شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۹ - ۶ مارس ۲۰۲۱

به یاد قاسم سیادتی

۰۴ بهمن ۱۳۹۹

یک روز قراری برای رفتن به "میشو داغی"، یکی از کوه های اطراف تبریز گذاشتیم. یک روز بهاری گروهی مرکب از چند جوان پرشور؛ دو نفر از دوستان من که کُرد بودند، قاسم که محمود را نیز همراه خود آورده بود و هر دو لر بودند و سه نفر باقی که اکنون به خاطرم نیستند از کجا بودند. زمین داشت نخستین خمیازه های بهاری خود را می‌کشید و نفس گرم خود را در یخ های زمستانی می دمید؛ جویبارهای کوچک با براده‌هائی از یخ و برفک در حال سر باز کردن و شروع رقص بهاری خود بودند. زمین گاه نرم، گاه سفت از یخی سخت جان در زیر پا، گاه به آرامی و گاه به طنینی بلند، هشدارمان می‌داد که مواظب باشید هنوز زمستان تیری چند در تیرکش دارد.

مهرماه سال هزار سیصد و پنجاه بود که وارد رشته پزشکی دانشگاه تبریز، در فضایی مملو از شورحاکم بر فضای آن شدم؛ شور جوانان ۱٨و ۱۹ ساله با آرزوهای بزرگ برای خود و کشورشان. تعداد دانشجویان کلاس را اکنون دقیق به یاد ندارم ولی شاید ٥۰ نفر بودیم، از شمال و جنوب تا شرق وغرب کشور؛ از روستا زاده تا شهری، ازسنتی تا مدرن و اغلب نیز از اقشار متوسط. اکثریت قریب به اتفاقمان پسر و ۷ - ٨ نفری هم دختر.

اطاق‌های کوه از نخستین مکانی‌هایی بود که برخی دانشجویان تازه وارد را به خود جذب می‌کردند، و بی‌آن که گفته شود، پوششی بود برای تجمع و پویش و جوشش جوانان پر شور متمایل به نافرمانی و مخالفت با سیاست‌های رسمی حاکم بر دانشگاه و کشور؛ اما بی اطلاع و بی تجربه از رمز و رموز گردش امور عالم سیاست در کشور و نیز خارج از آن. در واقع این اطاق ها، زیرعنوان فعالیت ورزشی و صنفی، کار سازماندهی، جلب و جذب دانشجویان مشتاق را به طرف سازمان‌های سیاسی زیر زمینی، که درآن زمان دو جریان فدائی و مجاهد محور آن بودند، سازمان هائی که آرام آرام برای خود جا باز کرده و از طریق همین اطاق‌ها، در کار سازماندهی جنبش دانشجوئی بر اساس حمایت از "اقدامات مسلحانه" تازه آغاز شده، بر آمده بودند. در دانشگاه تبریز، جو غالب در این اتاق‌ها تا مقطع انقلاب، به چپگرایان مدافع جریان فدایی تعلق داشت، و آن‌ها بودند که اغلب در اعتصابات دانشجویی نیز سکاندار بر انگیختن و اداره آنها می‌شدند. می‌توان گفت که کوهنوردی از دیر باز بعنوان نوعی تمایل به مبارزه سیاسی تلقی می‌شد و کوهنوردان حتی در دهه ۴۰ نیز کما بیش، همین بودند. من نیز قبل از ورود به دانشگاه، در زمانی که برای مدتی جهت دوره آمادگی کنکور در مؤسسه خوارزمی تهران مشغول بودم، در یک محفل سیاسی متشکل از همشهری های خود قرارگرفته و در همین ارتباط نیز در چندین برنامه کوهنوردی و راه‌پیمایی های طولانی شرکت کرده بودم؛ و لذا زمانی که به اطاق کوه دانشکده مراجعه و در بعضی برنامه های آن شرکت کردم، شناخت و تجربه آن را داشتم که همپای دانشجویان قدیمی تر، سر خود را بالا نگهدارم. کوهنوردی برای من، مانند بسیاری از دوستان، پس از مدتی به یک عادت هفتگی لذتبخش و وسیله خود سازی بدل گردید و به برگزاری برنامه هایی مرتب و دوام دار در جمع های کوچکتر و مستقل از گروههای وابسته به اتاقهای کوه منجرشد. در جریان همین برنامه های هفتگی بود که با قاسم سیادتی، اهل بروجرد، دانشجوی رشته برق دانشکده فنی دانشگاه تبریز که چند سالی هم بزرگتر از من بود، آشنا شدم؛ آشنائی ایی که در سایه یک حادثه به دوستی بدل شد.

دقیق بخاطر ندارم، ولی فکر می‌کنم اوایل زمستان بود که همراه یک گروه چند نفری از دروازه مرند با یک مینی‌بوس بطرف مرند به راه افتادیم. مقصد کوه "گوی زنگی " بود. راهنما و مسئول برنامه، که اگر درست بخاطر داشته باشم رضا نبیی نام داشت که فردی بود علاقهمند به کوهنوردی، خوش صحبت و شخصیتی صمیمی از شمال و دانشجوی سال سوم یا چهارم رشته راه و ساختمان داتشکده فتی دانشگاه تبریز.

برنامه نسبتاً خوب تدارک دیده شده، با وسایل کافی، لباس های گرم، کفش های مخصوص کوه برای رفت و برگشتی خدوداً هشت ساعته، که خوب، من نیز تمام این وسایل را به کمال داشتم؛ دستکش، کلاه و جوراب های پشمی دستباف مادرم و لباس گرم چند لایه زمستانی همراه با کوله پشتی‌ای مناسب. من با وجودی‌که جوانترین عضو گروه بودم، اما تجربه لازم را برای استفاده بهینه و حد اقل از نیروی خود، برای یک صعود منظم و بی توقف را داشتم، و نیزتجربه رودرروئی با طبیعت متغیر و وحشی کوه سرکشی مانند "گوی زنگی".

اوایل صبح بود که صعود را از یک یال نسبتا برفی شروع کردیم. برف تازه شروع به باریدن کرده بود. به هر میزان که بالاتر می رفتیم، بر شدت آن افزوده می‌شد و راه رفتن را مشکل تر می ساخت؛ اما بدی وضع هوا، تاثیری بر عزم و اراده ما برای ادامه راه نمی‌توانست داشته باشد. بعد از چهار ساعت صعود بی وقفه و اندک استراحتی در فاصله های طولانی، بالاخره در کولاکی سخت، مسیر گم کرده در میان سوز حاصل از برف وبوران، راه خود را به پیش می‌جستیم. راهی که با فرو کش کردن طوفان برف روشن تر گردید و قله را در دیدرس ما قرار داد. ادامه راه برای قاسم، که انگشتان پایش به خاطر خیس شدن جوراب های او در حال یخ زدن و بیحسی بود، بسیار دشوار شده بود، کفشهای وی آب داده بودند. در آن زمان رسم بود که کفش کوه را با مالیدن یک لایه ضخیم روغن خوک، نسبت به آب نفوذ ناپذیر میکردیم و ظاهرا کفش وی از این جهت مشکل داشت. ما ناگزیر از رفتن بودیم، توقف خطرناک بود؛ باید جای نسبتاً امن را برای اطراقی موقت در بالا پیدا می‌کردیم. از قله، تنها سر پناهی را بخاطر می آورم، که درآن جمع شدیم. شاید هم چادری سرپا کردیم. مجالی نبود، من باسرعت، کفش های قاسم را در آوردم و شروع به مالیدن کف پا و انگشتان او کردم. هر از چندی پا هایش را زیر بغل می نهادم و فشار میدادم تا اندکی گرم شوند. آرام آرام جریان خون بحالت نسبتا عادی برگشت. بیحسی پایش از بین رفت و نگرانی ما رفع شد؛ پاهای وی یخ نزده و سالم بودند. اما بازگشت با آن کفش و جوراب های خیس بعد از این کار و در آن فرصت کوتاه بایک پریموس الکلی کوچک امکان خشک کردنشان نبود، معضلی بود که باید برایش راه حلی پیدا می کردیم. کسی جوراب اضافی نداشت و یا اگر داشت نشان نداد. تنها من یک جوارب نه چندان ضخیم اضافی در کوله پشتی داشتم، که پوشیدن آن با کفشهای خیس قاسم و پا هائی که آماده برای یخ زدن مجدد بودند، کاری پر خطر بود. پای قاسم را ابتدا به خوبی روزنامه پیچ کردیم. این تکنیک برای گرم و خشک نگهداشتن پاها بسیار موثر بود. معمولا مقداری روزنامه‌ی کهنه برای استفاده در چنین مواقعی در کوله پشتی‌ها ذخیره می‌کردیم. من جوراب های ضخیم پشمی خود را در آوردم و به اصرا ر در پای او کردم و خود با همان جوراب های ذخیره نسبتا نازک و روزنامه تازه ای به جای قبلی، که بر کف پاهایم پیچیدم، به راه افتادیم. برگشتمان با قطع شدن برف و بوران راحتتر شده بود.

این آغاز دوستی من با قاسم بود. اطاقی کوچک در خیابان آریا مهر نزدیک دانشگاه اجاره کرده بودم، که دیگر محل اطراق دائم وی شده بود. هر زمان که از تدریس نیمه وقت ریاضی در دبیرستان منصور بازمی‌گشت، به اتاق خود در کوی دانشگاه نمی‌رفت و پیش من می‌آمد. آمدنی که مدتی بعد برای چند ماهی به هم اطاقی شدن با من، منجر شد. او، همشهری بسیار مهربان وخوش قلبی بنام "محمود" داشت، دانشجوی رشته داروسازی، تنها فرزند خانواده خود بود که گویا پدر ومادرش انتظار مواظبت قاسم از وی را داشتند. قاسم هر وقت از دست وی عصبانی می شد به لری چیزی معادل این می‌گفت: "هیچ کس در عالم بی عیب نیست اما این محمود ما، جدا از عیب‌های خود، عیب های دیگران را هم قاپیده است" و هر دو می خندیدند. قاسم گاه وبیگاه در اعتصابات دانشجویی نیز حضور پیدا می‌کرد ولی این مشارکت چندان به چشم نمی‌آمد. شاید او در پشت صحنه، از برنامه ریزان اعتصابات بود، ولی من در این مورد اطلاعی نداشتم.

یک روز قراری برای رفتن به "میشو داغی"، یکی از کوه های اطراف تبریز گذاشتیم. یک روز بهاری گروهی مرکب از چند جوان پرشور؛ دو نفر از دوستان من که کُرد بودند، قاسم که محمود را نیز همراه خود آورده بود و هر دو لر بودند و سه نفر باقی که اکنون به خاطرم نیستند از کجا بودند. زمین داشت نخستین خمیازه های بهاری خود را می‌کشید و نفس گرم خود را در یخ های زمستانی می دمید؛ جویبارهای کوچک با براده‌هائی از یخ و برفک در حال سر باز کردن و شروع رقص بهاری خود بودند. زمین گاه نرم، گاه سفت از یخی سخت جان در زیر پا، گاه به آرامی و گاه به طنینی بلند، هشدارمان می‌داد که مواظب باشید هنوز زمستان تیری چند در تیرکش دارد. اما شور جوانی بود و سرمستی نحستین روزهای بهاری که به همه ما برای رفتن گرمی می‌بخشید.

راه نه چندان آسانی که در قسمت های بالا، کاملاً پوشیده از برف بود، ما را انتظار می کشید. در چنین فصلی، مسیر "میشو داعی" اکثراً مه آلود هست و ره‌یابی مشکل. همراهان تا حدودی مجهز آمده بودند و من بعنوان راهنمای گروه تلاش می کردم که همه چیز به خوبی و خوشی پیش برود. حال سال سوم دانشگاه بودم. در این سه ساله تجارب بیشتری اندوخته و راه ها و قله های زیادی را رفته بودم و در یکی از این کوهنوردی‌ها، که هنوز هم با بعضی از شرکت کنندگانی از آن در ارتباطم، اکبر، پسرعموی خود را از سقوط و احتمالاً از آسیب سخت بدنی و شاید هم مرگ، در یک سراشیبی لغزنده سنگی حطرناک، رهانیده بودم. تا رسیدن به قله هیچ مشکلی در سر راهمان نبود. سرود خوان بالا می‌رفتیم و غرق درگفتگو، شوخی و خنده چنان که رسم کوه بود و دوستان هم گام، تا به قله رسیدیم و بعد از نیم ساعتی استراحت در قله و لذت از طبیعت کوهستان و زیبایی‌های آن با روحیه ای شاد شروع به پایین آمدن کردیم.

هنوز مدتی نگذشته بود که ناگهان موجی از مه سفید، اما غلیظ مسیر ما را در بر گرفت و ما برای خروج از آن و یافتن راه خود، به ناچار، به سمتی دیگر متمایل شدیم و در ادامه از یک سراشیبی تند یخی- برفی سر در اوردیم که باید قدم به قدم و با احتیاط ، مسافتی حدود صد متررا در دل یک شیب تند مه آلود قطع می‌کردیم، تا به راه اصلی قبلی خود برگردیم. من در انتهای صف، نظاره گرگام‌های محتاطانه افراد گروه بر روی مسیر یخی- برفی بودم که در کمال ناباوری شاهد سر خوردن وسپس غلط خوردن و ناپدید شدن محمود در درون مه ای، که تمام دره پرشیب را تا چشم کار میکرد پوشانده بود، شدیم. ناگهان برای یک لحظه همه ما بسان برق گرفته ها خشکمان زد و چند نفرمان بی اختیار شروع به صدا زدن وی کردیم بدون اینکه پاسخی بشنویم. قاسم به شدت متاثر شده و از فرط استیصال، مرتب تکرار میکرد "جواب بستگان وی را چه خواهد داد؟" من کوشیدم تک تک افراد گروه را برای عبور از این تکه راه یخی، با دادن روحیه شخصا همراهی کنم، چون پاهای بعضی از آنها شروع به لرزش کرده بود و من خود را وجدانن، مسئول گروه و یا هر حادثه و اتفاقی میدانستم. به جز قاسم، بقیه را به سمت مورد نظر برده و همه را در پناه تخته سنگی بزرگ و باد گیر جمع کردم و در خواست اکید کردم از جایشان جز برای انجام حرکات ورزشی خیلی سبک جهت گرم شدن تکان نخورند؛ کیپ در کنار هم باشند، با صحبت خود را مشغول کنند و منتظر بمانند، تا من و قاسم برای یافتن اثری از محمود برویم.

به قاسم پیوستم و قرار شد که برای پیدا کردن زنده یا مرده محمود به موازات مسیر افتادن او، به پایین برویم تا شاید اثری از وی بیابیم. حدود نیم ساعت بعد به دره نسبتا باز و تا حدی مه آلود رسیدیم که رودی کوچک در وسط آن جاری بود . به سمتی که قاعدتاً باید نشانی از محمود در نقطه ای از آن یافت شود، پیچیدیم و کمی دور تر، من یک سیاهی را دیدم که کمی تکان میخورد. به قاسم گفتم که چیزی دیده ام. چتد قدمی در دره مه آلود، جلوتر رفتیم ولی این بار، به جای یک سیاهی، چهار گرگ را در فاصله ای نسبتا دور از خود دیدیم که روی برفها چمباتمه زده بودند. در یک آن دریافتیم که ممکن است متوجه ما بشوند و در آن زمستانی که حتما گرسنه هم بودند، تک پاره مان بکنند. از تصور اینکه نکند اگر محمود را را پیدا نکنیم ، مرده ویا زنده اش خوراک این گرگها بشود، وحشتمان گرفت. هیچ وسیله دفاعی، به جز یک کارد کوچک سنگری در نزد من و سنگهای کوچک و یزرگی که در درون برف یخ زده بودند، نداشتیم. من کارد را از کمرم در آوردم و قاسم نیز با زحمت، چند قطع سنگ از زمین یخی کند و به سرعتی باور نکردنی، شروع با بالا رفتن از همان مسیری که آمده بودیم کردیم. مدتی بعد، پس از اطمینان از پشت سر خود، ایستاده ونفسی تازه کردیم، گرگی به دنبالمان نبود.

شیب تند نفسمان را بریده بود. شروع به صدا زدن محمود کردیم. هر چند قدمی که بالا میرفتیم وی را صدا میکردیم ولی جوابی نمیشنیدیم. در دل هر دوی ما آشوبی سخت همچنان ادامه داشت. قاسم مرتب خود را سر زنش میکرد که با آوردن محمود به این برنامه باعث مرگ وی شده است و نمی‌داند که جواب دیگران را چه خواهد داد. من در فکراین بودم که در صورت پیدا کردن جسد وی، چگونه ژاندارمری منطقه را خبرکرده و طوری وی را به زادگاهش منتقل کنیم که سر وکارمان به ساواک نکشد و اینکه چگونه باید ثابت کنیم که این صرفا یک تصادف دردناک بوده و کسی، وی را نکشته است. در حال کلنجار رفتن با این سVالات، بالا میرفتیم. ناگهان درمسیر سقوط، که درسمت راست ما واقع شده بود، صدایی ضعیف به ما پاسخ داد. باور کردنی نبود، هر دو خیال کردیم این پژواک صدای ما بوده که بخود ما بر گشته است. ایستادیم و چند بار محمود را صدا زدیم وهر بار از وی پاسخ شنیدیم. صدا از سمت راست ما در ارتفاعی بالاتر از آن نقطه ای که ما بودیم میآمد. باز حدود سی متری بر روی برف یخ زده خود را بالا کشیدیم. در فاصله ای نه چندان دور در سمت راست خود محمود را در حالی که بر روی تخته سنگی در میان مهی رقیق، تکان می خورد، دیدیم. مه غلیظی که در پایین آ مدن وی را از چشم ما پنهان کرده بود و اکنون در حال ناپدید شدن بود. آن ثانیه ها و دقایق زندگی بخش و امید آفرین، هنوز هم تا به امروز هم به روشنی در خاطرم نقش بسته است. هر دو میخواستیم از شادی پرواز کنیم و وی را بدون فوت وقت نجات دهیم. به وی گفتیم در همان حالت نشسته که دست وپای خود را تکان میداد وخود را گرم نگهمیداشت، بماند و از جای خود به سمت ما راه نیفتد. تا راه امنی بیندیشیم. تنها یک راه برای نجات کم خطر وی وجود داشت و آنهم کندن چای پا ها یی عمیق بر روی یخ ها برفی در فاصله بین وی و ما بود. این کار از محمود ساخته نبود چون نه و سیله ای داشت و نه روحیه و یا مهارت لازم. هنوز نمیدانستیم جایی از وی شکسته است یا نه؟ کلید حل مسئله فقط در دستان من بود.

قاسم هیجان زده بود و ممکن بود خطایی بکند و خود نیز به حادثه تازه ای گرفتار شود. من با همان چاقوی کوچک سنگری در آن شیب تند وخطرناک، یخ های برفی را کنده و گام به گام جای پاهایی امن درست می‌کردم و قدم به قدم در آنها پا محکم می‌کردم و پیش می‌رفتم و قاسم از دور سر محمود داد میزد و چیزهایی به لری میگفت که برای من مفهوم نبود. زنده بودن و نجات محمود توانایی ام را دو چندان کرده بود، بطوری‌که که گذر از آن مسیر یخی هفتاد - هشتاد متری شبیه پرتگاه را، برای من سهل می‌نمود. طولی نکشید که من به محمود رسیدم. خوشبختانه وی جز کوفتگی هیچ نوعی از شکستگی در بدنش نداشت و می‌توانست با حمایت من قدم به قدم به سمتی که قاسم منتظرمان بود راه بیفتد. وی یک کوله پشتی برزنتی آلمانی بر پشت خود داشت با بندهای محکم، که باعث نجاتش شده بود. او بعد از سر خوردن و غلت خوردن به این سو و آنسو بالاخره به همان تخته سنگی که فقط کمی از سطح شیب بالتر بود برخورد میکند، بند محکم کوله پشتی با گیر کردن بر گوشه ای از این تحته سنگ، سرعت وی را گرفته و او موفق به چنگ زدن به تخته سنگ و نجات خود از سقوط بیشتر و احیانا پرت شدنش به ته دره، یعنی حدودا همانجایی که گرگها نشسته بودند، می‌شود. او را به جلو انداختم و در حالتی نشسته در پشت سر وی، قدمهای وی را یک به یک در جاهایی که کنده بودم قرار داده و بعد از اطمینان از استحکام آن، به وی گفتم قدم بعدی را بردارد، تا به قاسم رسیدیم. آغوش باز قاسم هر دوی ما را به گرمی دربرگرفت و بوسه بارانمان کرد. ما هر سه با هم، بقیه راه را تا آن مسیر لعنتی که باید دوباره از آن می‌گدشتیم با سبکبالی و براحتی طی کردیم . این بار با احتیاط، قاسم در جلو و من در عقب در حالی‌که به دقت مواظب محمود بودیم، و یک دست او در دست قاسم و دست دیگرش در کف من بود، طی کردیم و به بقیه همراهان که در پناه آن تخته سنگ هنوز با دلشوره و نگرانی در انتظار ما بودند پیوستیم . همه لبریز از شادی و امید، به تبریز برگشتیم. تا زمانی که من در دانشگاه بودم، گاه و بیگاه محمود را در محوطه و یا غذا خوری دانشجویان می‌دیدم، با محبتی وصف ناپذیر به نزد من می آمد و در آغوشم می گرفت. هر از گاهی هم، حواسم را با چیزی پرت میکرد و با استفاده از غفلت من مقداری اسکناس در جیب من میگذاشت و در میرفت.

فکر می‌کنم قاسم در سال هزارسیصد پنجاه و سه فارغ التحصیل شد و بی آن که ردی از خود در پیش من باقی گذارد، ناپدید گردید. وی مخفی شده و به سازمان فدایی پیوسته بود. اما دست حوادث دوباره ما را در سال ۱۳٥۶، به هم رساند که به دیدارهای متعدد بعدی انجامید. دریکی از این قرارها، او با موتورسیکلت و چشم بسته، مرا به باغی در شمال تهران برد که منصور (محمد رضا غبرایی) را برای اولین بار درچادری اجاره ای درآن باغ دیدم.

آخرین خبری که از قاسم شنیدم گلوله خوردن او بود در جریان تسخیر ساختمان رادیو در روزهای انقلاب. گلوله گویا به قلبش خورده و درجا تمام کرده بود. انقلابی که جان او و هزاران انسان دیگر در خیال آزادی را قربانی فقیه و فقاهتی ساخت که رسالت نابود سازی انبوه ایرانیان را در ذاتش ذخیره داشت؛ فقیهی که تک تک سلول‌های وجودش، مملو از نفرتی بی حد واندازه بود نسبت به اندیشه و یا هر آنچه نشانی از مظاهر پیشرفت وسعادت در قرن بیستم برای مردمان کشور داشت. بسیاری از ما، به همراه قاسم و قاسم‌ها در خیال ساختن دنیایی سعادتمند و آزاد برای مردم کشور خویش، که جان خود را بر کف نهاده بودیم، قربانی دگم‌ها و نا دانسته های خویش نسبت به گردنه‌ها و گذرگاه های راهی شدیم، که با آنچه متعلق به مسیر هیولای ویرانگر اسلامگرایی بود، اشتراک غریبی داشت.

چند سال پیش از کسی جویای احوال محمود که همیشه برای من یاد آور دوستی و رفاقتم با قاسم بود، شدم. شنیدم که سلامت است و هم چنان مهربان و خندان. امید که با همان مهر، پایدار و سلامت باشد.

 

 

بخش: 

افزودن دیدگاه جدید