درک ماهیت قدرت در جهان معاصر نیازمند بازخوانی ریشه ای فرایندهایی است که از اواخر سده نوزدهم میلادی آغاز شد و جهان را به سمت تمرکز بی سابقه سرمایه و تشکیل انحصارات عظیم سوق داد. در آن دوران، گذار از سرمایه داری رقابتی به مرحله ای که در آن انحصارات مالی و بانک ها سرنوشت ملل را رقم می زدند، زیربنای نظمی را بنا نهاد که در آن صدور سرمایه بر صدور کالا پیشی گرفت. این تغییر ساختاری، جهان را به مناطق نفوذ میان قدرت های بزرگ تقسیم کرد و جنگ های جهانی محصول گریزناپذیر همین تقسیم مجدد جهان بود. در آن مقطع، تضاد میان نیروهای مولده و مرزهای ملی به چنان شدتی رسید که تنها راه خروج سرمایه از بن بست داخلی، بلعیدن بازارهای پیرامونی و استثمار ملل تحت ستم بود. این الگو که به عنوان بالاترین مرحله رشد سرمایه داری شناخته می شود، بر پایه ادغام سرمایه بانکی و صنعتی و ایجاد یک بوروکراسی مالی قدرتمند استوار بود که سیاست را به خدمت منافع کارتل ها درآورد. با عبور از نیمه قرن بیستم و تغییر آرایش نیروها، جهان شاهد ظهور اشکال پیچیده تری از سلطه بود. در حالی که قدرت های سنتی سعی در حفظ هژمونی خود داشتند، قانون توسعه ناموزون و مرکب باعث شد تا جوامعی که دیرتر به کاروان توسعه پیوسته بودند، بتوانند با جهشی ساختاری، مراحل میانی را دور زده و پیشرفته ترین ابزارهای تکنولوژیک و نظامی را در کنار عقب مانده ترین ساختارهای سیاسی به کار گیرند. ایران در این میان، نمونه ای منحصر به فرد از تبلور این توسعه ناموزون است؛ جایی که بوروکراسی حاکم با تسلط بر منابع زیرزمینی و ادغام آن در ساختار نظامی، به تدریج از یک اقتصاد مصرف کننده به یک قطب مداخله گر در منطقه تبدیل شد.
طلوع امپریالیسم واکنشی در ایران محصول مستقیم بن بست هایی است که سرمایه داری جهانی در دوران زوال خود با آن روبرو است. این پدیده جدید که در کنار امپریالیسم سنتی سده بیستم قد علم کرده، دارای ویژگی های متمایزی است. اگر قدرت های کهن بر پایه ثبات درونی و توسعه بازارهای خارجی عمل می کردند، امپریالیسم واکنشی بر پایه مدیریت بحران و بازتولید وضعیت جنگی برای حفظ بقا استوار است. در این مدل، نفوذ در کشورهای همسایه و ایجاد عمق استراتژیک، نه برای صدور سرمایه به معنای کلاسیک آن، بلکه برای ایجاد یک سپر دفاعی و اهرم فشار در برابر قطب های رقیب صورت می گیرد. این ساختار که می توان آن را بحران زیست نامید، حیات خود را در گرو تداوم تنش های ژئوپلیتیک می بیند، زیرا در فضای صلح و ثبات، تضادهای طبقاتی داخلی و ناکارآمدی اقتصادی آن به سرعت آشکار می شود. در تحلیل عمیق تر این گذار تاریخی، باید به این واقعیت اشاره کرد که امپریالیسم واکنشی در ایران، خود را به عنوان بدیلی در برابر سلطه غرب معرفی می کند، اما در عمل، همان منطق استثمار و سرکوب را بازتولید می کند. این ساختار با بلعیدن ارزش اضافی تولید شده توسط کارگران، معلمان و زحمتکشان، آن را صرف بلندپروازی های نظامی و امنیتی می کند که هیچ پیوندی با منافع واقعی توده ها ندارد.
حقیقت این است که در دوران بحران، این ساختار با تخریب سیستماتیک محیط زیست و غارت منابع طبیعی، در حال نابودی اینده زیستی جامعه است تا هزینه های ایستادگی در برابر رقبا را تامین کند. پیوند میان بحران سیاسی و بحران زیست محیطی در اینجا به وضوح نمایان می شود؛ هر دو محصول منطق انباشتی هستند که انسان و طبیعت را تنها به مثابه سوخت برای ماشین قدرت می نگرد. تداوم این وضعیت و بررسی عمیق تر سازوکارهای قدرت نشان می دهد که امپریالیسم واکنشی تنها در عرصه نظامی و اقتصادی بازتولید نمی شود، بلکه نیازمند استقرار نوعی هژمونی است که در آن، رضایت لایه هایی از جامعه با ابزارهای ایدئولوژیک جلب شود. امپریالیسم نوظهور در ایران با ایجاد یک بلوک تاریخی از نیروهای بوروکراتیک، نظامی و بخش هایی از لایه های سنتی، سعی کرده است تا بحران های ساختاری خود را به عنوان نبرد برای کرامت ملی بازنمایی کند. این دستگاه هژمونیک با استفاده از بحران های زیست محیطی و اقتصادی، نوعی فرهنگ جایگزین را ترویج می دهد که در آن، فقر و محرومیت به مثابه پایداری در برابر دشمن بیرونی تقدس می یابد. اما این هژمونی به دلیل تضاد بنیادین با واقعیت معیشتی جامعه، دچار شکاف های عمیقی شده است که دیگر با ابزارهای تبلیغاتی قابل ترمیم نیست. در این میان، مفهوم جنگ موضعی اهمیت حیاتی می یابد. جامعه مدنی در ایران تحت فشار این امپریالیسم واکنشی، به عرصه ای برای مبارزه سنگر به سنگر تبدیل شده است. بوروکراسی حاکم برای حفظ موقعیت خود در برابر قطب های امپریالیستی رقیب، تمام نهادهای اجتماعی را به زائده ای از ماشین جنگی خود تبدیل کرده است.
زمانی که انحصارات مالی و دولتی به جای انباشت سرمایه برای تولید، به سمت غارت منابع پایه و تخریب محیط زیست حرکت می کنند، در واقع در حال جویدن پایه های ثبات خود هستند. جهان در سده بیست و یکم با پدیده ای روبرو است که در آن، بحران دیگر یک وضعیت استثنایی نیست، بلکه به قاعده حکمرانی تبدیل شده است. امپریالیسم واکنشی با درک این واقعیت، از هر بحران جدید به عنوان فرصتی برای بازآرایی نیروهای خود استفاده می کند، اما این حرکت در یک دایره بسته صورت می گیرد؛ زیرا فاقد توانایی برای حل تضادهای بنیادینی است که خود ایجاد کرده است. بن بست منشویسم مدرن دقیقاً در همین نقطه تبلور می یابد؛ یعنی جایی که بخشی از نیروهای سیاسی با نادیده گرفتن این ماهیت امپریالیستی، هنوز به دنبال یافتن راهی برای همزیستی با یکی از طرفین ستیز هستند. آن ها نمی بینند که در دوران بحران های مرکب، هرگونه عقب نشینی از استقلال هویت، به معنای پذیرش نابودی تدریجی است. در تحلیل نهایی، گذار از این وضعیت مستلزم فهم این نکته است که قدرت های نوظهور امپریالیستی، هرچند در ظاهر با امپریالیسم کهن در ستیز هستند، اما در منطق نهایی خود که همان حفظ بقا به قیمت سرکوب توده هاست، با یکدیگر وحدت دارند. تبلور این طلوع در ایران، بیش از آنکه نشان از قدرت باشد، گویای بن بستی است که در آن، یک ساختار سیاسی برای فرار از فروپاشی، ناگزیر به اشغال فضاهای حیاتی دیگران و تخریب زیست بوم خود شده است. رهایی واقعی تنها زمانی ممکن است که نیروهای تحت ستم، از طبقه کارگر تا جنبش های معلمان و زنان، با درک این آرایش نوین جهانی، پیوند میان ستم ملی، بحران زیستی و استثمار اقتصادی را درک کرده و در برابر هر دو جبهه امپریالیستی، بدیل مستقل خود را بنا نهند.
درک ماهیت امپریالیسم واکنشی نیازمند بازگشت به این اصل بنیادین است که امپریالیسم تنها یک سیاست خارجی تهاجمی نیست، بلکه مرحله ای گریزناپذیر از تمرکز سرمایه است. طلوع امپریالیسم واکنشی در ایران، به دلیل ضعف در زیربنای صنعتی و انزوای مالی، انباشت قدرت را نه از طریق صدور سرمایه مولد، بلکه از طریق صدور بحران و ایجاد شبکه های نفوذ نظامی دنبال می کند. این ساختار، برخلاف قدرت های تثبیت شده قرن بیستم، نه از موضع قدرت اقتصادی مطلق، بلکه از موضع ضعف ساختاری و برای جبران عقب ماندگی های تاریخی خود به سمت توسعه طلبی حرکت می کند. این پدیده را می توان نوعی امپریالیسم نارس نامید که در آن بوروکراسی حاکم، برای حفظ بقا، ناگزیر است به بازتوزیع فقر روی آورد. زمانی که یک قدرت نوظهور سعی می کند در بازتقسیم جهان سهمی داشته باشد، اما همزمان پول ملی اش در حال سقوط و محیط زیستش در حال نابودی است، ما با یک پارادوکس ساختاری روبرو هستیم. این امپریالیسم واکنشی برای تامین هزینه های هژمونی خود، استثمار زحمتکشان را به حدی می رساند که عملاً بازتولید نیروی کار را با خطر مواجه می کند. هیچ قدرت امپریالیستی نمی تواند بدون ایجاد یک پایگاه مادی و ایدئولوژیک دوام بیاورد. امپریالیسم واکنشی با بهره گیری از تضادهای موجود در نظام جهانی، خود را به عنوان نیروی ضدامپریالیست بازنمایی می کند تا حمایت توده ها را جلب کند، اما این یک فریب تاریخی است؛ زیرا هدف نهایی آن، کسب سهم بیشتری از کیک غارت جهانی است. در دوران بحران، این قدرت های نوظهور جزیی از مکانیسم تعادل بخش نظام سلطه هستند که با ایجاد کانون های جنگ، توجه توده ها را از تضادهای طبقاتی داخلی منحرف می کنند.
وظیفه نیروهای پیشرو، افشای این ماهیت دوگانه و حفظ استقلال هویت در برابر هر دو جبهه است. نباید اجازه داد که ستیز میان امپریالیسم تثبیت شده غرب و امپریالیسم واکنشی نوظهور، منجر به فلج شدن اراده مستقل طبقات تحت ستم شود. تجربه سده گذشته نشان داده است که هرگونه اتحاد با یکی از این قطب ها به بهانه مبارزه با دیگری، تنها به تقویت کلیت نظام سلطه می انجامد. ما باید نشان دهیم که چگونه این طلوع جدید در ایران، در واقع غروب ارزش های انسانی و نابودی امکانات زیستی است. استقلال هویت یعنی درک این مطلب که رهایی تنها از طریق نفی کل این منظومه امپریالیستی ممکن است؛ منظومه ای که در آن ایران امروز، نه یک قربانی منفعل، بلکه یک بازیگر فعال و در عین حال بحران زده است که برای بقای خود، جهان را به لبه پرتگاه کشانده است. رهایی تنها از طریق اتکا به نیروی خود و سازماندهی مستقل میسر است؛ مسیری که در آن نه به عقب ماندگی های سنتی امتیازی داده می شود و نه به وعده های توخالی قدرت های جهانی دل بسته می شود. این است معنای واقعی ایستادن بر پای خود در دورانی که جهان در تب رقابت های امپریالیستی می سوزد. این تحلیل نهایی، راهنمای ما برای عبور از بن بست فعلی و رسیدن به افقی است که در آن، قدرت نه در انحصارات مالی و نظامی، بلکه در اراده سازمان یافته توده ها برای صلح، عدالت و حفظ زیست بوم تجلی یابد.
تاریخ نهایی تنظیم: ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
افزودن دیدگاه جدید