پرستار، کارگر خدماتی، کارگر فصلی و روزمزد، راننده پلتفرمی، جوان تحصیلکرده بیکار، زن سرپرست خانوار و بازنشسته، هرکدام در موقعیتی متفاوت قرار دارند؛ اما در زندگی روزمره آنان، تجربههایی چون ناامنی اقتصادی، کاهش قدرت خرید، بیثباتی، بیقدرتی در برابر تصمیمگیری و دشواری تأثیرگذاری بر شرایط زندگی مشترک دیده میشود.
بخش بزرگی از جامعه عملاً در نوعی زیستن در تعلیق قرار دارد؛ تعلیقی که آینده شغلی، اقتصادی و اجتماعی را نامطمئن کرده است.
این جامعه را نمیتوان فقط با مفهوم «طبقه کارگر» فهمید. جامعه امروز متکثر، چندلایه و شبکهای است. میلیونها انسان در شبکههای مختلف خانوادگی، محلی، حرفهای، شغلی، مجازی و صنفی با یکدیگر ارتباط دارند. مسئله این نیست که این شبکهها وجود ندارند؛ مسئله این است که پلهای میان آنها کجاست و تا چه اندازه پایدار است؟
از همین جا باید مفهوم سرکوب را نیز گستردهتر دید.
سرکوب فقط در لحظهای اتفاق نمیافتد که نیروهای امنیتی در برابر یک تجمع قرار میگیرند. مجموعهای از فشارهای اقتصادی، محدودیتهای سیاسی، موانع حقوقی و برخوردهای امنیتی میتواند پیشاپیش هزینه سازمانیابی و همبستگی را بالا ببرد. اگر انسانها در خانه، مدرسه، محله، کارخانه، اداره و محیط کار با ناامنی، ترس و بیقدرتی روبهرو باشند، هنگامی که اعتراض به خیابان میرسد، ممکن است جامعهای بزرگ از ناراضیان داشته باشیم، اما جامعهای کوچکتر از نظر سازمان و توان هماهنگی.
این همان معنایی است که میتوان برای «اتمیزه شدن جامعه» در نظر گرفت: نه اینکه انسانها واقعاً از یکدیگر جدا باشند، بلکه رابطههایی که میتوانند آنان را به یک «ما»ی اجتماعی تبدیل کنند، تضعیف شوند.
با این همه، جامعه ایران را نمیتوان جامعهای بیتحرک دانست. برعکس، جامعهای است ملتهب، معترض و جنبشی. اعتراضهای کارگری، معلمان، پرستاران و بازنشستگان، اعتراضهای ارکان ثالث در نفت و گاز، و جنبشهای اعتراضی ۹۶، ۹۸ و «زن، زندگی، آزادی» و دیگر موجهای اعتراضی سالهای اخیر، همگی به شکلهای مختلف نشان دادهاند که ظرفیت حرکت اجتماعی در جامعه وجود دارد.
تناقض مهم همینجاست:
جامعه از نظر اجتماعی و سیاسی متحرک است، اما از نظر سازمانیافتگی و پیوند میان جنبشها، پراکنده است.
از این منظر، مسئله فقط «چگونه اعتراض کردن» نیست؛ مسئله مهمتر این است که چگونه اعتراض میتواند تجربه تولید کند، تجربه به حافظه جمعی تبدیل شود و حافظه جمعی به قدرت اجتماعی راه ببرد. چگونه میتوان فضای عمومی را دوباره به عرصهای برای حضور و کنش مستقل جامعه تبدیل کرد؟
تجربه هفتتپه، سندیکای شرکت واحد، کانونهای صنفی فرهنگیان و اعتراضات بازنشستگان در این زمینه آموزنده است. هرکدام تجربههایی از تشکلیابی، مطالبهگری، اعتصاب، همبستگی و مقاومت به جا گذاشتهاند. در عین حال، فشار، بازداشت، اخراج و محدودیت فعالیت نشان داده است که سرکوب سازمانیافته میتواند نه فقط یک اعتراض مشخص، بلکه ظرفیت انتقال تجربه و سازمانیابی بعدی را نیز هدف قرار دهد.
بنابراین درس هفتتپه، شرکت واحد، فرهنگیان و بازنشستگان را نباید فقط با واژههای «پیروزی» یا «شکست» سنجید. پرسش مهمتر این است: چه چیزی از یک مبارزه برای مبارزه بعدی باقی میماند؟ آیا شبکه اعتماد باقی میماند؟ آیا تجربه سازمانیابی منتقل میشود؟ آیا فعالان جدید تربیت میشوند؟ آیا یک مطالبه از محدوده یک کارخانه، مدرسه یا اداره عبور میکند؟ آیا دستاورد یک مبارزه به سرمایهای برای مبارزه بعدی تبدیل میشود؟
اگر هر اعتراض ناچار باشد از صفر شروع کند، حتی مبارزهای طولانی و شجاعانه نیز میتواند پس از سرکوب و فرسودگی، دوباره با پراکندگی روبهرو شود. اما اگر تجربه یک اعتراض به حافظه، سازمان و شبکه تبدیل شود، شکست یک مقطع الزاماً شکست جنبش نیست.
در اینجا «حلقه گمشده» و آنچه در این نوشته از آن با استعاره «نخ تسبیح» یاد میکنیم، اهمیت پیدا میکند. منظور از نخ تسبیح یک شعار جادویی، یک تشکل واحد یا حتی یک مطالبه منفرد نیست. منظور، آن رابطه یا محوری است که بتواند تجربهها، مطالبات و تشکلهای متفاوت را، بدون از بین بردن تفاوتهایشان، به یکدیگر پیوند دهد.
کارگر ارکان ثالث از پیمانکاری و تبعیض مزدی سخن میگوید؛ کارکنان رسمی نفت از سقف و کف حقوق و اجرای ماده ۱۰؛ معلم از دستمزد و کیفیت کار؛ پرستار از فشار و شرایط کار؛ بازنشسته از زندگی پس از سالها کار؛ راننده پلتفرمی از درآمد و امنیت؛ جوان تحصیلکرده از بیکاری و آیندهای که در اختیارش نیست. اینها مطالبات یکسانی نیستند. اما آیا در میان آنها مسئلهای وجود دارد که هرکدام بتوانند بخشی از تجربه خود را در آن بازشناسند؟
سؤال اصلی جنبش دقیقاً همینجاست.
نمیتوان پاسخ آن را از پیش تعیین کرد. نمیتوان با یک فرمول نظری گفت «این است نخ تسبیح» و سپس جامعه را مجبور کرد خود را با آن منطبق کند. پاسخ باید در خود زندگی اجتماعی جستوجو شود.
نظریه میتواند ابزار دیدن باشد، اما جای جامعه را نمیگیرد. میتوان از تجربه جنبشهای اجتماعی در کشورهای دیگر، از تجربههای مختلف سازمانیابی و کنش جمعی و از بحثهای مربوط به شکلگیری آگاهی و سوژگی آموخت؛ اما هیچکدام نمیتوانند به جای جامعه ایران پاسخ نهایی را تولید کنند. پاسخ باید از تجربه کارگر ماهشهر، سکوی نفتی عسلویه، مدرسه، بیمارستان، محله، دانشگاه، جاده، پلتفرم کاری و زندگی روزمره میلیونها انسان استخراج شود.
جامعه فقط موضوع تحقیق نیست؛ خودش یکی از منابع اصلی شناخت خویش است.
اینجاست که نقش نیروهای سیاسی، احزاب و روشنفکران جامعهمحور نیز باید از نو تعریف شود. سیاست نباید فقط در درون احزاب تولید و سپس به صورت خطابه به جامعه صادر شود. اما از این واقعیت نیز نباید به این نتیجه رسید که حزب صرفاً ناظر یا منعکسکننده مطالبات جامعه است.
هیچ حزبی سخنگوی کل جامعه نیست و نمیتواند خود را جایگزین جامعه و تنوع منافع و مطالبات آن بداند. اما حزب سیاسی، هنگامی که پیوندی زنده و ارگانیک با جامعه داشته باشد، میتواند نقش مهمی در تدوین، تبیین و سیاسی کردن مطالبات اجتماعی ایفا کند؛ رابطه میان مطالبات ظاهراً جداگانه را نشان دهد، منافع مشترک را قابل فهم سازد و آنها را به سطح سیاست عمومی، برنامه و قدرت جمعی ارتقا دهد.
نقش حزب فقط انعکاس آنچه در جامعه گفته میشود نیست. حزب باید بتواند از دل تجربههای اجتماعی، چشماندازی برای آینده ترسیم کند و نشان دهد که مطالبات روزمره چگونه میتوانند به تغییرات گستردهتر در سیاست، اقتصاد و مناسبات اجتماعی منجر شوند. اما این چشمانداز نباید از بیرون و بدون ارتباط با زندگی مردم ساخته شود؛ باید از تجربه و خواست جامعه آغاز شود و دوباره به جامعه بازگردد.
به بیان سادهتر، رابطه میان جامعه و سیاست باید رفتوبرگشتی باشد:
جامعه ← تجربه و مطالبه ← تدوین و تبیین سیاسی ← چشمانداز و برنامه ← کنش و قدرت جمعی ← تجربه و دستاورد ← بازگشت به جامعه
در چنین فرایندی، حزب نه جایگزین جامعه است و نه سخنگوی خودخوانده آن؛ بلکه یکی از نیروهای سازماندهنده و سیاسیکننده جامعه است. وظیفه آن این نیست که خواست خود را جای خواست جامعه بنشاند؛ بلکه باید کمک کند جامعه مطالبات پراکنده خود را بهتر بشناسد، رابطه میان آنها را دریابد، آنها را صورتبندی و قابل پیگیری کند و برای تحقق آنها قدرت سیاسی و اجتماعی بسازد.
اگر کارگر ارکان ثالث میگوید پیمانکار باید حذف شود، مسئله فقط تکرار این شعار نیست. باید رابطه پیمانکاری با دستمزد، امنیت شغلی، تبعیض، تأمین اجتماعی و قدرت چانهزنی روشن شود. اگر راننده پلتفرمی از شرایط کار خود میگوید، باید دید مسئله او چه نسبتی با بیمه، درآمد، ساعات کار و حقوق اجتماعی دارد. اگر جوان تحصیلکرده بیکار است، مسئله او فقط «بیکاری یک فرد» نیست؛ به ساختار تولید، آموزش، تبعیض مسلط بر آن، آینده اقتصادی و سیاست عمومی مربوط است.
این همان لحظهای است که زندگی روزمره به سیاست تبدیل میشود.
در این فرایند، تشکلها نیز اهمیت خود را از دست نمیدهند؛ برعکس، اهمیتشان بیشتر میشود. تشکل میتواند تجربه را نگهداری کند، ارتباط را پایدار سازد، نمایندگی ایجاد کند، منافع جمعی را بیان کند، مذاکره کند و قدرت جمعی تولید کند. اما تشکل هنگامی به بخشی از یک قدرت اجتماعی بزرگتر تبدیل میشود که در میان تشکلهای دیگر نیز رابطه و ارتباط برقرار شود.
صدها تشکل لازم است؛ اما صدها جزیره کافی نیست.
جامعه دموکراتیک الزاماً یک سازمان عظیم و واحد نیست. میتواند مجموعهای از احزاب، انجمنها، سندیکاها، اتحادیهها، شوراها، شبکههای محلی، گروههای حرفهای، تعاونیها و شبکههای غیررسمی باشد که میان آنها پلهای ارتباطی وجود دارد. تکثر، نقطه ضعف نیست؛ اگر شبکههای ارتباطی میان این تکثر برقرار باشد، میتواند منبع قدرت باشد.
در اینجا باید میان شبکه و سازمان نیز تفاوت گذاشت. شبکه میتواند ارتباط را سریع و گسترده کند، اما برای استمرار، تصمیمگیری، نمایندگی و انتقال تجربه، به شکلهایی از سازمانیابی نیاز دارد. از سوی دیگر، تشکل نیز اگر در خود محصور بماند و با دیگر بخشهای جامعه ارتباط برقرار نکند، ممکن است به جزیرهای مستقل تبدیل شود. مسئله، انتخاب میان شبکه و تشکل نیست؛ مسئله ساختن پل و رابطه میان آنهاست.
قدرت نیز از همین رابطهها شکل میگیرد. قدرت اجتماعی فقط حاصل تعداد افراد ناراضی نیست. نارضایتی هنگامی میتواند به قدرت تبدیل شود که افراد بتوانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند، اعتماد کنند، سازمان یابند، بر سر بخشی از منافع مشترک به توافق برسند و برای آن دست به عمل هماهنگ بزنند.
به همین دلیل، یک اعتراض کوچک اما سازمانیافته میتواند از یک نارضایتی بزرگ اما پراکنده اثرگذارتر باشد.
وقتی جنبشها و تشکلهای مختلف بتوانند در مطالبات و تجربههای یکدیگر، بخشی از مسئله خود را بازشناسند، اتفاقی فراتر از همبستگی ساده رخ میدهد: همافزایی شکل میگیرد.
اعتراض کارگر دیگر فقط اعتراض کارگر نیست؛ تجربهای میشود که معلم و پرستار و بازنشسته نیز میتوانند از آن بیاموزند. پیروزی یک گروه فقط پیروزی همان گروه نیست؛ میتواند به دیگران نشان دهد که کنش جمعی میتواند نتیجه بدهد. اعتماد اجتماعی افزایش مییابد و تجربه مبارزه به دانش جمعی تبدیل میشود. در چنین شرایطی، پراکندگی دیگر سرنوشت محتوم جامعه نیست.
اما حاکمیت نیز این ظرفیت را نادیده نمیگیرد. هرگاه یک حرکت اجتماعی بتواند از محدوده خود فراتر رود و به دیگر بخشهای جامعه سرایت کند، واکنش به آن نیز میتواند شدیدتر و سازمانیافتهتر شود. بنابراین حتی یک پیروزی کوچک اجتماعی ممکن است با فشار برای جلوگیری از انتقال تجربه و گسترش آن روبهرو شود. به همین دلیل، مسئله فقط دستیابی به یک موفقیت مقطعی نیست؛ حفظ شبکهها، انتقال تجربه، تربیت نیروهای جدید و تبدیل دستاوردهای مقطعی به ظرفیت پایدار اجتماعی نیز اهمیت دارد.
اعتماد از همین تجربههای کوچک ساخته میشود: از دفاع از یک همکار، از وفاداری به یک توافق، از انتقال درست اطلاعات، از شفافیت، از مسئولیتپذیری و از تجربهای که به مردم نشان میدهد تنها نیستند و میتوانند بر بخشی از شرایط زندگی خود اثر بگذارند.
در همین نقطه، چیزی مهمتر از اتحاد موقت شکل میگیرد: خودباوری اجتماعی.
انسانی که تا دیروز خود را قربانی تصمیم دیگران میدید، وقتی در کنار دیگران تجربه میکند که میتواند بر بخشی از شرایط زندگی خود اثر بگذارد، از موقعیت انفعالی فاصله میگیرد. «من» در «ما» خود را بازمییابد؛ و «ما» میتواند خود را بهعنوان نیرویی برای تغییر بشناسد.
این همان گذار از «موضوع سیاست بودن» به «سوژه سیاست شدن» است.
از این منظر، ازخودبیگانگی نیز فقط یک مفهوم فلسفی نیست؛ در زندگی روزمره میتوان آن را دید. انسان زمانی از موقعیت صرفاً منفعل فاصله میگیرد که تجربه فردی خود را در یک رابطه اجتماعی بزرگتر بازشناسد و دریابد که شرایط زندگی او فقط سرنوشت شخصی او نیست و میتواند همراه دیگران در تغییر آن دخالت کند.
بنابراین، جامعه ایران را نباید جامعهای بیجنبش دانست. مشکل کمبود خشم، نارضایتی یا حتی ارتباط اجتماعی نیست. مشکل اصلی در تبدیل این انرژی پراکنده به رابطه، رابطه به سازمانیابی، سازمانیابی به کنش هماهنگ، کنش هماهنگ به تجربه و تجربه به قدرت پایدار اجتماعی است.
و این قدرت از آسمان نمیآید؛ از زندگی روزمره ساخته میشود.
از کارخانه و اداره، از مدرسه و بیمارستان، از محله و دانشگاه، از جادههایی که رانندگان در آنها کار میکنند، از شبکههای کارگران فصلی و روزمزد، از زندگی زنان سرپرست خانوار، از تجربه جوانان بیکار، از اعتراض بازنشستگان و از هزاران رابطه کوچک و بزرگ دیگری که جامعه را به هم متصل میکنند.
پرسش بنابراین نباید فقط این باشد:
«چگونه مردم را متحد کنیم؟»
پرسش عمیقتر این است:
«چه رشتهای در دل زندگی واقعی مردم وجود دارد که اگر آن را پیدا کنیم، شبکههای پراکنده را به یکدیگر متصل میکند؟»
این رشته را نه حزب میتواند از پیش اختراع کند، نه روشنفکر میتواند به جامعه تحمیل کند و نه پژوهش دانشگاهی میتواند بهتنهایی کشف کند. نظریه میتواند ابزار مشاهده بدهد؛ تجربه کشورهای دیگر میتواند امکان مقایسه فراهم کند؛ تشکلها میتوانند تجربه را سازمان دهند؛ و احزاب میتوانند این تجربهها و مطالبات را به زبان سیاست، برنامه و چشمانداز تبدیل کنند. اما آن رشته پیونددهنده را باید در درون خود جامعه و روابط واقعی میان انسانها جستوجو کرد.
پس شاید راه پیدا کردن آن، نه نشستن بیرون از جامعه و تحلیل کردن آن، بلکه در جامعه بودن و با آن زیستن باشد.
باید در کارخانه شنید، در مدرسه شنید، در محله شنید، در بیمارستان شنید، در میان رانندگان و کارگران فصلی و روزمزد شنید و از خود مردم آموخت که چه چیزهایی در ظاهر جدا هستند، اما در زندگی واقعی به یکدیگر پیوند دارند.
در این میان، وظیفه نیروهای سیاسی و اجتماعی، پیش از هر چیز، یادگیری دوباره همین هنر است: در جامعه بودن، نه فقط درباره جامعه سخن گفتن؛ شنیدن، نه فقط سخنرانی کردن؛ تدوین کردن، نه نسخه پیچیدن؛ سازمان دادن، نه سازمان جایگزین جامعه شدن؛ ایجاد چشمانداز، نه تحمیل نسخه از پیش آماده؛ و بازگرداندن تجربه و دستاورد به همان جامعهای که این سیاست از آن آغاز شده است.
این مسیر را میتوان چنین خلاصه کرد:
زندگی روزمره → تجربه مشترک → شناخت منافع مشترک → مطالبه → سازمانیابی → ارتباط میان تشکلها → تدوین و تبیین سیاسی → کنش هماهنگ → تجربه و حافظه جمعی → اعتماد و خودباوری → قدرت اجتماعی
این یک فرمول از پیش تعیینشده نیست؛ مسیری است که باید در عمل آزموده شود و از تجربههای واقعی جامعه آموخت.
در این صورت، ارکان ثالث پارس جنوبی و ماهشهر فقط موضوع یک خبر کارگری نیست. اعتراض آنان میتواند یک پرسش بزرگتر را پیش روی ما بگذارد: چگونه یک اعتراض واقعی میتواند از مرز خود عبور کند و به تجربهای برای دیگران تبدیل شود؟ چگونه دانههای متعدد جامعه میتوانند بدون آنکه یکسان شوند، به یکدیگر متصل شوند؟
شاید پاسخ نهایی هنوز پیش روی ماست.
اما نقطه آغاز روشن است:
جامعه ایران کمبود انرژی اجتماعی ندارد؛ کمبود اعتراض هم ندارد. آنچه کم است، پیوند پایدار میان این انرژیهای پراکنده است؛ پیوندی که بتواند از دل همافزایی آنها، جامعهای خودآگاه، سازمانیافته و صاحب قدرت اجتماعی پدید آورد.
و شاید مهمترین کار امروز همین باشد:
پیدا کردن آن رشته، نه در پشت دیوارهای احزاب، بلکه در دل زندگیای که مردم هر روز آن را تجربه میکنند.
حلقە گم شدە را باید از دل خود جامعه پیدا کرد
افزودن دیدگاه جدید