شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۹ - ۶ مارس ۲۰۲۱

شالیزار

۰۴ بهمن ۱۳۹۹

من که در آنزمان نوجوان بودم در دسته دختران قرار گرفتم و به تقلید از آنان پشت خم کردم تا سهم دوازده دستی را بر پشتم بگذارند، ولی این انسانهای شریف و با تجربه شش دسته بیشتر بر پشتم قرار ندادند. در جواب به اعتراض من هیچ نگفتند و لبخند زدند لبخندی که محبت آمیز بود. با اعتراض راه افتادم با پشت و کمر تا شده زیر بار ساقه های برنج به سمت انبار شروع به حرکت کردم؛ وقتی به انبار رسیدیم با نهایت تعجب دیدم که بیشتر از دو دسته بر پشتم باقی نمانده بود.

ماه شهریور بود و هوا بسیار گرم. آنقدر گرم که دانه های برنج به نهایت رشد خود رسیده بودند به قول شمالیها "برنج پزان" بود و هنگام درو. شالیزارهای خارج از شهر تا چشم کار می‌کرد و تا افق های دور گسترده بودند؛ زمان سر زدن به روستاها و دادن اطلاعات به شالیکارانی بود که از کمکهای دولتی بی خبر و بی بهره مانده بودند. در طول سالیان گذشته این دیدارها به روستائیان کمک می‌کرد که بدانند مثلاً چقدر و چگونه در فصل گرم باید کلر در آب بعضی از چاه‌ها بریزند که قابل مصرف باشد، و یا کودهای شیمیایی برای کشاورزی را از کجا تهیه کنند و چگونه از خدمات محدود دولتی برای کاشت و برداشت و فروش محصولاتشان می‌توانند بهترین بهره را ببرند. باید بگویم که این‌گونه خدمات به روستائیان برای تبلیغ سیاسی به نفع فدائیان نبود، یک امر کاملاً غیر سیاسی و صرفاً به منظور کمکی هر چند اندک به زحمتکشان روستاها بود و بس. در واقع شالیکاران از باورهای سیاسی ما هیچ‌گونه اطلاعی نداشتند و ما هم تلاشی برای سیاسی کردن کآرمان نداشتیم.

"برنج پزان" بود و برای ما روز سر زدن به یکی از این روستاهای نزدیک شهر بندر انزلی. وقتی به روستا رسیدیم، متوجه شدیم تعدادی از اهالی جمع شده بودند تا برنج مزرعه ای که آماده برداشت بود را درو کنند. این کار باید با سرعت زیادی انجام می‌گرفت زیرا در این هوای گرم و مرطوب خطر بارش باران زیاد بود و این به معنی از بین رفتن تمام محصول یک یا چند مزرعه که آماده برداشت بودند، میشد. در نتیجه همه کشاورزان به کمک یکدیگر می‌شتافتند و این را "یاور کشی" می‌نامیدند. روستاییان با دیدن ما بسیار شاد شدند و با آغوش باز پذیرایمان شدند.

به مزرعه که رسیدیم بخشی از محصول از صبح خیلی زود برداشت شده بود و به انبار منتقل. روال کار چنین بود که مردان برنج‌ها را با داس درو و دسته دسته می‌کردند. زنان دسته ها را به دسته های بزرگتری تبدیل میکردند و دختران جوان نود درجه خم شده و دوازده دسته بزرگ روی پشت و شانه هاشان قرار می‌گرفت و با همان حال مسیر طولانی و باریک مزرعه به انبار را طی می‌کردند و آواز خوان برمیگشتند برای انتقال دسته های بعدی و بعدی ... .

از وصف این زنان و دختران آفتاب سوخته با چشمان همیشه خندانشان عاجزم در عرض مدت بسیار کوتاهی این مردمان خونگرم و مهماندوست من را همچون یکی از خودشان پذیرفتند و من نیز پا به پای آنها آواز خوان و با شور وصف ناپذیری شروع به کار کردم.

من که در آنزمان نوجوان بودم در دسته دختران قرار گرفتم و به تقلید از آنان پشت خم کردم تا سهم دوازده دستی را بر پشتم بگذارند، ولی این انسانهای شریف و با تجربه شش دسته بیشتر بر پشتم قرار ندادند. در جواب به اعتراض من هیچ نگفتند و لبخند زدند لبخندی که محبت آمیز بود. با اعتراض راه افتادم با پشت و کمر تا شده زیر بار ساقه های برنج به سمت انبار شروع به حرکت کردم؛ وقتی به انبار رسیدیم با نهایت تعجب دیدم که بیشتر از دو دسته بر پشتم باقی نمانده بود. ساقه های برنج، با کم کم راست ترشدنم سُر خورده بودند و نقش زمین شده بودند. با خجالت نگاهی به پشت سرم کردم دیدم دختران ریخته هایم را در آغوش گرفته بودند و بدون اینکه در طول راه طولانی به رویم آورده باشند، لبخند زنان بار مرا به مقصد رسانده بودند. گفتم سری بعد نمی‌گذارم ساقه ای برنج بر زمین بریزد، ولی علیرغم تلاشم باز مقدار زیادی از ساقه های برنج بر زمین می‌ریخت و باز این زنان لبخند زنان و با ردیف دندانهای سفید و درشت شان در قاب چهره های آفتاب سوخته و آغوشی از ساقه های برنج به سویم می‌آمدند.

کار آن‌روز در شالیزار را دوام آوردم. غروب آفتاب فرا رسید و ما روی ایوان خانه چوبی یکی از روستاییان نشسته و چای می‌خوردیم. من مانده بودم که با آن خستگی چگونه خود را به خانه برسانم که با کمال تعجب و چشمان حیرت زده دختران جوان همسن و سال و یا اندکی بزرگتر را دیدم که یکی یکی دوش گرفته و لباسهای رنگین به تن کرده اند موهاشان را شانه میزنند و با خوشحالی وصف ناپذیری در چشمان و صداشان غلغله ای به پا کرده بودند..با تعجب پرسیدم که شما قراره جایی برید؟ یکی شان گفت بله داریم میریم عروسی. چشم و دهانم باز مانده بود. گفتم عروسی؟ مگه شما ها خسته نیستید؟ دوباره با همان لبخند همیشگی گفت: نه می‌رویم و تا چهار صبح میرقصیم. فکر کردم شوخی می‌کنند، ولی نه واقعاً داشتند می‌رفتند و مرا هم دعوت کردند که به علت خستگی زیاد رد کرده بودم.

من که تا آن روز خود را از دختران هم سن وسال و حتی بزرگتر از خودم از نظر جسمی قویتر می‌پنداشتم و اهل ورزش شنا و کوهنوردی بودم، اکنون خرد شده زیر بار ساقه های برنج و در مقابل این دختران زحمتکش کم آورده بودم. ولی همین دختران یک بار هم به رویم نیاورده بودند. با لبخند صبحگاهی پذیرایمان شدند، با لبخند نیمروزی بار ریخته از دوش مرا به مقصد رساندند و با لبخند شبانگاهی به پایکوبی و رقص رفته بودند.

آنشب وقتی به خانه ام برمیگشتم جایی که در ان وظیفه ای جز خوردن و خوابیدن خواندن نداشتم، در تعجب بودم که من به کمک این مردم رفته بودم یا آنها به من کمک کرده بودند که خودم را و ضعف ها و توانمندی هایم را بهتر بشناسم.

 

بخش: 

افزودن دیدگاه جدید