رفتن به محتوای اصلی
دوشنبه ۱۸ مه ۲۰۲۶
دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵

پنجاهمین سالگرد: جان‌فشانی چریک‌های فدایی خلق در اردیبهشت ماه ۱۳۵۵

پنجاهمین سالگرد: جان‌فشانی چریک‌های فدایی خلق در اردیبهشت ماه ۱۳۵۵
برگی از تاریخ، از تاریخ چه می‌آموزیم؟

۵۰ سال پیش، در چنین روزهایی، ایران زیر سایه‌خدایی بود که امنیتش را  ساواک شاهنشاهی با جاسوسان، شکنجه‌گران و شکنجه‌گاه‌ها و زندان‌های مخوف‌اش تامین می‌کردند. برای بسیارانی که این سازمان مخوف و جنایتکار را نمی‌شناسند،‌ برای بسیارانی که امروز ، شاهد تظاهرات و اکسیون‌های شاه اللهی های فارسی زبان صهیونیست در شهرهای اروپایی و آمریکایی  هستند؛ شگفت آور است که مردمی که خیزش بزرگ وترقیخواهانه « زن ـ زندگی -آزادی» و همراهی با آن را در چند سال پیشتر  تجربه کرده بودند،  اینک شاهد تظاهر کنندگانی باشند با  پرچمهای اسرائیل و ساواک و رژیم سلطنتی، تظاهراتی با مطالبه بمباران ایران و ویرانی موطنی که نام آن را فریاد می‌زنند!  مردمان جهان که جنبش عظیم مردمی برای صلح و محکومیت نسل کشی مردم فلسطین و لبنان و ایران و... را در خیابان‌های اروپا و امریکا واسترالیا و.. بر پا کرده‌اند‌، و خود در طول نزدیک به یک‌سال با همبستگی‌های شریف‌شان با مبارزه مردم ایران‌، رژیم اسلامی را در انزوای مطلق قرار داده‌بودند،‌ مدتی‌ست شاهد  همراهی تظاهرکنندگان ملبس به پرچم‌های شیر و خورشید نشان با جنایتکاران جنگی و عربده‌های  تشکر از ترامپ و نتانیاهو،‌ و التماس از آنان برای بمب‌ها و تهاجمات و تحریم‌های بیشترند. گرچه برای بسیارانی از ما، که شاه اللهی‌ها را تجربه کرده بوده‌ایم و نقش خرابکارانه آن‌ها را در خیزش ژینا، از طریق شعارهایی نظیر «‌مرد -میهن – آبادی» و سازمان دادن اوباشان و لمپن های زن ستیز دیده‌بودیم.  تاریخ ایران سوزی این خاندان را در سپردن بخش‌هایی از ایران به قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای، سپردن اختیار امنیت و آینده کشور به سازمان‌های جاسوسی آمریکایی و اسرائیلی و کشتار و سرکوب مخالفان آزادیخواه و ترقی‌خواه ، تقویت آخوند و مراکز شیعه اثنی عشری، سانسور و خفقان یک ربع قرنی تجربه کرده بودیم و کشتارها و تبهکاری‌های روحانیت حاکم،‌ تبعید و مهاجرت طولانی ، گرد غبار فراموشی  بر ذهن و اندیشه مان نگذاشته بود، می‌دانستیم از این خاندان و از این نحله فکری شاه اللهی، هیچ عنصر ترقی‌خواهانه ای بیرون نمی‌آید. 

اما ساواک چه بود و تجربه زیستی ما با این سازمان چگونه بود؟ تاریخچه تشکیل ساواک و سیاست‌ها و کادرهای آن،‌ نشانه‌های روشنی از پیوند و همراهی موساد با ساواک دارد. رویکرد کنونی سلطنت طلبان در برافراشتن پرچم‌های اسرائیلی وساواک، را می‌توان در ساواک جستجوکرد. برای روشن شدن موقعیت کنونی، می‌کوشم هم با نگاهی به اسناد انتشار یافته و هم تجربه شخصی خودم، موقعیت کنونی در نگاهی به تاریخ بازگویم. چرا که بدون درس گرفتن از تجربه‌های تاریخی،‌ تکرار اسفبار آن را شاهد خواهیم بود. 

ساواک، با نام کامل سازمان اطلاعات و امنیت کشور، در دوره‌ای طولانی از اسفند سال ۱۳۳۵ تا بهمن ۱۳۵۷، مسئول امنیت رژیم شاهنشاهی بود و نبض امنیت داخلی و اطلاعات خارجی ایران را در دست داشت. این سازمان، به مدت ۲۲ سال مسئول و مامور مقابله با مخالفان و سرکوب عناصر ضد سلطنت، مقابله با جاسوسی و نفوذ خارجی خصوصا مقابله با نفوذ همسایه شمالی بود. ساواک، دارای ۱۰ اداره کل بود. اداره کل سوم ساواک، بطور مشخص اختیارات بسیاری در توقیف، دستگیری و بازجویی افراد داشت.  

اسناد انتشار یافته نشان می‌دهد که سازمان اطلاعات و امنیت کشور، سه سال پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، تحت ریاست سپهبد تیمور بختیار  تاسیس شد.او تا سال ۴۰ در راس این سازمان باقی ماند اما  بخاطر رقابت‌های سیاسی کنار گذاشته شد و حتی خود قربانی سیاست کشتار و حذف مخالفین سیاسی شاه شد و در سال ۴۹ توسط ماموران ساواک در مرز عراق کشته شد.  ساواک با توجه به انواع تهدیداتی که متوجه دیکتاتوری فردی شاه و نفوذ امپریالیستی در ایران بود، بطور گسترده‌ای به فعالیت‌های جاسوسی در ایران مشغول بود و از یاری‌ها و آموزش‌های  مستقیم سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی اسرائیلی و آمریکایی موساد و سیا برخوردار بود. ساواک  دارای  ۵۳۰۰ افسر تمام وقت بود. علاوه بر آن  شمار نامعلومی از خبرچینان پاره وقت،  طبق برآوردها و اسناد انتشار یافته پس از سرنگونی شاه، نزدیک به ۳ میلیون نفر برای این سازمان کار می‌کردند. خبرچینان مستقیما با اداره کل ضد جاسوسی،‌ اداره هشتم  همکاری می‌کردند. اما مهم ترین اداره ساواک ، اداره کل سوم ساواک بود که مسئولیت پیگیری پرونده‌های امنیت داخلی و سرکوب مخالفان را بر عهده داشت. بنا بر روایت اسناد، این اداره‌کل بزرگ‌ترین و قدرتمندترین مجموعه در ساواک بود. همان‌قدر که پرویز ثابتی مشهورترین مدیر ساواک در جامعه است، اداره‌کل او نیز همین وضعیت را داشت. پس از اداره کل سوم، کمیته مشترک ضدخرابکاری بیشتر شناخته شده است. کمیته مشترک ضدخرابکاری ۴ بهمن ۱۳۵۰ تشکیل شد تا پایان‌دهنده تداخل ماموریت تشکیلات اطلاعاتی در حوزه امنیت داخلی باشد. در اسناد انتشار یافته آمده است که «در آذر ۱۳۴۹ شورای امنیت کشور تصمیم گرفت برای اجتناب از برخورد میان تیم‌های عملیاتی با ایجاد یک تشکل واحد، زمینه هماهنگی و وحدت رویه را میان سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی کشور بوجود آورد. این تصمیم در بهمن ۱۳۵۰ عملی شد و ظهور تشکیلاتی به نام کمیته مشترک ضد خرابکاری در چهارم این ماه حاصل همین تلاش بود. 

با انحلال دو کمیته ساواک که در اوین مستقر بودند- که اولی مسئول شناسایی عاملین تظاهرات دانشجویی سال ۴۹ و گروه‌های کمونیستی و دومی مسئول شناسایی و دستگیری اعضای آشکار و مخفی سازمان مذهبی مجاهدین خلق و گروه‌های وابسته به آن بودند- مقرر می‌شود با تشکیل کمیته مشترک ضد خرابکاری، تمام سرنخ‌های عملیاتی در اختیار این کمیته قرار گیرد و همه مامورین دو کمیته قبلی ساواک مامور به خدمت در کمیته جدیدالتاسیس شوند.

کمیته مزبور مرکب از واحد‌های اطلاعاتی و امنیتی شهربانی، ارتش، ژاندارمری و اداره کل سوم ساواک (اداره تامین امنیت داخلی) بود. نمودار تشکیلاتی کمیته مشترک شامل سه واحد اطلاعاتی، اجرائی و پشتیبانی با ۳۷۵ پست سازمانی دائم و ۱۸۸ پست موقت بود. کمیته محل استقرار مجرب‌ترین و خشن‌ترین شکنجه‌گران رژیم شاه بود.

تشکیلات مربوط به ضد‌جاسوسی ساواک به طور کامل بعد از انقلاب حفظ شد و ذیل نخست‌وزیری قرار گرفت. نسل اول کارشناسان ضدجاسوسی پس از انقلاب را نیرو‌های آموزش‌دیده ساواک تعلیم دادند. نیرو‌هایی که یا دوره آموزشی را در کشور‌های خارجی گذرانده بودند یا در ایران تحت تعلیم مربیان خارجی قرار گرفتند. بعضی کارشناسان خبره حوزه‌های موضوعی طی سال‌های بعد طرف مشورت قرار گرفتند. منوچهر هاشمی رئیس ضد‌جاسوسی ساواک در تاریخ شفاهی هاروارد که سال ۱۹۸۵ (۱۳۶۳) در لندن ضبط شد، به این موضوع اشاره می‌کند که ۸۰ تا ۹۰ درصد کادر ضد‌جاسوسی ساواک مشغول فعالیت هستند. 

دبیر کل عفو بین المللی در سال ۱۳۵۴ گفته بود که حقوق بشر هیچ کشوری در جهان سابقه‌ای بدتر از رژیم ایران ندارد.  فرید هالیدی ، نویسنده و متفکر انگلیسی در‌کتاب «‌ایران : دیکتاتوری و توسعه»  می‌نویسد که  ساواک در داخل ایران به‌عنوان یک هیولای پلیس دولتی در نظر گرفته می‌شود که  با خشن‌تر و افراطی‌تر شدن تاکتیک‌های آن به‌ مرور زمان، این سازمان نه‌ تنها در ایران، بلکه در سراسر جهان بدنام شد. او اضافه می‌کند: چند سالی است که اطلاعات مربوط به وحشیگری ساواك از پرده برون افتاده و به‌عنوان ضرب‌المثلی برای اعمال سیستماتیک ظلم توسط یک نهاد دولتی تبدیل شده است.  این تصویر مخوف از ساواک برای جهانیان زمانی بیشتر آشکار شد که جریان کشتار زندانیان سیاسی در تپه های اوین در  ۳۰ فروردین ۱۳۵۴ از پرده بیرون درآمد.  ماجرای  قتل و تیرباران زندانیان سیاسی بیژن جزنی، حسن ضیاء ظریفی، عباس سورکی، سعید کلانتری، عزیز سرمدی، احمد جلیل افشار، محمد چوپانزاده، و مصطفی جوان خوشدل و کاظم ذوالانوار   در تپه های اوین ، در کنار ‌ماجرای پرونده و دادگاه گروه مجازی  ۱۲ نفره ای که سرانجام اعدام خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان را به‌دنبال داشت به روشن شدن نقش ساواک در میان نهادهای حقوق بشری و گروه‌ها و سازمان‌های چپ و آزادیخواه  بین المللی یاری کرد.

با استفاده از گزارش‌های عفو بین‌المللی و کمیسیون بین‌المللی حقوق‌دانان، پرونده ساواك را تا پایان سال  ۱۳۵۵ ، این‌گونه خلاصه کرده اند :

دستگیری و بازداشت خودسرانه: ساواك هر شخصی را که بخواهد، خودسرانه دستگیر و بازداشت می‌کند. هیچ مقدمات قانونی برای بازرسی و دستگیری وجود ندارد. هیچ محدودیت زمانی برای بازداشت نیست و بازداشت‌شدگان حق دسترسی به وکلای مستقل ندارند. قدرت ساواك خودسرانه و مطلق است.

محاكمات نظامی و مخفی: همه محاکمات سیاسی در دادگاه‌های نظامی صورت می‌گیرد. قضات، یا افسر ارتش هستند و یا کارمند ساواک‌اند. دادگاه‌ها مخفی است. شهود اجازه حضور ندارند. بر اساس گزارش‌های عفو بین‌المللی از مارس ۱۹۷۲ [فروردین ۱۳۵۱ شمسی] به بعد به هیچ ناظر خارجی اجازه حضور داده نشده و هیچ موردی از تبرئه متهمین در رابطه با این سازمان یافت نمی شود.

شرایط غیر انسانی زندان‌ها: بر طبق گزارش عفو بین‌المللی، زندانیان قبل از محاکمه، در سلول‌های تنگ مرطوب نگهداری می‌شوند که در کف آن‌ها برای خوابیدن فقط يك حصیر انداخته‌اند… فقدان بخاری در زمستان یا دستگاه‌های خنك‌كن در تابستان، مشقت‌های فوق‌العاده‌ای پدید می‌آورد که اغلب زندانیان از آن یاد می‌کنند. وسایل شستشو نامناسب و اجازه استحمام، دیر به دیر داده می‌شود. جیره غذائی کم و نامناسب است و اغلب امکان ورزش وجود ندارد. پس از محکومیت شرایط مشابهی حفظ می‌شود و به علاوه مداوای پزشکی عملاً وجود ندارد و زندانیان بندرت، مورد معاینه پزشکی قرار می‌گیرند، به بیمارستان فرستاده می‌شوند یا اجازه دریافت دارو به آن‌ها داده می‌شود. انضباط خشنی حاکم است و در صورت بی‌انضباطی، زندانیان را تا سه چهار ماه به سلول انفرادی، می‌فرستند.

ترخیص با اعتراف اجباری: زندانیان سیاسی که در دادگاه [اظهار] ندامت کنند یا حاضر شوند علناً نظرات سابق خود را پس بگیرند، به مجازات سبک‌تری محکوم می‌شوند. ساواك از نمایش دادن این‌گونه زندانیان در تلویزیون سراسری و اعتراف گرفتن از آنان و محکوم کردن رفقای سابق‌شان در صفحه تلویزیون، استفاده خاصی می‌کنند. اما زندانیانی که ابراز ندامت نکنند، ممکن است تا مدت‌ها پس از طی دوره محکومیت خود در زندان بمانند. عفو بین‌المللی گزارش می‌دهد که بند مخصوصی در زندان قصر برای کسانی که محکومیت خود را طی کرده و آزاد نشده‌اند اختصاص یافته است.

ابزارهای شکنجه و رعب‌آفرینی

ویلیام شوکراس، روزنامه‌نگار و نویسنده بریتانیایی، در کتاب «آخرین سفر شاه» می‌نویسد:همین‌ که یک نفر در دام ساواک می‌افتاد [امیدی به] بازگشت نداشت. ساواک قادر بود به ‌عنوان تنها بازپرس و مامور تحقیق جرائم سیاسی عمل کند و مجازات آن‌ها را نیز تعیین نماید. بازداشت‌شدگان حق انتخاب آزادانه وکیل را نداشتند و معمولاً قادر به ایجاد تماس با هیچ‌کس در خارج از زندان نبودند. به‌محض اینکه یک نفر در دست ساواک گرفتار می‌شد، به‌سادگی از انظار ناپدید می‌گشت.به شهادت زندانیان سابق، ابزارهای شلاق، کتک، شوک برقی، کشیدن ناخن و دندان، تنقیهی آب جوش، آویختن وزنه‌های سنگین به بیضه‌ها، بستن زندانی به یک‌ تخت آهنی که به ‌تدریج داغ می‌شد، فروکردن بطری شکسته در مقعد و تجاوز به عنف از جمله ابزارهای شکنجه ساواک به‌حساب می‌آمدند.

ساواک کاملاً ارباب خودش بود و فقط به شاه حساب پس می‌داد. متهم حق نداشت حضور هیچ شاهدی را بخواهد و در بازپرسی با هیچ‌کسی روبرو شود. دادستان فقط دلایلی را که ساواک جمع کرده بود، از جمله اعترافات متهم را قرائت می‌کرد. عملاً متهم مجرم شناخته می‌شد و تنها راهی که برای جلب ترحم به دادگاه وجود داشت، اقرار و دست کشیدن از عقایدش بود. اما بیشتر اوقات شکنجه حتی پس‌ از دادگاه و محکومیت همچنان ادامه می‌یافت. شاه در مصاحبه‌ای با روزنامه لوموند درباره ادعاهای شکنجه اظهار داشت: «چرا ما نباید از روش‌هایی که شما اروپائیان به کار می‌برید استفاده کنیم؟ ما روش‌های پیشرفته شکنجه را از شما یاد گرفته‌ایم. شما برای بیرون کشیدن حقیقت از شیوه‌های روانی استفاده می‌کنید. ما هم همین کار را می‌کنیم.».  

اما اینک تجربه شخصی من ، از مواجهه با ساواک  چه بود؟ گرچه  تجربه‌ی خانواده گی ما  با دستگیری و زندانی شدن برادرم دکتر غلامحسین ابراهیم زاده در سال ۴۶ و زندانی شدن او و بسیارانی از دوستان و رفقای  دانشجوی او و گروه‌های چپ  پیوند می‌خورد؛ اما تجربه مستقیم من با روز ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۵ گره خورده است.

۲۸اردیبهشت ۱۳۵۵ بود. روزی تلخ و جانگداز که در تاریخ سازمان چریکهای فدایی خلق ثبت شده است. در بیست و پنجم تا بیست و هشتم اردیبهشت، چندین پایگاه سازمان در رشت و کرج و قزوین و تهران مورد حمله ماموران  ساواک ستمشاهی قرار گرفت . در خانه های تیمی، رفقا عزت غروی ، قربانعلی زرکاری، محمد رضا قنبر پور، جهانگیر باقری پور، احمدرضا قنبرپور، مهوش حاتمی ، لادن آل آقا، فرهاد صدیقی پاشایی، ارژنگ شایگان شام اسبی ، ناصر شایگان شام اسبی، بهروز ارمغانی، منوچهر حامدی، زهره مدیر شانه چی، اسماعیل عابدی، فریده ( فاطمه )غروی، میترا بلبل صفت، حسین فاطمی، مصطفی حسن پور، مصطفی دقیق همدانی، غلام عباس زرکاری، هوشنگ قربانی کندروی جان باختند . در این روز من و ده‌ها نفر دیگر از فدائیان هم دستگیر شده و به شکنجه گاه‌های ساواک، کمیته مشترک برده شدیم.  

لازم به یادآوری‌است که ضربات سال ۵۵، از اوایل سال با جانباختن رفیق حمید اکرامی، در همان روزها هم گروه دکتر اعظمی ضربات سختی را متحمل شدند و بسیارانی در این رابطه دستگیر و رفیق دکتر هوشنگ اعظمی در  ۲۵اردیبهشت در نبرد با ماموران ساواک جان باخت. ساواک با تمرکز فوق العاده‌ای که بر سرکوب سازمان‌های مخالف خصوصا گروه‌های چریکی  گذارده بود و با شیوه‌های پیچیده و تازه‌ای که فرماندهان و مشاوران موساد و سیا به آنان آموخته‌بودند،  تعقیب و مراقبت پیچیده و کنترل قرار های خیابانی را همراه با کنترل شبکه‌ها ی تلفنی پیش می‌بردند و این  شیوه سرکوب، ضربات به سازمان فدایی را بشکل بسیار پیچیده و وحشتناکی سرعت داد و در ماه‌های خرداد و تیر ۵۵ اکثریت بزرگی از چریک‌های فدایی خلق منجمله رفقا نسترن آل آقا و نادعلی پورنغمه در دوم خرداد، گلرخ مهدوی یک‌روز پس از آن ، علی‌رضا رحیمی علی آبادی، حسین موسی دوست دموچالی، مینا طالب زاده شوشتری، مریم شاهی، و در روز ۸ تیرماه رفقا حمید اشرف و طاهره خرّم، رضا یثربی، غلامعلی خراط‌پور، علی‌اکبر وزیری اسفرجانی، محمّدمهدی فوقانی، یوسف قانع خشکه بیجاری، فاطمه حسینی، غلامرضا لایق مهربانی، عسگر حسینی ابرده و سید محمد حسینی حق‌نواز و در ۹ تیرماه  رفقا حمید آریان، بهزاد امیری، افسرالسادات حسینی، مرتضی (امیر) فاطمی جان باختند. در ادامه سرکوب، شاهد جانباختن رفقا  :حسین فرجودی  و کیومرث سنجری در مشهد، حسین برادران چوخاچی، خدابخش شالی، تورج حیدری بیگوند، رحیم خدادادی، حسینعلی پرورش، فردوس آقا ابراهیمیان، صبا بیژن‌زاده ، بهنام امیری دوان، اصغر (جعفر) پشامی، محمد کاسه چی درسال۱۳۵۵ شاهد هستیم. 

نگاهی به  نام‌ها و نشانه ها، در سرکوب خونین چریک‌های فدایی، بیان زخمی بزرگ بر جنبش فدایی وترقیخواه ایران است.  در همه این سال‌ها که گذشت درد و زخم کشتارهای خونین سال ۵۵ و از دست دادن رفقای عزیزم  بر جانم مانده است و حسرت نبود آنان را حس می‌کنم. آن‌چه که این لیست جانباختگان سال ۵۵ نمایان می‌کنند آن‌است که اکثریت بزرگی از بهترین کادرهای سازمان و رهبران جنبش انقلابی مردم ایران توسط ساواک سلاخی شدند تا  به اصطلاح » جزیره ثبات » آریامهری از خطر جنبش انقلابی مردم رها شود. اما کمتر از دوسال  لازم بود که خیابان‌ها  از مردمی انباشته شود که  خواهان سرنگونی شاه و آزادی و برابری و رهایی از تبعیض و ستم شوند. تراژدی  تاریخ آن بود و هست که سرکوب  رهبران و فعالان روشنفکران جنبش های اجتماعی، نمی‌تواند مانع از خیزش جنبش مردمی شود، تنها کارش گرفتن افق‌های بزرگ از این جنبش‌ها و دادن فرصت به مرتجعین و فرصت طلبانی است که می‌خواهند نظام  اجتماعی و اقتصادی حاکم را بگونه‌ای از نابودی نجات دهند و آن‌را به‌شیوه‌های تازه‌ای بازسازی کنند. بر این دریغ باید اضافه کرد  که سازمان فدایی نتوانست از پس این بار سرکوب خونین سال ۵۵ در آید و افق‌های بزرگی که به‌واسطه‌ ی جنبش انقلابی سال ۵۷ ایجاد شده بود، به دست کوته نظران رفرمیستی، از دست رفت.

 روزهای  ۲۵ تا ۲۸ اردیبهشت  ضربات بسیار گسترده‌ای به خانه های تیمی  چریک‌های فدایی وارد شد. من هم  در روز ۲۸ اردیبهشت  ۵۵ از طریق کنترل طولانی مدت قرار های خیابانی و مکالمات تلفنی  دستگیر شدم . ساعت ۲ بعداز ظهر بود  که ماموران ساواک  با محاصره کامل منطقه به  خانه‌ام ریختند و مرا دستگیر کردند. در این روز ده‌ها نفر دیگر  در ارتباط با چریک های فدایی خلق دستگیر و تحت شکنجه های وحشیانه ساواک قرار گرفتند و به سال‌های طولانی زندان محکوم شدند.  شبکه علنی و نیمه علنی  سازمان همراه  شبکه‌‌ی  مخفی و خانه‌های تیمی  ضربات مهلکی خوردند.  بعدها  مشخص شد که کنترل شبکه‌های علنی و نیمه علنی  و مخفی سازمان و کنترل تلفنی از سال ۵۴ آغاز شده بود  و ساواک برنامه گسترده و دقیقی را برای نابودی سازمان‌های چریکی و خصوصا  کشتن رهبران چریک‌ها و شخص رفیق حمید اشرف در دست داشته‌است. و در هشتم تیر ماه بعد از ظهر،  بعد از جانباختن رفیق حمید اشرف، بازجویم رسولی به سلولم آمد و در حالی که در اثر شکنجه زخمی و روی زمین درازکش بودم، گفت حمید اشرفتان را کشتیم و سازمان فدایی تان را نابود کردیم  و تو را هم اعدام می‌کنیم و این بچه‌ها را از زندان آزاد می‌کنیم . آن‌چه بر من معلوم شد این بود که ساواک با کنترل ارتباطات تلفنی و قرار هایی که اجراء می‌شدند، منتظر لحظه‌ی مناسب ضربات و کشتن رهبران سازمان  بود. به‌طور مثال، دو هفته قبل از ضربات و دستگیری‌ام ، ساعت ۷ صبح با اسماعیل عابدی در خیابان پپسی کولا تهران قرار داشتیم و بعد از دستگیری‌ام زیر شکنجه‌های وحشیانه ساواک، بازجو محل و روز و ساعت قرار را مطرح کرد و گفت که اسماعیل از خانه تیمی قزوین آمده بود. هم‌چنین قرار من و رفیق اسماعیل با رفیق بهروز ارمغانی در ساعت ۸ صبح روز ۲۵ اردیبهشت در تهران نو را بازجو زیر شکنجه به من گفت. در زمستان ۱۳۵۷ که از زندان آزاد شدم همسایه‌های خانه‌ای که در تهران دستگیر شده بودم می‌گفتند که از یک‌هفته قبل از دستگیری‌ام ماموران مسلح در پشت بام خانه‌های همسایه‌ها مستقر شده و گفته‌بودند در تعقیب و مراقبت از یک قاچاقچی هستند، که این نشان می‌داد آن‌ها  با برنامه‌ریزی  کامل و خونسردانه، در حال و گرد‌آوری و تکمیل اطلاعات  بوده‌اند.

چند دقیقه بعد از دستگیری،  من را چشم بسته به محلی بردند که کف  دو اطاق بزرگ پر از اجساد سوخته و متلاشی شده رفقای چریک‌های فدایی مان بود. حدود بیست  نفر از اجساد متلاشی و سوخته شده رفقای زن و مرد که رفیق اسماعیل عابدی نیز آن‌جا بود ولی جسد رفیق  بهروز ارمغانی چون در رشت جانباخته بود، آنجا نبود. انسان‌هایی که برای آزادی و سوسیالیسم و علیه حکومت موروثی واستبدادی شاهی و برای تحقق آرمان های بزرگ انسانی با تمام وجود مبارزه می‌کردند و در شبانه‌روز فقط ۶ ساعت می‌خوابیدند و بقیه‌ی ساعات شبانه روز در این تلاش بودند که رویاهای یک مبارزه عظیم مردمی را برای سرنگونی ستم و استبداد و تبعیض  و برقراری یک نظم انسانی و برابر و آزاد به سرانجام رسانند و مردم را در رفاه و شادی و خوشبختی ببینند. آن‌چه که بعد از پنجاه سال بر ذهن و روان من سنگینی می‌کند و درد عمیقش را بر جانم  حس می‌کنم  لحظه  دیدن اجساد رفقایم بود. این  دردناک‌ترین و وحشتناک‌ترین لحظه زندگی‌ام بود و هست که رفقایمان را دست داده بودیم. آن لحظات وحشتناک در تمام سال‌های زندگی ام همراه من است. ما آن‌چنان شیفته‌ی مبارزه و رهایی و بهروزی مردم بودیم و از پیروزی‌های همه‌ی جنبش‌های رهایی‌بخش  چون جنبش‌های انقلابی ویتنام و کوبا و فلسطین و .. نیرو می‌گرفتیم و جهان مان با نام‌های مبارزانی همچون  چه گوارا و هوشی مین و جورج حبش عجین بود و هر لحظه بودن با  یارانمان هم‌چون اسماعیل عابدی و بهروز ارمغانی برایمان ارزش بسیار داشت و از آن نیرو و انرژی می‌گرفتیم  و می‌دانستیم این فرصت‌ها بسیار کوتاه است و می‌تواند دیگر بار  تکرار نشود. بی‌دلیل نبود وقتی  با هم قرار داشتیم با تمام وجود همدیگر را بغل می‌کردیم و می‌بوسیدیم  چرا که  هر قرار ما ممکن بود آخرین قرار و آخرین وداع با همدیگر باشد .  از زمان دستگیری دیگر  می‌دانستم که اسیر دشمن خونخواری هستم، که  رفقایم را کشته اند، من زنده در اسارتم. اسارت به معنای آن‌است که  چند لحظه دیگر باید من را تحت شکنجه هایشان برای به‌دست آوردن اطلاعات و سرنخ‌هایی از رفقای اسیر نشده  قرار دهند و  بدنم و پاهایم متلاشی شوند. تجربه زندان برادرم دکتر غلام ابراهیم‌زاده و رفقای گروه رشت-کنگاور در سال ۴۸  و ستاره سرخ و  رفقای بسیاری را داشتم، در آن‌موقع تجربه هفت سال فعالیت تشکیلاتی و سیاسی با ستاره سرخ و فدایی را داشتم و  آماده بودم که علیرغم  شکنجه‌های وحشیانه، اسرار رفقایم  را حفظ کنم و خوشحالم و همواره در آرامش هستم  که اسرار رفقایم را حفظ کردم. لحظاتی بعد از رسیدن به کمیته مشترک ساواک و شهربانی شکنجه‌های وحشیانه آغاز شد، بعد از شکنجه‌های روز اول دستگیری‌ام تا آخر شب چون هیچ توانی برای حرکت نداشتم من را برای بار سوم ولی این بار با برانکارد برای پانسمان و جلوگیری از خونریزی بیشتر به بهداری زندان کمیته مشترک ساواک و شهربانی منتقل کردند. آخر شب  من را نگهبانان با برانکارد در راهرو گذاشتند و بازجویم رسولی به نگهبان  کشیک گفت که من نباید بخوابم. 

هدف آن‌ها به هم ریختن کنترل اعصاب و تمرکز زندانی بود. شدت شکنجه‌ها از لحظه ورود به زندان، روز اول و دوم وحشتناک بود و صبح روز دوم با برانکارد مرا به اطاق شکنجه با آپولو بردند و شدت شکنجه‌های طولانی طی ۷ ماه در کمیته مشترک ساواک و شهربانی در حدی بود که تمام گوشت‌های کف پاها و مچ پاهایم متلاشی و گندیده شد و از بین رفت و پاهایم را تا زانو چند ماه پانسمان می‌کردند، مواقعی که من را با طناب از مچ دست‌ها و از سقف آویزان می‌کردند در اثر ضربات شلاق با سیم کابل برق از پا تا گردنم سیاه شده بود. پرده گوش‌هایم در اثر ضربات سیلی  سوراخ شدند. در اثر شدت بوکس به صورتم فک‌ام جا به جا شده بود موقعی که زیر شکنجه آپولو بودم بازو هایم را با آتش سیگار می‌سوزاندند تا سیگار خاموش می‌شد. باسیم‌کشی در لب و نرمی گوش‌ها و آلت تناسلی و کشاله ران، به برق وصل می‌کردند و  شوک الکتریکی می‌دادند، موهای سر و سبیلم را می‌کندند، با ضربات باطوم برقی به بازوهایم مرا برق می‌گرفت، آلت تناسلی‌ام را داخل دستگاهی همانند تله موش گذاشته بودند که دردش وحشتناک بود، بدنم را لخت کرده بودند و شمع مذاب روی  سینه‌ و شکمم می‌ریختند، موقع داد زدن  کبریت روشن به سوراخ دماغ و دهانم فرو می‌کردند، مچ پاهایم را درون دو آچار لوله‌کشی که تا رسیدن به استخوان آن‌ها را سفت می‌کردند خون م‌ریخت، با کابل سیم برق شلاق می‌زدند. از کف پاهایم خون می‌ریخت  از دماغ و دهانم خون جاری بود. دست هایم را زیر دو تیغه آهنی به پهنای پشت دست قرار داده بودند و آن تیغه ها را روی دست هایم فرو می‌کردند. این شکنجه ها را یک تیم عملیاتی چند نفره و هم‌زمان انجام می‌دادند. دست چپم تا سه ماه غیرعادی و بی حس بود. با کسب تجربه از رفقایی که سال‌های قبل دستگیر شده بودند، دست چپ و صورتم را مالش می‌دادم. در سلول‌ها با عدم اعتماد مطلق به همه در رابطه با اطلاعات تشکیلات برخورد می‌کردم و سال‌های بعد با بررسی وضعیت همسلولی‌هایم در کمیته مشترک متوجه شدم که طی ۷ ماه زیر شکنجه و بازجویی بیشتر مواقع بازجویم زندانی ضعیفی را برای کسب اطلاعات هم‌سلول من می‌کردند. همواره سپاسگزار  رفقایی هستم که تا دو ماه ونیم با صمیمیت و مهربانی من را بغل و جا به جا می‌کردند به اطاق بازجویی و اطاق شکنجه و بهداری و دستشویی می‌بردند و لباس های خونی‌ام را می‌شستند. هرگز هم‌سلولی‌هایم  رفقا  نبی از دانشجویان دانشگاه جندی شاپور اهواز و رضا خباز از قهرمانان ورزش مازندران  را از یاد نمی‌برم.  رضا که ورزشکاری تنومند بود به من می‌گفت چطور تو را بغل کنیم که کمتر درد بکشی چون همه بدنت سیاه شده (رضا عزیز به علت فشار های زندان ، بعد از آزادی سکته کرد و جان باخت یادش همواره گرامی باد)  دو ماه و نیم بعد از دستگیری‌ام برای رفتن به اطاق  شکنجه و بازجویی و دستشویی به صورت نشسته روی کف زمین با دست و پاشنه پا خودم را روی زمین می‌کشیدم و می‌رفتم. تا دو ماه و نیم چون در اثر شکنجه زخمی و در چرک و خون بودم، نمی‌توانستند من را  به حمام که هفته ای یکبار و چند دقیقه‌ای بود، ببرند. در آن شرایط در سلول‌ها روابط صمیمانه‌ای با همدیگر داشتیم .از بودن با‌هم و مقاومتی که در مقابل ساواک می‌کردیم،  لذت می‌بردیم ، صفا می‌کردیم و می‌خندیدیم ومی‌گفتیم زندان و شکنجه به جای خود و زندگی هم در جایگاه خودش.  شب‌ها شعر می‌خواندیم و داستان تعریف می‌کردیم.  علیرغم  زندان و شکنجه  این  زندگی  بود که درقالب جدیدی ادامه داشت و به ما نیرو می‌داد. در طی شبانه روز  برای رفتن به دستشویی ۳ بار درب سلول را باز می‌کردند. این را بار دیگر باید یادآور شوم که درباره شکنجه‌های زندانیان سیاسی دوران شاه اشاره‌ای می‌کنم  تا آنان که جنایات در زندان‌های سیاسی حکومت ستمشاهی را ندیده و نشنیده  و تجربه نکرده‌اند، بدانند که رژیم اسلامی و شکنجه گاه‌ها و زندان‌ها واعدام‌هایش، ادامه  ساواک و رژیم  ستمشاهی است. رژیم شاه دقیقا همه‌ی کسانی را کشت که از کودتای رضاخانی  تا کودتای محمدرضا شاهی  و تا سرنگونی رژیم پهلوی در لیست سیاه مرگ قرار داشتند. فرخی یزدی‌ها، عشقی‌ها ، روزبه‌ها ، گلسرخی‌ها ، دانشیان ها، رضایی‌ها،  کریمی‌ها ،  کتیرایی‌ها ، سلاحی‌ها ، حمید اشرف‌ها ،  و ….

من پس از ماه‌ها شکنجه بالاخره  در دادگاهی نمایشی و نظامی، به ۱۵ سال زندان محکوم شدم. جرم من عضویت در چریک‌‌های فدایی و داشتن مرام کمونیستی بود، البته من در تهران دستگیر شدم و ماشین شخصی‌ام در خانه تیمی رشت به چنگ ساواک افتاد و مصادره شد و اوایل سال ۵۸ ماشینم را از زندان اوین یافتم و بیرون آوردم . خانواده‌ام با پرداخت پول و استفاده از امکاناتی مانع از محکومیت سنگین‌تری برای من شدند. در انقلاب ۵۷، در اواخر دی‌ماه آن سال از زندان آزاد شدم و به جنبش  بزرگ مردم برای رهایی و آزادی و برابری پیوستم. متاسفانه آن انقلاب بزرگ  در معامله و سازش دولت آمریکا  با روحانیت به سرکردگی خمینی بلعیده شد و شکست خورد و ده‌ها هزار انسان ترقی‌خواه و چپ سربدار شدند و بخش عظیمی از زندانیان سیاسی که در زندان‌های شاه شکنجه و زندانی شده بودند در این پیکار جان باختند.  اما پیکار و مبارزه برای آزادی و برابری  و سوسیالیسم هم‌چنان ادامه یافت. گرچه با سرکوب وحشیانه بیش از چهار دهه خونین و هزاران هزار قربانی و جانباخته، و سیل عظیمی از فراریان  و تبعیدیان  همراه شد اما باز جنبش‌های بزرگ اعتراض و مقاومت و انقلابی  در اشکال تازه متولد شده و می‌شوند و به‌ما یادآوری می‌کنند که مبارزه هم‌چنان ادامه دارد و باید کار را با سماجت و وفاداری و  همبستگی و آگاهی وباز آگاهی و در عین حال نهادسازی و تشکل ادامه داد.

 

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید