یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۲۶
یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵

گرداب قطب شمال: گرینلند در چنگال امپریالیسم

گرداب قطب شمال: گرینلند در چنگال امپریالیسم

پیش‌گفتار

در ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۶، دونالد ترامپ، رییس‌جمهور آمریکا، گفت که با دانمارک درباره گرینلند به توافقی رسیده است. به گفته او، این توافق «کنترل همیشگی آمریکا بر امنیت و همه نیازهای دیگر آمریکا در گرینلند» را فراهم می‌کند و «همه‌ی نگرانی‌های آمریکا را از بن از میان برمی‌دارد». او افزود که با این توافق، دولت او «بی‌درنگ» روند گسترش آمادگی نظامی در این سرزمین معدنی دانمارک را آغاز خواهد کرد. این رویداد، نقطه عطفی در رقابت ژئوپلیتیکی قطب شمال و نشان‌دهنده ژرفای گره‌ناک در پیوندهای میان‌کشوری و فروپاشی سامان پس از جنگ سرد است.

این نوشته می‌کوشد تا ارزش ژئوپلیتیک گرینلند را بگشاید، نقش بورژوازی دانمارک در فروش این سرزمین به امپریالیسم آمریکا را واکاود، و تلاش غرب برای چندپارگی چین و روسیه با بهره‌برداری از جایگاه گرینلند را آشکار سازد. بدین گونه، چالش گرینلند نه تنها یک پرسش قطبی، بل‌که آینه‌ای است که همه‌ی ناسازگاری‌های امپریالیسم امروزی را بازمی‌تاباند. 

توافق ۲۰۲۶، هرچند رویدادی در زمان کنونی است، ریشه در منطقی دارد که مارکس و انگلس بیش از یک سده و نیم پیش تشخیص دادند: سرمایه‌داری برای زنده ماندن ناچار به گسترش پیوسته‌ی فضایی است. 

گرینلند در نظریه امپریالیسم

مارکس و انگلس در «مانیفست کمونیست» نوشتند که بورژوازی «به دلیل نیاز به بازارهای همیشه گسترده‌تر برای کالاهای خود، به همه‌ی کره زمین یورش می‌برد». این جمله، هسته فهم مارکسیستی از جغرافیا را در بر دارد: سرمایه‌داری در سرشت خود گسترش‌خواه است و برای زنده ماندن نیاز به دست آوردن پیوسته فضاهای نو دارد. در دوران امپریالیسم، که لنین آن را «بالاترین مرحله سرمایه‌داری» نامید، این گسترش به تقسیم جهان میان قدرت‌های بزرگ و پیکار برای تقسیم دوباره آن می‌انجامد.

دیوید هاروی (David Harvey) ، جغرافیدان مارکسیست، این بینش را به سطحی بالاتر از واکاوی می‌برد. او در کتاب‌هایی چون «محدودیت‌های سرمایه» (The Limits to Capital, ۱۹۸۲) و «فضاهای سرمایه» (Spaces of Capital, ۲۰۰۱)، نشان می‌دهد که جغرافیا نه یک ظرف کنش‌پذیر (منفعل) برای کنش اقتصادی، بل‌که خود فرآورده‌ای کوشا از پویایی‌های سرمایه‌داری است.

هاروی مفهوم «راه‌حل فضایی» (spatial fix) را به پیش می‌گذارد: سرمایه‌داری برای گریز از گره‌ناک‌های دوره‌ای ناشی از اضافه‌انباشت، به تصرف فضاهای نوین، یا با صادرات سرمایه و کالا به بازارهای تازه، یا با به کار گرفتن جمعیت و سرچشمه‌های نوین در چرخه‌ی انباشت، روی می‌آورد. هر بحران سرمایه‌داری، به سخن هاروی، به بازسازماندهی جغرافیایی سرمایه می‌انجامد: سرمایه‌های ایستا در یک جا، به جستجوی سود در جاهای دیگر برمی‌خیزند و از این راه، نقشه‌ی اقتصادی جهان کهن را برهم می‌زند.

هاروی هم چنین در «امپریالیسم جدید» (The New Imperialism, ۲۰۰۳) مفهوم «انباشت از طریق سلب مالکیت» (accumulation by dispossession) را گسترش می‌دهد. او دلیل می‌آورد که روش‌های خشونت‌بار «انباشت اولیه» که مارکس در «سرمایه» از آن سخن می‌گوید — تصرف زمین‌های اشتراکی، بیرون راندن دهقانان، غارت مستعمره‌ها، افزون بر مرحله‌ای تاریخی در سپیده‌دم سرمایه‌داری، یک سازه پیوسته در دل انباشت سرمایه‌داری امروزیند.

امروز، این مکانیزم در چارچوب خصوصی‌سازی خدمات همگانی، فروش سرچشمه‌های طبیعی به شرکت‌های فراملی، و دگرسانی زمین‌های اشتراکی به کالاهای سرمایه‌ای بازتولید می‌شود. گرینلند، با معدن‌های پربار، راه‌های دریایی تازه‌رسیده، و پایگاه‌های نظامی استراتژیک، در کانون این منطق نقش دارد: فضایی که سرمایه‌داری جهانی برای حل گره‌ناک‌های خود به آن چشم دوخته است.

از این دیدگاه، آنچه در گرینلند می‌گذرد نه یک «معامله دیپلماتیک» میان دو دولت، بل‌که نمونه‌ای آشکار از «راه‌حل فضایی» امپریالیستی است. ایالات متحده که با بحران‌های ساختاری در اقتصاد خود و رقابت فزاینده با چین روبرو است، گرینلند را فضایی برای برگرداندن پس ماندگی و پاسبانی از سرکردگی خود می‌بیند. بورژوازی دانمارک نیز، که منافع خود را در پیوند با امپریالیسم آمریکا می‌بیند، این «راه‌حل» را، هرچند به بهای حاکمیت ملی و حقوق مردم گرینلند، می‌پذیرد.

گرینلند، بزرگ‌ترین جزیره‌ی جهان با مساحتا بیش از دو میلیون کیلومتر مربع، در این چارچوب نه یک «سرزمین یخ‌زده و بی‌ارزش»، بل‌که یک گنجینه‌ی ژئواستراتژیک است. ارزش گرینلند نه تنها به سرچشمه‌های مادی آن، بل‌که به جایگاه آن در پیوندهای تولید و دادوستد جهانی بستگی دارد. گرینلند در برشگاه سه دامنه‌ی برجسته؛ راه‌های دریایی قطب شمال، سرچشمه‌های معدنی برجسته برای جابجایی انرژی، و خط دفاع موشکی آمریکا، جای گرفته است.

سه ستون ارزش ژئوپلیتیک گرینلند

چیرگی بر راه‌های دریایی

با گرم‌شدن کره‌ی زمین و آب شدن و کاهش گستره‌ی یخ دریای قطب شمال، راه‌های دریایی قطبی کم کم برای کشتیرانی دسترس‌پذیرتر می‌شوند. مهم‌ترین آن‌ها گذرگاه شمال‌غربی از میان مجمع‌الجزایر شمالگان کانادا و گذرگاه شمال‌شرقی، به‌ویژه راه دریایی شمالی روسیه (Northern Sea Route)، در درازای کرانه‌ی قطبی روسیه هستند.

این راه‌ها در برخی پیوند میان آسیا، اروپا و آمریکای شمالی می‌توانند در هم‌سنجی با راه‌های دریایی کهن از کانال‌های سوئز و پاناما، مسافت و زمان سفر دریایی را کاهش دهند. برای نمونه، سفر دریایی میان روتردام و شانگهای در اصل می‌تواند از این راه قطبی بسیار کوتاه‌تر باشد.

کنترل این راه‌ها به معنای کنترل جریان‌های ارزش در پهنه جهانی است. کسی که بر تنگه‌ها و گذرگاه‌های دریایی چیرگی داشته باشد، می‌تواند در زمان بحران راه را برای گذر کردن رقیب ببندد. گرینلند نیز در پیوند با این راه‌ها از جایگاهی مرکزی برخوردار است و از همین رو، این جزیره به یکی از هدف‌های مهم رقابت امپریالیستی غرب دگرگون شده است.

گنجینه‌های زیر یخ

گرینلند دست‌کم دارای ۲۵ تا از ۳۴ ماده‌ی خام کمیاب، مانند مس، نیکل، روی، طلا، الماس، سنگ آهن، تیتانیوم، تنگستن و اورانیوم است که کمیسیون اروپا آن‌ها را «مواد خام باارزش» خوانده است. این مواد کمیاب برای ساخت باتری‌های خودروهای برقی، توربین‌های بادی، پنل‌های خورشیدی و سازوبرگ نظامی پیشرفته به کار برده می‌شوند. کشورهای غربی، گرینلند را راهی برای کاهش وابستگی به چین که زنجیره‌های تأمین مواد معدنی برجسته را در دست دارد، می‌بینند. با این که برون‌آوری این مواد با چالش‌های فراوانی مانند یخ، دورافتادگی، نبود زیرساخت، هزینه‌های بالا، و نگرانی‌های زیست‌محیطی روبروست، ولی سرمایه‌داری امپریالیستی به معدن‌هایی که در آینده‌ی نزدیک سودآور نیستند نیز چشم دارد، زیرا کنترل بر این سرچشمه‌ها، خود یک جنگ‌افزار ژئوپلیتیک است. همان‌گونه که لنین گفت، سرمایه‌داری انحصاری برای کنترل سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی، حتا پیش از بهره‌برداری از آن‌ها، می‌جنگد.

سپر موشکی و نظارت فضایی

پایگاه فضایی پی‌توفیک (Pituffik Space Base)، که پیش‌تر پایگاه هوایی تول (Thule Air Base) نام داشت، از دهه‌ی ۱۹۵۰ یکی از بخش‌های مهم زیرساخت هشدار زودهنگام موشکی و دفاع موشکی آمریکا بوده است.

«شکاف گرینلند–ایسلند–بریتانیا» (GIUK Gap) ــ منطقه‌ای میان گرینلند، ایسلند و بریتانیا ــ نیز از دیرباز برای بازرسی بر اقیانوس اطلس شمالی برجستگی راهبردی داشته است. این گلوگاه ضدزیردریایی در دوران جنگ سرد برای وارسی بر زیردریایی‌های شوروی به کار می‌رفت. امروزه نیز این منطقه برای غرب، برای زیر ذره‌بین گذاشتن کنش‌های نیروی دریایی روسیه در اقیانوس اطلس شمالی و آب‌های قطبی، اهمیت بسیاری دارد.

با پیوستن فنلاند و سوئد به ناتو در سال‌های ۲۰۲۳ و ۲۰۲۴، هفت کشور از هشت کشور قطبی عضو ناتو هستند و روسیه تنها کشور قطبی بیرون از این پیمان جنگی است. این دگرگونی اهمیت راهبردی قطب شمال و به‌ویژه گرینلند را برای ناتو افزایش داده است.

این سه ستون ارزش — راه‌های دریایی، منابع معدنی، سپر موشکی — گرینلند را به گنجینه‌ای ژئواستراتژیک دگرگون کرده است. اما این گنجینه در کجای نظام جهانی قرار دارد؟

گرینلند در تقسیم کار جهانی

گرینلند در تقسیم کار میان‌کشوری جایگاه ویژه‌ای دارد. این سرزمین در پیرامون سامان جهانی است؛ نه مرکز تولید صنعتی، بل‌که هم‌چون سرچشمه‌ی مواد خام و پایگاه نظامی. این شرایط، یادآور واکاوی «توسعه‌نیافتگی» است که اندیشمندانی مانند سمیر امین و آندره گوندر فرانک (Andre Gunder Frank) از آن سخن گفته‌اند. گرینلند دارای سرچشمه‌های سرشار است، ولی به دلیل فرمانروایی امپریالیستی، توانایی گسترش صنعتی و فناوری خود را ندارد.

گرینلندی‌ها می‌خواهند از سرچشمه‌های خود برای گسترش ملی و استقلال اقتصادی بهره ببرند، ولی امپریالیسم می‌خواهد آن‌ را هم‌چون تولیدکننده‌ی مواد خام و پایگاه نظامی نگه دارد. این ناسازگاری، هسته‌ی بنیادی پرسمان گرینلند را تشکیل می‌دهد و در ناسازگاری با منافع مردم گرینلند است.

 برای فهم اینکه چرا گرینلند در این جایگاه پیرامونی نگه داشته شده، باید به تاریخ استعمار دانمارک بازگشت — تاریخی که از سده‌ی هجدهم آغاز می‌شود.

استعمار دانمارکی: از کریولیت تا ناتو

 اگر گرینلند، چنان‌که در چارچوب هاروی گفتیم، «راه‌حل فضایی» امپریالیستی است، پرسش بنیادی این است: چه کسی این فضا را در دست خود دارد و چه کسی آن را واگذار می‌کند؟ پاسخ در تاریخ استعمار دانمارک نهفته است.

دانمارک از سده‌ی هجدهم گرینلند را مستعمره‌ی خود کرد. در سال ۱۷۷۶، شرکت سلطنتی تجارت گرینلند بنیاد گذاشته شد و تا آغاز سده‌ی بیستم، در عمل رهبری مستعمره را در دست داشت. در این سال‌ها، شرکت‌های دانمارکی مواد معدنی گوناگونی مانند کریولیت، آهن، روی، سرب و نقره را برون آورده و آن را در بازار جهانی، به‌ویژه به آمریکا و کانادا، بدون آن که پشیزی به گرینلندی‌ها بدهند، فروختند. معدن کریولیت در ایویتوت در جنوب گرینلند، تنها معدن از گونه‌ی خود در جهان بود و کریولیت برای تولید آلومینیوم به کار می‌رفت که آن را برای صنعت جنگی ارزشمند می‌کرد.

گرینلند در سال ۱۹۵۳ از مستعمره به استان دگرگون شد، ولی برابری سیاسی راستین با دانمارک به دست نیاورد. پس از همه‌پرسی، در سال ۱۹۷۹ «دولت خانگی» به دنیا آمد که در ژوئن ۲۰۰۹ با «خودگردانی» جایگزین شد. خودگردانی به گرینلندی‌ها مالکیت حقوق زیرزمینی و مواد معدنی را داد، ولی سیاست خارجی و امنیتی هم چنان در کپنهاگ تصمیم‌گیری می‌شود. به همین دلیل، گرینلند قلمرو ناتو است و امروز «کشور و قلمرو فرادریایی» اتحادیه اروپا شناخته می‌شود.

آمادگی نظامی آمریکا در گرینلند ریشه در جنگ جهانی دوم دارد. در ۹ آوریل ۱۹۴۰، زمانی که آلمان دانمارک را اشغال کرد، هنریک کافمن (Henrik Kauffmann)، سفیر دانمارک در واشنگتن، به آمریکا اجازه داد تا دفاع از گرینلند را به دست گیرد. این «توافق کافمن» راه را برای پایگاه‌های نظامی آمریکایی باز کرد. پس از جنگ، با آغاز جنگ سرد، گرینلند به بخشی از خط دفاعی آمریکا در برابر شوروی دگرگون شد.

در سال ۱۹۵۱، دانمارک و آمریکا توافق دفاعی امضا کردند که به آمریکا حق ساخت، گسترش و اداره‌ی سازوکارهای نظامی و جنگی در گرینلند را می‌داد. پایگاه هوایی تول (که هم‌اکنون پایگاه فضایی پی‌توفیک نامیده می‌شود) به تیره‌ی پشت سیستم هشدار زودهنگام موشکی آمریکا دگرگون شد. در سال ۱۹۵۳، برای گسترش این پایگاه، ۸۰ خانواده‌ی اینویت به زور از سرزمین‌های نیاکان خود جابه‌جا شدند. این رویداد تا امروز زخم ژرفی در یاد تاریخی گرینلندی‌ها برجای گذاشته است.

در دهه‌ی ۱۹۵۰، آمریکا پایگاهی زیر یخ‌های گرینلند به نام اردوگاه قرن (Camp Century) ساخت که می‌بایست ۶۰۰ موشک هسته‌ای را در خود جای دهد (عملیات کرم یخی / Ice Worm). دانمارک به دلیل ترس از واکنش شوروی مخالفت کرد، ولی آمریکایی‌ها پروژه را پایان دادند. دولت دانمارک به رهبری هانس کریستین هانسن (Hans Christian Hansen، سوسیال دموکرات) در عمل چشم خود را بر زیرپاگذاری حاکمیت دانمارک از سوی آمریکا بست. در سال ۱۹۵۷ دانمارک قانونی تصویب کرد که نگهداری یا جابجایی جنگ‌افزار هسته‌ای را در قلمرو دانمارک و گرینلند ممنوع می‌کرد. ولی در عمل دولت‌های دانمارکی از آمریکا خواستند که درباره‌ی کنش‌های هسته‌ای خود در گرینلند به آن‌ها چیزی نگوید. این سیاست «نپرس، نگو» در ۲۱ ژانویه ۱۹۶۸، هنگامی که یک بمب‌افکن B-52 آمریکایی با چهار جنگ‌افزار هسته‌ای در نزدیکی پایگاه تول واژگون شد، فروپاشید. این رویداد پرده از بودن جنگ‌افزار هسته‌ای آمریکا در گرینلند برداشت. انفجارهای هسته‌ای رخ نداد، ولی پراکندگی مواد رادیواکتیو مایه‌ی آلودگی پهناور شد و کارگران دانمارکی و گرینلندی که بدون ابزارهای حفاظتی به پاکسازی فرستاده شدند، دچار بیماری‌های گوناگون شدند. این رویدادها به خودمختاری بیشتر گرینلند کمک کرد. ولی واقعیت بنیادی را دگرگون نکرد: گرینلند هم چنان برای دفاع آمریکا مهم است و دانمارک همواره ناچار بوده پیامدهای سیاسی را رهبری کند.

دانمارک از زمان پیوستن به ناتو در ۱۹۴۹، پیوندی نزدیک، عمل‌گرایانه و باورمند با آمریکا داشته است. پیوندهای آمریکا و دانمارک در دهه‌های گذشته که دانمارک در یورش‌های امپریالیستی به عراق، لیبی و افغانستان شرکت کرد، به‌ویژه نیرومند بوده است.

این پیوند نزدیک و باورمند، در توافق ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۶ به اوج خود رسید — توافقی که نه تنها توافق دفاعی ۱۹۵۱ را نگه می‌دارد، بل‌که دامنه‌ی آن را به «کنترل جاودان» گسترش می‌دهد.

توافق ۲۰۲۶: فروش حاکمیت گرینلند

توافق ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۶، اوج سرسپردگی دانمارک به امریکا است. ترامپ گفت که این توافق «کنترل جاودان آمریکا بر امنیت و همه نیازهای دیگر در گرینلند» را فراهم می‌کند. کاخ سفید این توافق را پیروزی دیپلماتیک پیش از انتخابات میان‌دوره‌ای می‌داند.

بورژوازی دانمارک، که خود را پشتیبان «دموکراسی» و «حقوق بشر» می‌نمایاند، درباره‌ی سرنوشت ۵۶٬۰۰۰ شهروند گرینلندی و ۵.۹ میلیون شهروند دانمارکی، پشت درهای بسته تصمیم می‌گیرد. این تصمیم‌گیری پنهانی، درست همان‌گونه که مارکس و انگلس در «مانیفست» گفتند، نشان می‌دهد که «دولت مدرن چیزی فراتر از کمیته‌ای برای راهبردی منافع کلان بورژوازی نیست».

نکته‌ی مهم دیگر این است که توافق ۲۰۲۶ نه تنها توافق دفاعی ۱۹۵۱ را نگه می‌دارد، بل‌که به گسترش چشمگیر دامنه‌ی آن نیز می‌پردازد. توافق ۱۹۵۱ به آمریکا حق ساخت، گسترش و اداره‌ی سازوکارهای جنگی در گرینلند را می‌داد — نه مالکیت یا حاکمیت. توافق کنونی، آن را به «کنترل جاودان» دگرگون کرده است که در واقع واگذاری حق مالکیت و حاکمیت است.

در ژانویه‌ی ۲۰۲۶، هنگامی که ترامپ آشکارا از خرید گرینلند سخن گفت، نخست‌وزیر وقت گرینلند، موته بی. اگده (Múte B. Egede)، گفت: «گرینلند برای مردم گرینلندی است.» نخست‌وزیر دانمارک، مته فردریکسن، نیز گفت: «ما بخشی از ناتو هستیم و از جایگاه استراتژیک کشورمان آگاهیم.» در ۶ ژانویه، رهبران فرانسه، آلمان، ایتالیا، لهستان، اسپانیا، بریتانیا و دانمارک در بیانیه‌ای مشترک اعلام کردند که گرینلند از آنِ مردم آن است و امنیت قطب شمال باید در چارچوب ناتو دنبال شود.

اما بورژوازی اروپا می‌دانست توان پیکار با آمریکا را ندارد. پس برای خوار نشدن در برابر ملت‌های اروپا چه کرد؟ راه‌حل: گفت‌وگوی پنهانی و به‌دور از چشم مردم. بورژوازی دانمارک هم گام با بخش اروپایی ناتو همه‌ی تلاش خود را کرده است که این واگذاری به معنای واگذاری مالکیت و حاکمیت نباشد. ولی «کنترل جاودان» نشان می دهد که بورژوازی دانمارک، که خواهان درگیری با امپریالیسم آمریکا نیست و منافع اقتصادی خود را در خطر می‌بیند، گرینلند را هم‌چون یک دارایی استراتژیک به امپریالیسم آمریکا واگذار می‌کند تا به جایش، پشتیبانی سیاسی و اقتصادی واشینگتن را نگه دارد. هرچند آن بیانیه روزنه‌ای برای شورش اروپا در برابر زورگویی آمریکا گشود، در پایان‌، اروپا به سرسپردگی در برابر «کنترل جاودان» آمریکا تن در داد. بدین گونه، اروپا با واگذاری گرینلند به آمریکا، سرسپردگی خود را یک بار دیگر نشان داده است.

اگر گرینلند در تقسیم کار جهانی جایگاه پیرامونی دارد، این جایگاه امروز در چارچوب رقابت آمریکا با چین و روسیه بازتعریف می‌شود. آمریکا می‌کوشد با کنترل گرینلند، دست چین را از سرچشمه‌های معدنی و راه‌های دریایی قطب شمال کوتاه کند و روسیه را در اقیانوس اطلس شمالی افسار زند.

گرینلند برای شکست چین و روسیه

بر پایه‌ی سالنامه‌ی نظامی روسیه ۲۰۲۶، ترامپ ۲.۰ استراتژی سه‌بخشی علیه روسیه را دنبال می‌کند: ساخت زیرساخت دفاع موشکی «گنبد طلایی» در قطب شمال برای کم‌کردن توان پاسخ هسته‌ای روسیه؛ آماده‌کردن جنگی کانادا و «بلوک وایکینگ» (دانمارک، نروژ، سوئد و فنلاند) در برابر «خطر» روسیه؛ و فشار بر مرزهای روسیه در راه دریای شمال برای فراهم‌کردن گره‌ناک و خطرناک‌کردن این گذرگاه و کم‌کردن بهره‌گیری از آن. این استراتژی، همراه با فشارهای لهستان در اروپای مرکزی و شرقی و ژاپن در شمال شرق آسیا علیه روسیه است. همه‌ی این جبهه‌ها از متحدان دفاعی آمریکا تشکیل شده‌اند. به سخن ساده، «کمربند حصاری» گرداگرد روسیه ساخته شده و این محاصره بیش از هر جای دیگر، از راه گسترش نظامی-فنی در جبهه‌ی قطبی تنگ‌تر می‌شود.

برتری نظامی غرب در قطب شمال

آمارها نشان‌دهنده‌ی برتری چشمگیر غرب در قطب شمال است. فنلاند ۶۴ فروند F-35A می‌خرد و کانادا ۸۸ فروند دریافت خواهد کرد. نروژ هم‌اکنون ۵۲ فروند دارد. سوئد هنوز جنگنده‌ی نسل پنجم ندارد، ولی سه کشور قطبی دیگر بیش از ۱۰ برابر روسیه F-35A خواهند داشت. اگر بیش از ۵۰۰ فروند F-35A آمریکا را هم به آن بیفزاییم، در برابر هر Su-57 روسیه کشورهای ناتو ۳۵ F-35A خواهند داشت.

این آمار نشان می‌دهد آمریکا برنامه‌ی راهبردی ۲۰۲۱ خود برای «بازگرداندن سرکردگی قطبی» را به خوبی پیاده می‌کند. سالنامه از برنامه‌های نوین ناتو در زمینه‌ی رادار، پهپاد، کشتی، یخ‌شکن و موشک نیز سخن می‌گوید. یک کارشناس روسی هشدار داده که «واشینگتن هرگز اندیشه‌ی جابجایی مرزها در آن منطقه را رها نکرد».

کوتاه‌کردن دست چین از گرینلند

برای چین گرینلند به دلیل مواد معدنی و نزدیکی آن به راه‌های دریایی برجسته بوده است. در سال ۲۰۱۸، چین در کتاب سفید (White Paper) درباره‌ی استراتژی قطبی خود، از ساخت «جاده‌ی ابریشم قطبی» نوشت. در دهه‌ی ۲۰۱۰، گرینلند به شرکت‌های معدنی چینی برای سرمایه‌گذاری خوش‌آمد گفت، ولی پروژه‌های معدنی با همکاری چینی شکست خوردند. زیر فشار آمریکا، گرینلند پیشنهادهای چینی برای ساخت فرودگاه‌ها و دگرگون‌کردن یک پایگاه نیروی دریایی دانمارکی به ایستگاه پژوهشی را نپذیرفت. بدین گونه دست‌های چین از گرینلند کوتاه شده و آمادگی استراتژیک کنونی چین در قطب شمال تنها در بخش روسیه انجام می‌شود.

توافق ۲۰۲۶ می‌گوید که «چین و روسیه نمی‌توانند در گرینلند پایگاه بنیاد کنند، نیرو داشته باشند و در زمینه‌های برجسته سرمایه‌گذاری کنند». این زبان، سرشت ضد چینی و ضد روسی این توافق را آشکار می‌سازد. این تلاش برای تقسیم جهان به دامنه‌های نفوذ انحصاری، درست همان چیزی است که لنین در «امپریالیسم» گفته است: پیکار برای تقسیم و تقسیم دوباره‌ی جهان. گرینلند در این پیکار، نه یک جزیره‌ی دورافتاده، بل‌که یک نقطه‌ی گره‌ای است که در آن ناسازگاری‌های بنیادی امپریالیستی میان آمریکا و اروپا، میان غرب و چین و روسیه، و میان بورژوازی و پرولتاریای جهانی—به هم می‌رسند.

اما این برتری نظامی و این پیروزی، پیامدی دارد که فراتر از رقابت شناخته شده است. پرسش این است: روسیه در برابر این تنگنا چه خواهد کرد؟ پیامدهای آن برای مردم گرینلند چه خواهد بود؟

خطرهای در پیش

خطر جنگ هسته‌ای: «گنبد طلایی» و پاسخ روسیه

نگرانی بزرگ‌تر، خطر جنگ هسته‌ای است. اگر «گنبد طلایی» در گرینلند به آمریکا توانایی یورش نخست هسته‌ای بدون ترس از پاسخ روسیه را بدهد، روسیه دو راه بیشتر ندارد: یا سرسپردگی و یا کاربرد جنگ‌افزارهای هسته‌ای تاکتیکی. این خطر، در شرایطی که کانال‌های گفت‌وگو میان روسیه و غرب تنگ شده و یا حتا بسته است، بسیار جدی است.

اروپا در روند آماده‌سازی سیستم‌های بهداشتی خود برای جنگ است. آلمان با فرض برنامه‌ریزی برای تا ۱۰۰۰ زخمی در روز در یک درگیری بزرگ‌تر عمل می‌کند. نروژ از بیمارستان‌ها و شهرداری‌ها خواسته برنامه‌های خود را برای جنگ و شرایط شبه‌جنگی آماده کنند و خدمات بهداشتی باید ۷۰۰۰ تخت برای زخمی‌های غیرنظامی و نظامی فراهم کند. اتحادیه‌ی اروپا نیز استراتژی «اتحادیه‌ی آمادگی» خود را پیش می‌برد که دربرگیرنده‌ی آمادگی غیرنظامی و نظامی نیرومندتر، آمادگی بهداشتی، زیرساخت‌های برجسته، رزمایش‌ها و همکاری نزدیک‌تر غیرنظامی-نظامی است.

ولی در این آماده‌سازی پهناور برای جنگ، جای آمادگی برای صلح تهی است. برنامه‌هایی با همان سطح برای دیپلماسی، کنترل جنگ‌افزار و پیشگیری از درگیری کجاست؟ بسیج سیاسی برای بازگرداندن کانال‌های گفت‌وگو میان روسیه و اروپا کجاست؟

گرینلند در برزخ میان دو خطر ایستاده است: جنگ هسته‌ای که در آینده در کمین است، و زهرهای رادیواکتیو که از گذشته سر برمی‌آورند. این دو، هم‌زمان، این جزیره را به نابودی خواهند کشاند.

پیامدهای زیست‌محیطی—بمب ساعتی

از زمان جنگ جهانی دوم، ارتش آمریکا بیش از ۳۰ پایگاه در گرینلند داشته است. بیشتر آن‌ها امروز ویرانه‌اند. آنچه مانده است، آوارهای بزرگ و یک بمب ساعتی زیست‌محیطی است. در ۳۰ نقطه، کامیون‌های داغون، پادگان‌های فروریخته، کارگاه‌ها و آشیانه‌ها، و هزاران بشکه روغن، مواد شیمیایی، پی‌سی‌بی‌ها (PCB — Polychlorinated Biphenyl) ووو خورده شده‌اند و محتویاتشان در محیط، تالاب‌ها و در دریا روان می‌شود. این زهرهای شیمیایی و رادیواکتیوی به زیان گیاهان، جانوران و کسانی که از شکار و ماهیگیری زندگی می‌کنند، هستند.

Camp Century، «شهر زیر یخ» که در دهه‌ی ۱۹۵۰ ساخته شد و می‌بایست ۶۰۰ موشک هسته‌ای را در خود جای دهد، هنوز زیر لایه‌ی کلفتی از یخ و برف است، ولی با شتاب آب می‌شود. اگر افزایش دمای جهانی از سه درجه فراتر رود، همه‌ی این زهرهای شیمیایی و رادیواکتیو در ۸۰ تا ۱۰۰ سال از یخ و برف آزاد می شوند و یک فاجعه‌ی زیست‌محیطی بزرگ می‌آفرینند. این «بمب ساعتی» نه تنها گرینلند، بل‌که سیستم اقلیمی جهانی را در خطر می‌اندازد، زیرا یخ‌های آب‌شده‌ی گرینلند یکی از بزرگ‌ترین سازه‌های افزایش سطح دریاهای جهان است.

در توافق پایگاهی ۱۹۵۱ نوشته شد که «آمریکا می‌تواند به دانمارک در ساختن سازوکار نظامی در گرینلند کمک کند، ولی این دانمارک است که باید هزینه‌ی پاکسازی را بپردازد.» این کار از آن زمان، هزینه‌ی هنگفتی را بر دوش گرینلندی‌ها و دولت دانمارک گذاشته است. در سال ۲۰۱۲، دولت تورنینگ (Thorning) دانمارک وظیفه‌ی پاکسازی را به گرینلندی‌ها واگذار کرد. ویتوس کویاوکیتسوک (Vittus Qujaukitsoq)، وزیر خارجه‌ی پیشین دولت خودمختار گرینلند، می‌گوید که از آن زمان، دولت خودمختار بیهوده تلاش کرده پاسخ این پرسش را بیابد که آیا دانمارک یا آمریکا مسئول بررسی دامنه‌ی آلودگی است. ولی حتا سازمان ملل نیز به پرسش‌های او پاسخی نداد.

پنتاگون می‌گوید که این یک تقسیم کار و بار است: آمریکا از جهان آزاد دفاع کرده—پس دیگران باید سهم خود را با انجام پاکسازی بپردازند. برای آمریکا این چالش بنیانی این است: که اگر پاکسازی گرینلند را بپذیرد، بدان گاه باید پاسخگوی ۸۰ کشور جهان باشد که آمریکا در آن‌جا پایگاه‌های جنگی دارد.

هیچ تردیدی نیست که با گسترش آمادگی جنگی آمریکا در گرینلند، سرنوشت آلاسکا بر سر این سرزمین هم خواهد آمد. آمریکا در دوران جنگ سرد در آلاسکا ۵۰۰ پایگاه و فرودگاه ساخته بود. امروز بیشتر آن‌ها بسته شده‌اند، ولی آزمایش‌های جنگ‌افزارهای شیمیایی، بیولوژیکی و هسته‌ای، آلاسکا را با هزاران بمب و نارنجک منفجرنشده، مواد شیمیایی مانند PCB، روغن، فلزات سنگین و زباله‌های رادیواکتیو، به یکی از آلوده‌ترین جاهای آمریکا دگرگون کرده است.

این آلودگی، به‌ویژه بر اینویت‌های آلاسکا، کسانی که شکار و ماهیگیری می‌کنند و با نرخ بالای سرطان، بیماری‌های روانی-اجتماعی و کم‌شدن ضریب هوشی کودکان روبرو هستند، تأثیر گذاشته است. سطح PCB در خون آن‌ها شش برابر میانگین ملی است. زندگی آن‌ها با کنش‌های نظامی و کاوش‌های نفت، گاز و معدن و هم دگرگونی‌های اقلیمی به نابودی می‌گراید. برای گریز از بیماری و دشواری، اینویت‌ها از زادگاه خود به شهرهای پیرامون کوچ می‌کنند. این کوچ به معنای از دست رفتن جامعه و فرهنگ اینویت است. آن چه که بر سر آلاسکا آمده است، همین آینده‌ی مردم گرینلند خواهد بود.

آن چه که بر سر آلاسکا آمده است، همین آینده‌ی مردم گرینلند خواهد بود — آینده‌ای که در سایه‌ی رقابت امپریالیستی و میراث زیست‌محیطی آن شکل می‌گیرد. گرینلند در مرکز این درگیری‌ها جای دارد.

پایان سخن

گرینلند در مرکز درگیری‌های امپریالیستی امروزی است. این جزیره، که برای هزاران سال خانه‌ی اینویت‌ها بوده، اکنون به مهره‌ای در شطرنج ژئوپلیتیک قدرت‌های بزرگ دگرگون شده است. بورژوازی دانمارک، که خود را پشتیبان دموکراسی و حقوق بشر می‌نمایاند، پشت درهای بسته، سرنوشت این سرزمین و مردم آن را به امپریالیسم آمریکا می‌فروشد. این فروش نه یک استثنا، بل‌که قاعده‌ی سامان سرمایه‌داری امپریالیستی است. همان‌گونه که لنین گفت، سرمایه‌داری در مرحله‌ی امپریالیستی، جهان را به دامنه‌های نفوذ تقسیم می‌کند و برای تقسیم دوباره‌ی آن می‌جنگد.

تاریخ استعمار دانمارک در گرینلند، نمونه‌ای کلاسیک از استثمار امپریالیستی است. کریولیت معدن‌های گرینلند، بدون اینکه اینویت‌ها از آن بهره‌ای ببرند، به آمریکا و کانادا فروخته می‌شد. امروز، با توافق ۲۰۲۶، این استثمار ریخت تازه‌ای به خود گرفته است: گرینلند نه تنها هم‌چون سرچشمه‌ی مواد خام، بل‌که هم‌چون پایگاه نظامی و ابزار ژئوپلیتیک به آمریکا واگذار می‌شود. زهرهای شیمیایی و رادیواکتیو پایگاه‌های ویرانه و Camp Century—که با آب شدن یخ‌ها به یک فاجعه‌ی زیست‌محیطی دگرگون خواهد شد—نمادی از این استثمار است که هزینه‌های آن بر دوش مردم محلی و محیط زیست می‌افتد.

اما این واگذاری، تضادی را در دل خود دارد که هیچ توافقی نمی‌تواند آن را حل کند: گرینلند سرزمینی است با مردمی که هویت، زبان و منافع خود را دارند، اما در چارچوب مناسبات امپریالیستی هم چون دارایی واگذار می‌شود. آنچه بر سر آلاسکا آمد — آلودگی سرزمین‌های اینویت، نرخ بالای سرطان، کوچ اجباری و از دست رفتن فرهنگ — نشان می‌دهد که هزینه‌ی این مناسبات بر دوش مردم بومی می‌افتد. اما همان تجربه نیز نشان می‌دهد که اینویت‌ها در برابر نابودی خاموش نشده‌اند و برای حقوق خود می‌جنگند. این تضاد، میان منافع مردم گرینلند و بزرگترین امپراتوری جهان، با امضای توافق از میان نمی‌رود، بل‌که سرکوب می‌شود. و آنچه سرکوب شود، دیر یا زود سر برمی‌آورد.

در پهنه‌ی جهانی نیز، پیدایش قطب‌های نوین قدرت — به‌ویژه چین و گروهی از کشورهای در حال رشد — فضایی برای «چندسانی» پیوندهای اقتصادی و کاهش وابستگی به نهادهای مالی غربی فراهم کرده است. کشورهایی مانند مالی، نیجر و بورکینافاسو با بازتعریف پیوندهای خود با قدرت‌های استعماری پیشین، نشان داده‌اند که می‌توان از فضای چندقطبی برای افسارزنی سرمایه‌ی برونی و گسترش اقتصاد ملی بهره برد. این نمونه‌ها، هرچند دور از گرینلند، نشان می‌دهند که در جهان چندقطبی امروز، کشورها می‌توانند سرنوشت خود را در دست بگیرند. آینده‌ی گرینلند نیز، اگر مردم آن این راه را برگزینند، می‌تواند در همین چشم‌انداز جای گیرد.

پیکار برای گرینلند، بخشی از پیکار بزرگ‌تر برای صلح، عدالت و سوسیالیسم است. از نوک تا هاوانا، از کاراکاس تا تهران، از مالی تا نیجر، و از بورکینافاسو تا فلسطین—همه در یک جبهه‌ی مشترک علیه امپریالیسم می‌جنگند. و همان‌گونه که تاریخ نشان داده است، کشورهای استعمارگر روزی فرو می‌پاشند.

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
CAPTCHA
CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید