رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه ۳ مه ۲۰۲۶
یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵

«بازگشت یک الگوی اقتدارگرا در قالبی جدید»

«بازگشت یک الگوی اقتدارگرا در قالبی جدید»

در سال‌های گذشته، به‌ویژه در میان ایرانیان خارج از کشور، شاهد رشد و ظهور قابل‌توجه جریان سلطنت‌طلب بوده‌ایم؛ جریانی که توانسته شمار زیادی از ایرانیان را پیرامون خود گرد آورد. امروز در شهرهای بزرگ اروپا تجمعاتی از سوی بخشی از ایرانیان برگزار می‌شود که خواهان بازگشت رضا پهلوی و احیای نظام سلطنتی پس از جمهوری اسلامی هستند.

پرسشی که در این میان مطرح می‌شود آن است که با توجه به تجربه حکومت محمدرضا پهلوی ــ که بسیاری آن را نوعی حکومت اقتدارگرا می‌دانند و سرانجام با انقلاب ۱۳۵۷ پایان یافت ــ چه سازوکارهایی موجب شده است که بخشی از جامعه بار دیگر به چنین الگویی گرایش پیدا کند؟ آیا این گرایش ناشی از ضعف حافظه تاریخی است، یا باید آن را در چارچوبی پیچیده‌تر و از منظر روان‌شناسی اجتماعی تحلیل کرد؟

در این نوشته تلاش می‌کنم از منظر روان‌شناسی اجتماعی نگاهی به این پدیده داشته باشم.

۱. نوستالژی و انتخاب جمعی

از منظر روان‌شناسی اجتماعی، هنگامی که جامعه تحت فشار شدید اقتصادی، ناامنی و سرکوب قرار می‌گیرد، حافظه جمعی تمایل پیدا می‌کند گذشته را به‌صورت گزینشی بازسازی کند. نوستالژی، درد و اضطراب زمان حال را با تصویری آرمانی و روتوش‌شده از گذشته تسکین می‌دهد. این سازوکار الزاماً به معنای «مطلوب بودن» آن دوره تاریخی نیست، بلکه بیشتر کارکردی روانی و تسکین‌دهنده دارد.

برای مثال، از دوره پهلوی غالباً به‌عنوان دوره‌ای همراه با ثبات، رشد اقتصادی و تصویری مدرن از ایران یاد می‌شود؛ در حالی‌که وجوه منفی آن دوره، از جمله؛ نبود آزادی، ساواک، شکاف طبقاتی، تبعیضات، سانسور و فساد دربار، کم‌رنگ یا نادیده گرفته می‌شود.

۲. جست‌وجوی ناجی

در شرایط آنومیک ــ یعنی وضعیت بی‌هنجاری، آشفتگی اجتماعی و تضعیف ارزش‌ها و قواعد مشترک ــ توده‌ها غالباً ترجیح می‌دهند مسئولیت تصمیم‌گیری را به یک چهره کاریزماتیک یا موروثی واگذار کنند تا از اضطراب ناشی از نااطمینانی و انتخاب بکاهند. مردم خسته از بی قاعدگی، به هرکس که وعده نظم بده رای میدن، حتی اگر فاشیسم باشه. آلمان ۱۹۳۳ از آنومی ۱۹۲۳ بیرون زد. 

در این چارچوب، رضا پهلوی برای بخشی از جامعه نقش «نماد تداوم» را ایفا می‌کند: چهره‌ای شناخته‌شده، فاقد سابقه اجرایی مستقیم در قدرت، و حامل وعده بازگشت به «نظم پیشین». این امر سبب می‌شود بخشی از جامعه، به‌جای اندیشیدن به آلترناتیوهای پیچیده‌تر مانند دموکراسی حزبی و نهاد‌محور، به راه‌حل‌های ساده‌تر و فردمحور گرایش پیدا کند.

۳. ترومای تاریخی و انتقال بین‌نسلی

انقلاب ۱۳۵۷ برای نسل والدین، نوعی «ترومای شکست» به همراه داشت؛ تجربه‌ای که در آن هم نظام پیشین فروپاشید و هم بسیاری از آرمان‌های مورد انتظار تحقق نیافت. نسل جدید، هرچند خود تجربه مستقیمی از انقلاب ندارد، اما این تروما را به‌صورت غیرمستقیم و از طریق روایت‌های خانوادگی دریافت می‌کند؛ روایتی که گاه انقلاب را مترادف با هرج‌ومرج و بی‌ثباتی معرفی می‌کند.

در نتیجه، «مخالفت با انقلاب» می‌تواند به بخشی از هویت سیاسی نسل جدید تبدیل شود، حتی اگر این مخالفت به پذیرش نوع دیگری از ساختار اقتدارگرا بینجامد.

۴. چرخه اقتدارگرایی

جوامعی که درگیر بحران‌های عمیق و ممتد هستند، اغلب به‌سوی الگوهای اقتدارگرا گرایش پیدا می‌کنند. در چنین شرایطی، این تصور شکل می‌گیرد که «یک فرد قدرتمند» باید از بالا نظم را به جامعه بازگرداند.

در این فضا، هرگونه نقد نسبت به چهره مورد حمایت، گاه با واکنش‌های تند، پرخاشگرانه و طردکننده مواجه می‌شود. همچنین نوعی تقدس‌بخشی به شخصیت سیاسی شکل می‌گیرد؛ به‌گونه‌ای که ویژگی‌هایی چون «تبار»، «خون»، یا «وراثت» به‌عنوان منبع مشروعیت سیاسی مطرح می‌شوند.

وقتی عناصری مانند تسلیم در برابر مرجع قدرت، پرخاشگری نسبت به منتقدان، و گرایش به تبعیت سنتی فعال شوند، جامعه ممکن است ناخودآگاه همان الگوی رابطه «حاکم و تابع» را بازتولید کند؛ حتی اگر نام و شکل ظاهری قدرت تغییر کرده باشد.

۵. اتکا به فرد در خلأ نهاد

جامعه‌ای که بیش از چهار دهه از وجود احزاب مستقل، مطبوعات آزاد و نهادهای مدنی قدرتمند محروم بوده، طبیعی است که با سیاست فردمحور آشناتر از سیاست برنامه‌محور باشد. در غیاب نهادهای پایدار، افراد بیش از برنامه‌ها و ساختارها اهمیت پیدا می‌کنند. این پدیده مختص ایران نیست و در بسیاری از جوامعی که تجربه ضعف نهادهای دموکراتیک داشته‌اند مشاهده شده است.

۶. نقش «دشمن مشترک» در انسجام گروهی

در بسیاری از جنبش‌های سیاسی، هویت جمعی در تقابل با یک «دیگری» یا «دشمن مشترک» شکل می‌گیرد. در شرایط کنونی، جمهوری اسلامی برای بخش بزرگی از مخالفان چنین نقشی یافته است.

از آنجا که رضا پهلوی یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های مخالف جمهوری اسلامی است، به نقطه تمرکز و انسجام بخشی از نیروهای معترض تبدیل شده است. حتی برخی افراد که الزاماً سلطنت‌طلب نیستند، ممکن است در مقطع کنونی زیر این چتر قرار گیرند، زیرا اولویت اصلی خود را عبور از جمهوری اسلامی می‌دانند.

با این حال، خطر آنجاست که پس از حذف «دشمن مشترک»، همان ساختار موقت انسجام، بدون توافق روشن و دموکراتیک، به ساختار قدرت جدید تبدیل شود.

گرایش بخشی از جامعه به رضا پهلوی، از منظر روان‌شناسی اجتماعی، پدیده‌ای قابل فهم است؛ زیرا می‌توان آن را واکنشی به تروما، ناامنی، بحران و خلأ نهادهای مدنی دانست. با این حال، «قابل فهم بودن» لزوماً به معنای «اجتناب‌ناپذیر بودن» نیست. اینکه این گرایش در نهایت به استقرار دموکراسی منجر شود یا به بازتولید شکلی دیگر از اقتدارگرایی، بستگی به میزان آگاهی جامعه نسبت به این سازوکارها و نحوه مواجهه انتقادی با آن‌ها دارد.

بی‌تردید، عوامل دیگری نیز در شکل‌گیری این پدیده نقش دارند که ممکن است در این نوشته به آن‌ها پرداخته نشده باشد. اما پرسش مهم‌تر این است که احزاب، سازمان‌ها و نیروهای سیاسی مخالف این روند، چگونه باید با آن مواجه شوند و چه راهکارهایی برای شکستن این چرخه وجود دارد.

به‌اختصار می‌توان گفت این چرخه زمانی شکسته خواهد شد که حافظه تاریخی جامعه به‌صورت کامل و انتقادی بازسازی شود؛ به این معنا که نه انقلاب ۱۳۵۷ و نه دیکتاتوری پس از آن، هیچ‌کدام تطهیر نشوند و روایت واقع‌بینانه‌ای از هر دو دوره به جامعه ارائه شود.

از سوی دیگر، ضروری است که نیروهای سیاسی به‌جای فردسازی، بر نهادسازی تمرکز کنند؛ یعنی از هم‌اکنون درباره قانون اساسی آینده، تفکیک قوا، تضمین حقوق شهروندی و سازوکارهای دموکراتیک گفت‌وگو و برنامه‌ریزی صورت گیرد.

محمود عبدی

۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵

۲ می ۲۰۲۶

 

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید