شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۲۶
شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵

از «ناسپاسی مردم» تا امید بستن به بمب‌های خارجی؛ رضا پهلوی و بازتولید منطق استبداد

از «ناسپاسی مردم» تا امید بستن به بمب‌های خارجی؛ رضا پهلوی و بازتولید منطق استبداد

 

 

 

رضا پهلوی و حلقهٔ پیرامون او ظاهراً هنوز از تاریخ درس نگرفته‌اند. از یک‌سو، انقلاب ۱۳۵۷ را به ناسپاسی مردم، قدرنشناسی جامعه یا خطای نسلی فریب‌خورده تقلیل می‌دهند؛ از سوی دیگر، در مواجهه با جمهوری اسلامی، چنان به فشار خارجی و حملات نظامی امید می‌بندند که گویی سرنوشت آزادی ایران را می‌توان نه به نیروی سازمان‌یافتهٔ مردم، بلکه به محاسبات نظامی دولت‌های خارجی سپرد.

 

این دو رویکرد، برخلاف ظاهر متفاوتشان، از یک منطق مشترک پیروی می‌کنند: مردم زمانی ارزشمندند که در خدمت پروژهٔ سیاسی حاکمان و مدعیان قدرت باشند؛ اما حق تصمیم‌گیری مستقل آنان، هنگامی که با آن پروژه ناسازگار شود، به حاشیه رانده می‌شود.

 

مسئله فقط دفاع رضا پهلوی از سلطنت نیست. مسئله این است که آیا او و جریان سیاسی پیرامونش واقعاً به حاکمیت مردم باور دارند یا مردم را نیرویی می‌خواهند که باید برای تحقق رؤیای بازگشت سلطنت بسیج شود؛ حتی اگر بهای این پروژه را با جان، امنیت، خانه و آیندهٔ خود بپردازند.

 

۱. انقلاب ۵۷ محصول ناسپاسی نبود؛ محصول انسداد سیاسی بود

 

هنوز هم در بخشی از ادبیات سلطنت‌طلبانه، انقلاب ۱۳۵۷ نه به‌عنوان نتیجهٔ مجموعه‌ای از بحران‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، بلکه به‌مثابه اشتباه تاریخی مردمی تصویر می‌شود که قدر پیشرفت‌های دوران پهلوی را ندانستند.

 

این روایت، بیش از آنکه تحلیل تاریخی باشد، دفاعیه‌ای برای تبرئهٔ قدرت است.

 

در ۲۹ فروردین ۱۳۵۴، بیژن جزنی و هشت زندانی سیاسی دیگر در تپه‌های اوین کشته شدند. جزنی از نظریه‌پردازان برجستهٔ جنبش چپ ایران بود؛ مخالفی سکولار که نه به دنبال استقرار حکومت مذهبی بود و نه خواهان بازگشت به گذشته. او و بسیاری دیگر از مخالفان حکومت پهلوی، به‌جای امکان فعالیت سیاسی آزاد، با زندان و سرکوب روبه‌رو شدند.

 

این جنایت، نمادی از واقعیتی گسترده‌تر بود: حکومت محمدرضا شاه، با تمرکز قدرت در دربار، محدود کردن فعالیت مستقل سیاسی و سرکوب مخالفان، امکان شکل‌گیری رقابت آزاد برای قدرت را از جامعه سلب کرده بود.

 

ساواک، زندان سیاسی، شکنجه و محدودیت مطبوعات را نمی‌توان با ساختن جاده، توسعهٔ دانشگاه یا افزایش درآمد نفت توجیه کرد. توسعهٔ اقتصادی، هر اندازه هم که واقعی باشد، جایگزین آزادی سیاسی و پاسخ‌گویی حکومت نمی‌شود.

 

اگر حکومتی خود را آن‌قدر محبوب می‌داند که مردم باید تا ابد قدردان آن باشند، چرا از فعالیت آزاد احزاب می‌ترسد؟ چرا منتقدان را به زندان می‌اندازد؟ چرا اجازه نمی‌دهد جامعه دربارهٔ ادامهٔ حکومت، شکل نظام سیاسی و صاحبان قدرت آزادانه تصمیم بگیرد؟

 

حکومتی که از رأی آزاد مردم می‌ترسد، حتی اگر به نام پیشرفت حکومت کند، در بنیاد خود دموکراتیک نیست.

 

البته انقلاب ۵۷ را نیز نمی‌توان صرفاً به یک علت فروکاست. ترکیبی از استبداد سیاسی، نارضایتی‌های اجتماعی، بحران‌های اقتصادی، شکاف‌های فرهنگی و مذهبی و سازمان‌یافتگی نیروهای مخالف در شکل‌گیری آن نقش داشتند. اما هیچ‌یک از این پیچیدگی‌ها، مسئولیت حکومت پهلوی را در بستن راه اصلاحات سیاسی از میان نمی‌برد.

 

۲. رضا پهلوی با تاریخ پدرش چه می‌کند؟

 

رضا پهلوی مسئول اعمال پدرش نیست؛ اما هنگامی که خود را مدعی سیاسی آیندهٔ ایران معرفی می‌کند و میراث سلطنت را پشتوانهٔ مشروعیت خود قرار می‌دهد، نمی‌تواند از پاسخ‌گویی دربارهٔ آن میراث بگریزد.

 

مسئله، گناه موروثی نیست؛ مسئولیت سیاسی امروز است.

 

آیا او به‌روشنی می‌پذیرد که حکومت پدرش با تمرکز قدرت، سرکوب مخالفان و محدود کردن آزادی‌های سیاسی، در شکل‌گیری بحران مشروعیت سلطنت نقش اساسی داشت؟ آیا حاضر است قربانیان سرکوب پهلوی را نه حاشیه‌ای از تاریخ، بلکه بخشی از حافظهٔ سیاسی و ملی ایران به رسمیت بشناسد؟ آیا می‌تواند از حق خانواده‌های زندانیان سیاسی و کشته‌شدگان آن دوران برای دادخواهی، بدون اما و اگر، دفاع کند؟

 

اشارهٔ کلی به اشتباهات گذشته کافی نیست. اعتراف به وجود اشتباه نیز جای نقد ساختاری را نمی‌گیرد.

 

اگر مشکل فقط عملکرد چند مقام یا تصمیم‌های نادرست یک پادشاه بوده باشد، می‌توان با تغییر افراد مدعی شد که همه‌چیز اصلاح خواهد شد. اما اگر مشکل در تمرکز قدرت، فقدان نظارت عمومی، تقدیس رهبر و بی‌اعتنایی به حق مخالفان بوده باشد، آن‌گاه پرسش اساسی این است: چه تضمینی وجود دارد که همان منطق در پوششی تازه بازتولید نشود؟

 

دموکراسی با نام یک فرد، یک خاندان یا یک پرچم تضمین نمی‌شود. دموکراسی یعنی هیچ فردی، حتی محبوب‌ترین رهبر مخالفان، بالاتر از رأی مردم، قانون و نظارت عمومی قرار نگیرد.

 

۳. جنگ اخیر؛ از امید به تغییر رژیم تا مسئلهٔ جان مردم

 

مواضع رضا پهلوی دربارهٔ جنگ اخیر، این پرسش‌ها را از حوزهٔ تاریخ به عرصهٔ سیاست روز منتقل کرده است.

 

در ۹ مارس ۲۰۲۶، او از کارزار نظامی آمریکا و اسرائیل علیه سپاه پاسداران حمایت کرد. در اظهارات بعدی نیز از تأثیر تلاش‌های سیاسی و سفر پیشین خود به اسرائیل بر برخورد دولت‌های خارجی با جمهوری اسلامی سخن گفت. او همچنین حملات نظامی را در چارچوب تضعیف حکومت و فراهم شدن امکان تغییر سیاسی ارزیابی کرد. این مواضع در گزارش‌های خبری منتشرشده دربارهٔ اظهارات او بازتاب یافته‌اند.

 

اما حمایت از حملهٔ نظامی، صرفاً یک موضع‌گیری دربارهٔ جمهوری اسلامی نیست؛ این موضع‌گیری دربارهٔ سرنوشت جامعه‌ای است که جنگ در خاک آن رخ می‌دهد.

 

جمهوری اسلامی مسئول سرکوب، اعدام، زندان و محروم کردن مردم از حقوق اساسی‌شان است. سپاه پاسداران نیز در ساختار سرکوب داخلی و سیاست‌های نظامی و منطقه‌ای حکومت نقشی اساسی دارد. هیچ‌یک از این واقعیت‌ها را نباید انکار یا توجیه کرد.

 

اما از این مقدمات نمی‌توان نتیجه گرفت که هر حملهٔ خارجی به ایران، ضرورتاً به آزادی مردم می‌انجامد یا هزینه‌های آن را می‌توان نادیده گرفت.

 

مخالفت با جمهوری اسلامی، مجوز نادیده گرفتن جان مردم ایران نیست؛ همان‌گونه که مخالفت با جنگ، مجوز دفاع از جمهوری اسلامی نیست.

 

این دوگانه‌سازی که هر مخالف حملهٔ نظامی را مدافع حکومت معرفی می‌کند، نه استدلالی دموکراتیک، بلکه راهی برای خاموش کردن بحثی ضروری است: چه کسی دربارهٔ هزینه‌های جنگ تصمیم می‌گیرد و چه کسی بهای آن را می‌پردازد؟

 

در جنگ، تصمیم‌گیرندگان سیاسی و نظامی معمولاً از امکانات حفاظتی و پناهگاه‌هایی برخوردارند که مردم عادی ندارند. این مردم‌اند که خانه‌هایشان ویران می‌شود، زیرساخت‌های زندگی‌شان آسیب می‌بیند، معیشتشان فرو می‌پاشد و امنیت فردای فرزندانشان به خطر می‌افتد.

 

حملهٔ نظامی ممکن است توان یک حکومت را تضعیف کند؛ اما تضعیف حکومت به‌خودی‌خود به معنای استقرار دموکراسی نیست. جنگ می‌تواند به گسترش اقتدارگرایی، فروپاشی نهادهای عمومی، تشدید ملی‌گرایی افراطی و بازتولید چرخهٔ خشونت نیز بینجامد.

 

بنابراین، پرسش از رضا پهلوی این نیست که آیا جمهوری اسلامی باید برود. پرسش این است که آیا او برای رسیدن به این هدف، حدود اخلاقی و سیاسی روش‌های مورد حمایت خود را روشن کرده است؟ آیا دربارهٔ پیامدهای قابل پیش‌بینی جنگ، حفاظت از غیرنظامیان و تضمین حق تعیین سرنوشت مردم برنامه‌ای پاسخ‌گو و قابل سنجش ارائه می‌کند؟

 

نمی‌توان با وعدهٔ آزادی، هر خطری را به مردم تحمیل کرد و بعد هر پیامد ناخواسته‌ای را به گردن دشمن انداخت.

 

۴. خطرناک‌ترین توهم: تصور اینکه بمب خارجی می‌تواند جایگزین ارادهٔ مردم شود

 

یکی از تناقض‌های مهم در سیاست رضا پهلوی این است که از یک‌سو بر نقش مردم ایران در تغییر حکومت تأکید می‌کند و از سوی دیگر، به مداخله و فشار نظامی خارجی به‌عنوان ابزاری برای تسریع این تغییر امید می‌بندد.

 

او در گفت‌وگوهای رسانه‌ای سال ۲۰۲۶ از ضرورت کمک خارجی برای پایان دادن به حکومت سخن گفته و توافق‌های سیاسی با جمهوری اسلامی را نیز به دلیل احتمال بقای ساختار قدرت آن رد کرده است.

 

می‌توان دربارهٔ تحریم، فشار دیپلماتیک، حمایت بین‌المللی از مخالفان و مسئولیت جامعهٔ جهانی در برابر جنایت‌های حکومتی بحث کرد. اما حمایت سیاسی و حقوقی از مردم با اتکا به نیروی نظامی خارجی برای تعیین سرنوشت آنان یکسان نیست.

 

تجربهٔ تاریخی نشان داده است که براندازی یک حکومت با ساختن یک نظام آزاد تفاوت دارد. سقوط دیکتاتور، به‌تنهایی، نهاد دموکراتیک تولید نمی‌کند. خلأ قدرت، نابودی زیرساخت‌ها، فروپاشی ادارهٔ عمومی و رقابت نیروهای مسلح می‌توانند شرایطی بسازند که مردم نه آزادتر، بلکه گرفتار ناامنی و بی‌ثباتی بیشتری شوند.

 

هیچ دولت خارجی نیز صرفاً به دلیل ادعای دفاع از آزادی، از منافع ژئوپولیتیکی و محاسبات امنیتی خود دست نمی‌کشد.

 

آمریکا و اسرائیل برای تصمیم‌های نظامی خود اهداف و محاسباتی دارند که الزاماً با خواست همهٔ نیروهای دموکراتیک ایران منطبق نیست. ممکن است تضعیف حکومت ایران با بخشی از اهداف آنان سازگار باشد؛ اما از این امر نمی‌توان نتیجه گرفت که آنان خود را متعهد به استقرار دموکراسی، برابری شهروندان یا تضمین حق تعیین سرنوشت ایرانیان می‌دانند.

 

اگر رضا پهلوی به این تصور دل بسته باشد که فشار نظامی خارجی راه را برای بازگشت سیاسی او هموار می‌کند، باید به یک پرسش اساسی پاسخ دهد: اگر نتیجهٔ جنگ نه گذار دموکراتیک، بلکه فروپاشی اجتماعی، تجزیهٔ قدرت، گسترش خشونت یا استقرار اقتدارگرایی دیگری باشد، مسئولیت سیاسی این محاسبه را چه کسی می‌پذیرد؟

 

مردم ایران نمی‌توانند به آزمایشگاهی برای آزمودن چنین فرضیه‌ای تبدیل شوند.

 

۵. از «ناسپاسی مردم» تا تقسیم ایرانیان به خودی و غیرخودی

 

در بخشی از فضای سلطنت‌طلبانه، مخالفان رضا پهلوی با برچسب‌هایی چون خائن، تجزیه‌طلب، عامل جمهوری اسلامی یا دشمن ایران مواجه می‌شوند. هرچند نباید همهٔ سلطنت‌طلبان را یکسان دانست یا هر انتقاد تندی را به کل این جریان تعمیم داد، اما هرجا نقد سیاسی با تهدید، تحقیر و سلب حق شهروندی پاسخ داده شود، باید دربارهٔ فرهنگ سیاسی حاکم بر آن جریان پرسید.

 

اگر کسی از بازگشت سلطنت انتقاد کند، آیا حق دارد همچنان ایرانی و میهن‌دوست باشد؟ اگر کسی با حملهٔ نظامی مخالف باشد، آیا می‌تواند هم‌زمان مخالف سرسخت جمهوری اسلامی باقی بماند؟ اگر کسی جمهوری سکولار و دموکراتیک بخواهد، آیا باید برای اثبات وفاداری خود به ایران از یک خاندان سیاسی اجازه بگیرد؟

 

پاسخ در یک جامعهٔ آزاد روشن است: بله.

 

ایران ملک شخصی هیچ پادشاه، شاهزاده، رهبر مذهبی یا حزب سیاسی نیست. ایرانی بودن به معنای اطاعت از یک فرد یا پذیرش یک شکل خاص از حکومت نیست.

 

اگر رضا پهلوی واقعاً به دموکراسی باور دارد، باید از حق مخالفان خود برای مخالفت دفاع کند؛ نه اینکه مشروعیت سیاسی را به میزان وفاداری آنان به شخص خود پیوند بزند.

 

آزمون دموکراسی، توانایی تحمل موافقان نیست؛ توانایی دفاع از حقوق مخالفان است.

 

۶. سلطنت‌طلبی جایگزین جمهوری اسلامی نیست، مگر آنکه از منطق اقتدارگرایی فاصله بگیرد

 

رضا پهلوی می‌تواند از جمهوری اسلامی انتقاد کند، خواهان جدایی دین از دولت باشد و از آزادی‌های فردی و اجتماعی دفاع کند. اما این مواضع، به‌تنهایی، تضمین نمی‌کنند که پروژهٔ سیاسی پیرامون او به دموکراسی منتهی شود.

 

معیار، نه شعارهای زیبا، بلکه سازوکارهای روشن انتقال و محدود کردن قدرت است.

 

آیا شکل نهایی نظام سیاسی را مردم در انتخاباتی آزاد و رقابتی تعیین خواهند کرد؟ آیا همهٔ گرایش‌های سیاسی، از جمهوری‌خواهان تا مشروطه‌خواهان و دیگر نیروهای دموکراتیک، از حقوق برابر برخوردار خواهند بود؟ آیا رسانه‌ها و احزاب مستقل خواهند توانست از خود رضا پهلوی انتقاد کنند؟ آیا او حاضر است نتیجهٔ انتخاباتی را که به سود رقیبانش تمام می‌شود، بپذیرد؟ آیا نهادهای مستقل قضایی، نظارت عمومی و محدودیت قانونی قدرت، مقدم بر جایگاه شخصی او خواهند بود؟

 

این پرسش‌ها حاشیه‌ای نیستند. این‌ها همان پرسش‌هایی‌اند که هر پروژهٔ مدعی دموکراسی باید پیش از دستیابی به قدرت به آن‌ها پاسخ دهد.

 

اگر پاسخ‌ها مبهم بمانند و همه‌چیز به اعتماد به شخصیت یک رهبر، وعده‌های آینده یا ضرورت عبور از جمهوری اسلامی موکول شود، خطر آن وجود دارد که جامعه از یک ساختار غیرپاسخ‌گو به ساختاری دیگر منتقل شود.

 

دموکراسی وعده‌ای نیست که پس از پیروزی به مردم داده شود؛ مجموعه‌ای از حقوق و محدودیت‌های قدرت است که باید از همان امروز رعایت شود.

 

۷. نقد پهلوی، دفاع از جمهوری اسلامی نیست

 

یکی از ترفندهای رایج در منازعات سیاسی ایران، تبدیل نقد یک جریان به حمایت از جریان رقیب آن است.

 

منتقد سلطنت‌طلبی را به طرفداری از جمهوری اسلامی متهم می‌کنند؛ منتقد جمهوری اسلامی را سلطنت‌طلب می‌خوانند؛ مخالف جنگ را مدافع حکومت می‌نامند و مخالف حکومت را به حمایت از جنگ متهم می‌کنند.

 

این منطق، جامعه را در یک دوگانهٔ کاذب زندانی می‌کند: یا با ما هستید یا علیه ایران.

 

اما می‌توان هم‌زمان با جمهوری اسلامی، سلطنت موروثی، مداخلهٔ نظامی خارجی، سرکوب سیاسی و هرگونه انحصار قدرت مخالف بود. این موضع نه تناقض است و نه نشانهٔ بی‌تفاوتی؛ بلکه دفاع از اصلی است که باید بر همهٔ جریان‌های سیاسی حاکم باشد: آزادی و حق تعیین سرنوشت مردم.

 

نیروهای چپ و ملی نیز باید سهم خود را در خطاهای تاریخی، از جمله نادیده گرفتن خطر اقتدارگرایی مذهبی و دنباله‌روی بخشی از آنان از رهبری خمینی، صریحاً نقد کنند. اما پذیرش این خطاها به معنای سفیدشویی حکومت پهلوی یا تأیید سیاست‌های امروز رضا پهلوی نیست.

 

یک خطای تاریخی، خطای دیگری را مشروع نمی‌کند. جنایت یک حکومت، جنایت حکومت دیگر را توجیه نمی‌کند. و مخالفت با یک استبداد، تعهد به حمایت از مدعی دیگری برای قدرت نیست.

 

سخن پایانی: ایران را نمی‌توان با نوستالژی سلطنت یا بمباران آزاد کرد

 

تاریخ ایران به ما می‌آموزد که استبداد فقط با نام‌ها و پرچم‌های متفاوت بازنمی‌گردد؛ گاهی با همان منطق قدیمی بازتولید می‌شود: تمرکز قدرت، تقدیس رهبر، تحقیر مخالف، بی‌اعتنایی به ارادهٔ مستقل مردم و توجیه هزینه‌های سنگین به نام مصلحتی بزرگ‌تر.

 

رضا پهلوی اگر می‌خواهد خود را مدافع آزادی ایران معرفی کند، باید روشن سازد که آزادی برای او هدفی مستقل است یا وسیله‌ای برای رسیدن به قدرت. باید نشان دهد که حق تعیین سرنوشت مردم را حتی زمانی به رسمیت می‌شناسد که انتخاب آنان با خواست سیاسی خودش سازگار نباشد. باید مسئولیت اخلاقی و سیاسی مواضعش دربارهٔ جنگ را بپذیرد و روشن کند که حفاظت از جان مردم و جلوگیری از ویرانی کشور چگونه بر محاسبات مربوط به تغییر رژیم مقدم خواهد بود.

 

همچنین باید بپذیرد که تاریخ پدرش را نمی‌توان با تبلیغات نوستالژیک، برجسته کردن دستاوردهای عمرانی یا مقایسهٔ گزینشی دو حکومت از نو نوشت. توسعه بدون آزادی، جایگزین دموکراسی نیست؛ و سرنگونی یک حکومت نیز به‌خودی‌خود آزادی نمی‌آورد.

 

ایران به ناجی نیاز ندارد؛ به شهروندانی آزاد، نهادهایی پاسخ‌گو، احزاب مستقل، دادگستری بی‌طرف و نظامی سیاسی نیاز دارد که در آن هیچ فردی مالک قدرت نباشد.

 

نه جمهوری اسلامی حق دارد به نام امنیت، مردم را سرکوب کند؛ نه رضا پهلوی حق دارد به نام آزادی، هزینه‌های جنگ و آیندهٔ ایران را بدون پاسخ‌گویی سیاسی به حاشیه براند.

 

نه بازگشت به استبداد سلطنتی، نه تداوم استبداد مذهبی، نه آزادی با بمب‌های خارجی؛ راه رهایی ایران، حاکمیت مردم، سکولاریسم، عدالت اجتماعی و دموکراسی واقعی است.

 

آیندهٔ ایران نه ارثیهٔ یک خاندان است و نه غنیمت جنگی قدرت‌های خارجی. آیندهٔ ایران حق مردم ایران است؛ همهٔ مردم ایران، با هر عقیده، گرایش سیاسی، زبان و باوری .

 

مسعود شب افروز

 

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
CAPTCHA
CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید