نطق دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا در مجمع عمومی سازمان ملل متحد به تاریخ ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۶ را میتوان گونهای بیانیه دانست، بیانیهای در مورد اینکه وضع جهان از دید دستهی حاکم بر آمریکا چگونه باید باشد.[1]
این بیانیه هراسآور است، به خاطر تهدیدهایی که متوجه جهانیان میکند، به ویژه اگر آن را برنامهی یک ابرقدرت با نیرویی عظیم بدانیم. اما اگر به آن به عنوان رجزخوانیهایی برای پوشاندن افول قدرت هم گوش کنیم، باز باید ما را بترساند، از این نظر که این افول گویا قرار نیست به آرامی پیش رود بلکه با بسی درگیریها و بحرانها همراه خواهد بود.
نکتهی چشمگیر در مورد نطقهای ترامپ در سازمان ملل تعارض آشتیناپذیر میان رویکرد یکجانبهگرایانه و سلطهجویانهی او با نظم بینالمللی چندجانبهای است که سازمان ملل برای نگهداری از آن تأسیس شده است. منشور ملل متحد بر پایهی برابری حاکمیت دولتها و امنیت دستهجمعی بنا شده است. در مقابل، دکترین ترامپ روابط بینالملل را ساختاری با بازیِ حاصلِ جمع صفر تعریف میکند، یعنی چونان رقابتی که بُرد یکی مستلزم باخت دیگری است.
در این چارچوب، مفهوم حاکمیت ملی، گزینشی اِعمال میشود: برای ایالات متحده مطلق و خدشهناپذیر است، اما برای کشورهای ضعیفتر یا دولتهای ناهمسو، مشروط و قابل نقض است. این رویکرد، نهادهای چندجانبه و حقوق بینالملل را آشکارا ذیل قدرت قهری نظامی و اقتصادی آمریکا قرار میدهد. راه حلِ مسئلهی مهاجرت هم از زاویهی اِعمال حاکمیت به صورت بستن درهای خود دیده میشود. به همین صورت مسئلهی بحرانی جهانی اقلیمی انکار میشود، انگار گرمایش از مرزهای آمریکا عبور نمیکند.
ترامپ در دورهی نخست ریاست جمهوریاش تریبون ملل متحد را به عرصهای برای اعلام برتری ملیگرایی بر «حاکمیت جهانی» بدل کرد. این راهبرد با خروج یکجانبه از پیمانهایی نظیر برجام، توافق پاریس و شورای حقوق بشر همراه بود.
با بازگشت ترامپ به قدرت، رویکرد او از تقابل کلامی به مشروعیتبخشی به مداخلهی نظامی برونمرزی گسترش یافت. پس از سخنرانی سال ۲۰۲۵ که در آن مدعی پایان دادن به چندین منازعهی بینالمللی شد، سخنرانی سپتامبر ۲۰۲۶ بر زمینهی تنشهای حاد نظامی، از جمله تقابل جنگی با ایران و مداخلات منطقهای در آمریکای لاتین ایراد شد.
سخنرانی ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۶
ترامپ نطق خود را مثل همیشه با ستایش از خود آغاز کرد. محل سخنرانی مجمع عمومی سازمان ملل بود و او فراموش نکرد که با افتخار بگوید آمریکا از کمک خود به این نهاد کاسته است. او همچنین به "دیوان کیفری بین المللی" (مستقر در لاهه) که از جمله به جرایم نسلکشی، جنایات علیه بشریت و جنایت جنگی رسیدگی میکند، تاخت و گفت «از همه کشورهایی که عضو دادگاه کیفری بین المللی هستند می خواهم فوراً رسماً از این نهاد سرکش کناره گیرند».
ترامپ در نشست سپتامبر ۲۰۲۶، به دفاع تمامعیار از یکجانبهگرایی، آن هم در شکل نظامیاش پرداخت.
او با توجیه کارزار نظامی و اِعمال تحریم علیه ایران، آن را «پاک کردن حساب ناتمام گذشته» نامید و اخطار کرد که ایران یا باید تن به پذیرش شرطهای واشنگتن بدهد، یا با خطر نابودی کامل مواجه خواهد شد.[2]
ترامپ در نطقش فخرفروشانه از دخالت در ونزوئلا یاد کرد و هشدار داد که اجازهی حضور هیچ تهدیدی را در نیمکرهی غربی نخواهد داد. از این رویکرد به مثابه احیای "دکترین مونرو" در شکلی خشن یاد میشود. واشنگتن بر پایهی اصلی که جیمز مونرو، رئیسجمهوری وقت آمریکا در سال ۱۸۲۳ اعلام کرد، به آمریکای جنوبی به مثابه حیاط خلوت خود مینگرد. در تقریر ترامپ از این اصل، کانادا، گرینلند و کل نیمکرهی غربی حوزهی اقتدار بیمنازع آمریکا به حساب میآیند. واشنگتن حتّا روابط سیاسی و اقتصادی کشورهای این منطقه را با کشورهایی که فرمانبردار نباشند تهدید مستقیمی علیه خود تلقی میکند.
ترامپ در سخنرانی ۲۲ سپتامبر به ستایش از هوش مصنوعی پرداخت، آن را «ابرهوش» خواند و با لزوم کنترل آن مخالفت کرد. او گفت همان افرادی که نگران خطر گرمایش جهانی بودند، اکنون در مورد هوش مصنوعی هشدار میدهند. او گفت آمریکا در عرصهی هوش مصنوعی، عرصهای که آن را فراتر از انقلاب صنعتی خواند، ابرقدرت باقی خواهد ماند.
نظم جهانی
نظم جهانی مطلوب از دید ترامپ، چنان نظمی است که در آن آمریکا به عنوان ابر قدرت اقتصادی-نظامی ظاهر میشود و تنها در صورتی بر سر قراردادی میماند که برایش سود مستقیم و ملموسی داشته باشد. سود «اول آمریکا» اما به یکسان میان آمریکاییان تقسیم نمیشود. ترامپ با ظاهرسازی بسیار کمتری نسبت به پیشینیان خود به نفع طبقهی سرمایهداری که از خود خصلت اربابی نشان میدهد، عمل میکند.
در برخی تظاهراتی که علیه ترامپ در آمریکا صورت گرفته، مردم شعار ضد سلطنتی دادهاند، یعنی گفتهاند اعتراض دارند به اینکه شخص اول مملکتشان منش سلطانی پیش گیرد. در بحثهای نظری دربارهی نظم جدید جهانی نوعی ظنّ بازگشت به عصر سلاطین دیده میشود.[3] زمانی گفته میشد که با ترامپ، دورهی نظم به اصطلاح "لیبرال" پس از جنگ جهانی دوم به پایان رسیده، و جهان به عصر دورهی پس از صلح وستفالی (۱۶۴۸) با ویژگی اتکا بر حاکمیت ملی دولتها، توازن قوا میان قدرتهای بزرگ و رقابت بر سر منافع ملی بازگشته است. اکنون حتّا میگویند نسبت به آن دوره پسرفت داریم: رفتارهایی دیده میشود که به دربارهای دودمانیِ پیش از قرن شانزدهم در اروپا شباهت دارند.
بازیگران اصلی، در ظاهر دولتهایند، در باطن محفلها و دستهها، سرمایهداران و دیوانسالارانی که اشرافیت نو را میسازند. آنان ورای نهادهای رسمی عمل میکنند، به شخص نمادین حاکم وفادارند و پیوندهایی شبکهای دارند. هدف نظم، حفظ موقعیت برتر است، در درون کشور و در حیطهی نفوذ منطقهای و جهانی. جای قانونها و نهادها را رانت و باجگیری میگیرد. حاکمیت قانون آشکارا استثناپذیر میشود و کانون قدرت مدام میتواند به بهانهی وجود یک وضعیت استثنایی، قانون را معلق کند.
اکنون اتحادیهی اروپا و مجموعهای از کشورهای دیگر، با غر و لندهایی از نظم ترامپی تبعیت میکنند. اما این وضع پایدار نیست. مردم این کشورها موضعی انتقادی دربارهی ترامپ و کوتاه آمدن دولتهایشان در برابر واشنگتن دارند. در خود آمریکا هم بخش بزرگی از کسانی که به ترامپ رأی داده بودند، از او رو برگرداندهاند.
هژمونی واقعی جهانی بر تعادلی از اجبار و رضایت استوار است. آمریکا همواره زورگویی میکرده، اما در محدودهای به قواعد چندجانبه پایبند بوده و یک اجماع نهادی ایجاد میکرده است. در رویکرد ترامپی، این مدل کنار گذاشته شده است. آمریکا حتا با متحدان دیرینه به عنوان سلطنتهای دست نشانده برخورد میکند و به جای حقوق بین الملل چانه زنی اجباری را نشانده است.
عملکرد نیرومند یکجانبه به آمریکا اجازه می دهد تا چیزی را نابود یا نظمی را مختل کند، اما حقانیت ساختاری لازم برای ساخت توافقهای سیاسی پایدار یا تثبیت بحران های جهانی را ندارد. این رویکرد ظهور نظم جهانی چندقطبی یا چندمرکزی را تسریع می کند و قدرت های رقیب و بلوکهای منطقهای را به سوی ایجاد نهادها و پیمانهای جایگزین سوق می دهد.
نحوهی برخورد با ایران، یک نمونهی آشکار سیاستی با پیامد اختلال و تخریب است. جای پای آمریکا در منطقه سستتر و بدگمانی جهانی نسبت به واشنگتن فراگیرتر شده است. مردم خود آمریکا هم نتیجهی این سیاست مخرب را با اثری که بر روی اقتصادشان گذاشته، میبینند.
مسئلهی ایران
گویا دیگر بعید است که ترامپ دهان بگشاید و حرفی دربارهی ایران نزند. گاهی میخواهد ایران را به عصر حجر برگرداند و گاهی به اوج عظمت؛ گاهی میخواهد کشور را نابود کند، گاهی با دولت آن به توافق برسد.
آنچه واشنگتن در نهایت از ایران میخواهد ادغام شدن در نظم منطقهای و جهانیِ زیر سلطهی آمریکاست. در آمریکا دولت ایران را سرکش میدانند. مشکلشان با آن دولت مرام و شیوهی حکمرانیاش در داخل کشور نیست، تبعیت نکردن از نظم سلطه است.
نظم برقرار در ایران، منافاتی با نظم سلطه ندارد: برپایهی زورگویی و چپاول و بهرهکشی است. کشور عملاً در تسخیر دلار است؛ و کل سلسلهمراتب طبقاتی با حد دسترسی به دلار تبیینشدنی است.
هم سرکشی، هم تبعیت: این دوسویگی به قطببندیای راه برده که از دیدی ژرفانگر گذرا و سطحی مینماید، اما واقعیت همتافتهی پایداری که از زمان قدرتگیری رژیم ولایی ایجاد کرده برای کشور و مردم مُهلِک بوده است.
مسئلهای که ایجاد شده با یک ضربت در امتداد یک خط مستقیم حل نمیشود. تنها چاره، رفتن به سوی وضعیتی با پیچیدگی کمتر است. این وضعیت، آتشبس پایدار و پایان یافتن فشار تحریمی بر کشور و مردم است.
جنگ، وضعیت را پیچیدهتر میکند، بر فلاکت و درماندگی عمومی میافزاید و ممکن است نسلهایی را بیچاره سازد.
برای آمریکا ساده است که ویرانهای را به جا بگذارد. این خطر جدی است، پس از هر امکانی برای تبلیغ صلح استفاده کنیم.
صلح، خود یک مفهوم انتقادی است؛ تنها آن هنگام به معنای تسلیم نیست که اراده و حرکت و پشتیبانی مردمی را پشت سر داشته باشد و چشماندازی به سوی وضعیت بهتر و گسترش پهنهی امکان بگشاید.
–––––––––––––––––
پانویسها
[2] او از جمله با تکرار مداوم این نکته که شروع سرکشی ایران از بیش از نیمقرن پیش یعنی از پیش از انقلاب است، نشان میدهد که بر خلاف تصور و ادعای دستنشاندگان و متوهمان در "اپوزیسیون" ایرانی، فرقی میان "جمهوری اسلامی ایران" و ایران قایل نیست.
[3] بنگرید به عنوان نمونه به این مقاله:
Stacie E. Goddard and Abraham Newman (2025). Further Back to the Future: Neo-Royalism, the Trump Administration, and the Emerging International System. Cambridge University Press (Link)
افزودن دیدگاه جدید