جنگها و بحرانهای قرن بیستویکم را نمیتوان صرفاً جنگ بر سر نفت یا سرزمین دانست ، اما بدون درک نقش انرژی، فهم بخش مهمی از منطق رقابت قدرتهای بزرگ در جهان امروز ممکن نیست. انرژی دیگر صرفاً یک کالای اقتصادی نیست ، یکی از پایههای قدرت سیاسی، صنعتی، فناورانه و نظامی است.
اگر نفت در قرن بیستم موتور صنعتیشدن، حملونقل و قدرت نظامی بود، در قرن بیستویکم مفهوم امنیت انرژی گستردهتر شده است. مسئله فقط مالکیت یک میدان نفتی نیست ، مسئله این است که چه کسی منابع را استخراج میکند، چه کسی فناوری و سرمایه را در اختیار دارد، چه کسی مسیرهای انتقال را کنترل میکند، چه کسی بازار و قیمت را تحت تأثیر قرار میدهد و چه کسی میتواند در زمان بحران، دسترسی رقیب خود را محدود کند.
از همین رو، قطببندی جدید جهان را باید تا اندازهای بر روی نقشه انرژی نیز خواند: میدانهای نفت و گاز، خطوط لوله، بنادر، تنگههای استراتژیک، پالایشگاهها، مسیرهای کشتیرانی، شبکههای مالی و حتی فناوریهای انرژی آینده، بخشی از جغرافیای قدرت جهانی شدهاند.
تنگه هرمز نمونهای روشن است. در نیمه نخست ۲۰۲۵ حدود ۲۰.۹ میلیون بشکه در روز نفت و فرآوردههای نفتی از این مسیر عبور کرده ، رقمی معادل حدود یکپنجم مصرف جهانی مایعات نفتی و بیش از یکچهارم تجارت دریایی نفت جهان. حدود ۸۹ درصد نفت خام و میعانات عبوری نیز راهی بازارهای آسیایی شده و چین، هند، ژاپن و کره جنوبی بزرگترین مقاصد آن بودهاند.
این ارقام نشان میدهد که تنگه هرمز فقط یک آبراه ایرانی یا خلیجفارس نیست ، یکی از گرههای اصلی اقتصاد جهانی و بهویژه اقتصاد آسیاست. بنابراین هر قدرتی که بتواند بر امنیت این مسیر، حضور نظامی پیرامون آن یا شرایط سیاسی کشورهای واقع در این منطقه اثر بگذارد، در واقع بر بخشی از امنیت انرژی رقبای خود نیز اثر گذاشته است.
از این منظر، انرژی یکی از حلقههای اتصال رقابت آمریکا، چین، روسیه، هند و اروپا است. چین برای رشد صنعتی و فناوری خود به انرژی وارداتی نیاز دارد ، هند نیز اقتصادی با مصرف رو به رشد انرژی دارد ، اروپا پس از بحرانهای سالهای اخیر به دنبال تنوعبخشی منابع و مسیرهای تأمین است ، روسیه انرژی را یکی از مهمترین ابزارهای قدرت اقتصادی و ژئوپلیتیکی خود میبیند، و آمریکا، در کنار تولید عظیم داخلی، از طریق شبکه متحدان، حضور نظامی ، دریایی، تحریمها و نفوذ مالی و فناوری، همچنان نقش مهمی در معماری امنیت انرژی جهان دارد.
بنابراین، مسئله اصلی دیگر فقط این نیست که چه کسی نفت دارد؟ بلکه این است که چه کسی زنجیره انرژی را کنترل میکند.
ونزوئلا ، نمونهای از تلاقی نفت، قدرت و حاکمیت است .
در این چارچوب، ونزوئلا اهمیت ویژهای پیدا میکند. این کشور یکی از بزرگترین ذخایر نفتی جهان را در اختیار دارد و به همین دلیل همواره بیش از یک مسئله داخلی برای قدرتهای خارجی بوده است.
اما آنچه در سال ۲۰۲۶ رخ داد، موضوع را از سطح رقابت اقتصادی فراتر برد. آمریکا در ژانویه ۲۰۲۶ عملیاتی نظامی انجام داد که به دستگیری و انتقال نیکلاس مادورو، رئیسجمهور منتخب ونزوئلا، به آمریکا انجامید. این اقدام از همان ابتدا پرسشهای جدی درباره تجاوز ، مبنای حقوقی استفاده از نیروی نظامی در قلمرو یک کشور مستقل و حدود اختیارات آمریکا ایجاد کرد.
اینجا مسئله فقط موافق یا مخالف مادورو نیست. موضوع بنیادیتر، حق مردم ونزوئلا برای تعیین سرنوشت سیاسی خود و حق یک کشور برای حفظ استقلال و حاکمیت خویش است!!!
اگر قدرتی خارجی بتواند با نیروی نظامی رئیس یک کشور را از خاک آن کشور خارج کند و سپس در ساختار سیاسی و اقتصادی آن کشور نقش تعیینکننده پیدا کند، مسئلهای بسیار بزرگتر از سرنوشت یک رئیسجمهور مطرح میشود: آیا اصل برابری حاکمیتی دولتها واقعاً برای همه کشورها یکسان است؟
این پرسش زمانی جدیتر میشود که پس از تغییر اجباری قدرت، نفت، بدهی، طلا، معادن و سرمایهگذاری خارجی در مرکز مذاکرات میان ساختار جدید ونزوئلا و آمریکا قرار گرفتهاند. در سپتامبر ۲۰۲۶ از مذاکرات درباره نفت، بدهی و معادن و نیز توافقهایی درباره ذخایر طلای ونزوئلا گزارش داده است ، همچنین شرکتهای آمریکایی برای بازگشت و توسعه فعالیتهای انرژی در ونزوئلا وارد مذاکرات شدهاند.
این شواهد بهتنهایی اثبات نمیکند که انگیزه اصلی عملیات نظامی آمریکا تصاحب تنها نفت ونزوئلا بوده است ، اما همزمان میتوان رابطه میان تغییر اجباری قدرت، کسب منابع طبیعی و مناسبات اقتصادی و غیره پس از آن رادیده.
از منظر حقوق بینالملل، اصل مسئله روشنتر است: حاکمیت کشورها و حق تعیین سرنوشت ملتها نباید تابع اندازه ارتش و قدرت اقتصادی آنها باشد. مردم ونزوئلا حق دارند درباره حکومت، منابع طبیعی و آینده سیاسی و اقتصادی کشورشان تصمیم بگیرند، نه اینکه قدرت خارجی این حق را به جای آنان اعمال کند.
این اصل درباره ونزوئلا استثناپذیر نیست ، همان اصلی است که باید درباره ایران، اوکراین، فلسطین یا هر کشور کوچک و بزرگ دیگری نیز اعمال شود.
ایران ، گره انرژی، ژئوپلیتیک و رقابت قدرتهاست.
اگر ونزوئلا نشان میدهد که چگونه نفت میتواند با قدرت سیاسی و مداخله خارجی گره بخورد، ایران نمونه پیچیدهتری است ، زیرا در اینجا نفت و گاز با یک موقعیت جغرافیایی استثنایی ترکیب شدهاند.
ایران هم منابع عظیم انرژی دارد و هم در کنار تنگه هرمز قرار گرفته است ، گذرگاهی که بخش بزرگی از انرژی مورد نیاز آسیا از آن عبور میکند. در نیمه نخست ۲۰۲۵، چین، هند، ژاپن و کره جنوبی مقصد اصلی نفت عبوری از تنگه هرمز بودند. همچنین حدود یکپنجم تجارت جهانی از این مسیر عبور میکرد..
در نتیجه، هر بحران بزرگ در ایران فقط بحران یک کشور نیست ، میتواند بحران امنیت انرژی آسیا و اقتصاد جهانی باشد.
تحولات ۲۰۲۶ این مسئله را آشکارتر کردهاند. درگیری و تجاوز نظامی آمریکا به ایران موجب کاهش شدید عبور کشتیها از هرمز شده و دادهها نشان میدهد جریان نفت از این تنگه در سهماهه دوم ۲۰۲۶ به حدود ۴.۹ میلیون بشکه در روز کاهش یافته است ، در حالی که این رقم در سهماهه نخست همان سال ۱۴.۹ میلیون بشکه بود. تمام گزارشها نیز از تأثیر مستقیم درگیری بر مسیرهای کشتیرانی و بازار انرژی خبر دادهاند.
اینجاست که مسئله ایران از سطح مناقشه دوجانبه با آمریکا فراتر میرود. ایران در نقطهای قرار گرفته که کنترل، تهدید یا اختلال در مسیر انرژی آن میتواند بر چین و هند و در نتیجه بر توازن اقتصادی آسیا اثر بگذارد.
به همین دلیل، تحلیل ژئوپلیتیک ایران بدون در نظر گرفتن انرژی ناقص است ، هرچند انرژی تنها عامل سیاست آمریکا یا تنها علت درگیری نیست. مسائل هستهای، امنیت منطقهای، اسرائیل، تحریمها، اتحادهای منطقهای و رقابت قدرتها نیز در این معادله حضور دارند.
تحریم، جنگ و کنترل زنجیره انرژی نیز است.
تحریمها شکل دیگری از همین معماری قدرتاند. تحریم میتواند صادرات نفت را دشوار کند، سرمایهگذاری را محدود سازد، انتقال پول و بیمه را مختل کند و هزینه تجارت را افزایش دهد. بنابراین تحریم فقط یک ابزار اقتصادی نیست ،میتواند بخشی از راهبرد ژئوپلیتیکی برای تغییر محاسبات یک کشور باشد.
اما یک تفاوت مهم وجود دارد: نباید تحریم را با جنگ یا اشغال یکسان دانست. وقتی فشار اقتصادی با استفاده مستقیم از نیروی نظامی برای تغییر ساختار سیاسی یک کشور همراه شود، مسئله وارد حوزه حاکمیت و حقوق بینالملل میشود.
از همینجا یک اصل اساسی مطرح میشود: اگر حق تعیین سرنوشت ملتها اصل است، نمیتواند فقط برای قدرتهای بزرگ معتبر باشد. اگر استقلال سیاسی کشورها اصل است، نمیتواند با قدرت نظامی نقض شود و سپس با قرارداد اقتصادی توجیه گردد.
این مسئله، ونزوئلا را به نمونهای مهم برای فهم نظم جدید جهانی تبدیل میکند.
انرژی و شکلگیری قطبهای جدید قدرت در جهان امروز به سمت قطببندیهای پیچیدهتری حرکت کرده است. آمریکا در برابر رشد چین، نفوذ روسیه و قدرتهای نوظهور آسیایی تلاش میکند موقعیت خود را حفظ کند. چین به دنبال کاهش آسیبپذیری انرژی و مالی خود است. روسیه میکوشد جایگاه انرژی و مسیرهای صادراتی خود را حفظ کند. هند نیز تلاش دارد میان قدرتهای بزرگ، فضای راهبردی مستقل خود را گسترش دهد.
در چنین شرایطی، انرژی به یک اهرم ژئوپلیتیکی تبدیل میشود.
کشوری که تولیدکننده انرژی است، قدرتی در اختیار دارد ، اما کشوری که مسیر انتقال، فناوری، سرمایه، بازار، بیمه، نظام مالی و زیرساخت حملونقل را نیز کنترل میکند، میتواند نفوذ بسیار گستردهتری ایجاد کند.
به همین دلیل، رقابت امروز فقط بر سر میدان نفتی نیست ، بر سر کل زنجیره انرژی است.
از ونزوئلا تا خلیج فارس، از خطوط لوله آسیای مرکزی تا مسیرهای دریایی، از قطر تا نفت روسیه و ایران، نقشه انرژی عملاً با نقشه قدرت جهانی تلاقی پیدا کرده است.
آمریکا و حفظ و گسترش سلطه بر «قدرت انرژی»،از این منظر میتوان مفهوم «امپریالیسم» را نیز بهعنوان یک مسئله جدی در نظر گرفت ،یعنی وضعیتی که در آن یک قدرت بزرگ میکوشد دامنه نفوذ سیاسی، اقتصادی و نظامی خود را فراتر از مرزهایش گسترش دهد و قواعدی را بر دیگران تحمیل کند.
با این حال، یک واقعیت ساختاری قابل مشاهده است: قدرت نظامی آمریکا، نفوذ مالی آن، شبکه متحدان، تحریمها، حضور دریایی و جایگاه شرکتهای آمریکایی در اقتصاد جهانی، مجموعهای از ابزارها را در اختیار واشنگتن قرار میدهد که میتواند بر کنترل انرژی و مسیرهای تجارت جهانی اثر جدی بگذارد.
نمونه ونزوئلا نشان میدهد که این مسئله چگونه میتواند به رابطه میان قدرت سیاسی و منابع طبیعی گره بخورد، نمونه ایران و تنگه هرمز نیز نشان میدهد که چرا کنترل و امنیت انرژی خاورمیانه برای تمام قدرتهای بزرگ اهمیت حیاتی دارد.
از این زاویه، مسئله را میتوان بخشی از رقابت بر سر شکل دادن به نظم جهانی پساآمریکایی یا چندقطبی آینده دانست ! نظمی که هنوز شکل نهایی آن مشخص نیست و در آن آمریکا، چین، روسیه، هند و اروپا در حال بازتعریف جایگاه خود هستند.
در نهایت، مسئله اصلی این نیست که انرژی متعلق به کدام قطب قدرت باشد. پرسش عمیقتر این است که آیا انرژی و منابع طبیعی کشورها به ابزار سلطه قدرتهای بزرگ تبدیل خواهند شد یا در چارچوب حاکمیت ملتها و همکاری برابر میان کشورها قرار خواهند گرفت؟
ونزوئلا یک هشدار مهم است: مخالفت با یک حکومت نباید مجوز مداخله نظامی خارجی و سلب حق تعیین سرنوشت یک ملت شود.
ایران نیز یک واقعیت ژئوپلیتیکی مهم را نشان میدهد: کشوری که بر روی یکی از بزرگترین ذخایر انرژی جهان و در کنار یکی از حیاتیترین گلوگاههای انرژی قرار گرفته، خواهناخواه در مرکز رقابت قدرتهای جهانی قرار میگیرد.
و جهان امروز نشان میدهد که انرژی دیگر فقط نفت خامی نیست که از چاه بیرون میآید. انرژی، مسیر، فناوری، سرمایه، بازار، امنیت، قدرت نظامی و نظم سیاسی را به یکدیگر متصل کرده است.
از این منظر، یکی از میدانهای اصلی نبرد برای شکل دادن به نظم جهانی جدید، نه فقط میدانهای جنگ، بلکه میدان انرژی است.
هر قدرتی که بتواند منابع، مسیرها و زنجیره انرژی را کنترل کند، بخشی از قدرت آینده جهان را در اختیار خواهد داشت. اما اگر این کنترل با نقض حاکمیت کشورها و سلب حق تعیین سرنوشت ملتها همراه شود، مسئله دیگر صرفاً رقابت ژئوپلیتیکی نیست ، مسئله، شکل آینده نظم بینالمللی است.
شاید پرسش نهایی همین باشد:
آیا نظم جهانی آینده بر پایه همکاری و برابری حاکمیتی شکل خواهد گرفت، یا بر پایه آنکه قدرتهای بزرگتر بتوانند منابع، مسیرهای انرژی و در نهایت سرنوشت کشورهای ضعیفتر را تعیین کنند؟
پاسخ این پرسش، تا حد زیادی تعیین خواهد کرد که قرن بیستویکم واقعاً به سوی جهان چندقطبی و متوازن حرکت میکند، یا تنها شکل تازهای از همان سلسلهمراتب قدرت گذشته و
یک نظم استعماری با مختصات و مشخصه های جدید را بازتولید خواهد کرد.
علی جنوبی
۲ مهر ۱۴۰۵ مطابق ( ۲۴ سپتامبر ۲۰۲۶)
افزودن دیدگاه جدید