رضا پهلوی رهبری نمیکند؛ او توسط شبکهای از جریانهای راست افراطی رهبری می شود. آنچه امروز در ایران اتفاق می افتد ، وضعیتی استثنایی و بغرنج است که جامعه را میان دو تیغه ویرانی گرفتار کرده: از یک سو فشار و مداخله نیروهای خارجی با همراهی اپوزیسیوننماها، و از سوی دیگر نظام سیاسی فاسد که با سیاستهای ناکارآمد و سرکوبگرانه، فروپاشی اجتماعی و اقتصادی را تشدید میکند. اگرچه ظاهر این دو نیرو متفاوت است، اما هر دو در منطق سلطه، حذف جامعه و بازتولید استبداد اشتراکات عمیقی دارند و هر دو به سنت دیرپای اقتدارگرایی در ایران متصلاند.
در چنین شرایطی، زمان به سرعت در حال فرسایش است و فرصتهای مداخله آگاهانه اجتماعی یکی پس از دیگری از دست میروند. نیروهای ترقیخواه، عدالتطلب و وطندوست به حاشیه رانده میشوند و میدان برای نیروهای ویرانگر و اقتدارگرا گسترش مییابد. جامعه در آستانه مرحلهای است که اگر بهدرستی تحلیل نشود، یا به ابزاری در بازی قدرتهای خارجی بدل خواهد شد، یا به صورت منفعلانه شاهد بازتولید و تعمیق ویرانی اجتماعی خواهد بود.
اعتراضات بهحق مردم ریشه در ستمی دارد که نزدیک به پنجاه سال بر جامعه تحمیل شده است. این اعتراضها نه محصول برنامهریزی هیچ جریان یا فردی، بلکه برخاسته از انباشت نارضایتیهای ساختاریاند. شنیدهشدن برخی شعارها به نفع پهلوی در خیابانها و بازنمایی اغراقآمیز آنها در رسانهها، بیش از آنکه نشانه وجود آلترناتیو سیاسی باشد، بازتاب بیکفایتی و بنبست نظام موجود است. همین پدیده میتواند برخی روشنفکران و فعالان سیاسی را به خطای تحلیلی بکشاند و آنان را به این توهم بیندازد که ائتلاف یا همکاری با جریان سلطنتطلب راهی برای رهایی از وضع موجود است.
جریان راست افراطی هدایتکننده رضا پهلوی، نه پروژهای رهاییبخش، بلکه سازوکاری برای بازتولید اقتدارگرایی و خشونت سازمانیافته است. موقعیتهای هیجانی و بحرانی نباید ما را از درک حقیقت اجتماعی دور کند. این جریان الگوهای رفتاری خود را از پیش عیان کرده است: خودمحوری، اقتدارگرایی، عدم تحمل دیگری و گرایشهای شبهفاشیستی. تصور اینکه چنین جریانی بتواند مسیر رهایی از استبداد را طی کند، چیزی جز خوشخیالی سیاسی نیست.
تجربه سالهای اخیر نشان میدهد که رضا پهلوی نه توان و نه مشروعیت رهبری یک پروژه سیاسی مستقل را دارد. تمامی ابتکارهای او تاکنون شکست خورده و او عملاً به بازیچه شبکهای از مشاوران فرصتطلب و بازیهای قدرت خارجی بدل شده است. او نه عامل تغییر اجتماعی درونی، بلکه ابزاری برای مشروعیتبخشی به پروژههای اقتدارگرایانه بیرونی است.
برای فهم چرایی برجستهشدن رضا پهلوی در فضای سیاسی، باید به بستر تاریخی ـ اجتماعی توجه کرد. او در شرایطی مطرح شد که جامعه ایران با خستگی اجتماعی، بیاعتمادی سیاسی، بحران اقتصادی، سرکوب جنبشهای اجتماعی و فقدان چشمانداز روشن مواجه بود؛ همزمان با دورهای که جریانهای راست افراطی در سطح جهانی در حال گسترش بودند. گرایش به پهلوی باید در دل این شرایط تحلیل شود، نه به عنوان نشانهای از آگاهی سیاسی یا وجود بدیل رهاییبخش.
ایران امروز با فرسایش اعتماد عمومی، بیتفاوتی اخلاقی و نرمالشدن خشونت روبهروست؛ وضعیتی که پذیرش ایدئولوژیهای اقتدارگرا را تسهیل میکند. رضا پهلوی دقیقاً در دل چنین بستری ظاهر شده و هرگونه همراهی با او، در عمل به معنای بازتولید استبداد در لباسی دیگر خواهد بود.
تجربه ونزوئلا نمونهای روشن از این واقعیت است. سالها خانم ماریا گابریل، برنده جایزه حقوق بشر، بهعنوان آلترناتیو دولت مادورو در غرب مطرح شد و آشکارا خواهان مداخله نظامی آمریکا شد. اما پس از دزدیدهشدن ریاستجمهوری، از نظر ترامپ فاقد ظرفیت اداره کشور تشخیص داده شد و آمریکا تلاش کرد از درون همان نظامی که سالها علیه آن تبلیغ میکرد، جانشینی دیگر برگزینَد. این تجربه، درسی روشن برای کسانی است که گمان میکنند تحریم، فشار خارجی و مداخله نظامی میتواند به رفاه، آزادی و رهایی منجر شود. تاریخ نشان میدهد که چنین پروژههایی نه جامعه را نجات میدهند و نه استبداد را پایان میبخشند، بلکه اغلب آن را در شکلی خشنتر و ویرانگرتر بازتولید میکنند.
آینده ایران تنها از مسیر همبستگی نیروهای ترقیخواه، عدالتطلب و دموکراسیخواه قابل تحقق است؛ بیآنکه به عمله نظام جمهوری اسلامی تبدیل شویم یا ابزار پروژه پهلویچیها شویم. استقلال، آزادی و تحلیل دقیق شرایط داخلی باید چراغ راه ما باشد و تجربه ماچادو در ونزوئلا، هشداری جدی برای هر جریان که خواهان مداخله خارجی است.
افزودن دیدگاه جدید