انقلابات رخ میدهند و پایان میگیرند، روایت از آنها اما باقی میماند و ادامه مییابد؛ انقلاب فرانسه امسال ۲۳۷ سال را پشت سر مینهد، حال آنکه بازخوانیهای ناهمگون و ناهمساز از آن کماکان دوام دارد. این گزاره، معتبر برای هر کلانرویدادی است و از جمله در توصیف سرشت و سرنوشت انقلاب ۱۳۵۷ ایران، که عمده محصولش - جمهوری اسلامی – هنوز هم پابرجاست. تقابل روایی پیرامون این پدیدهی پر پیامد سر دراز دارد و در هر بازهی زمانی نیز، خوانشهایی تازه پرورده و خواهد زائید. هر روایت هم، مجالی است برای چالشگری سیاسی در ارتباط با سیاست روز.
در زمره خوانشهای نو از آن انقلاب، یکی هم درونمایهی کتابی است تحت عنوان «رفراندوم فروردین ۱۳۵۸ در آینه انقلاب بهمن» (*) که آقای مهرداد وهابی روایت میکند. نویسندهی اثر با تعقیب سیر انقلاب ۱۳۵۷، به برداشت تازهای از این انقلاب میرسد و تفسیر خاصی از موضوع تسخیر آن توسط اسلام سیاسی به دست میدهد. نوشتار را، نویسندهاش جُستار نام داده تا لزوم بازبینی در ژرفنای آن رخداد تاریخی هرچه برجستهتر بنماید. «ایران آکادمیا» هم لابد از آن رو اقدام به انتشار این جستار کرده، که آن را کاری اندیشیده و درنگ برانگیز تشخیص داده است.
سخن و تز اصلی کتاب
جُستار آقای وهابی، یک بازخوانی مستند حاوی رشته دادههاست که در ساختاری منسجم ارایه میشود. استنتاج ایشان از واکاویهایش در راستای برنمایی پویهی درونی انقلاب و سیر تکوینی آن، تبلور در این نکتهی محوری دارد: رفراندوم فروردین ۵۸، نقطه عطفی در فرایند انقلاب ۵۷ بود که در آن، انقلاب از وجه برآمد همگانی گذشت و با چهرهنمایی در انقلاب اسلامی، حل در اسلامیت شد. انقلابی که دینامیسم آن از نیمهی ۵۶ تا رفراندوم ۱۲ فروردین ۵۸ در این سه فاز گذشت: جنبش همهگیر علیه دیکتاتوری شاه – فرارویی به مخالفت با سلطنت – زایش جمهوری اسلامی.
جستار با تکیه بر کرونولوژی و ترکیب دموگرافیک انقلاب ۵۷، این تز را پیش میکشد که انقلاب برخلاف القائات دوسویه از هر قماش، از اول زیر عَلَم اسلام نبود ولو که اسلام سیاسی در آن از همان آغاز وزن سنگینی داشت. شناسهی اصلی آن انقلاب، طغیان ضد استبدادی همگانی علیه شاه بود و آیت الله بعد ۱۷ شهریور بود که سوار بر سفینهی انقلاب به ماه رفت تا از آسمان بر امت نور بیفشاند. انقلاب ۵۷ دو بُن مدرن و سنت داشت، عمده تحرک اولیهاش مدیون خیز اقشار مدرن شهری برای رهایی از سلطانیسم متجدد، جشنوارهاش اما به جلوس خمینی بر سکوی رهبری.
انقلاب را حتی اگر با طغیان ۲۹ بهمن ۵۶ به رصد برآییم که در آن انفجار خشم عمومی جلوی مسجد بازار سنتی تبریز رخ داد، باز اما دانشگاه رادیکال آنجا بود که بر کورهی شورش دمید. دعوت از جامعه به جسارت در پیش از آن نیز، مرهون فعالیت جریان چپ و جرقه زدن نامههای سرگشادهی ملیون سرشناس. بعدش هم شبهای شعر گوته که بازخورد وسیع میان خیل ناراضیان یافت. کانون اعتراضات اولیه، اغلب نهادهای غیر دینی بودند تا مساجد، و دیوارنویسیهای پدیدار در اوایل سال ۵۷ نه در انحصار «اسلام انقلابی»، بلکه پیام از انقلابیون چپ و نمودی از بغض ترکیدهی ملیون.
جُستار آقای وهابی نیز، انقلاب را در همین ریل میخواند و هر واقعه از آن را که بزعم داعیههای نظام «مقدر الهی» بودند، اجتنابناپذیر نمیداند. او خاطر نشان میکند که هر پویش از انقلاب، مثلاً ورود کارساز کارگران نفت به صحنه در زمانی که بازار از نفس میافتاد، نباید واریز به حساب «روحانیت انقلابی» شود. اشاره به «نعمت گوادولوپ» و جایگزینی حکومت نظامی با دولت منصوب امام به کمک هایزر هم، دعوت به واقعیبینی در روایت از انقلاب است و روشنتر از همه، این یادآوری که خمینی، خالق قهر ۲۱ بهمن نبود بلکه بهرهبردار آن ابتکار خودانگیختهی خلقی شد.
پرسش اما از آقای وهابی
پرسش از جُستار «رفراندوم فروردین ۱۳۵۸ در آینه انقلاب بهمن» اما اینست که چرا کوبیده شدن میخ بر تابوت انقلاب همگانی و استحالهی آن در انقلاب اسلامی را با «رفراندوم آری به جمهوری اسلامی» آدرس میدهد؟ گرچه جستار با نشانه شناسی منعکس در جابجای خود، بر این ایده پای میفشارد که انقلاب زیر تاثیر اسلام سیاسی بوده و همواره هم مواجه با کمند روحانیت. با اینهمه اما، نهایتاً تسخیر انقلاب توسط خمینی را در رفراندوم ۵۸ به تصویر میکشد و ناخواسته به این گمان دامن میزند که راه انقلاب تا رفراندوم حقانیت داشت و آنجا بود که به بن بست خورد.
وهابی و من همنظریم که انقلاب ۵۷ طبعاً نه از همان آغاز بلکه در ادامهاش مقهور وجه اسلامی آن گردید؛ اما چرخش با مضمون تسلط اسلامیت بر انقلاب، آیا در رفراندوم رخ داد؟ آیا جمهوری اسلامی از صندوق رای سربرآورد یا آن همهپرسی، فقط جامهای بود «حقوقی» بر تن اسلامیت حکومت که طی مسیر ساخته و پرداخته شده بود؟ اول پروردهشدن حکومت اسلامی در کشاکشهای انقلاب و بعدش بروز به شکل نهاد تاسیسی بود، یا که در رفراندوم بود که انقلاب و جمهوری اسلامی یکی شدند؟ پرسش از جُستار، در عین نگاه مشترک نسبت به دو بنه بودن انقلاب، متمرکز بر اینهاست.
روایتهای اصلی از انقلاب ۵۷ در نگاهی گذرا
نظرات در رابطه با نوع نسبت میان جمهوری اسلامی و انقلاب ۵۷ متنوع هستند و بطور کلی، قابل صورتبندی در سه دسته. اولی متعلق به پیروزمندان انقلاب و اسلامیهای به قدرت رسیده که بنا به خوانش آنان، انقلاب از همان خرداد سال ۴۲ اسلامی بود و هر مخالفت با دیکتاتوری شاه طی ۱۵ سال آخر آن حکومت به سود اسلام سیاسی و واریز در جیب سنت. این تعبیر از اسلامی بودن انقلاب، نطفهبندی و تبار شناسی خود را تا نطقهای سید حسن مُدرس دورهی رضا شاه عقب میبَرَد و بروز عملیاتی انقلاب اسلامی را نیز، آدرس در برآمد کاشانی و فدائیان اسلام دههی ۳۰ میدهد.
نکتهی شگفت و چشمگیر اما انطباق این روایت از اسلامی بودن انقلاب ۵۷ است با خوانش دومی که تعلق به راستگرایان ۵۷ ستیز و در راسشان طیف سلطنت طلب و مخصوصاً افراطیون آنها دارد. مطابق این خوانش، «بهمن» ۵۷ در اصل، چیزی نبود جز بازتکرار همان تز ملوکانهی «ارتجاع سرخ و سیاه» و از همین منظر هم، از اولش محبوس در نفرین اسلامی و محصول ائتلاف « سه مفسد»ی که سرنخ آن در دست روحانیت ضد شاه بود. این روایت که آبشخورش وفاداری مطلق به نوع حکومت شاه و نیتاش هم برگشت به آنست، اصل مخالفت با رژیم شاه را خطای تاریخی مینامد.
یک خرده روایت هم از انقلاب ۵۷ است که حاملان آن در امروزه روز، «محور مقاومتی»های حامی جمهوری اسلامیاند. جریانی که اگر در متن انقلاب و سالهای نخست استقرار جمهوری اسلامی از پایگاه نسبتاً وسیع برخوردار بود، اما هر چه که انقلاب اسلامی چهرهی ولایی خود را فزونتر نمایاند، پایگاه این نیز بیشتر فروکاست تا به مضحکهی ورشکستگی کنونی برسد. بنا به این روایت و آنهم در «عقلایی»ترین بیان، اسلام وجه فرعی انقلاب ۵۷ بود و اصل، «ضد امپریالیسم» آن بود که هنوز هم باقی است و رهبری اسلامیاش به دلیل پاسداری از استقلال، شایستهی تکریم.
در برابر آن دو روایت عمده از انقلاب ۵۷، خوانش اصلی دیگری هم است متعلق به طیفی گسترده، که خیزش انقلابی را در ضدیت همگانی با دیکتاتوری تبیین میکند. در این خوانش، انقلاب ۵۷ انقلابی بود با افقهای متنوع در خود، اما ناشی از جمعآمد مجموعه عوامل مساعد به حال اسلام، سرانجام در استحاله به انقلاب اسلامی پایان گرفت. بنا به این روایت، که جستار «رفراندوم فروردین ۱۳۵۸ در آینه انقلاب بهمن» و من هم در آن میگنجیم، بازسازی سلطانیسم در شکل اسلامی، سرنوشتی محتوم نبود و سئوال مطرح میان این خوانش فقط اینکه: «انقلاب کی اسلامی شد؟».
آقای وهابی البته در زمره مفسرینی از انقلاب ۵۷ است که آن را با دینامیسمی درونزا توضیح میدهد و نهاد تاسیسی آن را نیز برخاسته از دل همان میشناسد. و ناشی از همین هم است که دادن باری چنین ثقیل از سوی ایشان به رفراندوم ۵۸ به عنوان اهرم اسلامی شدن انقلاب، پرسش برانگیز است؟ اما آیا این تبیین از اسلامی شدن انقلاب در پسا قیام، از انگیزهی مبارزهی فکری – سیاسی برحق ایشان با کارزار مرگ بر ۵۷ایها نشات نمیگیرد؟ آیا این واکنشی فکری به غوغاسالاران مسخ کنندهی انقلاب ضد دیکتاتوری نیست، و یک دفاعیه در حقانیت سیر انقلاب تا روز قیام ۲۲ بهمن؟
انقلاب ۵۷ را باید در واقعیتهایش باز خواند
سیر انقلاب را لازم است با برشهای خصلتنمای مسیر طی شدهی آن بازیافت و به توضیح برآمد. از جمله روز پرپیامد ۱۷ شهریور، که میدان خونین آن عمدتاً صحنهی تقابل طرفداران جنوب شهری «امام» با ارتش شاهنشاهی شد. متعاقباً هم میتینگ و راهپیمایی عظیم عید فطر در تهران، که چه در رابطه با نمادین بودن روز حرکت و چه نقش روحانیت در برگزاری آن، مهر تسلط قطعی اسلام بر انقلاب را کوبید. اوجگیری این جهتگیری هم اندکی بعد تجلی در راهپیماییهای تاسوعا و عاشورا یافت؛ آنجا که تهران با چادر به سرها سیاهپوش شد و غرش «خمینی ای امام» در آسمان طنین افکند.
در برگریزان پائیز ۵۷، ذوب انقلاب در اسلامیت چنان محرز بود که غرب تن به جایگزینی امین خود با انقلابیون داد و «گوادولوپ»، انقلاب را اسلامی و حلقهای از «کمربند سبز» تلقی کرد. بنا به بازخوانی هر برش از فرایند انقلاب در بعد از تابستان ۵۷، انقلاب دیگر فروغلطیدهای بود زیر نگین رهبری خمینی و آش آن در دیگ اسلامی میجوشید. از مهر ۵۷ که آیت الله پای درخت سیب نوفل لوشاتو خیمه زد، انقلاب اسلامی را نه دیگر صداهای کم جان او که مصاحبهها و سخنرانیهای داغ وی روی آنتنها پیش بُرد. دیوار بارگاه ولایی، در شهرفرنگ ارتفاع گرفت و بالا رفت.
آقای وهابی باورمند به اسلامی شدن انقلاب در سیر تکوینی آن، احتمالاً تز خود مبنی بر اسلامی شدن آن در رفراندوم فروردین ۵۸ را خواسته است با انفکاک پویهی انقلابی از رهبری انقلاب توضیح دهد. بدینمعنی که شکل گیری رهبری انقلاب در مسیر آن به سود خمینی را تصدیق میکند، اما این رهبری تقیه خو را ناگزیر از تمکین به حضور موثر نیروی غیر اسلامی تا مقطع رفراندوم میداند که در آنجا انحصار خود را برنمایاند. این برداشت ولو با میزانی از واقعیتهای دال بر آن، اما با این آزمودهی تاریخ خوانایی ندارد که: خصلت هر انقلاب، منعکس در جنس رهبری آنست.
این دو، از هم جداناپذیرند و همین که انقلاب رهبری خود را بازبیابد، پویهی رهبرساز نیز زیر ارادهی آن میرود و با این ناگزیری، آرزوهای هویدا و نهان رهبری، ره به شعارهای میدانی میبرد. خمینی معتقد به ولایت فقیه، جمهوری اسلامی را ماهها قبل از رفراندوم بر سر زبانها انداخت و همین هم بدل به فریاد مطالباتی تودهی شوریده شد. گرمابخشی «رهبر فقط روح الله» و روح الله هم یعنی حکومت خدا بر زمین، سرمای آذر تا بهمن را پیشاپیش از تن خیل شیفته طرفداران اسلامیت انقلاب زدوده بود؛ انقلاب اسلامی نه فروردن ۵۸ که در نیمهی ۵۷ به تثبیت استقرارش رسیده بود.
ائتلاف غیر رسمی طول انقلاب، واکنشی بود همگانی به دیکتاتورمنشی شاه و در ابتدا نه متشخص با هژمونی خاص. افتخار رهبری سلبی آن بر دوش خود اعلیحضرت قرار داشت که بخاطر آزارندگی انحصار قدرتش، پاره اقدامات ارزندهاش هم به دیده نمیآمد. اما اعتراضات که دامنه میگیرد و به انقلاب فرامیروید، هژمونی خمینی هم زمینه مییابد و در انحصار او درمیآید. این واقعیت که همسویی عمومی علیه شاه، فروردین ۵۸ بود که ترک علنی برداشت، تغییری در این نمیدهد که فروردین، چیزی جز داستان مُثُل غار افلاطون نبود! رفراندوم، سایه بود؛ حقیقیت اما، خود انقلاب.
اهمیت سیاسی نوع خوانش از آن انقلاب
همانگونه که در پیشانی این نوشتار آمد، روایت از هر انقلاب متاثر از سیاست روز است و گاه حتی جدا از نیت راوی، چه بسا در خدمت مغایر با آنی که روایت کننده مد نظر دارد. ضرورت پرسشگری من از آقای وهابی هم متوجه حساسیت سیاسی قضیه است؛ در بارهی نتیجهگیری از آن و سوء برداشتی است که چه بسا از این تز بشود. موضوع، به پراتیک سیاسی جاری و مسئولیت ناشی از خوانش تجربهی گذشته در بهرهگیری برای حال برمیگردد. پس بحث، نه که مکتبی باشد و یا جدلی معلق در هوا را بماند، بلکه درنگی است بر زندگی با تاثیراتی که مسلماً در عمل امروز دارد و میگذارد.
جستار «رفراندوم فروردین ۱۳۵۸ در آینه انقلاب بهمن» با این نتیجه گیری که انقلاب در فروردین تصویر خود را در آئینهی اسلام دید، عملاً در قبال عملکرد بن مدرن انقلاب طی فرایند آن ساکت مانده است. استنتاج جستار، علیرغم دقت آقای وهابی در پیگیری سیر پویهی انقلاب، قسماً و البته ناخواسته، منجر به نابینایی در نقد رفتار نیروی مدرن انقلاب در آن انقلاب میشود. چیزی که بهیچوجه نمیتوان و نباید بر آن چشم بست و از کنارش گذشت. نقد انقلاب، نه صرفاً فقط در توجه به نتیجهی رفراندوم فروردین، که میباید با نگاه انتقادی بر کل مسیر انقلاب صورت بگیرد.
«جمهوری اسلامی آری یا نه؟» فقط یک تکملهی «حقوقی» بود بر انقلاب قبلاً اسلامی شده، تا قطار انقلاب اسلامی سوار بر ریل نتیجهی رفراندوم، نه فقط بر دشمنان آن انقلاب بتازد بلکه هر «غیر خودی» در آن انقلاب را هم از صحنه بیرون براند. این روندهای عینی و دینامیک هستند که از دل خود به ناگزیر قالب سیاسی مناسب خود را بیرون داده و به آن شکل میدهند. واقعیت زندگی، مقدم بر وجه حقوقی است. تصادفی هم نیست که بیشترین فاکت ها و دلایل برای اثبات همین گزاره، در دادههای خود همین جستار نیز به روشنی بازتاب دارند، موج میزنند و بسی پی گرفتنیاند.
آقای وهابی به درستی و به حق شهامت روشنفکری مصطفی رحیمی را میستاید که بطور تحسینبرانگیز اسلامی بودن انقلاب را در بیانی علنی نوشت و هشدار هم داد. این قیاس اما برای نقد سکولارها کافی نیست. رحیمی، روشنفکری بود منفرد و فاقد تاثیر میدانی. آنچه را که باید به نقد جدی کشید، همانا رفتار سیاسی ما سیاسیون حاضر در صحنهی آن روزگار است پیرامون سمتگیریمان در آن انقلاب. یکی از نارساییهای جدی در نقد عملکرد نیروهای سیاسی سکولار آن زمان هم اینست که نقد آنها صرفا متمرکز بر بعد از انقلاب میشود. حال آنکه باید به خود فرایند انقلاب برگشت.
اینکه نقش تک تک جریانات را بعد از ۲۲ بهمن ۵۷ باید زیر تیغ نقد بُرد، طبعاً و کاملاً امری بجاست، اما تعمیق نبردن آن تا قبل از انقلاب، کاری است ناقص و بگمان من حتی نوعی بدآموزی که گویا قبل از انقلاب معصوم بودهایم و بعدش گمراه شدیم. فرهنگ سیاسی امروز ایران بیش از هر زمان دیگر، بررسی انقلاب در درازای پویهگی آن را لازم دارد تا بشود توضیح داد که چرا مبارزه با دیکتاتوری سلطنت برحق و لازم بوده و چرا ندیدن بموقع روند بنیادگرایی اسلامی و در نتیجه تنظیم نکردن پراتیک انقلابی بر همین اساس، خطای تاریخی همگانی بوده است: از ملیون تا ما انواع چپها.
اگرچه در دیر هنگام نیمهی دوم سال ۵۷ دیگر میسر نبود که ارادهگرایانه انقلاب را ترمز کشید، اما چنین هم نیست که بُن مدرن انقلاب نمیتوانسته نیش ترمزی بزند و به اقدام موثری بر سیر آن دست بیازد. در واقع اگر هم در هر لحظهای نمیشد جلوی هیولای به راه افتاده را گرفت اما سرعت و آوارش که کاستنی بود. در عوض اما، انقلاب فقط تازانده شد و چیزی از سیاستورزی سکولار دمکراتیک به آن راه نیافت. گرچه شاه بود که نخواست در اوایل ۵۷ عقل به خرج دهد و کارتهای هنوز نسوختهای روکند، اما طیف مدرن انقلاب هم طی راه جهتگیری مستقلانهای در پیش نگرفت.
محض درسآموزی برای سیاست امروز هم که باشد باید به این فکر کرد که چرا وقتی شاه ولو بدسابقه دستهایش را در برابر امواج توفنده انقلاب بالا برد و ناگزیر از شنیدن صدای آن شد، بن مدرن انقلاب کمترین مکثی در آن ننمود؟ یا وقتی بختیار لیبرال ولو ضد کمونیست به یمن قدرت انقلاب به صدارت رسید، چرا نیروی ملی و چپ بجای سیاست فشار بر او، «مرگ بر بختیار» اختیار کرد؟ اگر هم بازداشتن خمینی از رسیدن به قدرت پس از آن محرم فیصلهبخش امکان نداشت، جلوگیری از له شدن همهی هستی بن مدرن توسط اسلام سیاسی نا ممکن نبود. پس کاربرد توازن قوا چه؟
این را هم بگویم و به سخن پایان دهم که گیر فقط هم در تاکتیک و سیاستکردن نبود. مسئله، درک بسیار نازل از دمکراسی بود و غیبت فهم اهمیت سکولاریسم در رفتار سیاسی. چپ در کلیت خود آزادی را برای استقرار دیکتاتوری پرولتاریا و به بیانی دیکتاتوری – دمکراتیک کارگران و دهقانان میخواست و ملیون هم در پی حکومتی متمرکز - مشروطه یا جمهوری – بودند تا مجری قانون ضد چپ ۱۳۱۰ پهلوی شود! اگر نگاه در طیف مدرن انقلاب، سکولار دمکراسی بود آنگاه احتمالاً ایدهی ائتلاف ملی دمکراتیک در میان میآمد و سیاستی دیگر در متن انقلاب سر برمیآورد.
هرگاه برنامه محوری راهنمای سیاست قرار میگرفت، آنگاه شاید بر دستاورد انقلاب در چند هفته مانده به ۲۲ بهمن هم تاملی درخور میشد. آن مقطعی که شاه از کشور گریخت، ساواک منحل شد، آخرین زندانیان سیاسی از محبس بیرون آمدند، مستشاران آمریکایی ایران را ترک گفتند، ایران از پیمان سنتو درآمد و مطبوعات در آزادی کامل قلم زدند و ... این تلخنا که خمینی در پی قبضهی مطلق قدرت بود، ذرهای هم مد نظر ماها قرار نگرفت، به محاسبهی سیاسی در نیامد و لذا جا و موقعیتی نیافت. مدهوش آن نگاه آرمانی بودیم که هرچه جلوتر برویم لابد بهتر و بیشترش را خواهیم داشت.
انقلاب ۱۳۵۷ گذشت، روایتها از آن اما ادامه دارد و هر خوانشی نیز، اثرگذار بر امروز و رهگشای فردا. از اینرو نیز درنگ بر نوع روایت از انقلاب ۵۷ نه بخاطر برگشت به ناممکنها، بلکه برای سیاستورزی در اکنون است. متوجه این هشدار که، بیگانگی از برنامهمحوری ناظر بر واقعیتهای زمان، چه لطماتی که نمیتواند با پیامدهایی چندین دههای به مردم و کشور نزند. خوانش انقلاب نه در برنمایی منتجهی «حقوقی» آن، بلکه در واکاوی پیچهای راه انقلاب است که وجدان سیاسی را صیقل میدهد تا نقشها در هر مقطع از آن به فهم درآید. دست مهرداد را به گرمی میفشارم.
بهزاد کریمی
۲۸ خرداد ۱۴۰۵ برابر با ۱۸ ژوئن ۲۰۲۶
___________________________
(*) رفراندوم فروردین ۱۳۵۸ در آینه انقلاب بهمن:
https://asre-nou.net/php/view.php?objnr=68714
https://www.bepish.org/fa/node/14055
افزودن دیدگاه جدید