مفهوم استقلال در اندیشه سیاسی، از جمله مفاهیمی است که در طول زمان دچار تحول بنیادین شده و از یک تعریف ساده و کلاسیک به یک پدیده پیچیده، چندلایه و وابسته به شرایط ساختاری نظام بینالملل تبدیل شده است. در برداشتهای سنتی، استقلال عمدتاً به معنای حاکمیت مطلق دولت بر سرزمین، مردم و تصمیمگیریهای خود بدون مداخله خارجی تعریف میشد. این تلقی ریشه در دورهای داشت که نظم جهانی بر پایه دولت-ملتهای نسبتاً جدا از هم و با سطح محدودی از تعاملات اقتصادی و ارتباطی شکل گرفته بود. در چنین فضایی، امکان تصور نوعی خودبسندگی سیاسی و حتی اقتصادی وجود داشت و استقلال بهمثابه نوعی «بینیازی» از دیگران معنا پیدا میکرد. اما این چارچوب مفهومی، با ورود جهان به عصر جهانیشدن، انقلاب فناوری و گسترش شبکههای پیچیده اقتصادی و مالی، بهتدریج کارایی خود را از دست داده است.
جهان امروز، جهانی است که در آن مرزهای جغرافیایی دیگر تعیینکننده مطلق روابط نیستند و اقتصاد، فناوری، اطلاعات و حتی فرهنگ در قالب شبکههایی فراملی جریان دارند. در چنین شرایطی، وابستگی متقابل میان کشورها نه یک انتخاب، بلکه یک واقعیت اجتنابناپذیر است. هیچ کشوری قدرتهای بزرگ جهانی نمیتواند بهطور کامل از زنجیرههای تأمین جهانی، نظام مالی بینالمللی یا جریان فناوری و دانش جدا شود. بنابراین، هرگونه تعریف از استقلال که بر «قطع وابستگی» استوار باشد، عملاً از واقعیتهای جهان معاصر فاصله دارد. آنچه اهمیت پیدا میکند، نه حذف وابستگی، بلکه نحوه مدیریت آن است.
در این بستر، استقلال بهعنوان یک مفهوم مدرن، به معنای توانایی یک کشور در مدیریت هوشمندانه و فعالانه روابط و وابستگیهای خود با دیگران تعریف میشود. به بیان دیگر، استقلال دیگر به معنای «تنهایی» نیست، بلکه به معنای «توان انتخاب» در میان گزینههای مختلف است. کشوری مستقل محسوب میشود که بتواند در چارچوب تعاملات گسترده جهانی، از تبدیل وابستگیها به ابزار فشار جلوگیری کند و در صورت لزوم، مسیرهای جایگزین برای تأمین منافع خود در اختیار داشته باشد. این نگاه، استقلال را از یک وضعیت ایستا به یک فرآیند پویا تبدیل میکند که مستلزم سیاستگذاری مستمر، انعطافپذیری و قدرت تحلیل شرایط بینالمللی است.
یکی از مهمترین ابعاد این تحول، در حوزه اقتصاد قابل مشاهده است. در گذشته، خودکفایی اقتصادی بهعنوان یکی از ارکان استقلال تلقی میشد، اما تجربه نشان داده است که تلاش برای خودکفایی مطلق، نهتنها هزینهبر و ناکارآمد است، بلکه میتواند منجر به عقبماندگی و کاهش رقابتپذیری نیز شود. در مقابل، آنچه امروز اهمیت دارد، تنوعبخشی به شرکای تجاری، کاهش وابستگی به یک بازار یا منبع خاص و افزایش تابآوری در برابر شوکهای خارجی است. اقتصادی که بتواند در شرایط بحران، مسیرهای جایگزین برای تأمین نیازهای خود پیدا کند و از انعطاف لازم برای سازگاری با تغییرات برخوردار باشد، در عمل از سطح بالاتری از استقلال برخوردار است، حتی اگر بهشدت در شبکه اقتصاد جهانی ادغام شده باشد.
در کنار اقتصاد، فناوری به یکی از تعیینکنندهترین عرصههای استقلال در جهان معاصر تبدیل شده است. وابستگی به فناوریهای پیشرفته، بهویژه در حوزههایی مانند ارتباطات، انرژی، هوش مصنوعی و زیرساختهای دیجیتال، میتواند بهراحتی به ابزاری برای اعمال نفوذ و فشار سیاسی تبدیل شود. از اینرو، کشورها تلاش میکنند با توسعه ظرفیتهای بومی در حوزه فناوری و یا دستکم با ایجاد تنوع در منابع تأمین فناوری، از آسیبپذیری خود بکاهند. استقلال فناورانه، به معنای قطع ارتباط با جریان جهانی دانش نیست، بلکه به معنای توانایی مشارکت فعال در این جریان و در عین حال حفظ کنترل بر زیرساختهای حیاتی است.
در عرصه سیاست خارجی نیز استقلال معنای متفاوتی یافته است. در گذشته، استقلال بهمعنای فاصله گرفتن از بلوکهای قدرت یا پرهیز از هرگونه اتحاد تلقی میشد، اما در جهان امروز، اتحادها و همکاریهای بینالمللی بخش جداییناپذیر از سیاست خارجی کشورها هستند. نکته کلیدی این است که یک کشور مستقل، حتی در چارچوب اتحادها، توانایی حفظ منافع خود و اتخاذ تصمیمات مستقل را داشته باشد. به عبارت دیگر، استقلال در اینجا به معنای «وابسته نبودن اراده سیاسی» است، نه «نبودن رابطه». کشوری که صرفاً در چارچوب خواست و منافع دیگران عمل میکند، حتی اگر از نظر حقوقی مستقل باشد، در عمل از استقلال واقعی برخوردار نیست.
یکی از خطاهای رایج در گفتمان سیاسی، خلط میان استقلال و انزواست. انزوا به معنای کاهش یا قطع ارتباط با جهان خارج است، در حالی که استقلال مدرن دقیقاً در دل تعاملات گسترده شکل میگیرد. تجربه تاریخی نشان داده است که انزوا اغلب به تضعیف ظرفیتهای اقتصادی، کاهش دسترسی به فناوری و در نهایت افزایش وابستگی پنهان منجر میشود. در مقابل، کشورهایی که با حفظ اصول و منافع خود، در شبکههای جهانی مشارکت فعال دارند، معمولاً از قدرت بیشتری برای چانهزنی و تأثیرگذاری برخوردارند. بنابراین، استقلال نه در دوری از جهان، بلکه در نحوه حضور در آن تعریف میشود.
رابطه میان استقلال و قدرت، رابطهای دوسویه و دیالکتیکی است. از یک سو، قدرت اقتصادی، نظامی و فناورانه، ابزارهایی هستند که امکان حفظ استقلال را فراهم میکنند،از سوی دیگر، استقلال نیز شرطی برای استفاده مؤثر از این قدرتهاست. کشوری که از نظر اقتصادی ضعیف باشد یا بهشدت به یک منبع خاص وابسته باشد، در برابر فشارهای خارجی آسیبپذیر خواهد بود و توان تصمیمگیری مستقل خود را از دست میدهد. به همین ترتیب، نبود مشروعیت داخلی و انسجام اجتماعی نیز میتواند استقلال را تضعیف کند، زیرا فشارهای خارجی در چنین شرایطی با مقاومت کمتری مواجه میشوند.
در این میان، نقش دولت در بازتعریف و تحقق استقلال بسیار کلیدی است. دولتها باید با درک دقیق از ساختار نظام بینالملل و روندهای جهانی، سیاستهایی را طراحی کنند که ضمن بهرهگیری از فرصتهای جهانی، از منافع ملی نیز حفاظت کند. این امر مستلزم نوعی «واقعگرایی هوشمند» است که در آن، نه آرمانگرایی افراطی و نه تسلیمپذیری منفعلانه، بلکه ترکیبی از اصولگرایی و عملگرایی مدنظر قرار میگیرد. چنین رویکردی، استقلال را از یک شعار سیاسی به یک راهبرد عملی تبدیل میکند.
همچنین باید توجه داشت که استقلال در جهان امروز، مفهومی یکبعدی نیست، بلکه در سطوح و حوزههای مختلف معنا پیدا میکند. ممکن است کشوری در حوزه نظامی از استقلال بالایی برخوردار باشد، اما در حوزه اقتصادی یا فناوری وابستگیهای جدی داشته باشد. بنابراین، ارزیابی استقلال یک کشور نیازمند نگاهی چندبعدی و جامع است که تمامی این ابعاد را در نظر بگیرد. این نگاه، امکان تحلیل دقیقتر و واقعبینانهتری از وضعیت کشورها در نظام بینالملل فراهم میکند.
از سوی دیگر، روندهای جهانی مانند دیجیتالی شدن اقتصاد، تغییرات اقلیمی، تحولات ژئوپلیتیکی و ظهور قدرتهای نوظهور، همگی بر مفهوم و مصادیق استقلال تأثیر گذاشتهاند. برای مثال، در حوزه انرژی، گذار به منابع تجدیدپذیر میتواند وابستگی برخی کشورها به منابع فسیلی را کاهش دهد، اما در عین حال وابستگیهای جدیدی در حوزه فناوری و مواد اولیه ایجاد کند. یا در حوزه دیجیتال، گسترش پلتفرمهای جهانی، فرصتهای بیسابقهای برای ارتباط و رشد اقتصادی فراهم کرده، اما در عین حال چالشهایی در زمینه حاکمیت داده و امنیت سایبری به وجود آورده است. در چنین فضایی، استقلال به معنای توانایی مدیریت این پیچیدگیها و ایجاد تعادل میان فرصتها و تهدیدهاست.
در نهایت، میتوان گفت که استقلال در جهان معاصر، بیش از آنکه یک وضعیت مطلق باشد، یک طیف است که کشورها در نقاط مختلف آن قرار میگیرند. حرکت بهسوی سطوح بالاتر استقلال، نه از طریق قطع ارتباط با جهان، بلکه از طریق افزایش ظرفیتهای درونی، تنوعبخشی به روابط خارجی و ارتقای قدرت چانهزنی در عرصه بینالمللی امکانپذیر است. این مسیر، نیازمند درک عمیق از تحولات جهانی، برنامهریزی بلندمدت و اجماع داخلی بر سر منافع ملی است.
در مجموع، استقلال در تعریف نوین خود، به معنای حضور فعال، آگاهانه و مقتدرانه در نظام جهانی است، بهگونهای که یک کشور بتواند در عین بهرهگیری از مزایای تعاملات بینالمللی، از تبدیل این تعاملات به ابزار سلطه جلوگیری کند. چنین استقلالی، نه با انزوا بلکه با تعامل، نه با خودکفایی مطلق بلکه با تابآوری و تنوع، و نه با شعار بلکه با سیاستگذاری دقیق و قدرتسازی مستمر تحقق مییابد.
این تجارب، نقدی عملی بر رویکردهایی است که استقلال را در بستن راهها یا محدود کردن دادوستدهای جهانی میبینند. ویتنام و کامبوج نشان دادهاند که حضور در اقتصاد جهانی، اگر با برنامهریزی و تنوعبخشی همراه باشد، نهتنها به وابستگی نمیانجامد، بلکه میتواند ابزار تقویت استقلال باشد. در مقابل، سیاستهای یکقطبی یا تمرکز بر یک محور خاص ،نهرشرقی و نه غربی در بلندمدت میتواند دامنه انتخاب را کاهش دهد و کشور را در معرض فشارهای جدید قرار دهد.
یکی از مسائل بنیادین در تجربه معاصر ایران، نحوه درک و بهکارگیری مفهوم استقلال در سطح سیاستگذاری کلان بوده است. در عمل، استقلال گاه نه بهعنوان «توان مدیریت روابط و افزایش قدرت انتخاب»، بلکه بهصورت نوعی فاصلهگیری ساختاری از بخش مهمی از نظام بینالملل تفسیر شده است. این درک محدود، بهویژه در قالب برخی برداشتها از سیاست «نه شرقی، نه غربی»، بهتدریج به وضعیتی انجامید که در آن، بهجای توازن فعال، نوعی عدم توازن شکل گرفت ، به این معنا که تمرکز عملی بیش از آنکه بر نفی هر دو قطب باشد، بر تقابل با غرب قرار گرفت، بیآنکه جایگزینهای متنوع و پایدار برای آن طراحی شود. نتیجه چنین رویکردی، شکلگیری بنبستهایی در عرصههای اقتصادی، دیپلماتیک و حتی فناورانه بوده است که هزینههای آن مستقیماً متوجه منافع ملی شده است.
در این چارچوب، مبارزه با سلطه و حفظ استقلال، بهجای آنکه در قالب افزایش ظرفیتهای درونی و گسترش دامنه انتخابها دنبال شود، در برخی موارد به «دشمنمحوری» در سیاست خارجی تقلیل یافته است. این امر، بهمرور به تولید و بازتولید تصویر تقابلی از ایران در بخش قابلتوجهی از جهان بهویژه در غرب انجامیده و فضای بیاعتمادی ساختاری را تقویت کرده است. جنگ تحمیلی امریکا و اسراییل علیه ایران را هم در ادامه این سیاستهای تقابلی میتوان قابل بررسی قرار داد .چنین وضعیتی، نهتنها امکان بهرهگیری از ظرفیتهای اقتصادی و فناوری جهانی را محدود کرده، بلکه دست کشور را در استفاده از ابزارهای دیپلماتیک و حقوقی نیز بستهتر کرده است. در واقع، وقتی روابط خارجی در چارچوب تقابل دائمی تعریف شود، ظرفیت مانور برای تبدیل اختلافها به فرصت یا مدیریت تعارضها بهشدت کاهش مییابد.
از منظر منافع ملی، این روند به نوعی پارادوکس انجامیده است .رویکردی که با هدف صیانت از استقلال اتخاذ شده، در عمل بخشی از ابزارهای تحقق همان استقلال را تضعیف کرده است. محدود شدن دسترسی به بازارها، سرمایه، فناوری و حتی نهادهای بینالمللی، بهمعنای کاهش قدرت چانهزنی و افزایش آسیبپذیری در برابر فشارهای خارجی است. افزون بر این، تمرکز بر یکجانبهگرایی در روابط خارجی خواه در قالب تقابل با یک بلوک یا گرایش به بلوک دیگر دامنه انتخابهای راهبردی کشور را محدود کرده و امکان بهرهبرداری از رقابت میان قدرتها را کاهش داده است.
بر این اساس، نقد این تجربه نه بهمعنای نفی اصل استقلال، بلکه بهمعنای بازگشت به درک دقیقتر و کارآمدتر از آن است. استقلال در جهان امروز، مستلزم فاصله گرفتن از رویکردهای سلبی و دشمنمحور و حرکت بهسوی سیاست خارجی متوازن، چندلایه و مبتنی بر تنوعبخشی به روابط است. چنین رویکردی میتواند ضمن حفظ اصول و خطوط قرمز، فضای لازم برای بازیابی ابتکار عمل دیپلماتیک، کاهش تنشهای غیرضروری و تقویت موقعیت ایران در نظام بینالملل را فراهم کند. تنها در این صورت است که استقلال از یک شعار تدافعی، به بک ظرفیت فعال و سازنده در خدمت منافع ملی تبدیل خواهد شد.
علی جنوبی
۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
مطابق( ۲۷ می ۲۰۲۶ میلادی)
دیدگاهها
نقد دوم بر پاسخ علی جنوبی: در دفاع از سیاست طبقاتی در برابر پوزیتیویسم تکنولوژیک
پاسخ علی جنوبی به نقد من، بیش از آنکه گشایشی در فهم استقلال باشد، بازگشت به نوعی جبرگرایی تکنولوژیک است که قصد دارد با ابزارهای قرن بیست و یکم، همان منطق منشویسستی قرن بیستم را بازتولید کند. او با استفاده از مفاهیمی چون «زنجیره ارزش» و «انقلاب دیجیتال»، تلاش می کند تا بر واقعیت عریان استثمار و وابستگی، نقابی از مدرنیسم بپوشاند. اما مسئله بنیادی اینجاست: آیا دگرگونی در ابزار تولید، ماهیت مناسبات تولید را نیز دگرگون کرده است؟
یکم: مغالطه میان ابزار کار و ماهیت کار و انحصار دانش
علی جنوبی نقد من را متعلق به «عصر گاوآهن» می داند، اما او آگاهانه میان «نیروهای مولده» و «منطق حاکم بر آنها» خلط می کند. ما مخالف تکنولوژی نیستیم، بلکه با منطق سرمایه دارانه ای که تکنولوژی را از ابزار رهایی به زنجیر جدید استثمار تبدیل کرده، سر ستیز داریم. تضاد میان کار و سرمایه، نه در ابزار، بلکه در مالکیت و نحوه توزیع ارزش نهفته است. اگر در قرن نوزدهم، کارگر در برابر ماشین بخار ایستاده بود و امروز در برابر الگوریتم، ماهیت عمل او یعنی «فروش نیروی کار» برای بقا، تغییری نکرده است. انقلاب دیجیتالی که جنوبی از آن دم می زند، در چارچوب نظام فعلی، چیزی جز «کار مرده» نیست که برای مکیدن بیشتر «کار زنده» به خدمت گرفته شده است. در این نظام، «دانش» نه ابزار رهایی، بلکه به مثابه مالکیت معنوی، ابزار جدید امپریالیسم برای باج گیری و تعمیق شکاف میان مرکز و پیرامون است. استقلال در این زنجیره، نه یک «جایگاه هوشمندانه»، بلکه نوعی «بردگی داوطلبانه» است که در آن، کشور پیرامونی زیرساخت های خود را به ارزان ترین قیمت در اختیار سرمایه جهانی قرار می دهد.
دوم: دولت به مثابه بادیگارد سرمایه جهانی و بحران استقلال نهادی
علی جنوبی از «پیچیدگی های حکمرانی» سخن می گوید تا ماهیت طبقاتی دولت را تطهیر کند، اما او بر این حقیقت تئوریک چشم می بندد که دولت در جوامع تحت سلطه، نه یک نهاد مستقل ملی، بلکه حلقه واسطی در زنجیره جهانی سلطه است. در نظام های وابسته، دولت عملا به یک «بادیگارد مسلح برای سرمایه فراملی» تبدیل می شود که وظیفه اصلی اش نه تنظیم روابط اقتصادی برای توسعه داخلی، بلکه تضمین امنیت و استمرار جریان سود برای قطب های قدرت جهانی است. آنچه او «سیاست گذاری هوشمند» می نامد، در حقیقت نام مستعار سازگاری حداکثری با منافع کلان سرمایه داری است. آنچه من آن را «پوسته خالی» برای استقلال نهادی می نامم، اشاره به فرایندی است که در آن بوروکراسی حاکم، تمام ابزارهای حاکمیتی خود را به نفع نهادهای مالی بین المللی تخلیه می کند. در این ساختار، محتوای واقعی تصمیمات استراتژیک در اتاق های فکر سازمان تجارت جهانی و صندوق بین المللی پول دیکته می شود و دولت تنها نقش «ژاندارم بومی» را برای سرکوب مقاومت طبقاتی ایفا می کند.
سوم: تله رقابت جهانی و انحلال هویت در بازار مکاره سرمایه
نویسنده مدعی است که هویت در تعامل و رقابت شکل می گیرد. نگاهی به تاریخ مبارزات زحمتکشان نشان می دهد که آنچه جنوبی «رقابت برای جایگاه بهتر» می نامد، در حقیقت همان مسابقه ای است که سرمایه جهانی میان کارگران ملت های مختلف به راه انداخته است. در این رقابت، کشورها بر سر «ارزان تر فروختن نیروی کار» و «تخریب بیشتر محیط زیست» با هم می جنگند تا توجه انحصارات فراملی را جلب کنند. این یک «مسابقه تا ته دره» است. تجربه تاریخی ثابت کرده که هرگاه طبقه کارگر فریب این رقابت را خورده، به ابزاری برای درهم شکستن قدرت چانه زنی طبقه کارگر در کشوری دیگر تبدیل شده است. هویت مستقل سیاسی اتفاقا در نفی این رقابت کاذب و با تکیه بر همبستگی بین المللی طبقاتی شکل می گیرد. صیانت از هویت، یعنی درک این حقیقت که استقلال ملی بدون گسست از مکانیسم رقابت سرمایه دارانه، سرابی بیش نیست.
چهارم: راه رهایی؛ از کنترل کارگری تا انترناسیونالیسم
در نهایت، اصرار جنوبی بر ابزارهای نوین، تنها پوششی برای دعوت به تسلیم در برابر نظم موجود است. استقلال، یک پروژه مهندسی یا یک سیاست گذاری تکنوکراتیک نیست. بدیل عملی ما در برابر «سیاست گذاری از بالا»، همانا «کنترل کارگری» و «برنامه ریزی دموکراتیک متکی بر توده ها» بر سرنوشت تولید و منابع ملی است. راه رهایی، نه در یافتن برش بهتری از کیک جهانی، بلکه در تغییر کل منطق تولید و توزیع است. ما با ابزارهای سرمایه جهانی به جنگ سلطه سرمایه نمی رویم. استقلال واقعی، حفظ اراده مستقل سیاسی در برابر هر دو قطب قدرت و تکیه بر «انترناسیونالیسم افقی» زحمتکشان است. نیروهایی که منافعشان در پیوند با هیچ زنجیره ارزشی جز زنجیره همبستگی طبقاتی تعریف نمی شود، تنها حاملان واقعی رهایی هستند.
حمید قادر
۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
با درود آقای حمید قادر،
سپاس از اظهار نظرات و نقد شما بر مقاله «استقلال در عصر وابستگی ».دیدگاه شما بدرستی در سطحی جدی و ریشهدار به سنتهای فکری چپ و ادبیات کلاسیک وابستگی و مبارزه ضد امپریالیستی متکی است و از این حیث، یادآور یک حقیقت مهم است: اینکه نظام جهانی نه خنثی است و نه عاری از مناسبات سلطه. در این نکته تردیدی نیست که سرمایهداری جهانی، در طول تاریخ خود، اشکال متعددی از نابرابری، استثمار و بازتولید وابستگی را ایجاد کرده است و آرمان رهایی از سلطه و غارت، همچنان یک آرمان زنده و مشروع برای طبقه کارگر و زحمتکشان باقی مانده است. اما مسئله اساسی در اینجا، نه اصل این آرمان، بلکه «روش تحقق آن» در شرایط تاریخی متحول امروز است. آنچه در این نقد کمتر مورد توجه قرار گرفته، تغییر کیفی در ساختارهای تولید، فناوری و سازمانیابی قدرت در عصر حاضر است ، عصری که دیگر نمیتوان با همان الگوهای تحلیلی و اشکال مبارزه متعلق به دوران اقتصادهای بسته و پیشاصنعتی یا حتی صنعتی کلاسیک، آن را بهدرستی فهم و هدایت کرد.
در واقع، اگرچه نظریههایی مانند وابستگی یا توسعه ناموزون، در زمان خود ابزارهای تحلیلی قدرتمندی بودند، اما تعمیم مکانیکی آنها به جهان امروز، بدون در نظر گرفتن دگرگونیهای عمیق در زنجیرههای ارزش جهانی، انقلاب دیجیتال و تغییر ماهیت کار، میتواند به نوعی جمود نظری بینجامد. جهان امروز، جهانی است که در آن، تولید نه در یک جغرافیای محدود، بلکه در شبکههایی پیچیده و چندلایه توزیع شده و قدرت اقتصادی، بیش از هر زمان دیگری به دانش، فناوری و دسترسی به این شبکهها وابسته است. در چنین شرایطی، «گسست کامل» از این ساختارها، نهتنها به رهایی نمیانجامد، بلکه میتواند به حذف از صحنه تولید و تعمیق حاشیهنشینی منجر شود. به بیان دیگر، مسئله دیگر صرفاً «حضور یا عدم حضور» در اقتصاد جهانی نیست، بلکه چگونگی حضور و «جایگاه در این زنجیرهها»ست که تعیینکننده است.
از سوی دیگر، تأکید بر عاملیت انحصاری طبقه کارگر و تقلیل نقش دولت به یک ابزار صرفاً وابسته، اگرچه ریشه در تجربههای تاریخی مشخصی دارد، اما در عمل میتواند به نادیده گرفتن پیچیدگیهای حکمرانی در جهان مدرن بینجامد. دولت، با همه تناقضاتش، همچنان یکی از مهمترین ابزارهای سازماندهی منابع، تنظیم روابط اقتصادی و ایجاد بسترهای توسعه است. استقلال، اگر به سطح حاکمیت تولیدکنندگان تقلیل یابد، بدون آنکه سازوکارهای نهادی، فناوری و تعاملات بینالمللی آن در نظر گرفته شود، در حد یک آرمان باقی میماند. تجربه تاریخی نیز نشان داده است که حتی جنبشهایی که با شعارهای رهاییبخش به قدرت رسیدهاند، در صورت ناتوانی در مدیریت این پیچیدگیها، یا به بازتولید اشکال جدیدی از تمرکز قدرت انجامیدهاند یا در برابر فشارهای خارجی فرسوده شدهاند.
نکته مهم دیگر، در نسبت میان هویت، تقابل و استقلال است. حفظ هویت مستقل سیاسی و فرهنگی، بیتردید یکی از ارکان هر پروژه رهاییبخش است، اما این امر لزوماً به معنای تعریف سیاست خارجی بر پایه تقابل دائمی یا «نبرد در دو جبهه» بهصورت ایستا نیست. تجربه نشان میدهد که هویتهای پایدار، نه در انزوا، بلکه در تعامل و حتی رقابت شکل میگیرند و تقویت میشوند. اگر این هویت بهگونهای تعریف شود که هرگونه تعامل را بهمثابه تهدید تلقی کند، در عمل به محدودسازی ظرفیتهای خود منجر خواهد شد. استقلال هویتی زمانی پایدار است که بتواند در مواجهه با جهان، خود را بازتولید و تقویت کند، نه آنکه در حصارهای بسته، به تدریج فرسوده شود.
در نهایت، شاید نقطه تلاقی این دو نگاه در این باشد که آرمان رهایی از سلطه، تغییری نکرده است، اما ابزارها، مسیرها و اشکال تحقق آن بهطور بنیادین دگرگون شدهاند. اگر در گذشته، مبارزه عمدتاً در قالبهای کلاسیک صنعتی یا حتی پیشاصنعتی به تعبیر نمادین، «عصر گاوآهن» قابل تصور بود، امروز با جهانی مواجهیم که در آن فناوریهای پیشرفته، اتوماسیون و شبکههای دیجیتال، ماهیت کار و قدرت را تغییر دادهاند. در چنین شرایطی، اصرار بر اشکال سنتی مبارزه، میتواند به فاصله گرفتن از واقعیتهای عینی و در نتیجه، تضعیف همان نیرویی بینجامد که قرار است حامل رهایی باشد.
از اینرو، دفاع از استقلال و مبارزه با سلطه، نیازمند بازاندیشی در روشها و پذیرش این واقعیت است که حضور فعال، آگاهانه و هدفمند در جهان امروز، میتواند خود به ابزاری برای تقویت قدرت طبقه کارگر و زحمتکشان تبدیل شود، به شرط آنکه با سیاستگذاری هوشمند، سازمانیابی نوین و بهرهگیری از ظرفیتهای فناوری همراه باشد. مسیر آینده، نه در بازگشت به الگوهای ایستا، بلکه در ترکیب آرمانهای رهاییبخش با ابزارها و راهبردهای متناسب با جهان معاصر شکل میگیرد ،مسیری که در آن، استقلال، عدالت و توسعه نه در تقابل با یکدیگر، بلکه در پیوندی پویا و بازتعریفشده دنبال میشوند.
علی جنوبی
۸ اردیبهشت ۱۴۰۵مطابق
(۲۸ اپریل ۲۰۲۶)
به: تحریریه محترم حزب چپ ایران
از: حمید قادر
موضوع: نقد تحلیلی بر رویکردهای نوین به مفهوم استقلال
رفقای تحریریه،
با درودهای رفیقانه؛
مطلب پیش رو، نقدی است متمرکز بر مقاله «استقلال در عصر وابستگی» به قلم علی جنوبی. ضرورت نگارش و انتشار این نقد از آنجا ناشی میشود که اخیراً گرایشی در فضای تحلیل سیاسی کشور در حال شکلگیری است که زیر لوای «واقعگرایی» و «جهانیشدن»، مفاهیم بنیادینی چون استقلال ملی و عاملیت طبقاتی را به نفع ادغام در نظم سرمایهداری جهانی مصادره به مطلوب میکند.
من در این نوشتار کوشیدهام تا با بازخوانی تجربه تاریخی مبارزات چپ و نقد الگوهایی نظیر ویتنام و کامبوج، نشان دهم که تقلیل استقلال به «مدیریت روابط دیپلماتیک»، نه تنها راهگشای بحرانهای فعلی نیست، بلکه میتواند به انحلال اراده مستقل سیاسی زحمتکشان در هاضمه قدرتهای جهانی بینجامد.
انتظار میرود تحریریه حزب با انتشار این نقد، فضای لازم را برای یک گفتگوی تئوریک جدی پیرامون «منطق نبرد در دو جبهه» و صیانت از هویت مستقل طبقاتی فراهم آورد؛ چرا که معتقدم مسیر رهایی، تنها از معبر آگاهی و سازماندهی طبقه کارگر میگذرد.
با سپاس از مساعی شما در بازتاب دادن دیدگاههای انتقادی.
پیروز باشید
حمید قادر
۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
نقد من بر مطلب «استقلال در عصر وابستگی» نوشته علی جنوبی، با تمرکز بر بازخوانی پیوند میان استقلال ملی و رسالت طبقاتی به شرح زیر است
بخش یکم: توهم استقلال در زنجیره جهانی و بازگشت به منطق وابستگی
من با مطالعه سرتیتر «استقلال در عصر وابستگی» و محتوای آن، پیش از هر چیز متوجه یک خوشبینی مفرط به ساختار نظام بینالملل در نگاه علی جنوبی میشوم. او با پیش کشیدن مفهوم «وابستگی متقابل»، تلاش میکند تا سلطه ساختاری را امری فنی، مدرن و اجتنابناپذیر جلوه دهد. اما من با نگاهی به تاریخ مبارزاتی جنبشهای رهاییبخش و سنتهای فکری چپ، معتقدم که این شبکه جهانی هرگز فضایی خنثی نبوده است. تاریخ به ما میآموزد که ادغام در بازار جهانی بدون تغییر در مناسبات قدرت داخلی، چیزی جز بازتولید وابستگی در شکلی نوین نیست.
رجوع به اسناد تاریخی، به ویژه تحلیلهای مربوط به «توسعه ناموزون و مرکب»، نشان میدهد که سرمایهداری جهانی همواره بخش پیرامونی را به عنوان تامینکننده مواد خام و نیروی کار ارزان در اسارت نگه میدارد. در این فرآیند، ادغام در زنجیره جهانی لزوماً به معنای توسعه نیست، بلکه غالباً به «توسعه فقر» و نابودی زیرساختهای بومی به نفع دلالان بینالمللی میانجامد. من در اینجا به تجربه تلخ «منشویسم» اشاره میکنم، جریانی که در آستانه تحولات بزرگ، همواره با نگاهی مرحلهای، معتقد بود باید ابتدا اجازه داد تا سرمایهداری جهانی و بورژوازی وابسته، بسترهای توسعه را فراهم کنند. این منطق انتظار، در تاریخ چیزی جز شکست اراده تودهها به بار نیاورده است. علی جنوبی از تجربه ویتنام و کامبوج به عنوان الگو یاد میکند، اما واقعیت تاریخی نیروهای مولده در این دو کشور، روایتی از فقر سیستماتیک است. در ویتنام، آنچه معجزه اقتصادی نامیده میشود، بر پایه سندی نانوشته برای سرکوب دستمزدها بنا شده است تا سودهای کلان به جیب شرکتهای فراملی سرازیر شود. در این مدل، دولت دیگر یک نهاد ملی نیست، بلکه به بخشی از لایه کمپرادور و واسطه سرمایه جهانی تبدیل شده است که وظیفهای جز صیانت از امنیت جریان سود امپریالیستی ندارد. استقلال واقعی نه از مسیر گشایشهای اقتصادی تحت نظارت نهادهای مالی، بلکه از مسیر گسست از منطق سودمحور امپریالیستی میگذرد.
بخش دوم: تقلیل عاملیت سیاسی به مانورهای دیپلماتیک و رسالت زحمتکشان
در بخش دوم، من این نقد را وارد میدانم که علی جنوبی، عاملیت را صرفاً در دست دولتها و بوروکراسیها میبیند. او استقلال را به توان انتخاب میان گزینهها توسط حاکمان تعبیر میکند. از نگاه من، این یک نگاه تکنوکراتیک است که اراده تودهها را از معادله قدرت حذف کرده است. در تحلیل علی جنوبی، دولت موجودیتی خنثی فرض شده است، در حالی که تاریخ مبارزات زحمتکشان نشان میدهد که دولتهای وابسته، خود بخشی از زنجیره سلطه هستند. استقلال نه در راهروهای وزارتخانهها، بلکه در سنگر کارخانهها و مزارع ساخته میشود.
وقتی استقلال از حاکمیت مستقیم مردم بر سرنوشت و منابع تولیدیشان جدا شود، به ابزاری برای چانهزنی طبقه حاکم بدل میگردد. در تاریخ معاصر، هرگاه زحمتکشان، معلمان و کارگران برای حقوق بنیادین خود برخاستند، اولین اتهامی که از سوی ساختارهای وابسته به آنها زده شد، مخل امنیت بودن بود، در حالی که خود آن ساختارها در حال معامله بر سر منابع ملی بودند. استقلال در اندیشه من، یک حق طبقاتی و انترناسیونالیستی است؛ پیوندی که کارگر ایرانی را با زحمتکش ویتنامی در نبردی واحد علیه منطق سرمایه جهانی متحد میکند. تجربه مبارزاتی ثابت کرده است که تنها نیرویی که تا به آخر پای استقلال واقعی میایستد، همان طبقهای است که سودی در بند و بست با سرمایه جهانی ندارد. استقلال واقعی یعنی حاکمیت تولیدکنندگان بر فرآیند تولید و نفی هرگونه ولایت سیاسی که برآمده از اراده جمعی زحمتکشان نباشد.
بخش سوم: اصالت هویت و صیانت از اراده مستقل سیاسی
در بخش سوم، من بر این نکته پای میفشارم که نباید استقلال هویت را با انزوای سیاسی خلط کرد. علی جنوبی تقابل با نظام سلطه را دشمنمحوری مینامد و آن را مخل منافع ملی میداند، اما من معتقدم که هویت مستقل سیاسی، تنها سد دفاعی یک ملت در برابر هضم شدن در هاضمه قدرتهای جهانی است. استقلال در عصر ما پیش از آنکه یک قرارداد حقوقی باشد، یک نبرد معرفتشناختی برای حفظ ارادهای است که نمیخواهد سرنوشت خود را به دستهای نامریی بازار یا اتاقهای فرمان در واشنگتن و مسکو بسپارد.
اصالت هویت یعنی تکیه بر آن نیروی درونی که در میانه بحران، نه به امتیازدهی به ساختار حاکم تن میدهد و نه اراده خود را به دشمنان آن میفروشد. این همان استقلال هویتی است که من آن را منطق نبرد در دو جبهه مینامم. راه عبور از بنبستهای معاصر، بازگشت به نظم جهانی برای کسب اجازه بقا یا پذیرش استقلال فرمایشی نیست، بلکه در صیانت از ارادهای است که از میان تودههای دردمند برمیخیزد. این صیانت، تنها راه جلوگیری از غلتیدن به دامن شرق یا غرب در شرایط بحران است. استقلال برای من یک فرآیند پویا برای حفظ کرامت انسانی در برابر ماشین سرکوب جهانی است. ما با نفی هر دو قطب قدرت و با تکیه بر استقلال هویت است که میتوانیم از تراژدی میانه ایستادن و وادادگی عبور کنیم. این اراده مستقل سیاسی، تنها راهنمای عمل در دوران بحران است که تضمین میکند مسیر رهایی نه از راهروهای دیپلماسی پنهان، بلکه از مسیر آگاهی و سازماندهی طبقه کارگر و زحمتکشان میگذرد.
حمید قادر
۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
افزودن دیدگاه جدید